جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,278 بازدید, 161 پاسخ و 46 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
« می‌خواهم گورکنی شوم که در سرزمین یادت، برای هر نگاهت یک زنده را می‌کشد، بگذار بمیرند یک‌بار بهتر است من که با هر نگاهت صدهزاران بار می‌میرم.»
به احترامش بلند شدم و به او تبریک گفتم:
- تبریک میگم آقای نریمانی، امیدوارم که سال‌های سال کنار خانم دکتر شاد و خوشبخت باشید.
او هم برایمان دعای قشنگی کرد.
- منم امیدوارم تو و پسرم به پای هم، پیر بشید و نوه‌هاتون رو بغل کنید.
اگر پیش‌تر بود آنقدر نسبت به این موضوع گارد می‌گرفتم که...چه شد اصلا! چقدر زمان گذشت که جای خواب بردیا را دیدن شب‌ها به کیهان فکر می‌کردم به اینکه فردا چگونه می‌توانم لبخندی میهمان لب‌هایش کنم اما نه! تا عاشقم نباشی عاشقت نمی‌شوم، تا مرا نخواهی تو را نمی‌خواهم.
- ما هنوز نوه دار نشدیم تو به فکر نوه دار شدن اینایی؟
طناز در شادترین حالتی که داشت این جمله را به زبان آورد. خجالت کشیدم از اوضاعی که حتی درباره‌ش نمی‌توانستم مثلاً به ثمین بگویم اگر می‌شنید می‌گفت:« این پسره یه ریگی به کفششه، من میگم یه شب که خواب بود...» وای! وای از آن راه حل‌های خطرناک و کمی مضحکش، خندیدم، خنده‌ای از تونل تاریک و بی‌انتهای دلتنگی.
به کیک سفیدی که خامه‌هایی به شکل قلب اطرافش تزئین شده بود نگاه کردم. طناز و شاهرخ دست در دست هم و البرز هم پسرشان بود، من و کیهان با فاصله از آنها سرپا ایستاده بودیم و هرکس این تصویر را از دور می‌دیدید فکر می‌کرد ما هر کدام دو خانواده‌ی جدا از هم هستیم که هیچ ربطی به هم نداریم. عددی که روی کیک بود توجه‌ام را جلب کرد بیست، یعنی بیست سال بود که ازدواج کرده بودند؟ اما این عدد با سن البرز و کیهان هم‌خوانی نداشت!
- چرا روشن نمیشه؟
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
- چرا روشن نمیشه ؟
طناز از روشن‌ کردن کبریت دست کشید و البرز هم چند باری امتحان کرد و نشد و شاید پشت این اتفاق حکمتی بود.
- پونه جان، لطف می‌کنی بری اتاقم و از کشوی میز سمت چپ یه فندک هست بیاریش؟
البرز صدایش را کمی کلفت کرد.
- اون وقت شما فندک واس چی‌تونه؟
مشتی به شکمش زد و او آخ بلندی گفت.
- آدم که مادرش رو سین جیم نمی‌کنه!
به اتاقش رفتم که بیشتر به دفترکار شباهت داشت و این نظم و ترتیب خاص در چیدن وسایل اتاق مورد تحسین بود. همان طور که گفت فندک را از کشوی سمت چپ برداشتم و از میز فاصله گرفتم که حواسم رفت سمت آن قاب عکس سه نفره روی میزش، شاهرخ دستش را دور شانه طناز حلقه کرده بود و پسری حدوداً سیزده ساله هم روی دوچرخه نشسته بود و دستی برای دوربین تکان داده بود که حدس می‌زدم البرز باشد اما چرا در این عکس کیهان حضور نداشت؟
با شنیدن صدای جیغ‌های طناز به سرعت خودم را به هال رساندم. شاهرخ با عجز روی زمین افتاده بود و عربده‌ای بلند کشید:
- خدا!
بنفش هنوز هم زیبا بود؟
حتی وقتی پلک‌های تو بسته باشد؟
حتی وقتی کسی را نداشته باشی برایت تولد بگیرد؟
و شمع‌های بیست و پنج سالگی‌ات را فوت کنی!
حتی وقتی زندگی رنگ عزا را به خود می‌گرفت و ما را در سیاه چال بدبختی غرق می‌کرد.
بنفش هنوز زیبا بود وقتی که در نحس‌ترین روز زندگیت بنفش پوشیدی؟
بیدار شو کیهان و به من نگاه کن، یک نفر اینجا خیلی تنهاتر از توست.

***
چرا از مرگ می‌نویسی ولی از عشق نه؟
مرگ داغی سرد است ولی عشق داغی ابدی!
مرگ یک‌بار است، عشق ولی بارها در خانه‌ات را می‌زند و در آخرین مرتبه تو می‌مانی یک خانه‌ی بی در و پیکر!
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
حساب سینی خرما و حلوایی که میان آن جمع سیاه‌پوش پخش می‌کردم از حسابم در رفته بود.
- شما عروس آقا شاهرخ اید؟
یک سوال تکراری و یک جواب تکراری.
- بله!
دو دختری جوانی دست روی دهانشان گذاشته بودند و ریزریز می‌خندیدند. سینی را به سمت آن‌ها گرفتم.
- تسلیت میگم!
زنی دیگر داشت از قیمت نجومی که برای زیبایش خرج کرده بود می‌گفت و با دیدن من لبخندش را از روی لبش پاک و با یک ناراحتی ساختگی او هم مثل دیگران یک تسلیت میگم، یک روحش شاد و یک... .
سینی را از دستم می‌گیرد.
- شما برید استراحت کنید خانم، رنگ به رو ندارید. دور از جون شبیه میت شدید.
چرا دور از جان؟
اصلاً دور از کدام جان؟
این روزها جانم به لبم رسیده، این روزها نمی‌دانم دکمه خاموش زندگی کجاست؟
می‌خواهم هرچه که در تقدیرم تاکنون نوشته شده به دور بریزم، برگه‌ای سپید بردارم و تنها شخصیت‌های داستانم من باشم، مامان پرستو و بابا عباس. می‌خواهم قصه‌ای داشته باشم بی‌کشمکش، بی‌جنجال که برای هر خواننده‌ای کسل کننده باشد. ولی این روزها، لعنت به این روزها که خارهای تیز و سختش گلویم را می‌شکافد، سد اشک‌هایم را سکوتت می‌بندد. غیرت خفته در وجودت را حتی نگاه‌های هیز مردان عزادار نمی‌تواند بیدار کند. به راستی اینجا کجاست؟ من که هستم؟ سیاهی که پوشیده‌ای چه معنایی دارد؟
هستم؟
از هواپیمای آرزوهایت سقوط کردی و بی‌رمق به تنه‌ی خشک و زبر درخت پرتقال تکیه داده بودی. کنارت نشستم بی‌صدا، بدون اینکه بخواهم ذره‌ای دلداریت دهم، اصلا یکی باید خودم را دلداری می‌داد! نگفتی چیزی، نگفتم چیزی و در گرمای ظهر سر تب‌دارت را به شانه‌ی لرزانم سپردی و به خواب رفتی و شاید به خوابت می‌آمد، حتماً می‌آمد او خیلی دوستت داشت. اگر خوابش را دیدی سلام این دختر را به عمه شیما‌یت برسان.

***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
روی جنازه خاک می‌ریختند و هربار ضرب آهنگ برخورد خاک با تابوت‌‌اش با تک تک رگ‌های شریان‌های قلبم بازی می‌کرد.
مثل شهر ما نبود که آنقدر شیون و زاری کنند، اگر اشکی هم بود که خیلی کم با دستمال‌های توری‌شان پاک می‌کردند.
اصلا جنس آدم‌های اینجا از خاک نبود، حتی نگران آسیب دیدن پوست‌شان بودند و ضد آفتاب زده بودند با عینک‌های دودی سیاه!
شانه‌های پهن شاهرخ خمیده بود و اگر دست البرز نبود بی‌شک روی همین تابوت هبوط می‌کرد.
و تو در دورترین قسمت قبرستان کنار قبری ناشناس نشسته بودی اگر هیچ‌ک.س حواسش نباشد من ولی هوایت را دارم اگر دیگر عمه شیما نیست، پونه که هست.
- لباسات خاکی شدن.
سرت آنقدر پایین بود که اگر گریه هم می‌کردی نمی‌فهمیدم. خاک نشسته روی موهایت را با دستانم تکاندم.
- میگم کیهان... .
گفتن کلمات بیهوده و پوچ بود. تنها چیزی که تو می‌خواستی گریه بود. گریه، زار، هوار ولی نه این سکوت که نابودت می‌کرد!
آغوشم را برای حتی ساعت‌ها عزاداریت به حرمت سیاهی پیراهنت به تو بخشیدم و هیچ‌گاه جرأت نکردم بپرسم آن روز با آغوش من، آرام شدی؟
اشک‌هایت که مانتوی مشکی‌ام را خیس می‌کرد، گواه‌ می‌داد که دست از شکنجه خودت برداشتی و مرا هم به غار تنهاییت راه دادی.
زمزمه آرام و رنج‌دیده‌ات را شنیدم.
- دیگه کسی رو ندارم!
صورتش را قاب گرفتم، چشمان‌اش با این مرواریدهای اشک چه خواستنی‌تر شده بود.
- تو من رو داری.
و از کی گفتن جملاتی این چنین برایم آسان شده بود؟
حاشا کردی و از من خواستی به حال خودت رهایت کنم. در جنگی که میان غرور و ترحم بود عاقبت غرورم پیروز شد.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
راوی:

سال‌ها پیش وقتی اولین بار با او پای در این خانه گذاشت وقتی که آلاچیق حیاط دنج‌ترین جای ممکن برای خلوت آنها بود به همسرش گفت:
- دوست دارم بچه‌مون پسر باشه، یه پسر که یه روز عاشق میشه.
از خودخواهی زنش در جنسیت بچه خنده‌ای سرداد و گفت:
- هم پسرش کردی هم میگی عاشق بشه؟ اینقدر خودخواه نباش خانم!
با تمام وجود صدایش زد.
- شاهرخ.
حتی در اوج عصبانیت هم اگر بود« جانم» می‌گفت.
- جانم!
هنوز جنین در بطن‌اش دو ماهه نشده بود اما حسش می‌کرد.
- می‌ترسم پسرمون تنها بشه واسه همین دعا می‌کنم یک روز، زنی اونقدر عاشقش باشه که اگه من نبودم... .
شاهرخ با خشم گفت:
- خدا نکنه!
خدا نمی‌کرد، خدا به برگ‌های روی درخت هم حکم می‌داد اما انسان را مجبور به کاری نمی‌کرد.
سزای خون‌های ریخته را هیچ خونی نمی‌شست، هیچ تسلیت یا گفتن کلمه « متأسفم» هیچ مرده‌ای را زنده نمی‌کرد و تنها درد بی‌درمان این زندگی به جز عشق، مرگ بود.
نور برندگی چاقو پرده‌ی سیاه شب را در هم می‌درید. چاقو بالا آمد و روی گلویش هدف‌گیری شد‌ و تارهای صوتی‌اش به کمکش آمدند و عزرائیل جانش را متهم ردیف اول این دادگاه می‌دانستند، جالب است نه؟
زخمت زدند، نمک پاشیدند و سوزش بی‌امان قلبت را پای ضعف‌ات گذاشتند و حال که برای جنگیدن سی*ن*ه سپر کردی انگشت اتهام را به طرفت نشانه گرفتند و این‌ها همان‌هایی هستند که سال‌ها به دوختن طناب دارت مشغول‌اند.

***
- برو کنار!
از جایش تکان نخورد و من با عصبانیتی بیشتر فریاد زدم.
- بهت میگم برو کنار!
با ترحم نگاهم کرد و سرش را به معنای نفی تکان داد.
- برو پونه، دیگه کاری از دست تو برنمیاد. اگه می‌خوای آسیب نبینی برو.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
بغض آلود و با آن ته مانده اعتمادم به او، گفتم:
- اون به من آسیب نمی‌زنه.
البرز با آشفتگی دستی در موهایش کرد.
- می‌زنه! مهم نیست طرفش کی باشه اون مریضه.
چه غیرت زنانه‌‌ای در من به جوش آمده بود که با سیلی که روانه صورتش کردم دستم گز گز کرد!
- مریض تویی، تویی که ناموس سرت نمیشه نه کیهان!
لبش خونی شد و خون‌اش را روی زمین توف کرد.
- هی!
چشمانش تشنه خون بود، تشنه‌ی خون کسی که امشب بی‌قرارترین دختر دنیا بود.
- من قول دادم، به عمه شیما قول دادم کمکش کنم.
و من آن چشمان به خون نشسته را به این بی‌حالتی و بی‌روحی‌اش ترجیح می‌دادم.
- قولی که به یه مرده دادی عمل کردن بهش واجب نیست.
البرز انسان بود؟ چطور می‌توانست پشت سر کسی که خاکش هنوز گرم بود این حرف‌ها را بزند!
- اوه راستی! ما دزد ناموس تو فامیل زیاد داریم... .
جمله آخر را همراه با نفسش در گوشم جاری کرد.
- به پا یه وقت ندزدنت!
و ایمانی که به او داشتم در یک شب به تاراج رفت.
- البرز!
خواست برود اما ماند، ماند تا آخرین کلمات را هم رد و بدل کنم.
- یه روز هر اعتقادی که داشتی با همه‌ی اخلاق‌هات که خیلی‌هاشون رو دوست نداشتم اما آدمی بودی که بهت احترام می‌ذاشتم امشب ولی... فهمیدم حتی اگه صاحب اون شرکت باشی حتی اگه کل دخترای این شهر برات دست و پا بشکنن اما... .
به قلبم اشاره کردم و گفتم:
- اینجات خالیه، نه از عشق نه از عاطفه نه از هم‌دردی تو هیچ کدوم از اینا رو نداری. هروقت این‌ها رو تونستی با پولت بخری، احترام منم می‌تونی.
خریدارم نشدی! تو هم تا دیدی گران است، رفتی.
به سراغ پدرت رفتم، هر چه که باشد پدر بود و راضی به دوری فرزندش نمی‌شد یا شاید هم... .
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
به سیگارهای متعددی که روی زمین افتاده بودم نگاه کردم، تعدادشان قابل شمارش نبود.
شاهرخ از هر زمان دیگر پژمرده‌تر و ترحم انگیزتر شده بود.
- آقای نریمانی.
دوباره صدایش زدم و وقتی برای سومین بار هیچ واکنشی نشان داد تصمیم گرفتم حرف‌های دلم را بزنم.
- لطفاً نذارید کیهان رو ببرن، اگه شما با طناز خانم صحبت کنید حتماً... .
صدای قاطع طناز، التماس‌هایم را به باد می‌دهد.
- نظر من تغییر نمی‌کنه.
مانتویی براق مشکی و روسری گیپوری به سر داشت و حتی بدون آرایش هم زیبا بود.
- شما مادرید، می‌دونید اگه کیهان رو دوباره بفرستید آسایشگاه این‌بار دیگه دووم نمیاره، تو رو خدا اینکارو نکنید! به پسرتون رحم کنید.
انتظار رحم داشتند از کسانی که به هم‌نوع خود رحم نمی‌کنند، غیر ممکن بود.
- ببین پونه جان! من نه برای جون خودم نه، من نگران همه‌ی شما هستم اگه به جای من به تو حمله می‌کرد و بلایی سرت میومد جواب خانواده‌ات رو چی می‌دادیم؟ لطفاً واقع بین باش، این به نفع همه‌ی ماست به خصوص کیهان.
دستش را که می‌خواست بغلم کند با عصبانیت پس زدم. از کدام منفعت حرف می‌زد؟ از اینکه اگر کیهان را ازصفحه‌ی بازی پاک می‌کرد آن وقت تمامی مهره‌های بازی به دست البرز می‌افتاد، شرکت، خانه، ماشین کدام یک از این‌ها ارزش نابودی روح و روان آن پسر بی‌گناه را داشت؟
کف دستم را روی در اتاقش گذاشتم و پیشانی‌ام را به آن چسباندم.
- نجاتت میدم کیهان، به روح مادرم نجاتت میدم.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
قرار بود من پرنسسی باشم که یک شوالیه مثل تمامی داستان‌های عاشقانه بیاید، با اژدهای زندگی‌ام بجنگد و بعد در حالی که به من تعظیم می‌کند دستش را به سویم دراز کند و با او در مسیر هموار خوشبختی قدم بگذارم. اما حال می‌خواستم منجی باشم، تاج سرم را بردارم و کلاه خود به سر بگذارم و در دستانم جای گل و النگو، شمشیری آکنده از اشتیاق را به سوی هرکس که می‌خواست در این بازی عروسک‌گردان ما باشد نشانه بگیرم، بیا از پشت ویترین این مغازه‌ی عتیقه فروشی فرار کنیم، بیا درهای بسته را بشکنیم و از پنجره بگریزیم ما برای عروسک بودن زاده نشدیم، ما حیوان دست آموز دیگران نیستیم.
فریاد بزن! فریاد! زنجیرهای اسارت را بگشا و همچو پرنده‌ی از قفس رها شده پرواز کن، پرواز کن، پرواز!
ساک را بر می‌دارم، همان ساکی که به امید اینجا ماندن روزی آن را بستم. هرچه داشتم برداشتم لباس‌هایم را، پولی که طناز به من داد و طلاهایی که... .
زیپ ساک را کشیدم اما هنوز یک چیز مانده بود، یک هدیه‌ی آشتی. یکی در قلبم می‌گفت:« نگهش دار»
یکی صدای عقلم شد و گفت:« دورش بریز.»
و من آدم گوش دادن به ندای عقل نبودم!
موبایل را در جیب شلوارم گذاشتم و به ساعت کوچک روی میزم نگاه کردم، ساعت پنج و پانزده دقیقه عصر بود.
ساک را زیر تختم مخفی کردم و روی تخت دراز کشیدم.‌ عقربه‌ها می‌چرخیدند و سرنوشت یک عمر مرا در چند ساعت معین می‌کردند. تقه‌ای به در اتاقم خورد.
- بله!
در باز شد و در چارچوبش مینا خانم ایستاده بود، زنی که استخدام شده بود برای یک ماه پذیرایی از مهمان‌ها و کارهای خانه را انجام دهد.
- شام حاضره خانوم.
گرسنه بودم اما بی‌اشتها!
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
- ممنون، سیرم!
کمی اصرار کرد و بعد دید نتیجه‌ای ندارد تسلیم شد و در را بست.
همه چیز آماده بود جز زمان که باید تا نیمه شب صبر می‌کردم و کلید اتاق کیهان را که نزد طناز بود به دست می‌آوردم.
از پنجره به حیاط نگاه کردم، چراغ‌های بلند حیاط روشن بودند و عقربه‌های ساعت به من هشدار می‌دادند که این لحظه شاید تنها فرصت من برای نجات کیهان باشد.
دستگیره در را آرام کشیدم صدای قیژ کوچکی داد و بعد آن را تا نصفه بستم. اولین جایی را که باید می‌گشتم اتاق کارش بود.
از پله‌ها پایین آمدم و به سمت اتاقی که انتهای راهروی باریک در سالن بود رفتم.
خدا رو شکر که در نیمه باز بود کمی از این خوشحالی‌ام نگذشت که با دیدن کسی در اتاق مثل برق گرفته‌ها از جا پریدم و دست روی دهانم گذاشتم که جیغ نزنم. من که تا اینجا آمده بودم باید تا آخرش می‌رفتم.
جلو رفتم، اتاق تاریک و تنها روشنی‌اش چراغ مطالعه روی میزش بود‌. طناز سرش را روی میز گذاشته بود و چشم‌هایش بسته بود.خدا خدا می‌کردم اگر قرار است بیدار شود فقط چند دقیقه دیرتر که کلید را پیدا کنم و مثل این‌که شانس امشب با من یار بود چون کلید درست کنار دستش بود.
یک دستم را روی دهانم گذاشتم که حتی صدای نفس‌هایم هم بلند نشود، پلک‌هایم را بستم و کلید را برداشتم تا از اتاق بیرون آمدم صدبار مردم و زنده شدم.
نفسی که حبس کرده بودم را با خیال راحت بیرون فرستادم و بوسه‌ای به کلید زدم.
- ایول پونه، حالا بریم سراغ کیهان.
قفل در را باز کردم. دست‌هایت را بسته بودند، دست‌هایی که خودشان خیلی وقت بود قطع‌اش کرده بودند و نیازی به در قفس کردن پرنده‌ای که از آزادی ترس دارد نیست. دست‌هایت را باز کردم و جای قرمزی مچ دستت را با انگشتانم نوازش کردم.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
520
5,117
مدال‌ها
2
- میای بریم؟
درست شنیدم این تو بودی که پیشنهاد رفتن می‌دادی، تویی که نمی‌خواستی مردابت را رها کنی!
- بریم!
چند پیراهن برای کیهان برداشتم و با هر سختی که بود در ساکم جا دادم. مقصد را نمی‌دانستیم اما این را خوب می‌دانستم ما هم‌سفرهای خوبی برای هم خواهیم بود.
دستت را گرفتم و تو دستم را رها نکردی.
لبخند زدم و به رویم لبخند زدی و از دروازه جهنم گریختیم و به بهشتی که قرار بود خودمان بسازیم پناهنده شدیم.
برای آخرین بار به خانه پر شکوهی که بال و پرت را چیده بود و تو را به اسارت در آورده بود نگاه کردی. دل کندن از خانه آدمی فرقی نمی‌کند کجا باشد به هر صورت سخت است.
- کیهان.
با نگاه نرم و به دور از خشونتت قلب پر اضطرابم را التیام بخشیدی.
در را باید باز می‌کردیم و به دنیای پیش رویمان خوش آمد می‌گفتیم اما... .
- ماه عسل تشریف می‌برید؟
و این طلسم گویا شکسته نشدنی بود.
- تکلیف کیهان که مشخصه، می‌مونه تو که... .
نگاهی حقارت آمیز نثارم کرد.
- خیلی خرجت کردم حیفه مفت از دستت بدم.
انگشتش را متفکرانه زیر چانه‌اش گذاشت و آن لبخند ترسناکش رعشه بر تنم انداخت.
- آها فهمیدم! یه دوست دارم که دنبال یه دختر خوشگل برای کلاب ترکیه‌اش و تو گزینه‌‌ی خوبی... .
دست‌های کیهان به قصد کشتنش گلویش را احاطه کرده بود و جسم نیمه جانش روی سنگ فرش حیاط افتاد، بازویش را گرفتم.
- ولش کن کیهان.
 
بالا پایین