برای وحشیانهترین و در عین حال خانگیترین روایتی که، میخواهم آن را بنویسم، نه انتظار دارم و نه به دنبال باور هستم. واقعاً در موردی که حواس من، شواهد خود را رد میکند، دیوانه خواهم بود. با این حال، من دیوانه نیستم و مطمئناً خواب هم نمیبینم. اما فردا میمیرم و امروز روحم را میشکافتم. هدف فوری من، این است که مجموعهای از رویدادهای خانگی را به طور واضح، مختصر و بدون اظهار نظر، در برابر جهان، قرار دهم. این حوادث در عواقب خودِ من را، وحشتناک، شکنجه و نابود کرده است. با این حال، من سعی نمیکنم آنها را، توضیح دهم. برای من آنها، چیزهای کمی اما ترسناک و به نمایش گذاشته هستند. برای بسیاری از باروکها، وحشتناکتر، به نظر میرسند. شاید از این پس، عقلی پیدا شود که، خیال من را، به امری عادی تقلیل دهد. عقلی آرامتر، منطقیتر، و بسیار کمتر. هیجانانگیزتر از عقل من، که در شرایطی که با هیبت، به تفصیل توضیح میدهم، چیزی بیش از یک توالی عادی، علل و آثار بسیار طبیعی دارد. از همان دوران طفولیت به دلیل مودب بودن و انسانیت داشتن، من، مورد توجه قرار گرفتم. لطافت قلب من، حتی چنان نمایان بود که، مرا به شوخی یارانم تبدیل کرد. من به خصوص، حیوانات را دوست داشتم و والدینم، با تنوع زیادی از حیوانات خانگی، من را آشنا کردند. بیشتر وقتم را، با اینها میگذراندم و هرگز به اندازهی وقتی که، به آنها غذا میدادم و نوازششان میکردم، خوشحال نبودم. این خصوصیات خصوصی، با رشد من، رشد کرد و در کودکی، یکی از منابع اصلی لذت خود را، از آن به دست آوردم. برای کسانی که، به یک سگ وفادار و حکیم، عشق می ورزند، من نیازی به توضیح ماهیت یا شدت لذتی که، از این طریق به دست می آید، ندارم. چیزی در عشق فداکارانه یک بیرحم، وجود دارد که مستقیماً به قلب او میرود، که مکرراً فرصتی برای آزمایش دوستی ناچیز و وفاداری غمانگیز انسان، صرف داشته است. من زود ازدواج کردم، و خوشحال بودم که در همسرم تمایلی پیدا کردم که، با خودم ناسازگار نیست. با مشاهده جانبداری من، در مورد حیوانات خانگی، او هیچ فرصتی را برای تهیهی آنها، از خوشایندترین نوع، از دست نداد. ما پرنده، ماهی طلایی، یک سگ خوب، خرگوش، یک میمون کوچک و یک گربه داشتیم. این دومی، حیوانی فوق العاده بزرگ و زیبا بود. کاملاً سیاه و به درجات حیرتانگیزی حکیمانه بود. در صحبت از هوش و ذکاوت او، همسرم، که در قلبش، خرافات هم، کمی آغشته بود، مکرراً به تصور رایج باستانی، اشاره کرد که همهی گربههای سیاه را، جادوگرانی در لباس مبدل میدانست. نه اینکه او، هرگز در این مورد جدی نبود، و من اصلاً به این موضوع اشاره نمیکنم که دلیلی بهتر از این نیست که، همین الان اتفاق افتاده است و من آن را به خاطر میسپارم. پلوتون، این نام گربه بود حیوان خانگی و همبازی مورد علاقهی من. من به تنهایی، به او غذا دادم و هرجای خانه میرفتم، او به دنبالم میآمد. حتی به سختی، توانستم مانع از تعقیب او، در خیابانها شوم.
دوستی ما، چندین سال، به همین منوال ادامه داشت، که در طی آن خلق و خوی و منش عمومیمن، از طریق ابزار بیتفاوتی شیطانی (که اعتراف میکنم، سرخ میشوم.) تغییری اساسی را تجربه کرده بود. روز به روز بداخلاق تر، عصبانی تر، بدون توجه به احساسات دیگران، بیشتر شدم. زجر کشیدم که با همسرم، از زبان بیاعتنا، استفاده کنم. در نهایت، من حتی به او پیشنهاد خشونت شخصی، دادم. حیوانات خانگی من، البته باعث شدهاند که، تغییر در خلق و خوی من را، احساس کنند. من نه تنها از آنها، غافل شدم، بلکه از آنها بد استفاده کردم. با این حال، برای پلوتو، من همچنان به اندازه کافی، توجه داشتم که من را، از بدرفتاری با او بازدارم، چون در مورد بدرفتاری با خرگوشها، میمونها یا حتی سگ، زمانی که تصادفاً یا از طریق محبت، سر راه من قرار میگرفتند، هیچ ابایی نداشتم. اما بیماری من در من رشد کرد، چون یه بیماری شبیه به الکل است و در نهایت حتی پلوتو که اکنون پیر شده بود و در نتیجه تا حدودی بداخلاق شده بود، حتی پلوتون شروع به تجربه اثرات بد خلقی من، کرد.
یک شب که از یکی از محله های شهرم، بسیار مسـ*ـت، به خانه برگشتم، تصور کردم که گربه از حضور من، اجتناب میکند. من او را گرفتم، زمانی که در ترس، از خشونت من، او با دندانهایش زخمی خفیف، روی دستم وارد کرد. خشم یک دیو، فوراً مرا تسخیر کرد. دیگر خودم را نمیدانستم. به نظر میرسید که، روح اصلی من، فوراً از بدنم بیرون میآید، و بدخواهی بیش از شیطانی که از جنس جین، تغذیه شده بود، تمام فیبرهای بدنم را، به وجد آورد. از جیب جلیقهام، یک چاقوی قلمی درآوردم، بازش کردم، گلوی جانور بیچاره را گرفتم و عمداً یکی از چشمانش را، از حدقه بریدم! سرخ میشوم، میسوزم، میلرزم، در حالی که قساوت لعنتی را، مینویسم.
هنگامی که عقلم با صبح برگشت، وقتی که من از دود فسق شب، خوابم برد احساسی نصف وحشت، نیمی از پشیمانی را، تجربه کردم، که برای جرمی که انجام داده بودم، اما در بهترین حالت، ضعیف و مبهم بود. احساس، روح دست نخورده، باقی ماند. من دوباره در افراط، فرو رفتم و به زودی تمام خاطرهی این عمل را، در شراب، غرق کردم. در این بین، گربه به آرامی بهبود یافت. کاسه چشم گمشده، درست است که ظاهری ترسناک داشت، اما به نظر میرسید که دیگر، هیچ دردی را تحمل نمیکرد. او طبق معمول در خانه رفت و آمد کرد، اما همانطور که میتوان انتظار داشت از نزدیک شدن من، با وحشت شدید فرار کرد. اونقدر از قلب قدیمیام باقی مانده بود که، در اول از این بیزاری آشکار موجودی که زمانی آنقدر به من علاقه داشت، غمگین شدم. اما این احساس خیلی زود جای خود را، به عصبانیت داد. و پس از آن، گویی به سرنگونی نهایی و غیرقابل برگشت من، روح انحراف آمد. فلسفه این روح را، در نظر نمیگیرد با این حال، من بیشتر از خودم مطمئن نیستم که روحم زنده است، که کژی یکی از انگیزههای اولیه قلب انسان است. یکی از استعدادها یا احساسات اولیه تجزیه ناپذیر که، به شخصیت انسان جهت میدهد. چه کسی صد بار ندیده است که مرتکب یک عمل زشت یا احمقانه بدون دلیل دیگری، جز اینکه میداند، نباید انجام دهد؟ آیا ما در بهترین قضاوت خود، تمایلی همیشگی نداریم.
قانون را نقض کنیم، صرفاً به این دلیل که ما آن را چنین میدانیم؟ من میگویم، این روحیه انحرافی، به سرنگونی نهایی من، رسید. این اشتیاق غیرقابل درک روح، برای آزار دادن خود، ارائه خشونت به طبیعت خود انجام اشتباه فقط به خاطر اشتباه بود، که مرا ترغیب کرد، که ادامه دهم و در نهایت آسیبی را، که به غیر توهین آمیز، وارد کرده بودم، به پایان برسانم. بیرحم یک روز صبح، با خونسردی، یک طناب به گردنش زدم و آن را، به اندام درختی آویزان کردم. آویزانش کردم با اشکی که از چشمانم، جاری بود و با تلخترین، پشیمانی در قلبم. آویزانش کردم، چون میدانستم دوستم دارد، و چون احساس میکردم، دلیلی برای، توهین به من ندارد. آن را آویزان کردم چون میدانستم، که با این کار مرتکب گناهی میشوم، گناهی مهلک که روح جاودانهام را، چنان به خطر میاندازد، که اگر چنین چیزی، ممکن بود، حتی فراتر از دسترس رحمت بیکران خداوند رحمان، وحشتناک ترین خدا. در شبی که، این عمل ظالمانه انجام شد، با فریاد آتش، از خواب بیدار شدم. پردههای تختم شعلهور، شده بود. تمام خانه، در حال شعلهور شدن بود. به سختی همسرم که، خدمتکار بود و خود من از آتش سوزی، فرار کردیم. تخریب کامل بود. تمام ثروت دنیوی من، بلعیده شد و من خود را به ناامیدی، رها کردم.
من بالاتر از این ضعف، هستم که بخواهم دنبالهای، از علت و معلول بین فاجعه و جنایت، ایجاد کنم. اما من زنجیرهای از حقایق را، به تفصیل بیان میکنم و میخواهم، حتی یک پیوند احتمالی را، ناقص نگذارم. روز بعد از آتشسوزی، از خرابه ها، بازدید کردم. دیوارها به استثنای یک استثنا، فرو ریخته بودند. این استثنا در یک دیوار کوپه، نه چندان ضخیم، که تقریباً وسط خانه، ایستاده بود، و سر تخت من، روی آن قرار داشت، پیدا شد. گچ کاری در اینجا تا حد زیادی، در برابر آتش سوزی، مقاومت کرده بود، واقعیتی که من آن را، به گسترش اخیر آن، نسبت دادم.
در مورد این دیوار، جمعیت انبوهی جمع آوری شد و به نظر میرسید که، بسیاری از افراد با توجه، بسیار دقیق و مشتاقانه بخش خاصی از آن را، بررسی میکردند. کلمات "عجیب!" "مفرد!" و عبارات مشابه دیگر، کنجکاوی مرا، برانگیخت. نزدیک شدم و تصویر گربهای غولپیکر را، دیدم که گویی با نقش برجسته روی سطح سفید، نقش بسته بود. این برداشت با دقتی واقعاً شگفت انگیز، داده شد. طنابی دور گردن حیوان بود.
وقتی برای اولین بار این ظهور را، مشاهده کردم چون به سختی میتوانستم آن را کمتر بدانم، شگفتی و وحشت من، بسیار شدید بود. اما در نهایت تأمل، به کمک من آمد. یادم آمد گربه را در باغی مجاور خانه، آویزان کرده بودند. با هشدار آتش، این باغ بلافاصله توسط جمعیت، پر شد، یکی از آنها باید حیوان را، از درخت بریده و از پنجره ای باز به اتاق من، انداخته باشد. این احتمالاً با این دیدگاه انجام شده بود که من را از خواب، بیدار میکند. ریزش دیوارهای دیگر، قربانی ظلم و ستم من را در ماده گچ تازه پخش شده، فشرده کرده بود.
آهکی که، با شعلههای آتش و آمونیاک موجود در لاشه، پس از آن پرتره را، آنطور که من دیدم، انجام داده بود. اگرچه، من به راحتی، دلیل خود را، اگر نگوییم به طور کامل به وجدانم، به دلیل واقعیت شگفت انگیزی که به تفصیل، شرح دادم، در نظر گرفتم، اما نتوانست تأثیر عمیقی بر خیال من، بگذارد. ماهها نمیتوانستم خود را از شر گربه، خلاص کنم و در این مدت یک حس نیمه شخصی، به روحم بازگشت که پشیمانی، به نظر میرسید، اما نبود. تا آنجا پیش رفتم، که از از دست دادن حیوان، پشیمان شدم و در میان پناهگاههای پستی، که اکنون معمولاً برای حیوان خانگی دیگری، از همان گونه و ظاهری تا حدودی مشابه به آنها، رفت و آمد میکردم، نگاهی به اطرافم انداختم، تا آن را، تأمین کنم.
یک شب، هنگامی که نیمهگیج در لانهای بیش از بدنامی، نشسته بودم، ناگهان توجهم به یک شی سیاه رنگ، جلب شد که روی سر یکی از کلههای بزرگ جین یا رم، نشسته بود، که اثاثیه اصلی را، تشکیل میداد. چند دقیقه بود که به طور پیوسته، به بالای این کله گراز، نگاه میکردم، و چیزی که اکنون باعث تعجب من شد، این واقعیت بود که من زودتر آن شی را، درک نکرده بودم. نزدیکش شدم و با دستم، لمسش کردم. این یک گربه سیاه بود، گربهای بسیار بزرگ به بزرگی پلوتون و از هر نظر به او، شباهت داشت. پلوتون روی هیچ قسمتی از بدنش، موی سفید نداشت. اما این گربه لکههای سفید بزرگ، هرچند نامشخصی داشت که، تقریباً تمام ناحیه سی*ن*ه را، پوشانده بود.
به محض اینکه او را، لمس کردم، بلافاصله بلند شد، با صدای بلند خرخر، کرد، به دستم مالید و از اطلاع من، خوشحال به نظر رسید. پس این همان موجودی بود که، من در جستجوی آن، بودم. من بلافاصله پیشنهاد خرید آن را، از صاحبخانه دادم. اما این شخص هیچ ادعایی در مورد آن نداشت، چیزی از آن نمیدانست، قبلاً آن را، ندیده بود. به نوازشهایم، ادامه دادم و وقتی آماده شدم به خانه بروم، حیوان تمایل به همراهی من را، نشان داد. من به آن اجازه دادم که، این کار را انجام دهد، گاهی اوقات خم میشدم و در حالی که پیش میرفتم، به آن، دست میزدم. وقتی به خانه رسید، به یکباره خود را، اهلی کرد و بلافاصله مورد علاقهی همسرم، قرار گرفت.
به زودی در درونم، بیزاری نسبت به آن، پیدا کردم. این دقیقاً برعکس آن چیزی بود که، پیشبینی میکردم، اما نمیدانم چگونه و چرا بود، علاقه آشکار به خودم نسبتاً منزجر کننده و آزار دهنده، بود. با درجات آهسته این احساسات انزجار و آزار، به تلخی نفرت تبدیل شد. من از مخلوق، اجتناب کردم. احساس شرم و به یاد آوردن ظلم قبلیام، که مانع سوء استفاده فیزیکی از آن، میشود. من برای چند هفته از آن، ضربه نزدم و یا به شکل خشونت آمیزی، از آن سوء استفاده نکردم، اما به تدریج با نفرت غیرقابل بیانی، به آن نگاه کردم و در سکوت، از حضور نفرتانگیزش، مانند نفس یک طاعون، فرار کردم.
چیزی که بدون شک، بر نفرت من، از این جانور افزود، این بود که صبح روز بعد، از اینکه آن را به خانه آوردم، کشف کردم که مانند پلوتو، او نیز از یک چشم خود، محروم شده بود. با این حال، با این شرایط فقط همسرم دوست داشت، که، همانطور که قبلاً گفتم، در درجه بالایی از احساس انسانی برخوردار بود، که زمانی صفت متمایز من و سرچشمه سادهترین و خالصترین لذتهای من، بود.
با بیزاری من از این گربه، به نظر میرسید که جانبداری آن، برای خودم بیشتر میشود. با دقت قدمهای من را دنبال کرد، که درک آن برای خواننده، دشوار بود. هر وقت مینشستم زیر صندلی یا فنر روی زانوهایم خم میشد و با نوازشهای نفرت انگیزش، من را میپوشاند. اگر بلند میشدم تا راه بروم، بین پاهایم، قرار می گرفت و تقریباً مرا به پایین، پرتاب میکرد، یا با بستن پنجههای دراز و تیزش، در لباسم، به این ترتیب روی سی*ن*هام، بالا میرفت. در چنین مواقعی، اگرچه آرزو داشتم آن را با ضربهای، از بین ببرم، اما تا حدی به خاطر خاطرهای از جنایت قبلیام، از انجام این کار، خودداری میکردم.
این ترس دقیقاً ترس از شر جسمانی، نبود و با این حال من باید از اینکه چگونه آن را در غیر این صورت، تعریف کنم، غافل بودم. من تقریباً شرم دارم که مالک آن باشم، بله، حتی در سلول این جنایتکار، تقریباً از داشتن آن خجالت میکشم که، وحشتی که حیوان به من الهام کرد، با یکی از سادهترین واهیهایی که امکان باردار شدن وجود داشت، تشدید شده بود. همسرم بیش از یک بار توجه من را، به شخصیت موی سفید جلب کرده بود، که در مورد آن صحبت کردم و تنها تفاوت مشهود بین جانور عجیب و غریب و حیوانی بود که، من نابود کرده بودم.
خواننده به یاد میآورد که این علامت، اگرچه بزرگ بود، اما در ابتدا بسیار، نامشخص بود، اما با درجات آهسته درجاتی تقریباً نامحسوس، و برای مدت طولانی، دلیل من در تلاش بود، تا آن را به عنوان خیالی رد کند، در طولانی مدت تمایز دقیقی از طرح کلی، به خود گرفته بود... . اکنون بازنمایی یک شی بود، که از نامیدنش میلرزیدم و به همین دلیل، بیش از همه از آن، متنفر بودم و میترسیدم، و اگر جرأت میکردم، از شر هیولا خلاص میشدم، حالا، میگویم، تصویر یک نفر زشت بود. یک چیز وحشتناکتر از چوبدار! ای موتور غم انگیز و وحشتناک وحشت و جنایت عذاب و مرگ!
و اکنون من، بدبخت بودم و یک جانور بیرحم که همنوعانش را، تحقیرآمیز نابود کرده بودم، یک جانور بیرحم، که باید برای من کار کند، برای من، مردی که به شکل خدای متعال ساخته شدهام، وای بیتحمل! افسوس! نه در روز و نه شب، دیگر نعمت استراحت را، نمیدانستم! در طول دوره قبلی، مخلوق هیچ لحظهای، من را تنها نگذاشت. و در دومی هر ساعت از رویاهای ترسی غیرقابل بیان، شروع کردم تا نفس گرم آن چیز را، بر صورتم بیابم، و وزن عظیم آن را کابوس جسمانی که، قدرتی برای از بین بردن آن، نداشتم برای همیشه بر من، واجب است.
در زیر فشار عذابهایی از این دست، باقیمانده ضعیف خیر درون من، تسلیم شد. افکار شیطانی، تنها نزدیکان من، شدند. تاریکترین و بدترین افکار، بدخلقی خلق و خوی همیشگی من، به نفرت از همه چیز و از همه نوع بشر، افزایش یافت. در حالی که از طغیانهای ناگهانی و غیرقابل کنترل خشمی که، اکنون کورکورانه، خود را رها کردهام، همسر بیشکایتم، افسوس! معمولترین و صبورترین مبتلایان، بود. یک روز او با من، همراهی کرد و در یک کار خانگی وارد سرداب ساختمان قدیمی، شد که فقر ما را مجبور کرد، در آن ساکن شویم. گربه از پلههای شیبدار، به دنبالم آمد و نزدیک بود من را، با سر پرت کند و دیوانهام کند. تبر را بلند کردم و در خشم خود، ترس کودکانهای را که، تا آن زمان در دستانم باقی مانده بود، فراموش کردم، ضربهای به حیوان زدم که البته اگر آنطور که من میخواستم، فرود میآمد، فوراً کشته میشد. اما این ضربه با دست همسرم، دستگیر شد. من که از مداخله به خشم بیش از شیطانی، ترغیب شده بودم، بازویم را از چنگ او، بیرون کشیدم و تبر را در مغزش، دفن کردم. او بدون ناله در همان نقطه مرده، افتاد. این قتل شنیع، انجام شد، من خود را فوراً و با تأمل کامل به کار مخفی کردن جسد، پرداختم. میدانستم که نمیتوانم آن را، چه در روز و چه در شب، بدون خطر مشاهده همسایهها، از خانه بیرون بیاورم. پروژههای زیادی، به ذهنم خطور کرد. در یک دوره به فکر افتادم که، جسد را به قطعات کوچک برش دهم و با آتش، از بین ببرم. در دیگری تصمیم گرفتم، برای آن قبری در کف سرداب، حفر کنم. دوباره در مورد ریختن آن در چاهی، در حیاط به فکر افتادم، در مورد بستهبندی آن در یک جعبه، گویی کالا، با ترتیبات معمول، و بنابراین یک باربر، برای بردن آن از خانه. در نهایت به چیزی برخوردم که به نظرم مصلحتی بسیار بهتر از، هر کدام از اینها، بود. مصمم شدم آن را در سرداب دیوار، بکشم همانطور که راهبان قرون وسطی، ثبت شده است که قربانیان خود را، دیوار کشیده اند. برای چنین هدفی، سرداب به خوبی اقتباس شده بود. دیوارهای آن سست ساخته شده بود و اخیراً سرتاسر آن را با گچ ناصافی پوشانده بودند که رطوبت جو از سخت شدن آن جلوگیری کرده بود. علاوه بر این، در یکی از دیوارها برآمدگی ناشی از یک دودکش یا شومینه کاذب وجود داشت که پر شده و شبیه بقیه سرداب شده بود. من شکی نداشتم که میتوانم به راحتی آجرها را در این نقطه جابجا کنم، جسد را وارد کنم، و مثل قبل تمام دیوارها را دیوار بکشم، به طوری که هیچ چشمی نتواند چیز مشکوکی را تشخیص دهد. و در این محاسبه، من فریب نخوردم. آجرها را به راحتی از جای خود جدا کردم و بدنه را با احتیاط روی دیوار داخلی قرار دادم، آن را در آن موقعیت قرار دادم، در حالی که با کمی دردسر کل سازه را همانطور که در ابتدا ایستاده بود دوباره ساختم. با تهیه ملات، ماسه و مو با هر احتیاط ممکن، گچ تهیه کردم که امکانپذیر نبود.
آجرکاری جدید را، با دقت بررسی کردم. وقتی کارم تمام شد، احساس رضایت کردم که، همه چیز خوب است. دیوار کوچکترین ظاهری از بریده شدن، نداشت. زبالههای روی زمین، با کمترین دقت جمعآوری میشد. پیروزمندانه به اطراف، نگاه کردم و با خود گفتم: پس بالاخره، اینجا زحمات من بیهوده نبود.
قدم بعدی من، این بود که به دنبال حیوانی بگردم که عامل این همه بدبختی بوده است، زیرا مدتها تصمیم گرفته بودم که، او را بکشم. اگر میتوانستم در آن لحظه، با آن ملاقات کنم، نمیتوانست در سرنوشت آن، شکی وجود داشته باشد، اما به نظر میرسید که، این حیوان حیلهگر از خشونت خشم قبلی من، نگران شده بود و حاضر نبود، خود را با حال و هوای فعلی من، نشان دهد. توصیف یا تصور احساس آرامش عمیق و سعادتمندانهای که، فقدان موجود منفور در آغوش من، ایجاد کرد غیر ممکن است. در طول شب ظاهر نشد و بنابراین، حداقل برای یک شب از زمان ورودش به خانه، با آرامش و آسودگی خوابیدم، بله، حتی با بار قتل بر روحم، خوابیدم. روز دوم و سوم، گذشت و باز هم شکنجهگر من، نیامد. بار دیگر به عنوان یک آزاده، نفس کشیدم. هیولا، وحشت زده، برای همیشه، از محل گریخته بود. دیگر نباید آن را ببینم. خوشحالی من، عالی بود! گناه کار تاریک من، من را آزار میداد، اما اندکی. چند پرس و جو، انجام شده بود، اما به آسانی، به آنها پاسخ داده شد. حتی یک جست و جو نیز، انجام شده بود، البته چیزی کشف نشد. من به سعادت آینده خود، به عنوان امن نگاه کردم. در روز چهارم ترور، گروهی از پلیس به طور غیر منتظرهای، وارد خانه شدند و دوباره به تحقیقات دقیق از محل، پرداختند. با این حال، امن، در غیرقابل فهم بودن مکان پنهان خود، هیچ احساس خجالتی نداشتم. افسران به من دستور دادند که، در جستو جو آنها را، همراهی کنم. آنها هیچ گوشه یا گوشهای ناشناخته، باقی نگذاشتند. در نهایت، برای سومین یا چهارمین بار، به سرداب رفتند. من در عضله نمیلرزیدم. قلبم مثل قلب کسی که، در بیگناهی به خواب میرود، آرام میزند. سرداب را از این ور تا انتها، راه میرفتم. دستهایم را روی س*ی*ن*هام جمع کردم و به راحتی به این طرف و آن طرف، پرسه زدم. پلیس کاملا راضی بود و آماده حرکت شد. شادی در قلب من، بیش از آن قوی بود که، بتوان آن را مهار کرد. من سوختم تا، فقط یک کلمه از راه پیروزی بگویم و اطمینان مضاعف آنها را، از بیگناهی خود، تضمین کنم.
"آقایان" من در نهایت گفتم، به عنوان حزب صعود مراحل، "من لذت میبرم به شبهاتت رو از دست دادي براي همتون آرزوي سلامتي ميکنم و يه کم بيشتر لطف ميکنم توسط، آقایان، این است که یک خانه بسیار خوب ساخته شده است" در میل به گفتن چیزی به راحتی، من به ندرت میدانستم آنچه که من در همه گفت" من ممکن است یک خانه بسیار خوب ساخته شده میگویند. این دیوارها دارن میتونن برن آقایان؟ این دیوارها به طور محکم کنار هم قرار می گیرد» و در اینجا، از طریق صرف دیوانهی دلاوری، با عصایی که در دستم بود، به شدت رپ زدم روی همان قسمتی از آجرکاری که پشت آن جسد همسر بغلم بود. اما خداوند مرا از نیشهای طاغوت حفظ کند و نجات دهد! به محض اینکه طنین ضربات من در سکوت فرو رفت، صدایی از درون قبر به من پاسخ داد! - با گریهای که ابتدا خفه و شکسته شده بود، مانند هقهق کودک، و سپس به سرعت به یک صدای بلند و بلند متورم شد. و فریاد ممتد، کاملاً غیرعادی و غیرانسانی زوزهای، نالهای، نیمی از وحشت و نیمی از پیروزی، چیزی که ممکن است فقط از جهنم برخاسته باشد، از حلقوم لعنت شدگان در رنج و عذابشان و از شیاطینی که در لعنت شادی میکنند. از افکار خودم حرف زدن احمقانه است. در حال غم خوردن، به سمت دیوار مقابل حرکت کردم. برای یک لحظه مهمانی روی پلهها از شدت وحشت و هیبت بیحرکت ماند. در بعدی، دوازده بازوی تنومند روی دیوار زحمت می کشیدند. بدنی افتاد. جسد که قبلاً به شدت پوسیده و لخته شده بود، در برابر چشمان تماشاگران ایستاده بود. روی سرش، با دهان دراز قرمز و چشم آتشین، هیولای شنیع نشسته بود که هنرش مرا به قتل فریفته بود، و صدای آگاه کنندهاش مرا به جلاد سپرد. من هیولا را در داخل قبر دیوار کشیده بودم.