- Jan
- 49
- 345
- مدالها
- 2
در آسمان پرستارهی شب، هزاران چراغ کوچک میدرخشیدند. میان آنهمه، ستارهی کوچکی بود به نام نیلو. او از همه کوچکتر و کمنورتر بود. هر شب با شوق بالا میدرخشید تا شاید یکی از ستارههای بزرگتر او را ببیند و دوستش بشود.
اما هیچک.س به او توجهی نمیکرد. آنها همیشه دربارهی نور و درخشندگی خودشان حرف میزدند و نیلو را فراموش میکردند.
شبی سرد، نیلو از ته دل آرزو کرد:
اما هیچک.س به او توجهی نمیکرد. آنها همیشه دربارهی نور و درخشندگی خودشان حرف میزدند و نیلو را فراموش میکردند.
شبی سرد، نیلو از ته دل آرزو کرد: