جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,826 بازدید, 192 پاسخ و 55 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,397
مدال‌ها
2
و او فقط تکان خوردن لب‌های اسدی را احساس می‌کرد، نه چیزی می‌شنید و نه درک می‌کرد! دستش را روی آسفالت خشک زمین گذاشت و بلند شد و با سرش به سر نوید اسدی ضربه‌ی کاری زد و هر دو باهم گلاویز شدند. بچه‌های مدرسه هم جای جدا کردنشان از هم، آن‌ها را تشویق می‌کردند و برای بالا گرفتن دعوا تحریکشان می‌کردند که با سوت معاون این قائله ختم به‌خیر که نه، اما لااقل تمام شد.
- اسدی و افراس بیاین به دفتر من.
و اینک صدایی که به گوشش می‌رسید نه از سالیان دور بلکه از امروز او بود:
- من بچه بودم بردیا، در واقع به خاطر باهوش بودنت بهت حسادت می‌کردم، ولی ته دلم خیلی دوست داشتم باهات رفیق بشم؛ برای همینم اولین‌بار که اینجا اومدم خودم رو دوست تو معرفی کردم.
و بعد دستش را به سویش دراز کرد.
- مردومردونه قول میدم ثمین شما رو خوشبخت کنم، حالا دست برادریم رو می‌گیری یا رد می‌کنی؟
مردد مانده‌بود و بعد از کمی مکث کردن، دست نوید را فشرد و هردو به یکدیگر لبخند می‌زدند؛ غبار کینه را باید از روی دل پاک کرد، در این دل تنها جای شیدایی و محبت است و بس!

***

- خانم، میز ما دستمال‌کاغذی نداره؟
سینی که حاوی دو بستنی‌شکلاتی بود را به دست پیمان دادم‌.
- این رو سر میز شماره یک ببر.
و سپس جعبه‌ای دستمال‌کاغذی از روی میزی که خالی بود برداشتم و سر میز آن دو دختر گذاشتم. دختر دهانش را که حتی ذره‌ای کثیفی در آن دیده نمی‌شد با دستمال پاک کرد، در دل گفتم:
- مثلاً می‌خوان بگن ما خیلی باکلاسیم، آره جون... .
با شنیدن نامم از زبان پیمان، رشته افکارم گسیخته شد.
- پونه‌خانم!
سر به طرف او چرخاندم، پسری با چهره‌ای شرقی، چشم‌وابرویی مشکی و پوستی که کمی آفتاب سوخته شده‌بود و در این مدت کوچک‌ترین بی‌احترامی را از سمت او احساس نکردم.
- بله آقاپیمان؟
منوی کافه را از روی میز پیش‌خوان برداشت و به دست من داد و گفت:
- ببر برای اون آقایی که تازه اومده.
به عقب برگشتم و مردی را دیدم با کت چرم عسلی‌رنگ که پشت به ما ایستاده‌بود و روی همان میز خالی، تنها نشسته‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,397
مدال‌ها
2
به طرف میز حرکت کردم و بدون نگاه کردن به صورت مرد به او خوش‌آمد گفتم:
- خوش اومدین آقا، اینجا انواع نوشیدنی‌های گرم‌وسرد رو داریم و دسر توت فرنگیمون هم پیشنهاد می‌کنم‌، حتماً امتحان کنین.
و بعد منو را به سمت او گرفتم و به صورتش نگاه کردم که ای‌کاش این‌ کار را نمی‌کردم!
او... اینجا... ؟!
همین‌طور مبهوت چهره‌اش شدم که منو را از دستم گرفت و کمی پوست دستم توسط او لمس شد.
- من یه نسکافه و یه چیزکیک وانیلی می‌خوام.
شبیه ارباب‌‌ها به هنگام دادن یک فرمان صحبت می‌کرد و این مرا به شدت آزار می‌داد.
- خانم...؟ نمی‌خواین برین؟
ای لعنت به تو! آخه چطور می‌تونی وانمود کنی که من رو نمی‌شناسی، چطور می‌تونی؟
اما این بازی‌ای بود که او به راه انداخته‌بود و من هم با او همراهی کردم.
- یکم منتظر بمونین،حاضر میشه.
به آشپزخانه‌ی کوچک کافه که رفتم، نفسم را با خیال راحت بیرون فرستادم و دستم را روی قلبم قرار دادم که مثل یک گنجشک تندتند می‌زد.
- خوبین شما؟
فشار انگشتانم را که در کف دستم جمع شده‌بود بیشتر کردم و مثل همیشه با یک نقاب ظاهری گفتم:
- بله، خوبم.
دانه‌های قهوه را در قهوه‌ساز انداخت و در همین حین گفت:
- اون آقا چی سفارش داد؟
جواب این سؤال انگار در زبانم گیر کرده‌بود و حافظه‌ام با من یاری نمی‌کرد.
- ببخشین... میرم دوباره می‌پرسم.
با عجله از آشپزخانه بیرون آمدم و نگاه‌ام را دورتادور کافه چرخاندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,397
مدال‌ها
2
او رفته بود؟
شاید اصلاً به اینجا نیامده بود، شاید من خواب دیدم. اما مگر پیمان هم متوجه حضورش نشده بود و مهم‌تر از همه آن البرزی که من می‌شناختم تمام خط و نشان‌هایی که برایم کشیده بود را عملی می‌کرد.
- خانم پس این قهوه ما چی شد؟
به صدای بلند و عصبانی پسر جوان با متانت پاسخ دادم.
- الان حاضر میشه، یکم دیگه صبر کنید... ممنون میشم.
و کاش در این لحظه قوه شنوایی‌ام را از دست می‌دادم و آن فحش رکیکی که به من داد را نمی‌شنیدم.
آخر گناهم چه بود؟ جز این‌که می‌خواستم یک زندگی ساده و معمولی را برای خودم و کیهان بسازم. من می‌خواستم حقم را از دنیا بگیرم اما دنیا قاضی خوبی برای دادن حق به حق‌ دار نبود.
ساعت‌های طولانی را سرپا می‌ایستادم و به عنوان یک گارسون کار می‌کردم، برای خیلی‌ها بودن یک دختر در این جایگاه ترحم انگیز بود و شاید با خود فکر می‌کردند، این دختر آنقدر بدبختی و مشکل دارد و دستش تنگ است که خم و راست شدن پیش چشم مردم و تمیز کردن زمین و میزها، تنها راه برای سیر کردن شکم و گذراندن امورات زندگی‌اش است.
آخرین میز را هم که تمیز کردم و برق انداختم، پیمان به رسم هرروز خسته نباشیدی به من گفت و به رختکن برای تعویض لباسش رفت، من هم می‌خواستم چراغ‌های کافه را خاموش کنم که ناگهان چشمم به کیف دستی مشکی کوچکی افتاد که کنار پایه‌ی میز افتاده بود، خم شدم و کیف را از روی زمین برداشتم، بدون شک متعلق به یکی از مشتری‌ها بود اما کدام‌شان را نمی‌دانم و دوباره یک نگاه به شماره میز انداختم و تصویر امروز کافه را در ذهنم تجسم کردم، آخرین کسی که روی این صندلی نشست... وای! نه!
پیش‌بندم را باز کردم و سریع کیفم را برداشتم و بی خداحافظی از کافه بیرون آمدم. هنوز نمی‌فهمیدم کیف‌اش را عمداً جا گذاشته بود یا این کارش سهوی بود!
اما فردا اول وقت که آقای ظهرابی رئیس کافه را دیدم این موضوع را به او اطلاع می‌دهم و پیدا کردن صاحب کیف را هم به عهده خودش می‌گذارم.
به خانه آمدم، خانه سوت و کورمان...!
خانه‌ای که شاید تنها صدای جیرجیرک‌ها در نیمه شب بود که سکوت حاکم بر فضایش را می‌شکست.
 
بالا پایین