- Jun
- 520
- 5,117
- مدالها
- 2
« میخواهم گورکنی شوم که در سرزمین یادت، برای هر نگاهت یک زنده را میکشد، بگذار بمیرند یکبار بهتر است من که با هر نگاهت صدهزاران بار میمیرم.»
به احترامش بلند شدم و به او تبریک گفتم:
- تبریک میگم آقای نریمانی، امیدوارم که سالهای سال کنار خانم دکتر شاد و خوشبخت باشید.
او هم برایمان دعای قشنگی کرد.
- منم امیدوارم تو و پسرم به پای هم، پیر بشید و نوههاتون رو بغل کنید.
اگر پیشتر بود آنقدر نسبت به این موضوع گارد میگرفتم که...چه شد اصلا! چقدر زمان گذشت که جای خواب بردیا را دیدن شبها به کیهان فکر میکردم به اینکه فردا چگونه میتوانم لبخندی میهمان لبهایش کنم اما نه! تا عاشقم نباشی عاشقت نمیشوم، تا مرا نخواهی تو را نمیخواهم.
- ما هنوز نوه دار نشدیم تو به فکر نوه دار شدن اینایی؟
طناز در شادترین حالتی که داشت این جمله را به زبان آورد. خجالت کشیدم از اوضاعی که حتی دربارهش نمیتوانستم مثلاً به ثمین بگویم اگر میشنید میگفت:« این پسره یه ریگی به کفششه، من میگم یه شب که خواب بود...» وای! وای از آن راه حلهای خطرناک و کمی مضحکش، خندیدم، خندهای از تونل تاریک و بیانتهای دلتنگی.
به کیک سفیدی که خامههایی به شکل قلب اطرافش تزئین شده بود نگاه کردم. طناز و شاهرخ دست در دست هم و البرز هم پسرشان بود، من و کیهان با فاصله از آنها سرپا ایستاده بودیم و هرکس این تصویر را از دور میدیدید فکر میکرد ما هر کدام دو خانوادهی جدا از هم هستیم که هیچ ربطی به هم نداریم. عددی که روی کیک بود توجهام را جلب کرد بیست، یعنی بیست سال بود که ازدواج کرده بودند؟ اما این عدد با سن البرز و کیهان همخوانی نداشت!
- چرا روشن نمیشه؟
به احترامش بلند شدم و به او تبریک گفتم:
- تبریک میگم آقای نریمانی، امیدوارم که سالهای سال کنار خانم دکتر شاد و خوشبخت باشید.
او هم برایمان دعای قشنگی کرد.
- منم امیدوارم تو و پسرم به پای هم، پیر بشید و نوههاتون رو بغل کنید.
اگر پیشتر بود آنقدر نسبت به این موضوع گارد میگرفتم که...چه شد اصلا! چقدر زمان گذشت که جای خواب بردیا را دیدن شبها به کیهان فکر میکردم به اینکه فردا چگونه میتوانم لبخندی میهمان لبهایش کنم اما نه! تا عاشقم نباشی عاشقت نمیشوم، تا مرا نخواهی تو را نمیخواهم.
- ما هنوز نوه دار نشدیم تو به فکر نوه دار شدن اینایی؟
طناز در شادترین حالتی که داشت این جمله را به زبان آورد. خجالت کشیدم از اوضاعی که حتی دربارهش نمیتوانستم مثلاً به ثمین بگویم اگر میشنید میگفت:« این پسره یه ریگی به کفششه، من میگم یه شب که خواب بود...» وای! وای از آن راه حلهای خطرناک و کمی مضحکش، خندیدم، خندهای از تونل تاریک و بیانتهای دلتنگی.
به کیک سفیدی که خامههایی به شکل قلب اطرافش تزئین شده بود نگاه کردم. طناز و شاهرخ دست در دست هم و البرز هم پسرشان بود، من و کیهان با فاصله از آنها سرپا ایستاده بودیم و هرکس این تصویر را از دور میدیدید فکر میکرد ما هر کدام دو خانوادهی جدا از هم هستیم که هیچ ربطی به هم نداریم. عددی که روی کیک بود توجهام را جلب کرد بیست، یعنی بیست سال بود که ازدواج کرده بودند؟ اما این عدد با سن البرز و کیهان همخوانی نداشت!
- چرا روشن نمیشه؟