- Jun
- 640
- 6,371
- مدالها
- 2
و او فقط تکان خوردن لبهای اسدی را احساس میکرد، نه چیزی میشنید و نه درک میکرد! دستش را روی آسفالت خشک زمین گذاشت و بلند شد و با سرش به سر نوید اسدی ضربهی کاری زد و هر دو باهم گلاویز شدند. بچههای مدرسه هم جای جدا کردنشان از هم، آنها را تشویق میکردند و برای بالا گرفتن دعوا تحریکشان میکردند که با سوت معاون این قائله ختم بهخیر که نه، اما لااقل تمام شد.
- اسدی و افراس بیاین به دفتر من.
و اینک صدایی که به گوشش میرسید نه از سالیان دور بلکه از امروز او بود:
- من بچه بودم بردیا، در واقع به خاطر باهوش بودنت بهت حسادت میکردم، ولی ته دلم خیلی دوست داشتم باهات رفیق بشم؛ برای همینم اولینبار که اینجا اومدم خودم رو دوست تو معرفی کردم.
و بعد دستش را به سویش دراز کرد.
- مردومردونه قول میدم ثمین شما رو خوشبخت کنم، حالا دست برادریم رو میگیری یا رد میکنی؟
مردد ماندهبود و بعد از کمی مکث کردن، دست نوید را فشرد و هردو به یکدیگر لبخند میزدند؛ غبار کینه را باید از روی دل پاک کرد، در این دل تنها جای شیدایی و محبت است و بس!
***
- خانم، میز ما دستمالکاغذی نداره؟
سینی که حاوی دو بستنیشکلاتی بود را به دست پیمان دادم.
- این رو سر میز شماره یک ببر.
و سپس جعبهای دستمالکاغذی از روی میزی که خالی بود برداشتم و سر میز آن دو دختر گذاشتم. دختر دهانش را که حتی ذرهای کثیفی در آن دیده نمیشد با دستمال پاک کرد، در دل گفتم:
- مثلاً میخوان بگن ما خیلی باکلاسیم، آره جون... .
با شنیدن نامم از زبان پیمان، رشته افکارم گسیخته شد.
- پونهخانم!
سر به طرف او چرخاندم، پسری با چهرهای شرقی، چشموابرویی مشکی و پوستی که کمی آفتاب سوخته شدهبود و در این مدت کوچکترین بیاحترامی را از سمت او احساس نکردم.
- بله آقاپیمان؟
منوی کافه را از روی میز پیشخوان برداشت و به دست من داد و گفت:
- ببر برای اون آقایی که تازه اومده.
به عقب برگشتم و مردی را دیدم با کت چرم عسلیرنگ که پشت به ما ایستادهبود و روی همان میز خالی، تنها نشستهبود.
- اسدی و افراس بیاین به دفتر من.
و اینک صدایی که به گوشش میرسید نه از سالیان دور بلکه از امروز او بود:
- من بچه بودم بردیا، در واقع به خاطر باهوش بودنت بهت حسادت میکردم، ولی ته دلم خیلی دوست داشتم باهات رفیق بشم؛ برای همینم اولینبار که اینجا اومدم خودم رو دوست تو معرفی کردم.
و بعد دستش را به سویش دراز کرد.
- مردومردونه قول میدم ثمین شما رو خوشبخت کنم، حالا دست برادریم رو میگیری یا رد میکنی؟
مردد ماندهبود و بعد از کمی مکث کردن، دست نوید را فشرد و هردو به یکدیگر لبخند میزدند؛ غبار کینه را باید از روی دل پاک کرد، در این دل تنها جای شیدایی و محبت است و بس!
***
- خانم، میز ما دستمالکاغذی نداره؟
سینی که حاوی دو بستنیشکلاتی بود را به دست پیمان دادم.
- این رو سر میز شماره یک ببر.
و سپس جعبهای دستمالکاغذی از روی میزی که خالی بود برداشتم و سر میز آن دو دختر گذاشتم. دختر دهانش را که حتی ذرهای کثیفی در آن دیده نمیشد با دستمال پاک کرد، در دل گفتم:
- مثلاً میخوان بگن ما خیلی باکلاسیم، آره جون... .
با شنیدن نامم از زبان پیمان، رشته افکارم گسیخته شد.
- پونهخانم!
سر به طرف او چرخاندم، پسری با چهرهای شرقی، چشموابرویی مشکی و پوستی که کمی آفتاب سوخته شدهبود و در این مدت کوچکترین بیاحترامی را از سمت او احساس نکردم.
- بله آقاپیمان؟
منوی کافه را از روی میز پیشخوان برداشت و به دست من داد و گفت:
- ببر برای اون آقایی که تازه اومده.
به عقب برگشتم و مردی را دیدم با کت چرم عسلیرنگ که پشت به ما ایستادهبود و روی همان میز خالی، تنها نشستهبود.
آخرین ویرایش: