جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,521 بازدید, 162 پاسخ و 44 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
167
2,010
مدال‌ها
2

در ادامه‌ی شب تصوراتم طی یک قرارومداری سریع، طولانی شدند و نقشه می‌ریختند تا این هنجار و خجالتم از آلدن را طوری رو به جلو ببرند که خدایی‌نکرده او را از خود سرد و منزوی نکنم، ولی من می‌دانستم که تلاشی بی‌فرجام است، زیرا زبانم، بدنم، حرف‌هایم و همه‌ی من تشنه‌ی آلدن بودند و خودم را به سختی در مقابلش کنترل می‌کردم و همین ظاهرهای مضحک، این خودداری در بین مردم، مرا غیرواقعی‌تر از درونم نشان می‌دادند. آن‌روزها که در خیالِ خام عاشقی پرسه می‌زدم به‌‌دقت متوجه گشتم که یک دختر نمی‌تواند مثل یک عقابِ آزاد در همه‌ جا پر بگشاید و پرواز کند و از خود آواز و آرزوهایش را سر دهد! عامل این دقت هم، قوانین نپخته‌ی مردمی بود که همواره ما را به دامگاه غم‌ و حرصی می‌بردند که بی‌هیچ علت و گناهی اتهام بی‌حیای را می‌خوردیم! در صبحِ فردای آن شبِ احساسی، اهالی به سراغ چیدن گندم‌های مزارعشان رفتند. من و اریک نیز از هنگام سرزدن آفتاب بر بام خانه‌مان در مزرعه حیاط مشغول برداشت شدیم. تقریباً نیم‌ساعت گذشت که النا به مانند همیشه به کمکمان آمد. پدرش هرسال برای مزرعه‌هایشان کارگرهایی استخدام می‌کرد، از این رو نیازی نبود که مایا و النا مثل سایر زن‌های زالیپی دروکاری کنند. رفته‌رفته به نزدیکی‌های ظهر رسیدیم و هوا را شرجی و نفس‌گیر کرد. از شدت گرما موهایمان غرق در عرق شدند. همین کافی بود که النای نازپرور از خیسی موهایش گلایه کند و با قهروغضب که مخصوص آدم‌ها بود، بگوید:

- ای بابا همه‌ی موهام به‌هم چسبیدن، الانه‌ست که برم سراغ قیچی و خودم رو از شرشون خلاص کنم!

خندیدم و به سراغش رفتم و گفتم:

- ای بابا، چاره‌ی اون‌ها جمع‌کردن و بافتنشونه، آخه قیچی چرا؟! دختره‌ی خیره‌سر!

موهایش را از پشت به دست گرفتم و ادامه دادم:

- بیا اینجا دختره‌ی دوست‌داشتنی، تکون نخور تا واسه‌ت ببافمشون.

وسط‌های بافت موهایش، اریک زنگ ناهار را اعلام کرد و غرغرهای النا کمی آرام گرفتند.

- بفرما خانم‌خوشگله، این همه غرزدن داشت؟!

به سمتم چرخید و گفت:

- ممنون از این دوستم که دوستِ تمام دوستی‌های منه، همیشه باعث نجات من میشه!

گونه‌ام را بوسید و دست‌های هم را با خنده‌‌ای که چهره‌ی گرما‌زده‌یمان را محسور کرده‌بود، گرفتیم و برای صرف غذا در زیر درخت‌های باغستان کوچک در کنار اریک نشستیم.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
167
2,010
مدال‌ها
2

هنگام درو لحظه شماری می‌کردم که هرچه زودتر به این اوقات لذیذ ناهار برسیم و هم دلی را از عزا در بیاوریم و هم تن را از زیر این آفتاب نفیس که خستگی گرانی را مسیر کارمان کرده‌بود، خلاص کنیم. بی‌امان و در نشاطی یک‌دست مرغِ کبابی اریک را با تمایل زیاد میل کردیم. اوضاعِ من در خوردن طوری بود که انگار در معد‌ه‌ام یک مار دوسر حکومت می‌کند و حتی در بلعیدن لقمه‌ها، فرصتی به ترشحات بزاق دهانم هم نمی‌داد. ده‌دقیقه‌ گذشت و خستگی از تن‌هایمان بیرون نرفت‌. انقدر از هم وا رفته بودیم که نمی‌توانستیم از تن‌آسای و کاهلی دوری کنیم، مثل یک قالی که دوساعتی در آب خیسانده بودنش تا چرک و کثافت‌هایش زنده شوند و بیرون بیایند، سنگین بودیم و باید چندنفر جمع می‌شدند تا ما را از جایمان بلند کنند و با قدرت بر روی دیوار پهن می‌کردند. با این وجود اریک، این مرد کهنه‌کار اهمیتی به این شرایط و آن دست‌وپای خسته‌اش نداد و خیلی خرسند و تنومند از قبل برخاست، داس را به دست گرفت و به ادامه‌ی درو‌کاری مشغول شد. من و النا نیز این تنهایی را مغتنم شمردیم و برای حرف‌های دخترانه در کنار هم دراز کشیدیم و با شل‌کردن دست‌‌وپاهایمان بقیه‌ی تن را به استراحتی نسبی گماردیم. همان‌طور که به آسمان آبی می‌نگریستیم النا گفت:

- بابت تو و آلدن خیلی خوشحال شدم، دیگه از این بلاتکلیفی از این دلهره‌ی مسخره دراومدین، یعنی هممون دراومدیم!

باید بگویم شوروشوق، این خوشحالی بی‌حدش یأس و ناامیدی گذشته را از درونم خالی نکرد و مِهر دیشب که از جانب آلدن نصیبم شده‌بود، قدرت چندانی در برابر حسِ عجیبِ امروزم نداشت و هنوز به شدت برای خودم احساس نگرانی شدیدی متصور بودم‌. این حال‌به‌حالی شدنم و شرح رفتار دیشب آلدن باز هم وسواس و ترس را به طور کامل از من دور نکرد و امروزم را با دیشب کاملاً متفاوت کرد! می‌خواستم راهم هموار باشد بدون هیچ پیچ و چاله‌ای و مانند مابقی آدم‌ها من هم به مادر شوهرم، مادر می‌گفتم! افسوس که فقط یک احتمالِ نمایشی در ذهنم بود، چون هنوز زندگی‌ام آغاز نشده‌‌ باید آن‌ها را از جریانش حذف می‌کردم آن هم به دلیل کرده‌ی خودشان! به قدری آشفته بودم که نمی‌دانم النا بالأخره این حالم را خواهد دید یا نه؟! و از حرف‌زدن در مورد دیشب پا پس می‌کشد یا نه؟! حالم را از او و گذرگاه حس‌هایم، پنهان کردم و لب را با سردی بهم رساندم و بی‌تفاوت سر حرفش را گرفتم:

- آره، ترسم همه‌ش این بود که به‌خاطر مادرش جا بزنه و همه چیز رو... !

النا انتهای حرف‌های ناامیدانه‌ی مرا برید و در سرزنشی برای تسلی من گفت:

- دیونه‌ای؟! اون هیچ‌وقت این کار رو نمی‌‌کنه، بعضی از آدم‌ها برای عشقشون هر سختی‌ایی رو تحمل می‌کنن مثل خانواده، آلدنم از اون دسته آدم‌هاست!

با همان غم و ناامیدی عجیبی که در حالم ریشه زده‌بود، پاسخ دادم:

- آره حق با توئه، شاید چون من اول به آلدن حس پیدا کردم، می‌ترسیدم به راحتی از دستش بدم!

النا خیلی مطمئن یک اعتماد به نفس شاخی را به خودش گرفت که انگار زودتر از هرکسی هر چیز پنهان و یواشکی را متوجه می‌شود و به قول‌ گفتنی دوهزاریش از حرکات و رفتار دیگران زودتر از بقیه می‌افتد، به گذشته رفت و بدون تردید و شکی گفت:

- این فکر توئه! به نظر من که آلدن از همون بچگی از تو خوشش میومد، همون روز اول مدرسه که دستش‌رو جلوت دراز کرد! بعدشم موند‌موند تا از تو مطمئن بشه، اونوقت علاقه‌ش رو نشون بده!

نفسی لرزان و آسوده زدم و گفتم:

- شاید حق با تو باشه، البته اون همیشه حوای من رو داشت و همجا حواسش بهم بود!

با لحنی خوشحال‌تر از قبل به سمتم چرخید و کفِ دست راستش را به زیر گوشش گذاشت و پرسید:

- خب حالا می‌خواد چکار کنه؟! یعنی دیگه نمی‌خواد با مامان و باباش رسماً بیاد خواستگاری؟! همه‌ی کارها رو می‌خواد خودش به تنهایی انجام بده؟!

همان‌طور که مات‌ و‌ خسته به آسمان می‌نگریستم، بی‌حاشیه پاسخ دادم:

- نمی‌دونم، دیشب ازم خواست که امروز ساعت پنج به کنار الماس برم!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
167
2,010
مدال‌ها
2

دستش را بر روی دستم گذاشت و آن را فشار داد. سپس بر روی افکارش متمرکز شد و در این کلام آن‌ها را به آلدن نیز نسبت داد:

- واقعاً؟! چه خوب، هرچی که شد بهم بگو، شاید بخواد راجع‌به همین باهات حرف بزنه!

از فرط دل‌ نازکم که این روزها به ساز هرکسی می‌رقصید تا حالش بهتر شود الخصوص آلدن، ناخن‌هایم را به درون موهایم فرو بردم و پوست سر را از روی عصبانیت درونی‌ام، قدری مخدوش کردم. آنگاه در جواب به حرف‌های سطحی النا که متأسفانه از گذشته و تا به امروز مایه‌ی زندگی آینده‌ام می‌شدند با همان حس آزرده‌ام از مادر آلدن گفتم:

- ما که قبلاً راجع‌به ازدواج و زمانش باهم حرف زدیم!

النا دوباره با پشتش بر زمین خوابید و به آسمان خیره شد. در یک پوف معمولی و آهسته، خاطرِ آرامش را دوباره آرام‌‌تر کرد و بایستنی‌ها را مطرح نمود:

- اون که آره، ولی الان اوضاع فرق کرده! شاید قبل از کالج‌رفتن بیاد خواستگاریت!

لحظه‌ای از قیدوبند این حقیقت تلخ، خارج شدم و فکر را به سمت خودش و جانک بردم و با مهربان‌ترین لحنم جویای حال هردویشان شدم:

- راستی تو با جانک چی‌ شدین؟! مدرسه تموم شده و هنوز خبری از خواستگاریش نیست؟!

با همان حال خرسند و رو به رشدش و سبک‌تر از باد سبکی که در این چندثانیه داشت می‌وزید، جواب داد:

- اَه بهم گفت بعد از اومدن دعوت‌نامه‌های کالج میایم و با یه عروسی مفصل می‌ریم پی ادامه‌ی درس و زندگیمون!

قهقه‌هایش را به ارتفاعِ این هوای گرم و شرجی رساند و عطر خوشحالی کلامش را در زیر سایه‌ی این درختان گردو پهن کرد و حس شادش را مثل بوی یک بوته‌ی خیار خوش‌مزه در دماغ و مغز من پخش کرد و ادامه داد:

- چقدر فکرکردن به خونه‌وزندگیه خودت حس خوبی بهت می‌ده، اونم با مردی که عاشقشی! نه؟!

به سمتش چرخیدم و با تکانی هیجان‌زده او را بغل کردم و گفتم:

- آره خیلی حس خوبیه، برات آرزو می‌کنم که فکرای خوبت همه‌وهمه واقعی بشن!

بعد به سمت آسمان برگشتم و تخم چشم‌هایم را به درون رنگش مخلوط کردم. در میان این برهوتِ حرف‌های من با النا به این فکر کردم که چقدر دنیایمان با هم متفاوت است! او در دنیای سبز و پر از گل‌وگیاهش می‌زیست و من در صحرایی خشک و بی‌‌آب و علف می‌زیستم و تلاش می‌کردم تا خود را از آن نجات دهم تا شاید به چشمه‌ای برسم و زنده بمانم. آنگاه اگر اطرافیان رخصتی دهند، زندگی را از سر گیرم و با کسی که دوستش ‌می‌دارم، آن را ادامه دهم! النایم از همان اول در دنیای روشن و چراغانی جانک پرسه می‌زد. باید هم اینگونه می‌بود، آخر هیچ‌ک.س با قضیه‌ی او و جانک مخالف نبود، حتی آقای ویچ! آن مرد، اخلاقِ خوب و محترمی داشت و همیشه بهترین‌ها و بهترین خوشحالی‌ها را برای خانواده‌اش می‌خواست و همه‌ی تلاشش این بود که این راه‌ها و میسرها را برای تک‌فرزندش آسان کند. من نیز تا زمان خواستگاری آلدن، در دنیای سبزش می‌زیستم، اما خانواده‌اش آن را به رنگی زرد و سوخته تبدیل کردند. با این وجود هفته‌ها و ماه‌ها صبر کردم تا بلکه از این تک‌روی پوچ پایین بیایند، ولی دریغ از ذره‌ای کوتاه آمدند. اگر النا در انفجار فکرها و دلواپسی‌هایم یکهو از جایش بلند نمی‌شد و حرف‌‌هایش را ادامه نمی‌‌داد، تکه‌هایی از بغض که در حال شکل‌گیری ابرهایی بر بالای گلویم بودند، واویلای به راه می‌انداختند که با هیچ‌‌ک.س قابل کنترل نبود. او بعد از یک گردگیری معمولی از پیراهن سفیدش، رو به من گفت:

- معلومه که میشن، حالا پاشو بریم سراغ کارمون، از این زاویه که نگاه میکنم اریک بیچاره دیگه نای براش نمونده!

 
بالا پایین