- Jun
- 520
- 5,117
- مدالها
- 2
فشار بیشتری به دستش داد و صورت طناز هر لحظه رنگ پریدهتر میشد.
- ارزشش رو نداره، ارزش اینکه دستات رو به خونش آلوده کنی رو نداره.
دستهایش شل بود و درحالی که چشمانش تشنه خون این زن بود از او فاصله گرفت.
طناز سرفههای شدیدی میکرد و شاید اگر چند دقیقه بیشتر طول میکشید، نفسش به کل قطع میشد.
- اولین بار بود.
- چی؟
- بهت نمیگم.
حرصی صدایش زدم.
- کیهان!
و او مثل بچههای کودکستانی گفت:
- با من دوست میشی؟
و نوبت من بود که برایش ناز کنم.
- باید بخری.
- چی رو؟
- بهت نمیگم.
نگفتی و نگفتم و شاید مشکل از این نگفتهها باشد.
راوی:
رفتند، رفتند تا حسرتها را دفن کنند تا غمها را به آب جاری بسپارند و فصلی جدید از زندگیشان را رقم بزنند.
در بسته شده بود و طناز برای اقبال بد دخترک آه میکشید.
- چند نفر دیگه رو میخوای به کشتن بدی؟ پسر ستاره!
«پایان فصل دوم»
***
تمام راههایی که به تو ختم میشد را مسدود کردند.دوربین عکاسیها برای ثبت تصویر خندهات خراب شد. در شانهی مویت حتی یک تار از گیسویت را نزد من به امانت نگذاشتی یا یک پیراهن که عطر تو را بدهد نه!
و اینک فقیرترین آدم این شهر کیست؟
من نیستم که فقیرانه خاطراتت را در پایینترین نقطه شهر میجویم؟ من نیستم که خواندن دست نوشتههایت تنها مسکن برای این بیخوابیهایم هست!
برگهای باقی مانده دفتر را میشمارم، چیزی تا رسیدن به آخرین صفحه نمانده بود و من به عادت همیشه پای هر صفحه را امضاء زدم و نامم را اینطور شرح دادم.
« از بینامترین آدم شهر برای مهربانترین قاتلم»
***
- ارزشش رو نداره، ارزش اینکه دستات رو به خونش آلوده کنی رو نداره.
دستهایش شل بود و درحالی که چشمانش تشنه خون این زن بود از او فاصله گرفت.
طناز سرفههای شدیدی میکرد و شاید اگر چند دقیقه بیشتر طول میکشید، نفسش به کل قطع میشد.
- اولین بار بود.
- چی؟
- بهت نمیگم.
حرصی صدایش زدم.
- کیهان!
و او مثل بچههای کودکستانی گفت:
- با من دوست میشی؟
و نوبت من بود که برایش ناز کنم.
- باید بخری.
- چی رو؟
- بهت نمیگم.
نگفتی و نگفتم و شاید مشکل از این نگفتهها باشد.
راوی:
رفتند، رفتند تا حسرتها را دفن کنند تا غمها را به آب جاری بسپارند و فصلی جدید از زندگیشان را رقم بزنند.
در بسته شده بود و طناز برای اقبال بد دخترک آه میکشید.
- چند نفر دیگه رو میخوای به کشتن بدی؟ پسر ستاره!
«پایان فصل دوم»
***
تمام راههایی که به تو ختم میشد را مسدود کردند.دوربین عکاسیها برای ثبت تصویر خندهات خراب شد. در شانهی مویت حتی یک تار از گیسویت را نزد من به امانت نگذاشتی یا یک پیراهن که عطر تو را بدهد نه!
و اینک فقیرترین آدم این شهر کیست؟
من نیستم که فقیرانه خاطراتت را در پایینترین نقطه شهر میجویم؟ من نیستم که خواندن دست نوشتههایت تنها مسکن برای این بیخوابیهایم هست!
برگهای باقی مانده دفتر را میشمارم، چیزی تا رسیدن به آخرین صفحه نمانده بود و من به عادت همیشه پای هر صفحه را امضاء زدم و نامم را اینطور شرح دادم.
« از بینامترین آدم شهر برای مهربانترین قاتلم»
***