جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دامیار] اثر «ریحانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط پژواک خاموشی با نام [دامیار] اثر «ریحانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,371 بازدید, 63 پاسخ و 40 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دامیار] اثر «ریحانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع پژواک خاموشی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
1000044726.png

عنوان: دامیار «فصل اول: مسلک سودازده»
نویسنده: ریحانا۲۰
ژانر رمان: معمایی، جنایی، درام
عضو گپ نظارت (۹) S.O.W

خلاصه: جدال‌ دو مرد‌‌ نامشخص و تباهی ‌زندگی، سرنوشت‌ شومی‌است که دخترک‌ را به جنون‌ می‌رساند. راز پنهانی او را به سمت‌ خود‌ می‌کشد و حقیقت‌ را‌ برملا می‌کند ولی این‌ میان کسی‌ دیگر از دل ماجرا بیرون می‌آید که‌ همه را به‌ جان هم‌ می‌اندازد، کسی‌ که‌ شاید بتواند بخشی‌ از‌ حقیقت‌ داستان‌ باشد، پایان این‌ قروح‌ به‌ کجا‌ ختم‌ می‌شود؟

مقدمه: عاشق‌ بودی، عاشق‌ منِ رو‌سیاه... منی‌ که‌ خودم را به‌‌خاطر‌ گاز‌ زدن‌ به‌ یک سیب‌ کال و‌ کرم‌خورده‌، از‌ بهشت‌ وجودت راندم.
اما این‌بار تو آن آدم‌ عاشق‌ نبودی! خواستم‌ حوا باشم‌، اما‌ راه ‌برگشتی ‌نداشتم. سردرگم هستم، نمی‌دانم من‌ عاشقم ‌یا ‌تو؟ ادعایی‌ ندارم، اگر عاشق بودم‌ نمی‌رفتم، اما تو اگر عاشق بودی‌ می‌ماندی. به این‌ نتیجه‌ رسیدم که‌ نه‌ من‌ عاشقم‌ و نه‌ تو... .

«تمامی شخصیت‌ها و مکان‌ها توسط خيالات نویسنده می‌باشد و هیچ‌کدام واقعیت ندارد»
 
آخرین ویرایش:

;FOROUGH

سطح
5
 
𔓘مدیر ارشد فرهنگ و هنر 𔓘
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
شاعر انجمن
Apr
8,876
15,365
مدال‌ها
8
1000029465.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
•○°●°~|تقدیم به آن‌هایی که ارزش عشق را می‌دانند اما محبوبی ندارند|~°●°○•


بخش اول گمگشته: زندگی‌ات‌ را قربانی‌ چیزی مکن، همه ‌چیز را ‌قربانی زندگی‌ات کن.
نوشته‌ای‌ازاشو.


چند روزی‌ می‌شد که هوا حسابی سرد و طاقت‌فرسا شده‌ بود. نسیم‌ باد خنکی‌ که می‌وزید‌ لرز سرما را به تنش‌ بیشتر می‌کرد. تنش‌ از سرما مورمور می‌شد و دست‌هایش لرزش‌ خفیفی داشتند. با گرفتن‌ دولبه‌ی‌ پالتوی‌ مشکی‌رنگش، که‌ بلندی‌اش تا ساق‌پایش می‌رسید، خواست کمی خودش را گرم کند. دوباره سربلند کرد و‌ خیره‌ی ساختمان‌ روبه‌رویش‌ شد، برای بار‌چندم‌ شروع به‌ خواندن نوشته‌‌ی روی تابلو ساختمان سفید رنگی که با طراحی زیبای کودکانه به زیبایی آراسته شده‌‌بود‌ کرد. (محل‌ نگهداری‌ بچه‌های‌ بی‌سرپرست) نامی بود که بر‌ رأس‌ تابلو با‌خطی‌ خوانا و زیبا نوشته‌ شده‌ بود. هنوز هم باورش‌ نمی‌شد که‌ بعد از مدت‌ها تنها زندگی ‌کردن، تصمیم بر این‌ کار را داشت. نگاهش ‌ناخواسته روی بچه‌هایی ‌نشست که ‌مشغول بازی ‌بایک‌دیگر بودند. بچه‌هایی ‌که باشوق و ذوق درحال ‌بالا رفتن از پله‌های مارپیچی‌ سرسره بودند و سعی بر خوش‌گذرانی و وقت گذراندن داشتند، دريغ از این‌که به ‌این فکر کنند‌‌ در آینده چه ‌اتفاقی برایشان ‌رخ خواهد داد. دنیا بزرگ‌تر و کثيف‌تر از آنی ‌است که این بچه‌های ‌کوچک درک‌ کنند، زخمی که از زندگی‌ کردن در دنیا برمی‌دارند ممکن‌ است آنقدر وخیم باشد که موجب تغییر یک انسان در طول عمرش باشد، اگر بدنی زخمی پیدا‌ کند باید درمان شود، مگرنه تأخیر ‌در درمان باعث عفونت‌ آن زخم‌ می‌شود، یا اگر هم بدنی ‌زخمی پیدا کند ‌‌شاید درمان شود، ولی جایش ‌همیشه پدیدار و ماندگار می‌ماند، زخمی‌ هم که اگر بر روی‌ قلب ایجاد شود هیچ وقت راه‌‌ درمانی ‌ندارد.
هم‌زمان با شنیدن صدای‌ پایی، از پشت سرش‌ نگاهش را از بچه‌ها گرفت و به ‌سمت صدا برگشت. زنی ‌مسن با موهایی ‌که به‌ رنگ توسی ‌در آمده‌بودند، مقابلش‌ ایستاد. اگر او را در زمان ‌جوانی می‌دید، شک نداشت که ‌زیباترین‌ زنی بود که تا به ‌حال ‌با او روبه‌رو شده‌بود. زن دستی لای‌ موهایش کشید و خطاب به ‌او گفت:
- شما آقای‌ ادگار لانگمن ‌هستید؟
- بله،‌ درسته. خودم ‌هستم.
- من خانم ‌اکسلا هستم؛ مدیر این‌ انجمن.
ادگار با دقت‌ سر تا پای زن روبه‌رویش را که ‌ادعای مدیریت این ‌انجمن را می‌کرد، رصد کرد. لباس‌ اداری که ‌به ‌تن داشت ‌می‌توانست این ‌ادعای ‌او را ثابت کند. اکسلا که‌ از طرز نگاه‌های ادگار خوشش نیامده‌ بود و کمی برایش‌ این رفتار ناشایسته آمد، راه روبه‌رویش را در پیش گرفت و اشاره‌ای ‌زد و خیلی‌ سرد گفت:
- دنبالم ‌بیا.
ادگار که متوجه ‌تغییر رفتار در زن روبه‌رویش شد، بدون هیچ ‌حرکت اضافه‌ای ازجایش‌ برخاست و دوباره ‌کمی لبه‌های پالتویش را به ‌هم نزدیک کرد تا سرمای بیرون ‌باعث آزارش ‌نشود. کلاه پیک‌دارش ‌را از روی‌ نیمکتی که‌ ساعتی قبل رویش‌ نشسته ‌بود برداشت ‌و با تنظیم کردن ‌آن روی سرش‌، به دنبال ‌خانم اکسلا راه افتاد. خانم ‌اکسلا جلو حرکت ‌می‌کرد و از پشت‌ سر، او را همراهی‌ می‌کرد. اتاق‌های بچه‌ها را یکی پس‌ از دیگری طی ‌می‌کردند، ولی هیچ‌کدام اتاق دختر نوجوانی که ادگار به ‌دنبالش بود نبود؛ دختری که سال‌ها انتظار بزرگ شدنش‌ را می‌کشید و سعی داشت که ‌کنار خودش‌ نگهش دارد. به محض ‌ایستادن مدیر انجمن، قدم های ‌ادگار هم ‌درجایش‌ثابت ماند. خانم ‌اکسلا روبه‌رویش ایستاد ‌و با دست اشاره‌ای به اتاق ‌کنارش زد وگفت:
- این همون دختره‌ که ‌پونزده سال پیش این‌جا آوردین.
ادگار کمی کلاهش را بالا داد و باشوق خاصی به ‌در بسته شده خیره ‌ماند. خانم ‌اکسلا که متوجه انتظار مرد روبه‌رویش شد، قدمی سمت پنجره ‌کنار در رفت وگفت:
- نمی‌خواین ‌ببینیش؟
چشم‌های پر‌انتظارش از درب اتاق جدا شد و روی پنجره ‌کنار اتاق ‌نشست، بعد با قدم‌هایی ‌آرام طول‌ پنجره را طی‌کرد. وقتی ‌ایستاد نگاهش‌ را به داخل ‌اتاق هدایت کرد و اتاق ‌را به امید دخترک ‌بازرسی کرد. اتاق ‌کاملاً با تم دخترانه بود؛ پرده‌ها و روپوش تخت‌، همه به رنگ ‌صورتی بودند و کمد و فرشی که روی ‌زمین پهن بود، به رنگ قهوه‌ای ‌سوخته بودند. نگاه تشنه ‌و بی‌تابش‌ روی دخترکی ثابت‌ ماند که کنار پنجره ‌اتاق چمباتمه ‌زده‌ بود و بیرون را نگاه می‌کرد. به ‌دلیل ‌اینکه پشتش به آن‌ها بود صورتش ‌قابل دید نبود، موهایش را کاملاً کوتاه ‌و پسرانه‌ زده‌ بود. با یک تی‌شرتی قرمز رنگ و شلوار جین که مسلماً برای یک دختر به سن و سال او مناسب نبود، زیادی معصوم شده ‌بود. با به حرف آمدن ‌خانم ‌اکسلا حواسش را پی حرف‌های او داد، در حالی‌ که ‌هنوز نگاهش‌ به‌ نیم‌رخ ‌دخترک بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
- اسمش‌ هیدرميلر هست، هجده سالش شده و درس ‌می‌خونه.
- تاجایی ‌که یادم میاد اسم ‌نداشت.
- درسته؛ این اسم و ما براش انتخاب کردیم، بدون اسم که نمیشه درسته آقای لانگمن؟
وقتی جوابی از او دریافت نکرد ادامه ‌داد:
- این‌جا بچه‌ها همه باید اسم داشته باشن و بچه‌هایی که این مشکل رو داشته باشن؛ باید نامگذاری بشن، هیدر هم جزء اون دسته از بچه‌هاست.
- شما، اسمش و انتخاب کردین؟
- نه، خانم ایزی این کارو کردن؛ ایشون برای هیدر حکم یه مادر و داره، از بچگی تا الان خانم ایزی مراقبش بوده و کمکش کرده، هیدر خیلی به ایشون وابسته هست و دوسش داره.
وقتی فهمید حواس ادگار پی دخترک است و توجهی به حرف‌های او ندارد، بعد از مکث کوتاهی گفت:
- متوجه حرف‌هام هستین آقای لانگمن؟
بالحن تقریباً بلند اکسلا، ادگار از دخترک چشم برداشت و طوری که دستپاچگی درون کلامش موج می‌زد گفت:
- بله چیزی فرمودین؟!
- انگار حواستون پی‌ حرف‌های من نیست!
ادگار که متوجه طعنه مدیر انجمن شد، کمی کمرش را باغرور صاف کرد و گفت:
- خیر، می‌تونم باهاش حرف بزنم؟
اکسلا از روی تأسف سری تکان داد و درحالی که به راهش ادامه می‌داد گفت:
- دنبالم بیاین.
با کمی مکث به راه رفته مدیر نگاه کرد، ولی سریع به ‌خودش آمد و به ‌دنبالش، ‌وارد اتاق مدیریت شد. با ورودش به داخل اتاق، هرمی از گرما روی صورتش هجوم می‌آورد که سردی بیرون را برایش جبران می‌کند. خانم اکسلا با تنظیم کردن شوفاژ اتاق، به سمت ادگار نگاه موقتی می‌اندازد و با دست به مبل روبه‌رویش اشاره‌ای می‌زند.
- بفرمایید بشینید، باید با هم صحبت کنیم.
بعد خودش روی صندلی مخصوص خودش جای گرفت. ادگار بعد از بستن درب اتاق، با قدم‌هایی پر ابهت و محکم جلو رفت و روی مبلی که اشاره‌ زده ‌بود نشست و منتظر به او چشم دوخت. خانم اکسلا با قفل کردن دست‌های ضریف و نازکش داخل هم، روی میز گذاشت و با جدیت پرسید:
- شما می‌خواید هیدر رو ملاقات کنین؟
ادگار برای تأیید چشم‌هایش را باز و بسته کرد.
- درسته.
- اما متأسفانه باید بهتون بگم که؛ این غیر ممکن هست.
ادگار با تعجب ساختگی ابرویی بالا اندخت.
- می‌تونم بپرسم چرا؟
- بله، برای این‌که شما باید اول مراحل‌ قبولی فرزند‌خواندگی رو پیش ببرید، بعد از این‌که مطمئن شدیم که هیدر می‌تونه کنار شما زندگی کنه و زندگی خوبی داشته باشه؛ می‌تونید اون و ببینین.
وقتی نگاه جدی ادگار را مشاهده کرد ادامه داد:
- فکرکنم بهتره با شما واضح صحبت کنم، ببینید آقای لانگمن، بچه‌ها روحیه‌ای کاملاً ظریف و احساسی دارن به خصوص هیدر؛ اگه شما به اون وعده‌هایی بدین و بعد به هر دلیلی نتونین به قولتون وفا کنید و از این‌جا برین، ممکنه اون دختر از نظر روحی آسیب جدی ببینه و این براش ضرر داره، پس لطفاً همکاری لازم رو با ما داشته باشین.
ادگار که دلش می‌خواست اول با خود هیدر حرف بزند و نظر خودش را بپرسد زیاد دلش رضا نمی‌دادولی، کاملاً این حرفش را درک می‌کرد پس بدون هیچ چون و چرای اضافه‌ای گفت:
- خب؛ من چی‌کار باید بکنم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
خانم اکسلا با لبخند زیبایی که روی لبش نقش بسته‌ بود، فرمی را از کشوی میزش بیرون آورد و همراه خودکار آبی‌رنگی روی میزش گذاشت.
- باید این فرم و پرکنید.
ادگار خم‌ شد و فرم را برداشت و بادقت مشغول خواندن محتوای داخل برگه شد. بعد از آن‌ که باهمه قوانین و مقررات مربوط به فرزندخواندگی رضایتش را اعلام کرد، فرم را پس روی میز برگرداند؛ ناگهان با به‌ یاد آوردن خانم ایزی که حکم مادر را برای هیدر داشت، کنجکاو نگاهش را به خانم اکسلا داد و گفت:
- راستی شما گفتین خانم ایزی برای هیدر حکم یه مادر رو داره؟
- درسته.
- می‌تونم بپرسم ایشون کی هستن؟
- ایشون مربی پرورشی بچه‌ها هستن، به‌خاطر رابطه صمیمانه‌ای که با بچه‌ها برقرار می‌کنن بچه‌ها هم بهشون وابسته شدن، خانم ایزی خیلی آدم خوبی هستن.
- بعد به‌نظرتون این وابستگی بیش‌ از حد برای من دردسر نمیشه؟
- نه من به‌ شما اطمینان کامل رو میدم، ولی یه مسئله‌ای هست که فکر کنم بهتره که شما هم بدونید.
وقتی نگاه منتظر ادگار را روی خودش دید افزود:
- بعضی از بچه‌ها خیلی سرکش هستن و به‌آسانی با خانواده جدیدشون کنار نمیان، هیدر هم از اون دسته بچه‌هاست. اخلاق خیلی بدی داره، سرکش و لجباز هست و حتی هم ممکنه کارهایی بکنه که برای شما خوشایند نباشه ولی به هرحال دختر خیلی خوبی هست. لطفاً شما هم سعی کنید که باهاش مدارا کنید، از دست کارهاش دلخور یا عصبی نشید و واکنش منفی نشون ندین چون این حرکات ممکنه بیشتر بهش ترغیب بکنه تا با شما لج کنه وممکنه به این‌که با شما بیشتر دشمنی کنه اضافه‌ بشه.
- یه سوال دیگه.
- بفرمایید.
- هیدر چرا تنهاست؟
با این حرفش خانم اکسلا نگاه گرفت و از جایش بلند شد و با قدم‌هایی آرام کنار پنجره اتاق ایستاد و مشغول تماشای منظره‌ی بیرون شد. ادگار که متوجه شد خانم اکسلا اشتیاقی برای توضیح این سوال ندارد با پاهایش روی زمین ضرب گرفت و سرش را پایین انداخت و به نوک کفش‌هایش خیره ‌شد.
- بهتره که از خودش بپرسید، شاید دوست نداشته باشه که کسی چیزی بدونه.
- باشه.
اکسلا دوباره با لبخند ادامه‌ داد:
- واگر هم کمکی از دست من بر اومد؛ حتماً بهم گزارش بدین، خوشحال میشم اگه بتونم کمکی به‌ شما بکنم.
ادگار تکانی به سرش داد و ناگهان از جایش برخاست که همراهش خانم اکسلا هم از جایش بلند شد.
- می‌خواین برین؟
- بله.
- پس من به هیدر بگم که حاضر بشه.
تا می‌خواست برود با صدای ادگار سرجایش متوقف شد و به او نگاه کرد.
- الان نه، من جایی کار دارم، فردا دنبالش میام.
- ولی مگه شما نمی‌خواستین که اون رو ببینین؟
- بله ولی الان نه، گفتم که فردا دنبالش میام. الانم اگه میشه می‌خوام که بهش در این رابطه که با من بیاد توضیح بدید شاید از شما بیشتر حرف شنوی داشته باشه.
- حتماً.
- فعلاً.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
مدیر انجمن که دیگر سعی بر اصرار نداشت با کلمه (خوش آمدین) او را تا کنار در ساختمان رهنمایی کرد. باز دوباره سرما و سوز زمستان به تن و بدنش اثر کرد. پیک کلاهش را کمی جلوتر کشید تا مانعی برای دیدن صورتش شود زیرا او برای پیدا نشدن باید پنهان بماند. بعد با بغل گرفتن دستانش آرام‌آرام مسیر پیاده رو را طی کرد. توجهی به رهگذرانی که از کنارش با تعجب رد می‌شدند نمی‌کرد و در هنگام راه رفتن خودش را با تماشای بوفه‌ها و سوپر مارکت‌ها سرگرم می‌کرد. بوی خوش هات‌داگ‌ها و ساندویچ‌ها دل هر آدم گرسنه‌ای را مالش می‌داد. وقتی سرکوچه‌ای تنگ رسید ایستاد. با نگاهی به داخل کوچه همه جایش را بازرسی کرد. کوچه‌ای تنگ و مخوف که بیشتر در آن کوچه دست فروش‌ها و دلال‌ها درحال خرید و فروش اجناس بودند و چيز غیر عادی مشاهده نمی‌شد. درون جیب پالتویش دست انداخت و برگه تا شده‌ای را بیرون آورد و آدرسی را که روی آن نوشته شده‌ بود را بازخوانی کرد. با اطمینانی که حاصل کرده‌ بود به داخل کوچه قدم گذاشت و سمت مقصد مشخص شده خودش را سوق داد.
کنار مغازه‌ای که تعمیراتی قطعات ماشین و موتور بود ایستاد و دوباره مشکوک اول نگاهی به نوشته‌ داخل برگه و دوباره نگاهی به اطرافش کرد، وقتی متوجه شد کسی پی او نیست دوباره نگاهش داخل مغازه نشست. تاریکی مغازه نشان از این را می‌داد که هنوز تعطیل است و باید منتظر بماند. به‌ دلیل تاریکی مغازه چیز خاصی قابل دید نبود؛ تنها چیزی ‌که بیشتر معلوم بود دوچرخه از رنگ و رور رفته‌ای بود که نیمه‌کاره روی زمین رها شده‌ بود. قطعاتی که هم کنارش بود نشان از این را می‌داد که درحال تعمیر بوده ولی خب پس صاحب مغازه کجامی‌توانست باشد؟
- هی عمو چی می‌خوای؟
با صدایی که از پشت سرش شنید عقب گرد و روبه‌رویش ایستاد ولی لحظه‌ای با دیدنش سرجایش کپ کرد. دخترک مقابلش ایستاد ولی به‌دلیل کوتاهی قدش تا کنار سی*ن*ه‌اش می‌رسید و برای صحبت باید سرش را بالا می‌گرفت. نگاهی به تیریپ‌اش کرد ولی با دیدنش در این وضعیت تأسفی‌ خورد، لباسی کهنه و قدیمی به تن داشت و با سرو صورتی که برای خودش ساخته بود، خیلی سخت و دشوار نبود که بفهمد او صاحب مغازه است. دخترک که انگار برای دک کردن او عجله داشت یک دستش را درون جیب شلوار دوبندی‌اش انداخت وگفت:
- کی هستی؟
- آدمیزاد.
پوزخندی گوشه لبش جا خوش کرد و با تمسخر گفت:
- نپرسیدم چی هستی... پرسیدم کی هستی؟
- فکر نکنم نیازی به توضیح باشه، حتماً می‌دونی برای چه‌کاری اینجام.
- عجب!
دخترک لبخند به لب، با سه انگشت فشاری به شانه ادگار وارد کرد و با کنار زدنش وارد مغازه شد. با روشن کردن فیوز برق همه مغازه روشن شد بعد دست به کمر روبه روی ادگار گفت:
- همه برای انجام یه کاری اینجان... همه‌ی ما برای انجام یه کاری این‌جا(دنیا) هستیم ولی بستگی داره برای چه‌کاری این‌جا اومدی؟!
نگاه گذرایی به اطراف ادگار انداخت و بعد اضافه‌ کرد:
- وسیله‌ای هم که همراهت نیست، پس برای تعمیر نیومدی.
بعد از کمی مکث کوتاهی گفت:
- ساقی هستی یا مواد فروش؟
ادگار از سر کلافگی پوفی کشید و گفت:
- ادگار لانگمن هستم، می‌خوام موريس و ببینم.
دخترک که فهمیده‌ بود قضیه از چه قرار است، هومی زمزمه کرد و سمت جعبه ابزاری که روی زمین پهن بود رفت و با برداشتن آچار فرانسه مشغول بستن قطعات دوچرخه شد.
- خب که پس با موریس خان کار داری، تنها اومدی؟
- نه‌، عمه‌م هم آوردم، دلش برات خیلی تنگ شده‌ بود.
- چه بد... می‌دونی چیه، چون من میونه‌ خوبی با عمه‌ها ندارم بهتره بهش بگی دیگه به من فکر نکنه... چون باهاش حرف نمی‌زنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
به‌ نظر سن و سالی نداشت و این زبان‌ درازی‌هایش زیادی برایش جالب بود ولی از این‌که در این سن پایین جزو دارو دسته‌های خلافکار موریس بود باعث افسوسش شده‌ بود. به نظر دختر زیبایی می‌آمد ولی با صورت پسرانه‌ای که برای خودش ساخته‌ بود زیبایی و لطافت دخترانگی‌اش را پنهان کرده‌ بود. نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و گفت:
- من برای مسخره‌بازی این‌جا نیومدم، وقتش رو هم ندارم پس لطفاً من رو پیش موریس ببر.
- قراره براش چیکار کنی؟
از تعجب یه تای ابرویش بالا پرید و بعد با حفظ ظاهر گفت:
- عجب! تو قراره از همه چیز سر در بیاری؟
بعد از بستن پیچ دوچرخه، آچار را روی زمین گذاشت و با پارچه‌ای که بند کمرش بود سیاهی‌های دستش را پاک کرد و با اخم گفت:
- آره می‌دونی چرا... چون هر خری پاشه بیاد دم مغازه‌ام و بعد بیاد بگه که می‌خواد با موریس ملاقات کنه به نظرت من باید اعتماد بکنم؟ از کجا معلوم مأمور پاَمور نباشی؟
- نگران نباش مأمور نیستم.
- چندوقته باهاش کار می‌کنی؟
- این اولین دیدارمون هست.
- اوم پس نو ورودی.
پارچه را از دور کمرش باز کرد و ناگهان سمتش چرخید و گفت:
- باشه اوکی هست دنبالم بیا، چون خودم هم باهاش کار داشتم تو رو هم پیشش می‌برم ولی حواست باشه که نخوای دبه کنی و سرم و کلاه بذاری و اعتبارم و پیش موريس خان از بين ببری وگرنه من خودم اولین نفری هستم که سیم‌پیچت می‌کنم پیچ‌پیچی. ملتفتی؟
ادگار اصلاً این طرز رفتار را برای او مناسب نمی‌دانست ولی با حرف‌هایی که می‌زد باعث خنده‌اش می‌شد. با دست سعی بر پوشاندن لبخندش کرد و گفت:
- آره فهمیدم، نیازی نیست نگران باشی خودم حواسم هست.
- اوم خوبه... چون حوصله توضیح دوباره رو ندارم حالا راه بیفت.
از مغازه که بیرون آمد دست به کمر اطراف را کمی جست‌وجو کرد و بعد خطاب به ادگار گفت:
- پس ماشینت کو؟
- ندارم.
متعجب سمتش برگشت و گفت:
- نگو که باید پیاده این همه راه و بریم.
- متأسفم.
دخترک نوچ‌نوچی کرد و با لب کج طعنه زد:
- واقعاً تویی که با امثال موریس خان می‌گردی باید پیاده باشی؟ جلل خالق حداقل باید یه ابوقراضه‌ای برای خودت داشته باشی... نداری؟
وقتی نگاه گنگ ادگار را دید پوفی کشید و با گرفتن دستش او را به‌ دنبال خودش کشید و کنار موتوری ایستاد.
- نیازی نیست هنگ کنی بیا سوار شو کاچی به ‌از هیچی.
ادگار نگاهی به موتور قدیمی دخترک انداخت، معلوم بود که او را از یک قبرستان موتورها برداشته چون به ‌جز یک تنه و دو عدد لاستیک چیز دیگری نداشت؛ بدنه‌اش هم حسابی زنگ خورده‌ بود و نمایش را از دست داده ‌بود. دست دراز کرد و فرمانش را کمی تکان داد.
- توقع داری این موتور بی‌نوا وزن هردومون و تحمل کنه و تا مقصد برسونه؟- - نگران نباش این موتور کارش و خوب بلده به این آسونی ها هم از پا نمیفته.
ادگار گوشه چشمش راخاراند و گفت:
- اول این‌که این بدبخت اگه الان ولش کنی غش می‌کنه، دوماً من نگران خود موتور نیستم نگران صاحب موتورم، اگه این موتور از لاین کارایی بیفته تو بدون موتور چیکار می‌خوای بکنی؟ بدجور ضرر مالی می‌کنی حالا من که هیچی ولی خود تو چرا با وجود اینکه برای موریس کار می‌کنی باید یه همچین اوراقی زیر پات باشه؟
- خب کار من زیاد توش درآمد نیست، به نظرت به یک پادو چه قدر پول میدن؟! همین که یه جا برای سکونت و یه کار همیشگی و شرافتمندانه داشته باشی خودش نعمتیه.
ادگار با تعجب ساختگی گفت:
- تو به این هم میگی کار شرافتمندانه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
دخترک که متوجه طعنه ادگار شد سوار موتور شد و با روشن کردنش گفت:
- حرف بسه ما کاری مهم‌تر از این موتور بی‌نوا داریم! سوار شو.
ادگار لبخندی به تخسی دخترک زد و با قرار گرفتن بر پشت دخترک، موتور ناگهان با سرعتی از جایش کنده شد. با صدایی که از موتور به گوش می‌خورد ادگار دعا می‌کرد که سالم به مقصد برسد. در میان رانندگی از دست‌اندازی پریدند که ادگار بی‌هوا دستش روی گودی کمر دخترک نشست. به دلیل سرعت زیاد، دخترک بلند فریاد زد تا به‌ گوش ادگار برسد:
- من و سفت بچسب نیفتی... وگرنه باید با کاردک از روی آسفالت‌های خیابون جمعت کنم.
بعد شروع به ریزریز خندیدن کرد و این بهانه‌ای شد که ادگار دستش را آزاد کند و روی پای خودش بگذارد.
- نه نگران نباش... نمیفتم.
- اوم خوبه... شجاعی.
ادگار که کنجکاو اسم دخترک بود پرسید:
- می‌تونم بپرسم اسمت چیه خانم کوچولو!؟
- اسمم جسیکا هست ولی همه جسی صدا میزنن، تو هم هر طور راحتی می‌تونی صدا بزنی در عوض من تو رو به جای آقای لانگمن... ادگار صدات می‌کنم... خوبه؟
ادگار بی‌توجه به حرف جسیکا نگاهش را به اطراف داد و گفت:
- مهم نیست... هر طور خواستی صدا کن... راستی تو پدر، مادرت کجان؟
- چی داری میگی عمو؛ من اگه پدرومادر داشتم که الان بین این‌همه دله دزد و قاچاقچی و خلافکار چی‌کار می‌کردم!
- تو اهل کجایی؟
- نوادا.
- نوادا؟ شهر بزرگ و قشنگیه.
- خب آره بود... ولی حالا که نیست و می‌بینی که این‌جا دارم زندگی می‌کنم.
به‌ محض رسیدنشان ادگار سریع پیاده شد و همان طور که پالتویش را صاف می‌کرد گفت:
- نیویورک برای یه دختری به هم سن و سال تو و تنها شهر بزرگ و خطرناکیه، باید مراقب خودت باشی که هر کسی نخواد ازت سوءاستفاده بکنه و ولت بکنه.
جسیکا آرنج دستش را تکیه‌گاه شاخه‌های موتور کرد و با پایش روی زمین ضرب گرفت و متحیر گفت:
- حتی موریس؟
ادگار بدون لحظه‌ای ملاحظه گفت:
- حتی موریس... مردها برای تو یه خطر محسوب میشه پس باید تا می‌تونی ازشون فاصله بگیری این و این‌که ازت بزرگ‌ترم آویزه گوشت کن.
- پس خودت چه‌طور به موریس اعتماد می‌کنی؟
- بحث من با تو فرق می‌کنه دختر جون.
- چه فرقی؟
ادگار که از سوال‌های بی‌سر و ته جسیکا کلافه شده‌ بود پوفی کشید. نمی‌دانست این دخترک سرکش و نفهم را چه‌طور بفهماند که دنیا جای شغال‌ها و گرگ صفت‌هایی است که می‌توانند به راحتی دختری نادان همانند او را به دام بی‌اندازند.
- فرق این‌که من مردم و تو دختری... دخترا جذابیت‌هایی دارن که به راحتی چشم یه مرد و می‌گیره.
- ولی منم می‌تونم مثل یه پسر رفتار کنم.
- آره ولی خودش نیستی که‌... هرکاری هم که بکنی بازم یه دختری... دختر.
با تکرار آخر جمله‌اش، جسیکا چشمانش را کمی باریک کرد و ابرویی بالا انداخت و از موتورش پیاده شد. بعد از قفل کردن موتور روبه‌روی ادگار ایستاد و گفت:
- برای اين‌که علاقه‌ای برای بحث با تو ندارم باشه درموردش فکر می‌کنم، الانم بهتره که بری دیدن موریس.
و بعد اشاره‌ای به یک کلاب کرد و ادامه داد:
- این‌جا کلابشه، معمولاً با دارو دسته‌اش هم این‌جا پلاسه، تمام معاملاتش هم این‌جا میشه بریم داخل؛ اگه نبود تو رو می‌برم محل کارش... هر چند که چه فرقی برای تو می‌کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
با گفتن جمله آخرش گرد کرد و سمت ورودی کلاب رفت. ادگار هم خونسرد دست درون پالتویش برد و با قدم‌هایی آرام پشت سرش روانه‌ شد. جسیکا کنار درب ورودی ایستاد و با انگشت اشاره‌اش گوشه لبش را خاراند. بعد با نگاه مختصری که به ادگار انداخت تقه‌ای به در زد و منتظر ماند تا اجازه ورود پیدا کند. بعد از دقيقه‌ای در که باز شد قامت ورزیده مردی نمایان شد. قدمی جلو آمد و دست راستش را بند لبه در کرد و سد راه آن‌ها شد. انگار که با این کار می‌خواست بفهماند که اجازه ورود ندارند. مرد با آن ریش زرد و بلندی که داشت بیشتر شبيه یک تروریست شده‌ بود و باعث رعب و وحشت یک انسان می‌شد، انواع چنگولی بنگولی‌های مختلفی را به گردن و دست خود آویزان کرده‌ بود که با نشان دادن آن سعی این را داشت که ابهت خودش را به رخ بکشد. ادگار که چشم ریز کرده‌ بود و او را می‌کاوید ناخواسته چشمش روی اسلحه‌ای افتاد که پشت کمرش گذاشته ‌بود و در صورت‌ نیاز، گاهی روی آن دست می‌کشید. با به حرف آمدن جسیکا حواسش را دوباره پی حرف‌های آن‌ها داد.
- اومدم رئیس و ببینم.
- مگه نگفت که دیگه نمی‌خواد تو رو ببینه، پس چرا گوش نمی‌کنی و راه به‌ راه میای این‌جا و می‌خوای رئیس و ببینی، نکنه از جونت سیر شدی دختر جون‌؟ زود شرت رو کم کن تا خودم دست به‌کار نشدم.
جسیکا با خباثت ابرویی بالا انداخت و گفت:
- واقعاً؟ پس چرا وقتی من و نمی‌خواد ببینه پشت سرم هی زرت و زرت تحفه می‌فرسته؟! مگه من حمالش هستم که می‌خواد به هر روشی ازم حمالی بگیره و من هیچ کاری نکنم؟! کسی که نخواد کسی رو ببینه کلاً روابط و قطع می‌کنه نه این‌که فقط حرفش و بزنه و بره.
مرد دستش را به نشانه (برو بابایی) بالا انداخت و گفت:
- اینجاش دیگه به من مربوط نیست، من مسئول بودم که پیغام برسونم تو هم بهتره که حرف گوش کنی و بری رد کارت چون بد ضرر می‌بینی.
- ببین دیل؛ من این حرفا توی کَتَم نمیره، یا کنار میری و می‌ذاری که من موریس‌خان و ببینم و تکلیف خودم و باهاش روشن کنم، یا این‌که این‌جا رو روی سر همه خراب می‌کنم‌ و حال همه رو که تو اون خراب شدست می‌گیرم... خودت می‌دونی که این کار رو می‌کنم با هیچ کسی هم شوخی ندارم دیل.
مردی که حالا معلوم شده‌ بود اسمش دیل است با اخمی که بر روی پیشانی داشت کنار رفت و گفت:
- اصلاً روز خوبی رو برای قشقرق انتخاب نکردی جسی، چون موریس خان حسابی اعصابش به خاطر اون ریک عوضی خراب هست تو خراب‌ترش نکن... تو که می‌خوای خودت رو به کشتن بدی اصلاً من چی‌کاره باشم... بیا... بیا برو داخل تا موریس‌خان دخلت رو بیاره.
جسیکا خشنود به داخل کلاب قدم گذاشت و روبه‌رویش قد علم کرد و گفت:
- اون فقط هارت و پورت می‌کنه کاری از دستش برنمیاد... نگران نباش.
- بعضی از هارت و پورت‌ها رو باید جدی گرفت، چون صلاح کار داخلشه... نادیده که بگیری بعداً پشیمون میشی درحالی که پشیمونی هیچ سودی نداره.
- نه می‌تونی باهام باشی نه می‌تونی جام باشی این و گفتم که در جریان باشی پس لطفاً من و نصیحت نکن که گوشم از این حرفا پره.
- بمیرم برای اون گوشات که مجبوره هر بار از این نصیحت‌ها بشنوه.
- ببینم تو دردت با من چیه؟! چرا همش می‌خوای من و از این‌جا بیرون کنی؟ دارم دیگه به‌ این نتیجه می‌رسم که داری بهم حسودی می‌کنی.
دیل پوزخندی زد و گفت:
- حسودی؟ آخه به چی تو حسادت کنم بچه. به رفتار خوشت یا به قیافه خوشگلت؟ کدوم؟ فعلا رئیس بیشتر از تو به من اعتماد و توجه داره جوجه.
- هی تو، از این‌که امروز مورد توجه همه هستی خوشحال نباش تیتر اول روزنامه، کاغذ باطله‌ی فرداست، اون ارباب خوش‌تیپت هم همین طور که من و که این همه سال بهش خدمت کردم و به‌ کارش می‌اومدم انداخت دور، نیازی به مشنگ‌هایی مثل تو هم که نصف روز خماری و نصف روز نعشه نداره، خیلی راحت می‌ذارتت کنار تا دوران بازنشستگی تو کنار خانواده از هم پاشیدت بگذرونی.
ناگهان اخم‌های دیل در هم رفت و دوقدم بین‌شان را تهدیدوار جلو آمد و از لای دندان‌های چفت شده‌اش غرید:
- خفه شو دختره چشم سفید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,249
مدال‌ها
2
جسیکا با لبخند مرموزی خم‌ شد و آرام کنار گوش دیل پچ‌ زد:
- تند نرو آقای مهم، بهتره روی اعصابت مسلّط باشی بابابزرگ؛ چون روز خوبی برای دعوا نیست، رئیس از دست اون ریک عوضی عصبیه و ممکنه که به ‌خاطر بی‌آبرویی از این‌جا بیرون بشی، اون ‌وقته که اعتماد فراوان رئیس بهت کم میشه تو... تو که این و نمی‌خوای دیل استارک، درسته؟!
بی‌توجه به دست مشت شده دیل خشنود از زیر نگاه خشمگین و آتشینش گذشت و بعد سمت پله‌هایی که به طبقه بالا منتهی می‌شد رفت. ادگار هم که در حال مشاهده معرکه جسیکا بود بعد از رفتن‌ او، به دنبالش سمت طبقه‌بالا روانه شد. باورش نمی‌شد دختری با این سن سربه سر مردهایی بگذارد که کم‌کم سن پدرش را دارند، به نظرش این شجاعت نبود، حماقت بود چرا که دختر‌ها باید حد خودشان را در مقابل یک مرد بدانند. جسیکا نمی‌داند که اگر یک مرد به مرز خشم و خشونت برسد چه‌قدر می‌تواند ترسناک و خطر‌آور باشد. ما بین راه با ايستادن و چرخیدن جسیکا او هم ایستاد و متعجب نگاهش کرد، درون چشم‌های جسیکا برق خاصی بود که شک نداشت که سرمنشأ آن می‌تواند به دیل برسد.
- موفقیتم چه‌طور بود، خوب حالش و گرفتم مگه‌ نه؟
ادگار از بالا تا پایین جسیکا را برانداز کرد و جدی گفت:
- تو به ‌این میگی موفقیت؟
- هنوزم بهم میگی نمی‌تونم مثل یه پسر رفتار بکنم؟
- هنوزم حرفم همونه... تازه یه حرف هم به جمله‌هام اضافه شده.
- و اون چیه؟
- تو عقلت و از دست دادی دختر.
جسیکا اخم‌هایش را ساختگی جلو کشید و گفت:
- لطفاً توی فاز پدربزرگ‌ها نرو که اصلاً بهت نمیاد... به بعضی‌ها حتی نباید فحش داد باید خندید و از کنارش رد شد، دیل هم از اون دسته آدم‌ها هست که باید باهاش گارد بگیری... دلت به‌ حالش نسوزه اون پرو و زبون‌ درازتر از این حرفاست، اگه بهش رو بدم پرو می‌شه و فردا پس‌فردا میاد و من و زین می‌کنه و سوار میشه.
ادگار نگاه گرفت و دست به جیب اطراف کلاب را که خالی از مشتری بود را از نظر گذراند و گفت:
- به من ربطی نداره که اون کی هست و چی هست... من منظورم از اون حرف این بود که تو باید حد خودت رو بدونی‌؛ دخترجون قلدربازی برای تو نیست، از حرف‌هام هم ناراحت نشو چون میگن کنار کسی نشین که ازت تعریف کنه، کنار کسی بشین که نصیحتت کنه آدم بهتری بشی.
- یعنی الان من آدم بدی هستم؟
- مگه من گفتم آدم بدی هستی؟
- بحث کردن با تو اصلاً فایده نداره.
- خب تو که این و می‌دونی چرا سعی داری یه بحثی رو وسط بندازی و تکونش بدی، درحالی که می‌دونی بازنده‌ش خودتی.
جسیکا چشمانش را کمی باریک کرد و با خباثت از او رو گرفت و به در روبه‌رو اشاره‌ای زد و گفت:
- اینجاست.
- خب منتظر دعوتنامه‌ای در بزن دیگه.
جسیکا لحظه‌ای خواست سخن بگوید که ما بین را پشیمان دهان بست و این از دید ادگار دور نماند، ولی چون علاقه‌ای برای بحث با او را نداشت پیگیرش نشد؛ به‌جایش نگاهش را سمت مردی که از پشت سرشان می‌آمد داد. مردی قد بلند و هیکلی نحيف که به آسانی می‌توانست در یک جنگ یا درگیری کتک را نوش‌جان کند. مرد همان‌طور نگاه متعجبش ما بین ادگار و جسیکا درگردش بود، متحیر گفت:
- جسی... تو... این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ مگه رئیس ورود تو رو به این‌جا ممنوع نکرده ‌بود پس چه‌طور داخل اومدی؟
- من باید به تو هم جواب پس بدم؟
مرد دوباره نگاهی مرموز بین او و ادگار انداخت و درحالی‌که نگاهش روی ادگار بود گفت:
- نه ولی این‌که الان... بعداز این همه وقت‌... همراه یه مرد اومدی جای تعجب برام گذاشته.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین