مقدمه: این سطرها را دستان لرزانی مینویسد.
که قلم تقدیر جز به مصیب دیدنش رضا نداده است، میخواهد از بازی جدید تقدیر برایتان بنویسد:
باد که میوزد، گویی خاطرهها را با خودش میبَرد؛
خاطراتی که هیچوقت بهتمامی نمیمُردند.
روستا کوچک بود، امّا زخمهایی داشت
که از دل تاریخ برمیخاست و به جان آدمیان میافتاد. ضعیفه خطابم کردند، اما ک.س ندید چگونه در سکوت، با زخمهای پنهانم رقصیدم.
[پارت 1]
گیسوان درهمریختهاش را کنار میزند و چشمهایش را میبندد.
دیگر خواب، آرامش نمیآورد.
کمی میغلتد و نفس تازهی صبح را به رگهایش میکشاند.
از دور، نغمهی آرام مادرش به گوش میرسد.
سلانهسلانه به سوی پنجره قدم برمیدارد.
باران زمین را شسته است و قطراتش بر روی شیشه میرقصند.
آه، خاک بارانخورده… چه بوی وسوسهانگیزی دارد.
درِ پذیرایی را میگشاید.
یک نفس عمیق میکشد، تا تمام کسالت و سنگینی از تنش رخت بربندد.
لبخندی آرام و نیمهخاموش روی لبانش نقش میبندد و زمزمه میکند.
- باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه… .
یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین... .
صدای پدرش، آرامش ذهنش را قطع میکند.
پدر: دخترم، سردت نشه.
با لبخند، پاسخ میدهد.
- سلام بابا جون.
پدر: صبح بهخیر، دخترم.
- صبح شما هم بهخیر، گفتم بیام تراس و بوی خاک نمخورده روحمو تازه کنه.
پدر: کار خوبی کردی باباجان، فقط برو صبحونهات رو بخور!
پدرش به سمت دختر قوسی میکند و در حالی که خندهای کوچک بر لب دارد میگوید:
- تا صدای مادرت در نیومده.
صدای مادرش از داخل خانه تذکری نرم است.
مادر: سوگل، سفره بازه ها!
نگاهش را به سمت پدرش میگیرد و با لبخندی که دارد میگوید:
- اوه؛ راست گفتی ها!
به آشپزخانه قدم میگذارد، با صدایی که هنوز سنگینی خواب در آن موج میزند میگوید:
- سلام علیکم مریم خانوم.
مادر: علیکم و سلام.
- صبحونه خوردین؟
- بله، ما خوردیم، سفره هم منتظر توئه.
***
کلاه را روی سرش مرتب میکند و با لحنی جدی میگوید:
- اگه با من کاری ندارین، برم که دیرم شده!
مادر: مراقب خودت باش عزیزم.
- باباجون، تو این هوای سرد… .
پدرش نگاهی عمیق به او میاندازد، در چشمانش موجی از عشق و حمایت میخروشد.
مشغول بستن بند کتانیهایش میشود و جواب دخترکش را میدهد.
پدر: عزیز بابا، نمیشه که بهخاطر سردی هوا از کار و زندگی افتاد.
پدرش توبره را پشت موتوری میاندازد که دیگر چیز زیادی بر اسقاطی شدنش نمانده است.
اسم دخترکش را صدا میزند.
گامی به سوی پدرش برمیدارد.
- جانم بابا؟
پدر بوسهای روی پیشانی دخترکش مینشاند؛ همانند چایی گرم در زمستان دلنشین و آرامبخش.
سوگل خندهای از ته دل سر میدهد.
پدرش همیشه میگوید:
"وقتی خانوادهام بخندد، دیگر از دنیا هیچ خواستهای ندارم"
پدر: مواظب خودتون باشید، به مامانت هم بگو اگه چیزی لازم داشت زنگ بزنه، باشه باباجان؟
- چشم، باباجون.
وقتی پدرش به خانه بازگردد، دخترک بوسهای بر رخسار پدر میزند، تا خستگیاش برود و دگر برنگردد.