جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,978 بازدید, 151 پاسخ و 41 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
156
1,648
مدال‌ها
2

با آمدن آلدنم به جشنِ گندم‌زارها، نگاه و صورتم که گِل‌خنده‌های خیس به آن چسبیده‌بود را از آمس برداشتم و خاطراتِ دیدارمان را بستم و به تکه‌ی هیجان‌انگیز سمتِ چپم منصرف و محبوس شدم. عارضه‌‌ی مورد علاقه‌ی من، آهسته و با قدم‌های متواضع‌اش رو به جلو می‌آمد و به دیگر مهمان‌ها سلام می‌داد. در آن گوشه‌ی دور از من، شکوه و مردانگی‌اش از پشتِ یقه‌ی نیمه‌باز پیراهنِ سفیدش جست‌و‌خیز می‌کرد‌. گیرایش مشتعل و فریبنده‌ای که دلم را می‌ربود! انگار آن‌چه که می‌دیدم با همه‌ی دیده‌ها فرق داشت! هیچ عیب و زشتی‌ای در او نبود، فقط برگی بود بالاتر از شاخه‌‌هایش و نزدیک‌ترین ‌آن‌ها به خورشید! با خوش‌خلقی و خونسردی، عقب‌تر از مادر و پدرِ بشاش و خروشانش راه می‌رفت و آدم‌به‌آدم سلام می‌کردند تا آن‌که به ملاقاتِ خانواده‌ی جانک رسیدند. در یک توقف طولانی هرچهارنفرشان به خوش‌وبش متوصل شدند و در یک خوشحالی محرز، از بزرگ‌شدن و قدکشیدن پسرهایشان گفتند. آن دو پسر هم، یعنی آلدن و جانک دست‌ یکدیگر را فشار دادند و با صدای خنده‌های بلندشان بهتر از هر دعایی، ناهنجاری و شلوغی‌ جمعیت را تسلی دادند و دلتنگی ما را از این فاصله به تسکینی بزرگ و ستودنی رساندند! از حق نگذریم در لولای این قاب‌ها، سخاوتِ چهره‌ی مادر و پدر جانک، فروغ این شب سیاه بود و پوششان سادگی آن‌ها را بر زمین می‌ریخت و به دور از همه‌ی اجمال‌ها، آقای تورکو مثل هر زمان دیگری مرتب و خوش‌لباس بود، به‌سان یک جنتلمن که پرنسس انگلستان را همراهی می‌کند! همسرش دامنی از ساتن فیروزه‌ای به پا داشت و موهایش را در بالای سرش جمع کرده‌بود‌. زاده‌ی مادر و پدری بالامرتبه که در دکانِ سیاست پول به جیب می‌زدند و شوهرش نیز در همین دکان جنبش‌گریِ زندگی را بازی می‌کرد و شوربختانه همین‌ها او را زنی خودبین و سخت، بار آورده‌بودند. در حالی‌که جانک و آلدن مات‌ومبهوت با هم احوال‌پرسی می‌کردند، چشم‌های من و النا خریدار نگاه و توجه‌شان بودند. خواست و تمایلمان این بود، بیایند و ببینند که برای این توجه چگونه ساعت‌ها در مقابل آینه نشسته‌ایم و به خود رسید‌ه‌ایم تا مختصری از این علاقه‌ی جنون‌آمیز را در چشم همه بکاریم و البته که برای حرص دادن یا شاید اهمیت ندادن به آدمی که از او دلخور بودم با سلیقه و انتخاب النا این حریر بژرنگ را بر تن کرد‌م تا طاقِ علاقه‌ام را بر روی آن فرد بی‌محبت که بی‌شک مادر آلدن هست، قفل کرده‌ باشم، ولی النا بی‌دغدغه‌تر از من خود را آراست و در مخلوطی از زیبایی‌ها، لباسی از جنس‌ نخ و به رنگ چشمانش پوشیده‌بود، مجذوب و محسورکننده‌تر از هر زنی که در اطرافمان وول می‌خورد! برقِ ماه‌ آسمان و رطوبت این هوای گرم، کمی انداممان را در معرض چنگال‌‌های عَرق می‌گذاشت و برجستگی‌هایمان در آن پیراهن‌های بلند، عبور از سنِ بلوغمان را باهرتر می‌کردند و سنِ بزرگ‌سالی یا همان هجده را برای همگان یک‌نواخت، روشن می‌نمود. موهای من هنوز تا کمرم بودند، بلندتر از موهای باز النا و یک حس خاص و واقعی را در من به وجود می‌آوردند! در بین این جلوه‌های خالص الهی یک صحنه‌ی عجیبی رخ داد و خداوند ما را به آرزویمان نزدیک کرد! پسر شر و شش‌ساله‌ی آمس در آن بازی‌هایش که صرف دویدن می‌شدند، لگدی شوخی‌وار و دوستانه به جانک زد و بعد فرار کرد. من و النا بلندتر از ساقه‌ی یک نیشکر به این حرکتش خندیدیم و باعث شدیم تا چشم‌های وحشی جانک در درگاه ما بایستند و اما این تنها بازده‌ی آن‌ خنده‌ها نبود! در پناه این لطف کم‌زحمت، سهش* آلدن نیز به مسیر نگاه جانک پیوست. سرانجام هردویشان خجالت از اهالی را به کمینگاه بی‌خیالی‌ها فرستادند و پیش آمدند. مقابلمان ماندند و با نگاهی پُر اشتیاق مِهر را به هم دادیم. جانک نگاهی ژرف به النا انداخت.

- جانک کوپر زیاده‌روی نمی‌کنی؟!


سهش:از ریشه‌ی سهستن به معنای نگریستن، نگاه‌کردن و به چشم‌آمدن است و در شاهنامه بسیار آمده: سرو سهی: یعنی سروی که به آشکاری دیده می‌شود. سهستن‌ و سهی هم‌خانواده‌اند. در معنای دیگر به معنی احساس‌وحس می‌باشد.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
156
1,648
مدال‌ها
2

جانک تسلیم حرف النا نشد. احساسات و عواطفش را بر روی لب‌های ضخیمش دایر کرد و با صدای مردانه‌اش که خباثت لطیفی از آن پیدا بود، پاسخ داد:

- زیاده‌روی! اونهم واسه دیدن این همه زیبایی؟! اوه فکر کنم باز هم کم باشه!

حالتِ صورت و نگاهش به النا شریروارتر شد، انگار به طرز عجیبی شیطان در روحش حلول کرده تا همه‌ی النا را تصرف کند. در این وسط موهای تن من، از آن حالتِ بی‌قرار جانک، مورمور و دچار لرزش خفیفی شدند. بنابراین به طرز حیرت‌آوری با زبانم این بی‌قراریش را مثل یک گرز چوبی بر سرش کوباندم و نگذاشتم از تَری کلامش چیزی بگذرد و دهانش بی‌قصاص خشک شود:

- هنوز نگاه‌ آتشینی داری جانک! یه‌وقت به من نگاه نکنی که وجودم آتیش می‌گیره، اون وقت هم تو و هم جهنم از ریخت می‌اُفتین!

وقتی از گفته‌ام فارغ شدم. آلدن سیاهی چشم‌هایش را بر روی چشم‌هایم متمرکز کرد و ابروهایش را به نزد هم رساند و این‌چنین بدون حرف یا لحنی که مرا بیازارد، حسادتش را از کلامم اعلام کرد. هرچند به خوبی می‌دانست که قصد و منظور ناپاکی در بیان آن‌ها نداشتم، ولی این طبعِ بی‌منطق عشق است که تو را مالک همه‌ی معشوقه‌ات می‌کند، حتی حرف‌هایش! از این‌ مبنا غروری رضایت‌بخش به خودم گرفتم و با دقت بیشتری به او نگریستم و مفهوم سخنم را با شتابی مهربان برایش شرح دادم:

- عزیزم منظورم از روی خشمه!

به محض آن که سوءتفاهم‌های بی‌مورد را در خود حل کردیم. ادامه‌ی عیش‌ونوشمان را به سمت میزها بردیم و بر روی صندلی نشستیم. گاه می‌خوردیم و دهانمان را از آن میوه‌های رنگارنگ و غذاهای خوشمزه پر می‌کردیم و گاهی حرف‌هایی می‌زدیم. در بعضی از سکوت‌ها هم تبسمی شیرین و خوش‌طعم را بر روی چهر‌ه‌های شاد خود می‌انداختیم، طوری که انگار همین حالا آخر دنیاست و برعکس روایت‌ها خبری از ویرانی‌اش نیست‌که‌نیست و هنوز جریان دارد! در این خوشی و آرامش، لبخند بیشتری را به کام گرفتیم و از شبمان، این شروع برداشت گندم‌ها، لذت می‌بردیم. در عمیق‌ترین لبخندهایمان، مادر آلدن خیلی متواضع و متمدن به گردمان پیوست، اما نه برای همنشینی یا سخنی یا حتی سلامی، نه! در حقیقت برای بردن پسرش آمده‌بود. همین‌طور سرپا یک لبخند مصنوعی و پر از انزجار به صورتش داد و گفت:

- آلدن پسرم می‌تونم باهات حرف بزنم!

به او نگریستم تا بلکه رحمی در ظاهروباطنش ببینم و به او شب‌بخیر بگویم، ولی نگاهش بر روی صورتم چون سوزن، همواره کوکِ انزجار را می‌زد. تنها کاری که کردم سرم را پایین انداختم و این رفتار خودخواهانه‌اش را تحمل کردم و به شخصیت پیشینش فکر کردم. در آن شخصیت یعنی تقریباً همین چندماه پیش با من مهربان بود، قبل از آن‌که آلدن عشقش را بر من ابراز کند! در یک بعدظهر خوش‌لعاب بود که سرانجام من‌من کردن را به ته گلویش واگذار نمود و با تمام میل از من خواستگاری کرد و خواستار آن شد که بعد از اتمام کالج با هم ازدواج کنیم. آن لحظه از شنیدن حرف دلش، روحم را گم کردم و مثل یک علفِ خشک و بی‌شکل به سطح چشم‌های منتظرش نگاه کردم و در همان‌حال، تردید را از خودم راندم و خواسته‌اش را با تمام قلبم اجابت کردم. بعد از گرفتن بله و یک آغوش کوتاه و هیجانی از من، با خوشحالی و دویدن مرا در کنار الماس ترک کرد و به نزد پدر و مادرش رفت تا آن‌ها را از این امر مقدس آگاه سازد. زمانی که مادرش به ظن خودش این حقارت را می‌شنود، خنده‌ای مسخره و نفرت‌بار می‌زدند و از پذیرش آن خودداری می‌کند. با گذشت چندماه و رسیدن به امشب من هنوز دلیل مخالفتش را نمی‌دانستم! شاید چون آن‌ها از ما پولدارتر بودند و جایگاه اجتماعی بالاتری داشتند یا شاید هم بهتر از مرا برای پسرش می‌خواست! در هرحال در جاهایی می‌شنیدم که گفته‌ است «پسر من آینده‌‌ی بسیار روشنی دارد و دخترهای باوقارتری لیاقت پسرم را دارند» در سایه این تحقیرش خودم را به قدری ناچیز و کوچک حساب کردم که ناهنجاری و خشم و غم ناهماهنگی پاورچین‌پاورچین بر حالم قدم‌ می‌زدند. از آن روزها بین من و او و آلدن با او، دلخوری بد و سردی به وجود آمد. یک هفته غصه‌خوردن، شام‌‌وناهار شب‌وروزم شده‌بود، به این باور رسیدم که سرنوشت من هم شبیه به مادرم شده‌است و می‌خواهد مرا حسابی فلک کند و حزن و اندوهش تا سال‌ها در صندوقچه‌‌ی خاطراتم باقی بمانند. همین‌جور در این اندوه دست‌وپا می‌زدم تا این‌که النا آمد و بار دیگر امید زیبایی را در من جوان ساخت و با حرف‌هایش خواست که فقط به آلدن و خودم توجه کنم، بالأخره مادرش این عشق را قبول خواهد کرد. درست می‌گفت نباید غمی به خودم راه می‌دادم، چون از یک زنِ کج‌خلق و تندگو بیش از این انتظاری نمی‌رفت و فقط باید از زمان توقع می‌داشتم تا همه چیز را حل کند. از گفتن این نقل‌ها مدتی گذشته است و هنوز هیچ تغییری پیدا نکرده‌بود و باز هم از شنیدن یا دیدن من در کنار پسرش برافروخته می‌شد. خلاصه با همان سختی کلامش آلدن را از نزد ما برد. در گوشه‌ای ایستادند و با هم شرو‌ع به حرف‌زدن کردند. از دور می‌دیدم که با بی‌قراری پاهایشان، گفته‌های فردیشان افول یافت.

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین