- Jul
- 1,042
- 11,248
- مدالها
- 2
جسیکا کلافه پوفی کشید و دست روی دستگیره در گذاشت و در جواب مرد گفت:
- لطفاً داستانسازی نکن ویک... حوصله تو یکی رو دیگه اصلاً ندارم.
بعد با کشیدن دستگیره، درب اتاق باز شد. وقتی با نمای اتاق روبهرو شدند، جسیکا بعد از نفس عمیقی مردد به داخل اتاق قدم گذاشت. ادگار هم مطیعانه پشت سرش راه اتاق را در پیش گرفت.
اتاق کاملاً درون دود و دم سیگار تاریک شده بود و بوی نامطبوعی پخش کرده بود. علامتها و مجسمههای شیطانپرستی میتوانست نشانگر این باشد که مردی که با او قرار و معامله دارد میتواند برایش بسیار خطرناک باشد و باید حسابی ششدانگ حواسش را جمع کند. نگاهش از طرحهای مختلف اتاق جدا شد و روی مردی که پشت به آنها روی صندلی نشسته بود و با تکاندادن صندلی؛ سیگار هم دود میکرد نشست. روی میزش هم انواع موادمخدر در بستهبندیهای مختلف بود که شک نداشت همه برای تست نوع جنس بودند. چون در طول عمرش با این موارد برخورد بسیار کرده بود میدانست قضیه از چه قرار است. مرد که متوجّه حضور کسی به داخل اتاق شد بدون اینکه به عقب برگردد کمی از خاکستر سیگارش را میان دوانگشتش تکاند و گفت:
- چی میخوای؟
جسیکا مغرورانه و جسور دست به کمر شد و با صدایی که درونش کنایه وجود داشت گفت:
- سلام موریسخان... پارسال دوست امسال هیچی برادر.
با صدای آشنای جسیکا ناگهان پاهایش را محکم روی زمین نگهداشت که باعث شد صندلی از حرکت بایستد. با این حرکت جسیکا یک قدم عقب رفت که این را میتوانست پای ترسش از مرد مرموز روبهرویش بگذارد. آرام ازجایش برخاست و به سمتشان برگشت. وقتی متوجّه حضور جسیکا، ویک و مرد غریبهای شد سیگارش را در ظرف بلوری که مخصوص سیگارش بود خاموش کرد، بعد دست درون جیبش برد و تقریباً با صدای بلندی گفت:
- فکر کنم این اتاق در داره، در هم برای در زدن هست تا احمقهایی مثل شما برای احترام، اول در بزنن بعد بیان داخل اگه برای خود آشغالتون احترام قائل نیستین حداقل برای من بیشعور قائل باشین.
جسیکا مکارانه قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- آروم ارباب... آروم؛ باشه این که جنجال نداره از این به بعد با احترام وارد میشیم، اصلاً اگه ناراحت هستی میریم بیرون بعد دوباره با اجازه وارد میشیم... ها نظرت چیه؟
موریس برای طعنهای که جسیکا زده بود چشم ریز کرد و موشکافانه نگاهش را سمت ادگار سو داد و گفت:
- مهم نیست... حرفت رو بزن، مگه نگفتم که دیگه نبینم این دورو برا پیدات شه؟ تو که باز اینجا سبز شدی. از جونت سیر شدی دخترهی کله شقّ!
جسیکا وقتی به یاد حرف دیل افتاد و متوجّه عصبانيت موریس شد سعی کرد ماجرای خودش را به بعد موکول کند. لبخند دلربایی بر لب نشاند و خرامان سمت موریس قدم گذاشت؛ با ناز روی میز نشست و با طنازی تکانی به موهای بلوند کوتاهش داد و گفت:
- حتماً کار مهمی داشتم که اومدم خدمت رئیس.
موریس نگاه اندرسفیانهای کرد و با ابهتی که درون چهرهاش پدیدار بود گفت:
- خودت که به خوبی میدونی من چهقدر وقتم گرانبهاست و وقتم و الکیپلکی روی هر آدم خیابونی خرج نمیکنم... پس زودتر حرفت رو بزن.
- حالا چه عجلهای هست! چایی شربتی چیزی ما رو مهمون نمیکنی؟
موریس که از طفره رفتنهای جسیکا که میدانست برای عصبی کردنش است حرصی شده بود نگاهش را قفل چشمهای وحشی جسیکا کرد و با آرامش، دست سمت تلفن روی میزش دراز کرد و با برداشتنش جسیکا سریع هول شده گفت:
- خب حالا باشه میگم.
موریس همیشه قبل از استخدام نفر داخل باندش از آنها زهرچشم میگرفت که یکی از آنها خبرکردن آدمهای غولپیکرش بود که با زنگ زدن به آنها پدر طرف را زندهزنده از قبر بیرون میآوردند و او را به غلط کردن میانداختند. جسیکا سمت ادگار دست دراز کرد و گفت:
- تحفهتون دستم رسید... میخواستم تحویل بدم و مزدم و بگیرم.
- لطفاً داستانسازی نکن ویک... حوصله تو یکی رو دیگه اصلاً ندارم.
بعد با کشیدن دستگیره، درب اتاق باز شد. وقتی با نمای اتاق روبهرو شدند، جسیکا بعد از نفس عمیقی مردد به داخل اتاق قدم گذاشت. ادگار هم مطیعانه پشت سرش راه اتاق را در پیش گرفت.
اتاق کاملاً درون دود و دم سیگار تاریک شده بود و بوی نامطبوعی پخش کرده بود. علامتها و مجسمههای شیطانپرستی میتوانست نشانگر این باشد که مردی که با او قرار و معامله دارد میتواند برایش بسیار خطرناک باشد و باید حسابی ششدانگ حواسش را جمع کند. نگاهش از طرحهای مختلف اتاق جدا شد و روی مردی که پشت به آنها روی صندلی نشسته بود و با تکاندادن صندلی؛ سیگار هم دود میکرد نشست. روی میزش هم انواع موادمخدر در بستهبندیهای مختلف بود که شک نداشت همه برای تست نوع جنس بودند. چون در طول عمرش با این موارد برخورد بسیار کرده بود میدانست قضیه از چه قرار است. مرد که متوجّه حضور کسی به داخل اتاق شد بدون اینکه به عقب برگردد کمی از خاکستر سیگارش را میان دوانگشتش تکاند و گفت:
- چی میخوای؟
جسیکا مغرورانه و جسور دست به کمر شد و با صدایی که درونش کنایه وجود داشت گفت:
- سلام موریسخان... پارسال دوست امسال هیچی برادر.
با صدای آشنای جسیکا ناگهان پاهایش را محکم روی زمین نگهداشت که باعث شد صندلی از حرکت بایستد. با این حرکت جسیکا یک قدم عقب رفت که این را میتوانست پای ترسش از مرد مرموز روبهرویش بگذارد. آرام ازجایش برخاست و به سمتشان برگشت. وقتی متوجّه حضور جسیکا، ویک و مرد غریبهای شد سیگارش را در ظرف بلوری که مخصوص سیگارش بود خاموش کرد، بعد دست درون جیبش برد و تقریباً با صدای بلندی گفت:
- فکر کنم این اتاق در داره، در هم برای در زدن هست تا احمقهایی مثل شما برای احترام، اول در بزنن بعد بیان داخل اگه برای خود آشغالتون احترام قائل نیستین حداقل برای من بیشعور قائل باشین.
جسیکا مکارانه قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- آروم ارباب... آروم؛ باشه این که جنجال نداره از این به بعد با احترام وارد میشیم، اصلاً اگه ناراحت هستی میریم بیرون بعد دوباره با اجازه وارد میشیم... ها نظرت چیه؟
موریس برای طعنهای که جسیکا زده بود چشم ریز کرد و موشکافانه نگاهش را سمت ادگار سو داد و گفت:
- مهم نیست... حرفت رو بزن، مگه نگفتم که دیگه نبینم این دورو برا پیدات شه؟ تو که باز اینجا سبز شدی. از جونت سیر شدی دخترهی کله شقّ!
جسیکا وقتی به یاد حرف دیل افتاد و متوجّه عصبانيت موریس شد سعی کرد ماجرای خودش را به بعد موکول کند. لبخند دلربایی بر لب نشاند و خرامان سمت موریس قدم گذاشت؛ با ناز روی میز نشست و با طنازی تکانی به موهای بلوند کوتاهش داد و گفت:
- حتماً کار مهمی داشتم که اومدم خدمت رئیس.
موریس نگاه اندرسفیانهای کرد و با ابهتی که درون چهرهاش پدیدار بود گفت:
- خودت که به خوبی میدونی من چهقدر وقتم گرانبهاست و وقتم و الکیپلکی روی هر آدم خیابونی خرج نمیکنم... پس زودتر حرفت رو بزن.
- حالا چه عجلهای هست! چایی شربتی چیزی ما رو مهمون نمیکنی؟
موریس که از طفره رفتنهای جسیکا که میدانست برای عصبی کردنش است حرصی شده بود نگاهش را قفل چشمهای وحشی جسیکا کرد و با آرامش، دست سمت تلفن روی میزش دراز کرد و با برداشتنش جسیکا سریع هول شده گفت:
- خب حالا باشه میگم.
موریس همیشه قبل از استخدام نفر داخل باندش از آنها زهرچشم میگرفت که یکی از آنها خبرکردن آدمهای غولپیکرش بود که با زنگ زدن به آنها پدر طرف را زندهزنده از قبر بیرون میآوردند و او را به غلط کردن میانداختند. جسیکا سمت ادگار دست دراز کرد و گفت:
- تحفهتون دستم رسید... میخواستم تحویل بدم و مزدم و بگیرم.
آخرین ویرایش: