جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نوشته‌های نمایه جدید

دلشکستگی و دلتنگی دو روی یک سکه‌اند؛ دو همراه همیشگی که در سکوت شب، خودشان را بیشتر نشان می‌دهند. دلشکستگی یعنی فرو ریختن بنای آرزوهایی که با هزار امید روی هم چیده بودی. یعنی تکه‌های خرد شدهٔ اعتماد که دیگر به هم نمی‌چسبند، حتی اگر بهترین چسب دنیا را داشته باشی. دلشکگی یعنی سکوتی که از هر فریادی بلندتر است؛ یعنی نگاه خالی به دیوار، در حالی که درونت طوفانی از "چرا" و "ای کاش" می‌پیچد.

اما دلتنگی... دلتنگی درد دیگری است. دلشکستگی حادثه است، یک اتفاق ناگهانی. ولی دلتنگی، خاطره است؛ مرور مدام فیلمی که دوست داری بارها و بارها ببینی، حتی می‌دانی که ته اشک و آه دارد. دلتنگی یعنی بوی باران در کوچه‌ای که با هم قدم زده بودی. یعنی ناخودآگاه لبخند زدن با دیدن یک پیام قدیمی، و بغض کردن در همان لحظه که می‌فهمی دیگر تکرار نخواهد شد.

این دو، انسان را به عمق خودش می‌برند. وقتی دل شکسته و دلتنگ باشی، با تمام وجودت معنای "تنهایی" را لمس می‌کنی. آن وقت است که حتی میان جمع، خودت را غریب‌ترین آدم روی زمین حس می‌کنی. دلت می‌خواهد با کسی حرف بزنی، اما نه برای گفتن، که برای شنیده شدنِ همین سکوت پر از فریادت.

اما نکته عجیب اینجاست: همین دلشکستگی‌ها و دلتنگی‌ها هستند که به آدم یاد می‌دهند چطور دوست داشته باشد، چطور ببخشد و چطور از خاطراتش محافظت کند. شاید حکمت این دلتنگی‌ها این است که بدانیم چقدر آن لحظه‌ها برایمان ارزشمند بوده‌اند. و شاید درد دلشکستگی برای این است که روزی، جای زخم‌هایمان تبدیل به محکم‌ترین نقاط وجودمان شوند.

در نهایت، دلشکستگی و دلتنگی یعنی انسان بودن. یعنی تو آنقدر عمیق زیسته‌ای که رفتن‌ها و نبودن‌ها برایت معنا پیدا کرده‌اند. و این درد، هر چقدر هم سنگین باشد، یادآور این حقیقت تلخ و شیرین است که تو زنده‌ای، و قلب هنوز برایت می‌تپد، حتی اگر برای چیزهایی بتپد که دیگر نیستند.
دلشکستگی مثل شهری است که یک روز صبح، تمام ساکنانش آن را ترک کرده باشند. کوچه‌ها هنوز همان کوچه‌هاست، پنجره‌ها همان پنجره‌ها، اما زندگی از لابه‌لای آجرها بیرون زده. راه می‌روی، سرت را بلند می‌کنی تا برای کسی دست تکان بدهی، اما هیچ ک.س نیست. فقط خودت مانده‌ای و خیابان‌های خلوت خاطرات.

و دلتنگی یعنی همان شهر خالی را هر شب در خواب دیدن. یعنی بیدار شدن در نیمه‌های شب، با این امید واهی که شاید صدای پای آشنایی از پله‌ها بالا می‌آید. یعنی ناخودآگاه برای دو نفر چای بریزی، بعد ببینی یک فنجان روی میز، تنها مانده و بخار می‌کند و تو نگاهش می‌کنی تا خاموش شود.

---

دلشکستگی یعنی تمام شعرهایی که دیگر نمی‌توانی برای کسی بخوانی. یعنی آهنگ مورد علاقه‌ات، ناگهان تبدیل شود به همان ترانه‌ای که باهاش گریه می‌کردی. یعنی نیمه‌های شب، هندزفری را بگذاری توی گوشت و با خودت تکرار کنی: "ای کاش..."، "کاش می‌توانستم برگردم به..."، "کاش آن روز..." و تهش هیچ کدام از این کاش‌ها خریدار نداشته باشد.

---

اما عجیب اینجاست که دلشکستگی یک نوع بلوغ اجباری است. آدم را از آن رویای کودکانه "تا ابد" بیرون می‌کشد. یادت می‌دهد که بعضی چیزها برای ماندن نمی‌آیند، بعضی آدم‌ها فقط برای یاد دادن یک درس می‌آیند و می‌روند. و تو می‌مانی و زخمی که کم کم یاد می‌گیری باهاش زندگی کنی، نه اینکه خوب بشود، نه، فقط یاد می‌گیری که هر روز صبح با وجودش بلند شوی و به روزمرگی‌هایت برسی.

---

دلتنگی هم مثل یک مهمان ناخوانده است. بی‌خبر می‌آید، توی دلت جا خوش می‌کند و هر چه قدر هم بخواهی، دیگر نمی‌رود. توی شلوغی خیابان، پشت چراغ قرمز، توی صف نانوایی، وسط یک فیلم کمدی، یک دفعه یاد چیزی می‌افتی و تمام جهان برایت خاکستری می‌شود. نه از غم، از حس عجیب "نبودن" کسی که باید باشد و نیست.

---

شاید زندگی چیزی نیست جز جمع همین دلشکستگی‌ها و دلتنگی‌ها. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، خاطره‌ها ساخته و فراموش می‌شوند، و قلب آدم، این موجود عجیب، باز هم به راهش ادامه می‌دهد. می‌زند برای روزهایی که می‌آیند، برای آدم‌هایی که هنوز نیامده‌اند، برای لبخندهایی که قرار است یک روز، جای این قطره‌اشک‌ها را بگیرند.

و تو می‌مانی و این قلب عجیب، که بعد از این همه، هنوز هم جرات دوست داشتن دارد.
دلشکستگی یعنی نیمه‌شب از خواب بپری و دستت را دراز کنی تا کسی را بغل کنی، اما دستت به هیچ‌ک.س نرسد. یعنی همان کسی که تمام دنیای تو بود، حالا شده باشد یک غریبه، و تو مجبور باشی با این غریبی کنار بیایی.

دلتنگی اما دردش فرق می‌کند. دلتنگی یعنی باران که می‌آید، بی‌اختیار دستت را دراز کنی تا برای کسی چتر بگیری، بعد ببینی کسی نیست. یعنی توی شلوغی بازار، یکدفعه بوی عطر آشنایی بیاید و تا نیم ساعت بعد، دلت بخواهد بنشینی گوشه خیابان و گریه کنی.

بعضی وقت‌ها دلشکستگی و دلتنگی با هم می‌آیند. می‌شینی توی اتاق، به دیوار زل می‌زنی و فکر می‌کنی کاش زمان به عقب برمی‌گشت. نه برای اینکه چیزی را عوض کنی، فقط برای اینکه یک بار دیگر همان لحظه‌ها را زندگی کنی. یک بار دیگر همانقدر خوشبخت باشی.

واقعیت این است که هیچ دردی مثل دلشکستگی نمی‌ماند. اما هیچ چیز هم مثل دلتنگی به آدم یادآوری نمی‌کند که روزی چقدر زنده بوده‌ای.
دلشکستگی یعنی تمام نقشه‌هایی که برای آینده کشیده بودی، یکدفعه پاره شوند و توی باد رها شوند. یعنی جایی که قرار بود خانه بسازی، حالا تبدیل شده باشد به یک زمین بایر.

دلتنگی یعنی توی خیابان راه می‌روی، یک آهنگ قدیمی از گوشی کسی پخش می‌شود، یک لحظه یاد روزی می‌افتی که باهاش همان آهنگ را گوش می‌دادی و دنیا مال تو بود. حالا فقط مال خاطراتت است.

دلشکستگی یعنی سفره که پهن می‌کنی، یک بشقاب بیشتر روی زمین بگذاری، بعد یادت بیاید که دیگر نیست. یعنی غذا که می‌پزی، بدون اینکه بفهمی برای دو نفر غذا درست کرده باشی.

و دلتنگی یعنی شب که می‌خوابی، هنوز جای خالی کسی را توی تخت حس کنی. یعنی بیدار شدن در نیمه‌های شب و تا صبح به سقف زل زدن.

اما ته این دلشکستگی‌ها یک حقیقت ساده هست: زندگی یعنی همین رفتن‌ها و ماندن‌ها. آدم‌ها می‌آیند تا یادت بدهند چطور دوست داشته باشی، می‌روند تا یادت بدهند چطور تنها باشی. و تو هنوز ایستاده‌ای، با قلبی که زخم خورده اما هنوز می‌تپد.
زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم
زندگی نام نیکویی‌ست که خارش کردیم
زندگی نیست به جز نم‌نم باران بهار
زندگی نیست به جز دیدن یار
زندگی نیست به جز عشق،
به جز حرف محبت به کسی،
ورنه هر خار و خسی،
زندگی کرده بسی
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس‌کوچه و
اندازه یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم؟!
(سهراب سپهری)
فلانی‌ را می‌شناسم که سالهاست بر جمله‌ای اعتقاد فراوان دارد:
آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند!
  • غمگین
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram* و اوین
D.shAyad.r
D.shAyad.r
گریه کردن بد نیست نشانه‌ی تاب آوردن در برابر سختیه!
تو گریه میکنی چون شرایط خیلی سخت شده اما باید ادامه بدی.
گریه کردن زمانی بده که بخاطر حرف اطرافیان باشه بخاطر نظر مردم باشه....
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
Delaram*
Delaram*
موافقم ولی متاسفانه گاهی حکم نیشتر به زخم های دل هست حرفاشون.
ولی چقدر خوبه گریه شادی عالیه اشک احساسی عالیتراز عالی
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: D.shAyad.r
D.shAyad.r
D.shAyad.r
خودم تا یاد بگیرم حرف مردم برام مهم نباشه ۳سال طول کشید هنوزم اون قدری که باید باشم بی تفاوت نیستم.
درسته گاهی ما میدونیم نباید از حرف بقیه ناراحت بشیم اما میشیم.
و بله اشک شوق مورد علاقه‌امه‌ اصلا خیلیا میگن:
باشد که اشک بعدی ما اشک شوق باشد.
  • گل
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
🌹🌺🌷
سلام
  • تایید
  • گل
واکنش‌ها[ی پسندها]: رستاخیز و AZHHAR
اوین
اوین
زمستان خسته شد از بی قراری
دلم سخت گرفت از چشم انتظاری
دو چشمم دوخته شد در جاده سرد
چقدر تلخ است خدایا این چشم انتظاری
بالا پایین