جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,513 بازدید, 191 پاسخ و 53 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
و این اولین‌بار بود که می‌دیدم صدایش را بالا برده.
- برو بیرون، دیگه هم مزاحمم نشو. من یه دیوونه‌‌م اگه بیشتر از این بهم نزدیک بشی تو رو میکشم.
«تهدید می‌کرد، هیستریک‌وار می‌خندید اما این‌ها برای ترساندن من کافی نبود! ترس من تو هستی، مخاطب این روزهای نوشته‌هایم.
ترسم این است این خودخوری‌ها، این یادآوری‌های مداوم گذشته آخرش کار دستت بدهد ولی مگر پونه‌ی تو مرده؟
من نمی‌گذارم، به تاریخ این اجازه را نمی‌دهم که تلخی‌های گذشته را سرمشق بگیرد و دوباره بخواهد آنها را تکرار کند، نمی‌گذارم.»
- پونه‌خانم؟
و این فکر و خیالات همچو موریانه‌ای به جان مغزم افتاده‌بود طوری که صداهای اطرافم را نمی‌شنیدم.
- بله!
بندهای پیش‌بندش را باز کرد و روی رخت‌آویز قرارش داد.
- سفارشات امروز دیگه تموم شد، خواستم بگم دیگه می‌تونیم بریم خونه.
به او خسته نباشیدی گفتم و کیفم را از کمدی که مخصوص لباس‌هایم بود برداشتم.
- من یکم عجله دارم، کلید رو میدم به شما تا در رو قفل کنین، باشه؟
به پیمان پسری که در این مدت باهم در این کافه همکار بودیم نگاه کوتاهی انداختم و کلید را از دستش گرفتم.
- باشه!
در را قفل کردم ولی از تاریکی هوا و خیابان‌هایی که به هنگام شب امن نبود، وحشت داشتم.
مانتوی نازکی که به تن داشتم نمی‌توانست از من در مقابل سرما محافظت کند، کتانی‌هایم تنگ شده بود و به انگشت‌های پاهایم فشار می‌آوردند؛ قدم‌هایش را با عجله و ترس برمی‌داشتم. کرکره‌ی بیشتر مغازه‌ها پایین بود و تعداد عابران پیاده به کمترین حد ممکن رسیده‌بود. هرچه جلوتر می‌رفتم شهر جلوه‌ای از زشتی‌ها را بیشتر عیان می‌کرد، بوی زباله‌های رهاشده در جدول‌ها و کنار سطل آشغال‌ها سبب می‌شد حالتی از تهوع پیدا کنم. صدای ضبط بلند ماشین‌ها و تک‌چرخ زدن موتوری‌ها بر دلهره‌‌هایم می‌افزود و مرا برای زودتر رسیدن به خانه مصمم‌تر می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
تابلوی کوچه‌‌مان و درخت بلند سرو را که دیدم خیالم از بابت امروز هم آسوده شد و من هر روز با این ترس‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کردم‌.
زیپ کیفم را باز کردم و به دنبال کلید گشتم، صدای برخورد لاستیک با آسفالت ناهموار کوچه را که شنیدم سرم را بالا گرفتم، چراغ سفید ماشین چشمم را می‌زد و طوری با سرعت بالا به طرف من می‌آمد که حس می‌کردم قرار بود من قربانی امشب یک آدم مسـ*ـت و ناهوشیار شوم. کیف از دستم افتاد و برای نجات خود به در خانه تکیه دادم.
بعد از لحظه‌ای کوتاه دیگر صدایی نشنیدم، تنها صدای آهسته‌ی گام‌هایی بود که به طرف من برداشته می‌شد.
حضور شخص را احساس می‌کردم و نگاه ‌سنگینش که مرا ذره، ذره آب می‌کرد.
- چه زندگی رویایی!
صدایش میخ‌کوبم کرد و مردمک‌های ترسانم را به چشمان پر غرور او دوختم.
- تو... اینجا...؟
گردنش را کمی کج کرد و با آن لبخند واقعاً مضحکش گفت:
- از فرش رسیدی به منفی یک درجه‌ی زمین، پیشرفت خوبی کردی نه؟
صبر و حوصله‌ای برایم نمانده بود که خرج بحث با او کنم.
- به عرش خودت برگرد، اینجا فقط یه دختر تنها و زخم خورده‌ست با مردی که بیماری روانی داره، نه چیزی برای خندیدن وجود داره نه چیزی برای غارت کردن.
صورتش را مماس با صورتم قرار داد و با نگاهش، تنم در کوره‌ای داغ گر می‌گرفت.
- چشم‌هات ولی غارتگری رو بلده.
نامش را که دیگر تمایلی به صدا زدنش نداشتم بر زبان آوردم.
- بسه البرز!
فاصله گرفت اما این چهره راسخش را اولین بار بود که می‌دیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
- فردا هم بر می‌گردم، پس‌فردا هم میام و فرداهای دیگه...، خودت رو درگیر بد بازی کردی پونی کوچولو!
در حالی‌که به طرف ماشینش می‌رفت دستی در هوا برایم تکان داد.
- دوباره می‌بینمت زن‌داداش.
(پاهایم تحمل سنگینی وزنم را نداشتند، روی زمین افتادم و به کیفم چنگ زدم. اگر البرز آدرس اینجا را به مادرش می‌داد چه؟ اگر یکی از همین روزها که من سرکار بودم بیایند و کیهان را به آنجایی که نباید ببرند چه؟
یعنی تمام زحمت‌هایم به این سادگی به باد می‌رفت! من هم که جایی را نداشتم باید دوباره به آن روستای لعنتی پا می‌گذاشتم، نه! نه!)
سرم را با عجز روی پاهایم گذاشتم، حس می‌کردم درختان چشم دارند و با ترحم نگاهم می‌کنند و ابرهای آسمان برای این همه تنهایی و بی کسی‌ام مرثیه می‌خوانند.
- دخترم! حالت خوبه؟
خوب بودم اگر ورم پایم به خاطر تنگی کتانی‌هایم، شکم گرسنه و حال زارم را در نظر نگیرم عالی بودم.
- خوبم، خانم!
کمکم کرد بلند شوم و خاک مانتویم را تکاند.
- برو خونه‌تون دخترم، این وقت شب خطرناکه تو کوچه بمونی.
به در خانه‌مان اشاره‌ای کردم و گفتم:
- خونه‌مون اینجاست.
و او هم با لحن صمیمانه‌ای گفت:
- وای خدا! گفتم این دخترخوشگله قیافه‌ش چقدر آشناست پس بگو همسایه‌ایم.
و بعد سر چرخاند و به در سبزرنگ خانه‌ای که کنار دکه لبنیاتی بود اشاره کرد.
- اون خونه‌ی ماست، هر وقت خواستی حتماً یه سر بزن خوشحال میشم دخترم.
«کلمه‌ی دخترم چندین بار در سرم اکو شد. جای چه کسی را تنگ می‌کردی مادر من که این دنیای تنگ نظر جایی برایت خالی نگذاشت!
تو که نباشی دخترم گفتن‌های این غریبه‌ها به چه کارم می‌آید! تو که نباشی... .»
خانم همسایه با شنیدن صدای دخترش که از پنجره او را صدا می‌زد خداحافظی کرد، در کیفم دنبال کلید می‌گشتم اما پیدایش نکردم، به یاد چند لحظه قبل افتادم که کیف از دستانم سقوط کرد. خم شدم و روی زمین را جستم اما اثری از کلید نبود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
تنها راه پیش رویم این بود که در بزنم. نفسی عمیق کشیدم و به در چند مرتبه کوبیدم. سختی آهن کمی انگشتانم را به درد می‌آورد. چند دقیقه‌ای همین‌طور پشت در گذشت.
- کیهان، کیهان... در رو باز کن.
کمی عقب رفتم تا به حیاط دید داشته باشم اما تمام لامپ‌های خانه خاموش و طوری به نظر می‌رسید که انگار کسی داخل نباشد.
کلید که نداشتم، دیوارها هم که بلند بود، باید چه می‌کردم؟ تا صبح در خانه خیمه می‌زدم تا بلکه‌م کیهان‌خان دلش نرم شود و در به رویم باز کند یا... .
«وای این یا دیگر خیلی پررویی بود! آخر چطور می‌توانستم به خانه زنی بروم که فقط چند دقیقه پیش او را دیده‌ام. نه پونه این را از سرت بیرون کن.»
بیرونش که کردم، منتها اینکه چرا الان دم درب خانه‌ی زن همسایه هستم و چرا می‌خواهم در بزنم را می‌گذارم به پای دیدار یک همسایه‌ی تازه اصلاً شاید او هم بدش نیاید یک مهمان ناخوانده داشته باشد.
دستم سمت زنگ خانه رفت که این‌بار صدایی آنقدر مرا شوکه‌زده کرد که یک «وای»تقریباً بلند از حنجره‌ام بیرون آمد و دستم را مشت شده روی قلبم گذاشتم.
- اینجا خونه‌ی کیه؟
جای طلبکار و بدهکار عوض شده بود! کسی که باید شاکی می‌شد من بودم نه او.
- می‌خواستی خونه‌ی کی باشه؟
و او بدبینانه گفت:
- زود بود ولی انتظارش رو داشتم.
عصبانی نشدم، توضیح ندادم و حتی حاشا نکردم.
- اگه این طرز فکر تو راجع به منه، پس باید بگم درست فکر می‌کنی من خ*یانت کردم؛ به تو نه به خودم با انتخاب تو!
فکش منقبض شد و رخسارش از خشم برافروخته شد.
- چیه کیهان‌؟ حقیقت تلخه آره؟ می‌دونی منم اولش دلم برات سوخت اما الان می‌بینم تو به تنها چیزی که نیاز نداری دلسوزیه! مردی که مادر‌ش جلوی چشم‌هاش بمیره و عمه‌ی محبوبش هم با یک تصادف ساختگی و اون همچنان جای انتقام گرفتن از بقیه بخواد از خودش انتقام بگیره یه مرد خودآزار و بی‌عقله که به درد زندگی با من... .
صورت کیهان هرلحظه در نظرم محوومحوتر می‌شد و چشمانم همه‌جا را تار می‌دیدید، نه کوچه‌ای بود،نه کیهانی. سیاهی بر کل جهان من حکومت می‌کرد و این خاطرات بود که حتی مرا در گنگ‌ترین لحظات زندگی، تعقیب می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
***
- بوی بارون رو دوست دارم، بو کن.
سرش را به پنجره نزدیک کرد و از حس برخورد تنش با من، قلبم را دگرگون و حالم را همچون یک بیمار تب‌دار کرد که تنها طبیبش او بود.
- من که چیزی حس نمی‌کنم.
با لجاجت روی حرفم پافشاری کردم.
- دوباره بو کن.
این‌بار عمیق‌تر بود کشید و سرش را به نشانه نه تکان داد.
- تو کر بویی!
با حیرت ابرویی بالا داد گفت:
- این دیگه چیه؟
مثل خانم‌معلم‌های مدرسه شدم که می‌خواستند برای شاگردانشان مطلبی را توضيح دهند.
- یعنی کسی که قوه‌ی بوبایی ضعیفی داره.
زیر لب چندباری کلمه‌ی « کربو» را زمزمه و بعد هم بلندبلند خندید.
- یعنی تو تا حالا نشنیدی این کلمه رو؟
دستش را جلوی دهانش گذاشته‌بود تا از خنده‌اش بکاهد اما این خنده‌ تمام شدنی نبود.
- خودت اختراعش کردی خانم‌مخترع؟
نسبت به هر جمله‌ای که او می‌گفت حساس بودم و خیلی سریع گارد می‌گرفتم.
- آره خودم اختراعش کردم، مشکلیه؟
حواس او ولی اصلاً به من نبود و گوشه‌های بینی‌اش تکان کوچکی خورد، انگار که چیزی را بو می‌کشید.
- این بوی شامپو... ؟
کمی شرم دخترانه داشتم که حتی بخواهم در مورد حمامم رفتنم چیزی به او بگویم اما این بو کشیدنش بیشتر مایه خجالتم می‌شد.
- ظهری رفتم حموم.
و یک‌بند سرم غر می‌زد که چرا پنجره را نبستی؟ چرا لباس گرم نپوشیدی و... .
- من که دیگه بچه نیستم بردیا! ببین بزرگ شدم.
و هیچ ک.س نبود، نگاه آن روزش را که ناگهان تغییر کرد و از اتاقم بیرون رفت را برایم معنا کند و فردا صبح که خبردار شدم، دیشب عمارت را ترک کرده و قرار است به سربازی برود، بدترین صبح عمرم بود و زمان برایم همان‌جا در شب اولین روز نبودنت، متوقف شد و من حال باید دستانم را به سوی خدا می‌گرفتم و برای سلامتت دعا می‌کردم، دعای من مستجاب شد؛ تو سالم و سلامت بازگشتی، مرا به شهربازی بردی، نگرانم می‌شدی، قول دادی از من محافظت کنی و در پرده‌ی ذهنم در آخرین صحنه گفتی که حواست به من هست.
داستان من و تو همین‌جا به اتمام رسید. به تماشاگران بگو صندلی‌ها را خالی کنند، من با بالاترین رقم قرارداد هم حاضر نیستم نقش زنی که از تو جدا شده را بازی کنم؛ نه در تئاتر نه فیلم و نه در هیچ کتابی به قیمت پرفروش شدنش!
عشق من به تو نه قیمت دارد نه تاریخ انقضاء، نه من از افسانه‌ها آمدم و نه تو اسطوره‌ای از داستان‌های محاوره‌ای. من تنها روزی تو را بی‌حدومرز، بی چون و چرا دوست داشتم؛ داشتم چون دیگر حتی نمی‌خواهم یادت را داشته باشم، یک‌ یاد خالی، بی‌هیچ پیوندی مثل یک دیوار بدون یادگاری است که رویش با خطی درشت نوشتند:« روی این دیوار چیزی ننویسید» و نویسنده این خط، خودش اولین جمله را نوشت و تو خودت یاد مرا تسخیر کردی و حال میان خودت و من شکافی عمیق ساختی که هیچ پلی مرا به آن سوی دره که تو هستی نمی‌رساند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
با حسرت نگاهت می‌کنم و خواهش که کمی بیشتر بمانی؛ تو می‌روی و روحم از آن بالا به جسم رنج‌دیده‌ام که در این شکاف ژرف سقوط کرده می‌نگرد و به دنبال قلبم می‌گردد. راستی می‌دانی موعد رفتن که شد قلبم خودش را از سی*ن*ه‌ام بیرون کشید و به قلب تو پیوست؟ جسم و روحم هردو به قلبم که با تو به دور دست‌ها می‌رود،‌ چشم می‌دوزند و هم‌زمان می‌گویند:
- ما را که کشتی اما آخرش به مرادت رسیدی.

***
قطرات سرد آب روی صورتم پاشیده می‌شد، آواها و صداها را نمی‌توانستم به درستی تشخيص دهم.
با سیلی آرامی که روانه‌ی صورتم می‌شود، برخلاف میل باطنیم چشم می‌گشایم و با صورت‌هایی ناآشنا مواجه می‌شوم. چند باری پلک می‌زنم تا موقعیت را درک کنم و از میان این چهره‌های زنانه، نگاهم به او گره خورد.
- خداروشکر آقا، خانمتون به هوش اومد.
این غریبه‌ها کنار می‌روند و آیا اینجا برزخ ما بود یا بهشتی متشکل از گناهانمان؟
من بردیا را می‌بینم با قامت بلندش، با سیاهی دو چشمش و شیرین‌ترین لبخند دنیا که بی‌شک متعلق به او بود. چه توهم زیبا و کوتاهی است و چه ساده و دیوانه این دل که حتی توهم بودنت را باور می‌کند، اما چشمان این مرد به روشنی خورشید بود، نه به سیاهی پرستاره‌ی چشمان تو!
«من خورشید را دوست ندارم. اصلاً می‌دانی من در بهشت نبودنت آسایش ندارم
بیا در جهنم بودنت آزارم بده.»
پتو را روی صورتم می‌کشم این دنیا چیز زیبایی برای عرضه به من نداشت. تعبیر تمام خواب‌هایم همچو قصه‌های افسانه‌ای بود که هرشب شهرزاد برای پادشاه تعریف می‌کرد و صبح فراموش می‌کرد به جلاد دستور کشتنش را بدهد و این جلاد، همان قلبم بود که دیشب را با خاطراتش سپری کرده و صبح به جالی خالی‌اش می‌نگرد و می‌بیند مدت‌هاست که با او دیگر هیچ خاطره مشترکی ندارد و شاید اگر ده یا بیست‌سال دیگر او را در خیابان‌ هم ببیند، بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرد، شاید واقعاً راست گفتند:« از دل برود هر آنکه از دیده برفت.»
- نباید اینقدر به خودت فشار بیاری اون هم به خاطر من...، هرچی هم شد تو نباید طوریت بشه.
پتو را آرام کنار می‌زنم، حالت صورتش به قدری آشفته بود که او را آخرین بار در این حالت، روز خاک‌سپاری عمه شیما دیدم.
- نگرانم شدی؟
طفره رفت و بحث را عوض کرد.
- بهتره زودتر بریم خونه‌مون، خیلی به خانم همسایه زحمت دادیم.
خواستم کمی سر به سرش بگذارم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
- خانم همسایه؟ چشم من دور دیدی آقاکیهان، آره؟ به‌خدا فقط چند دقیقه بی‌هوش... .
کلامم را با جملات زیبایش که آمیخته به یک لبخند آرام بود قطع کرد:
- جز تو بقیه آدم‌ها اضافین.
حرف‌هایی که می‌گفت از قلبش نشأت می‌گرفت و همین هم باعث می‌شد اعتمادم را جلب کند. به سقف اتاق که به رنگ‌سبز روشن، رنگ‌آمیزی شده‌بود و قلب‌های قرمز کوچکی روی آن کشیده شده بود نگاه کردم.
- سبز من رو یاد روستامون میندازه.
صدایش افکارم را از هم گسیخت:
- یه روز ممکنه برگردی؟
با تحکم گفتم:
- نه!
نفسش را بیرون فرستاد، درست مانند کسی که خیالش از بابت مشکلی آسوده شده.
- از خداته مگه نه؟
و او هیچ چیز را گردن نمی‌گرفت.
- این‌طوری که وبال گردنم میشی، بچه!
سرم را از روی بالشت برداشتم و دهان‌کجی به او کردم.
- حالا که این‌طوره من هم میرم تو پانسیون دخترونه‌ای، جایی زندگی می‌کنم، دیگه هم من رو نمی‌بینی، دوری‌ودوستی چطوره؟
دستش را جلو آورد و با نرمی سرم را نوازش و موهایم را پشت گوشم فرستاد.
- فرشته‌ها وجود دارن؟
برایش سری تکان دادم و گفتم:
- معلومه که وجود دارن.
- خوشحالم!
- برای چی؟
- چون منم امروز یه فرشته دارم.
من فرشته‌ات بودم اما یک‌چیز بین خودمان بماند: روزی که تو را دیدم فهمیدم مردها هم می‌توانند فرشته باشند.

راوی:

شقایق شیرینی‌ها را با سلیقه در ظرف می‌چیند و سارا چایی‌ای را که نه زیادی پررنگ و نه کم‌رنگ است در استکان‌ها می‌ریزد.
- ثمین‌جان، بیا چایی‌ها رو ببر.
با انگشت به خودش اشاره می‌کند و با تعجبی عجیب و به دور از انتظار می‌گوید:
- من؟ من ببرم؟
شقایق انگشتش را که آغشته به خامه شیرینی بود در دهانش می‌کند و با تمسخر به خواهر کوچکش نگاه می‌کند.
- ببخشین که خواستگاری ما نیست، پرنسس‌ثمین.
سارا چادرسفید ثمین را که روی شانه‌اش سر خورده‌بود، روی سرش می‌اندازد.
- بختت سفید گل‌دختر.
شقایق برایش کل میزد و ثمین با آن اشک‌های نشسته در چشمش مبارزه می‌کرد. نمی‌دانست چه مرگش شده‌بود؟! مگر همین را نمی‌خواست که نوید... .
- کدومتون کل زد گیس بریده‌ها؟
آنقدر هول شده‌بودند که هرکدام به دیگری اشاره می‌کردند، فیروزه از این حرکتشان کم مانده‌بود خنده‌اش بگیرد اما خودداری می‌کرد.
- چایی‌ها و شیرینی‌ها رو بیارین.
«این را گفت و آشپزخانه را ترک کرد.
شقایق کمی ثمین را به جلو هل می‌دهد.»
- بجنب دیگه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
خشمناک نگاهش می‌کند.
- خواستگاری تو هم میرسه، حتماً تلافی می‌کنم.
شقایق خنده‌ای می‌کند و سارا را مخاطب قرار می‌دهد:
- می‌بینی سارا؟ این ثمین که اسم پسر و شوهر می‌اومد همه‌ش پیف‌پیف می‌کرد، زودتر از من داره خونه‌ی شوهر میره، ای بر این پیشونی لعنت، قدیمی‌ها یه چیزی می‌گفتن... .
و سارا این ضرب المثل را به زبان محلی گفت:
- میا بختم بکه یاری با سر کچلم چاری*؟
و هر دو آنقدر با صدای بلند خندیدند که ثمین ترجیح داد قبل از این‌که دوباره مادرش عصبانی شود، سینی چایی را بردارد و به هال برود.
نوید کت‌وشلواری کرمی‌رنگ پوشیده و سربه‌زیر نشسته‌بود و در کنارش خواهرش نگار با مانتویی قهوه‌ای‌رنگ که یک آویز چوبی روی مانتویش انداخته‌بود و موهایش را یک طرفه بافته، نشسته‌بود.
ابتدا به پدر و سپس مادرش چایی تعارف کرد و به خوبی می‌توانست نگاه ناراضی پدرش را احساس کند، حضور یک خواستگار آن هم بدون خانواده در طایفه آن‌ها رسم نبود. نوبت برداشتن چایی به نوید که میرسد قلبش با بی‌قراری خودش را محکم به قفسه سی*ن*ه‌اش می‌کوبد و تمام تلاشش را می‌کند که مستقیماً به او خیره نشود که این نگاه‌ها آخر کار دستشان می‌داد.
- ثمین.
برمی‌گردد و مادرش برایش چشم‌غره‌ای می‌رود.
- به خواهر آقانوید هم تعارف کن.
خواست مثلاً ادای دخترهای محجوب را در بیاورد اما خودش حواسش نبود که تا دقایق طولانی سینی‌به‌دست بالای سر نوید ایستاده‌بود.
نگار استکانی چایی بر می‌دارد و از ثمین تشکر می‌کند.
- مرسی عزیزم.
مثل این‌که دل نگار کمی با ثمین صاف شده‌بود، البته هنوز دلیل مخالفت اصلی‌اش با این وصلت را نمی‌دانست.
به آشپزخانه که رفت، شقایق و سارا برایش سوت بی‌صدا و دست آهسته‌ای زدند.
- آفرین، برای اولین خواستگاری تجربه خوبی بود.
و ای کاش نوید اولین‌و‌آخرین خواستگارش و تنها مرد زندگی‌اش می‌شد.
سارا دستش را آرام روی شانه‌اش می‌گذارد.
- خوبی ثمین؟
شقایق دست سارا را از روی شانه‌‌اش برمی‌دارد.
- اینقدر لوسش نکن، ثمین ما پوست کلفت‌تر از این حرف‌هاست.
چادرش را از روی سرش برداشت، روی زمین نشست و زانوهایش را بغل گرفت.
- ثمین تو چرا... .
صدایش را که بغض و ناراحتی در آن پیدا بود کمی بالا برد.

*اشاره به این‌که ظاهر مهم نیست، مهم بخت و اقباله.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
- ولم کن شقایق، دست از سرم بردارین. اصلاً نمی‌خوامش، آره بگین بندازنشون بیرون.
عقلش او را پس می‌زد و قلبش طلبش می‌کرد و ای داد، ای داد از دل عاشقان!
کاش پونه کنارش بود، پونه هم عاشق شده‌بود، می‌توانست بیشتر از هرکس دیگر او را درک کند، اما از آن‌ روز که رفته‌بود آوردن نامش هم در کل آبادی ممنوع شده‌بود انگار که نه انگار روزی پونه‌ای هفت‌ساله در همین آب‌وخاک قد کشید، بزرگ شد، عاشق شد و بعد هم... .
نوید و نگار که رفتند، یواشکی حرکات حجت را زیر نظر گرفت، پای راستش را دراز کرده‌بود و زیر لب چیزهایی می‌گفت.
- به نظر من که آدم خوبی بود و می‌تونه... .
با بلندکردن دستش جمله‌ی فیروزه را نیمه‌تمام گذاشت.
- هیچی نگو زن، هیچی.
چیزی تا قطع امیدش نمانده‌بود که با دیدن سارا فکری در سرش جرقه زد.
- سارا یه کاری برام می‌کنی؟
و تنها چاره‌ی کار پادرمیانی بردیا بود؛ هر چه نباشد دوست نوید بود. شاید اگر بردیا او را تأیید می‌کرد، ورق برمی‌گشت و دل حجت هم به این وصلت راضی می‌شد.
***
پیراهنش را پوشید و مقابل آینه ایستاد و دکمه‌هایش را بست.
- بذار فردا برو، دیر که نمیشه.
دستی به یقه‌ی پیراهنش کشید و کلید را از جاکلیدی روی دیوار برداشت‌.
- برای آینده و زندگی ثمین چرا دیر میشه.
به سمت در که رفت، سارا خودش را زودتر به او رساند و مقابلش ایستاد.
- میگم ما دخالت نکنیم بهتر نیست؟ آخه فرداروزی اگه بد از آب در اومد میگن شما بودین.
در ابرویش گره‌ای انداخت و با صدای بم و لحن مصمم‌اش گفت:
- من همین‌جوری دخترعمه‌‌م رو دست هرکسی نمی‌سپرم؛ اگه نوید واقعاً خوب باشه، پس این‌که زندگی مشترک موفقی داشته باشن دیگه برمی‌گرده به رفتار ثمین... و من فقط نظرم رو میگم، تصمیم نهایی با اون‌هاست، ولی این‌که بخوام هیچی نگم تا از این حرف‌های خاله‌زنکی در امان باشم نه! من همچین آدمی نیستم سارا!
لبخندی مملو از رضایت روی لب‌های سارا نقش بست.
- خوشحالم که همچین مرد با اراده و خانواده‌دوستی شوهرم شده.
خانواده‌دوست بود و اینطور نزدیک‌ترین عضو خانواده‌اش را از خودش دور کرد؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
640
6,371
مدال‌ها
2
نباید کوتاه می‌آمد، همان‌‌طور که داشت جور ثمین را می‌کشید، باید نسبت به زندگی پونه هم حساسیت به خرج می‌داد، اما زورش نمی‌رسید به چشم دختری که از چشمش خودش را انداخته‌بود، زورش نمی‌رسید!
دستانش را درهم چفت کرده‌بود و روی صندلی رو‌به‌روی نوید نشسته‌بود.
- می‌تونی قسم بخوری؟
نوید لبخندی تصنعی زد و گفت:
- تو به من اعتماد نداری؟
و او خیلی رک و صریح پاسخ داد:
- به یه غریبه نه!
نچی گفت و چندباری سرش را به تأسف تکان داد.
- اینقدر بی‌انصاف نباش بردیا، حداقل به عنوان یه هم‌کلاسی راهنمایی که من رو می‌شناسی، نمی‌شناسی؟
راهنمایی، بدترین دوران مدرسه‌ی او بود!
- من یه پسر می‌شناختم که از مسخره کردن بقیه لذت می‌برد! که فکر می‌کرد خدا فقط خدای اونه، زمین خدا هم فقط مال آدم‌های شهری و پول‌داره، منظورت اون پسره؟
و ناگهان به یاد گذشته و رفتارهای ناپسند هم‌کلاسی‌‌هایش افتاد:
- بردیا افراس، چرا تمرین‌های ریاضیت رو کامل ننوشتی؟
پسری که همیشه بهترین تیپ را میزد و در ردیف اول کلاس می‌نشست گفت:
- دعواش نکنین آقا، اون علاوه بر درس گوسفند چرونی هم می‌کنه.
صدای خنده‌های تمسخرآمیز تمام هم‌کلاسی‌هایش بلند شد و درست در آن لحظه زنگ تفریح به صدا در آمد. کتاب‌هایش را در کوله‌اش گذاشت و پلاستیک خوراکی‌هایش را که شامل یک سیب و نارنگی بود برداشت و به حیاط مدرسه رفت.
هرکس که از کنارش رد می‌شد، دماغش را می‌گرفت.
- بوی گوسفند میده.
هنوز یک‌هفته نمی‌شد که به این مدرسه‌ی جدید در شهر به خاطر نمرات بالایش، بورسیه شده‌بود و در همین آغاز کار، مورد اذیت و آزار بچه‌های مدرسه قرار گرفت. با برخورد محکم کسی به شانه‌اش پلاستیک خوراکی‌هایش روی زمین می‌افتد و خودش هم کمی تلوتلو عقب می‌رود.
- کوری مگه دهاتی؟
دوستش بازویش را می‌کشد تا از شروع یک دعوا جلوگیری کند.
- ولش کن اسدی، بیا بریم!
بردیا آدم دعوا کردن نبود، در خانواده‌ای بزرگ شده‌بود که روی احترام به دیگران تأکید داشتند، اما کاسه‌ی صبرش دیگر لبریز شده‌بود؛ با بی‌رحمی پسرک لگدی به پایش زد.
- بوی گندت کل مدرسه رو برداشته، جمع کن برو دهاتتون.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین