جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,278 بازدید, 161 پاسخ و 46 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
فشار بیشتری به دستش داد و صورت طناز هر لحظه رنگ پریده‌تر می‌شد.
- ارزشش رو نداره، ارزش این‌که دستات رو به خونش آلوده کنی رو نداره‌.
دست‌هایش شل بود و درحالی که چشمانش تشنه خون این زن بود از او فاصله گرفت‌.
طناز سرفه‌های شدیدی می‌کرد و شاید اگر چند دقیقه بیشتر طول می‌کشید، نفسش به کل قطع می‌شد.
- اولین بار بود.
- چی؟
- بهت نمیگم.
حرصی صدایش زدم.
- کیهان!
و او مثل بچه‌های کودکستانی گفت:
- با من دوست میشی؟
و نوبت من بود که برایش ناز کنم.
- باید بخری.
- چی رو؟
- بهت نمیگم.
نگفتی و نگفتم و شاید مشکل از این نگفته‌ها باشد.

راوی:

رفتند، رفتند تا حسرت‌ها را دفن کنند تا غم‌ها را به آب جاری بسپارند و فصلی جدید از زندگی‌شان را رقم بزنند.
در بسته شده بود و طناز برای اقبال بد دخترک آه می‌کشید.
- چند نفر دیگه رو می‌خوای به کشتن بدی؟ پسر ستاره!

«پایان فصل دوم»
***
تمام راه‌هایی که به تو ختم میشد را مسدود کردند.دوربین عکاسی‌ها برای ثبت تصویر خنده‌ات خراب شد. در شانه‌‌ی مویت حتی یک تار از گیسویت را نزد من به امانت نگذاشتی یا یک پیراهن که عطر تو را بدهد نه!
و اینک فقیرترین آدم این شهر کیست؟
من نیستم که فقیرانه خاطراتت را در پایین‌ترین نقطه شهر می‌جویم؟ من نیستم که خواندن دست نوشته‌هایت تنها مسکن برای این بی‌خوابی‌هایم هست!
برگ‌های باقی مانده دفتر را می‌شمارم، چیزی تا رسیدن به آخرین صفحه نمانده بود و من به عادت همیشه پای هر صفحه را امضاء زدم و نامم را اینطور شرح دادم.

« از بی‌نام‌ترین آدم شهر برای مهربان‌ترین قاتلم»

***
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
پاییز سال 1365:

برادر زاده یک‌ساله‌اش را در بغلش تکان می‌داد و خنده‌های این کودک روح تازه‌ای به این خانه می‌بخشید.
- بذار منم بغلش کنم.
اخم ریزی کرد و گفت:
- این عروسک نیست نفی، بچه‌ست ها!
ننه ماه که در حال بافتن جوراب برای نوه‌اش بود گفت:
- بلاخره که باید یاد بگیره، فردا روزی میره خونه‌ی شوهر بچه‌داری بلد باشه.
لپ‌های نفیسه گل انداخت و احمد با بذله گویی گفت:
- آره نفی؟ بلاخره یه گردن شکسته‌ای گردنت گرفت.
و از این حرفش بر علیه خودش استفاده کرد.
- خودت چی جناب؟ مردم الاغ‌شون هم دستت نمیدن چه برسه به دخترشون رو!
ته‌تقاری بود و عزیز دل کاووس و ماه نگین.
- پسرم شاه پسره، دختر شاه پریون هم براش کمه.
منکر آن اندک حسادتی که نسبت به برادرش داشت نمی‌شد.
- بله دیگه! هی شاه و شیر و پری ببندین به نافش معلومه که گلوش پیش هیچ دختری گیر نمی‌کنه.
اما گیر کرده بود گلویش پیش پرستو نامی که برای داشتنش حاضر بود کل قلمرو حکومت پدرش را هم فدا کند تا او تنها گوشه چشمی به این احمد دلباخته نظر کند، گیر کرده بود.
- اذیت‌تون که نمی‌کنه؟
عروس محبوب خانواده با عشق مادرانه‌ای به فرزندش نگاه می‌کرد.
- اذیت زن برار؟ این بچه سراسر نعمته.
و بعد بوسه‌ی محکمی روی گونه‌اش کاشت که صدای گریه بچه بلند شد.
- تو که اینقدر لوس نبودی عمو! بودی؟
سیمین با اندک نازی به طرف احمد آمد و بردیا را از بغلش گرفت.
- از بوس خوشش نمیاد.
احمد دست تپلش را گرفت و گاز کوچیکی به آن زد.
- از گاز چی؟
 
بالا پایین