- Jun
- 640
- 6,371
- مدالها
- 2
و این اولینبار بود که میدیدم صدایش را بالا برده.
- برو بیرون، دیگه هم مزاحمم نشو. من یه دیوونهم اگه بیشتر از این بهم نزدیک بشی تو رو میکشم.
«تهدید میکرد، هیستریکوار میخندید اما اینها برای ترساندن من کافی نبود! ترس من تو هستی، مخاطب این روزهای نوشتههایم.
ترسم این است این خودخوریها، این یادآوریهای مداوم گذشته آخرش کار دستت بدهد ولی مگر پونهی تو مرده؟
من نمیگذارم، به تاریخ این اجازه را نمیدهم که تلخیهای گذشته را سرمشق بگیرد و دوباره بخواهد آنها را تکرار کند، نمیگذارم.»
- پونهخانم؟
و این فکر و خیالات همچو موریانهای به جان مغزم افتادهبود طوری که صداهای اطرافم را نمیشنیدم.
- بله!
بندهای پیشبندش را باز کرد و روی رختآویز قرارش داد.
- سفارشات امروز دیگه تموم شد، خواستم بگم دیگه میتونیم بریم خونه.
به او خسته نباشیدی گفتم و کیفم را از کمدی که مخصوص لباسهایم بود برداشتم.
- من یکم عجله دارم، کلید رو میدم به شما تا در رو قفل کنین، باشه؟
به پیمان پسری که در این مدت باهم در این کافه همکار بودیم نگاه کوتاهی انداختم و کلید را از دستش گرفتم.
- باشه!
در را قفل کردم ولی از تاریکی هوا و خیابانهایی که به هنگام شب امن نبود، وحشت داشتم.
مانتوی نازکی که به تن داشتم نمیتوانست از من در مقابل سرما محافظت کند، کتانیهایم تنگ شده بود و به انگشتهای پاهایم فشار میآوردند؛ قدمهایش را با عجله و ترس برمیداشتم. کرکرهی بیشتر مغازهها پایین بود و تعداد عابران پیاده به کمترین حد ممکن رسیدهبود. هرچه جلوتر میرفتم شهر جلوهای از زشتیها را بیشتر عیان میکرد، بوی زبالههای رهاشده در جدولها و کنار سطل آشغالها سبب میشد حالتی از تهوع پیدا کنم. صدای ضبط بلند ماشینها و تکچرخ زدن موتوریها بر دلهرههایم میافزود و مرا برای زودتر رسیدن به خانه مصممتر میکرد.
- برو بیرون، دیگه هم مزاحمم نشو. من یه دیوونهم اگه بیشتر از این بهم نزدیک بشی تو رو میکشم.
«تهدید میکرد، هیستریکوار میخندید اما اینها برای ترساندن من کافی نبود! ترس من تو هستی، مخاطب این روزهای نوشتههایم.
ترسم این است این خودخوریها، این یادآوریهای مداوم گذشته آخرش کار دستت بدهد ولی مگر پونهی تو مرده؟
من نمیگذارم، به تاریخ این اجازه را نمیدهم که تلخیهای گذشته را سرمشق بگیرد و دوباره بخواهد آنها را تکرار کند، نمیگذارم.»
- پونهخانم؟
و این فکر و خیالات همچو موریانهای به جان مغزم افتادهبود طوری که صداهای اطرافم را نمیشنیدم.
- بله!
بندهای پیشبندش را باز کرد و روی رختآویز قرارش داد.
- سفارشات امروز دیگه تموم شد، خواستم بگم دیگه میتونیم بریم خونه.
به او خسته نباشیدی گفتم و کیفم را از کمدی که مخصوص لباسهایم بود برداشتم.
- من یکم عجله دارم، کلید رو میدم به شما تا در رو قفل کنین، باشه؟
به پیمان پسری که در این مدت باهم در این کافه همکار بودیم نگاه کوتاهی انداختم و کلید را از دستش گرفتم.
- باشه!
در را قفل کردم ولی از تاریکی هوا و خیابانهایی که به هنگام شب امن نبود، وحشت داشتم.
مانتوی نازکی که به تن داشتم نمیتوانست از من در مقابل سرما محافظت کند، کتانیهایم تنگ شده بود و به انگشتهای پاهایم فشار میآوردند؛ قدمهایش را با عجله و ترس برمیداشتم. کرکرهی بیشتر مغازهها پایین بود و تعداد عابران پیاده به کمترین حد ممکن رسیدهبود. هرچه جلوتر میرفتم شهر جلوهای از زشتیها را بیشتر عیان میکرد، بوی زبالههای رهاشده در جدولها و کنار سطل آشغالها سبب میشد حالتی از تهوع پیدا کنم. صدای ضبط بلند ماشینها و تکچرخ زدن موتوریها بر دلهرههایم میافزود و مرا برای زودتر رسیدن به خانه مصممتر میکرد.
آخرین ویرایش: