جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 40,819 بازدید, 587 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
- سوگند!
صداي حيرت‌زده‌‌ي فرهود بود. من نباید داغ دل فرهود رو بیشتر می‌کردم، نباید عذابش می‌دادم. من قول دادم که بار سنگین روی شونه‌ش نباشم! لب‌هام رو روي هم فشردم و دست‌هام رو پايين آوردم. سرم رو آروم بالا گرفتم. ديدن صورت گريون و پر دردشون، باعث شد نتونم بغضم رو خفه كنم.
- سوگندم!
زمزمه‌ی دردناکش، صدای گریه‌هام رو بالا برد. دستش رو زير بغلم گذاشت و كمكم كرد تا بايستم و بعد توي آغوشش فرو رفتم. نمی‌خواستم گریه کنم، اما نمی‌شد! این زندگی گریه‌آور بود، این همه رنج و غمی که سنگینیش تا ابد بلای جونمون بود، گریه‌آور بود. دست نوازشش رو روي موهام مي‌كشيد و صداي گريه‌هام بلندتر مي‌شد. بي‌اختيار بابام رو صدا مي‌زدم و به ياد روز از دست دادنش، زجر مي‌كشيدم. مهستي مثل شعله يك كبريت بود، كه به دنبال خودش يك جنگل رو به آتيش كشيده‌بود و ما همچنان اسير خاموش كردن اين جنگل سوزان بوديم. بعد از امروز چطور بايد زندگي مي‌كرديم؟ چطور بايد اين درد رو هضم مي‌كرديم؟ آه خداي من!
در آغوش فرهود، به سمت ماشین رفتیم. مقابل در ماشین ایستادم و يك قدم عقب رفتم. دستم رو به صورت خيسم كشيدم و سعي كردم نفس بكشم ولي اين محدوده انگار هوا نداشت! به فرهود كه مقابلم ايستاده‌بود، نگاه كردم كه سريع نگاهش رو ازم دزدید. به فربد كه سمت چپم بود، نگاه کردم. سرش رو پايين انداخت و چشم‌هاي خيسش رو به زمين دوخت. تنها چيزي كه توي اين لحظه نمي‌خواستم ببينم، شرمندگی این دو پسر بود.
- نگام کنین، سریع!
تحکم صدام، باعث شد فربد سرش رو بالا بگیره اما فرهود همچنان نگاهش رو ازم می‌دزدید. صداش زدم ولي فايده‌اي نداشت. چونه‌ش رو توی دستم گرفتم و صورتش رو به طرف خودم چرخوندم.
- این‌ کاراتونو بذارین کنار! واسه چی سرتونو می‌ندازین پایین؟ هان؟ مگه نگفتی شما هم با ما دوباره یتیم شدین؟ پس چرا خجالت می‌کشین نگام کنین؟ ها فرهود؟!
- سوگند!
فقط اسمم رو زيرلب زمزمه كرد و چيزي نگفت. يك قدم به سمت فربد رفتم و دستم رو روي بازوش گذاشتم.
- شما دو نفر هیچ نسبتی با اون زن ندارین! حق ندارین احساس شرمندگی کنین! اون جزو خانواده‌ی ما نیست، اصلاً اون مادرتونم نیست! خوبه؟
فربد دستش رو روي دستم گذاشت و بغ كرده سرش رو تكون داد. سرم رو به شونه‌ي فربد تكيه دادم و به فرهود نگاه كردم. باورم نمي‌شد اين‌قدر راحت جلوم اشك مي‌ريخت.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
- فرهود توروخدا! چرا گوش نميدي؟
به سمتمون اومد. نگاهش بين صورت من و فربد چرخيد و زمزمه كرد:
- چطوري بريم خونه؟
به چشم‌هام خيره شد و ادامه داد:
- سوزان و سوگل... باراد و برديا... دل‌آرا!
دستم رو به سمت دستش دراز كردم، دست سردش رو توي دستم گذاشت. به سمت خودش كشيدمش و گفتم:
- ميريم خونه، همه‌چيو ميگيم و مطمئن باش كه ما خانواده‌ي قوي و صبوري داريم.
سرش رو خم كرد و روي موهام رو بوسيد.
- همتون بزرگين، خيلي بزرگ! ولي من شرمنده‌م.
سرم رو از روي شونه‌ي فربد برداشتم و نفس عميقي كشيدم. اشك هاي مزاحم روي صورتم رو پس زدم و با صداي لرزونم در جوابش گفتم:
- هيس! گفتم ازين حرفا نزن! بريم خونه.
سووئيچ رو از توي جيب مانتوم درآوردم كه از دستم گرفت و گفت:
- باشه، ولي خودم مي‌شينم.
مخالفتي نكردم و بالأخره به سمت خونه حركت كرديم. روي صندلي عقب نشستم و صورتم رو به شيشه تكيه دادم. مي‌تونستم چند دقيقه‌اي، راحت گريه كنم. چشم‌هام رو محكم بستم و ياد آخرين باري افتادم كه بابا رو در آغوش گرفتم و راهي سفرش كردم. هنوز هم بوي عطرش و لبخند مهربونش، توي ذهنم نقش داشت.
«- توي مدتي كه نيستم اول مواظب خودت باش، بعدم مواظب اين خواهراي شيطونت باش كه آتيش نسوزونن!
صداي اعتراض سوزان بالا رفت:
- بابا!
بابا خنديد و موهاي چتري روي پيشوني سوزان رو به هم ريخت. دوباره لبخند به لب، نگاه مطمئنش رو به من دوخت و گفت:
- هواي عزيزجونم داشته باش دخترم، كاري هم داشتي زنگ بزن.
صورتش رو بوسيدم و زمزمه كردم:
- چشم باباجون، چشم.»
پلك‌هام از هم دور شد پشت دستم رو به چشم‌هاي خيسم كشيدم. خوشحال بودم كه آخرين تصوير ديدارمون، هميشه جلوي چشم‌هامه! آخرين مكالمه‌ي تلفنيمون رو هم به ياد داشتم! دو دستم رو روي گوش‌هام گذاشتم تا صداي مزاحم اطراف رو نشنوم. هنوز هم صداي بابا توي گوشم بود، همون‌قدر واضح و شفاف!
«- يه خبرايي شنيدم، بيام تهران بهت ميگم... تو كي اين‌قدر بزرگ شدي سوگند بابا؟»
و من هيچ‌وقت نفهميده‌بودم كه اون خبر، خبر خواستگاري فرهود از من بود. چقدر براي برگشتن به تهران هيجان داشت اما هيچ‌وقت اون روز نرسيد. امان از اين جاده‌ي پرپيچ و خم زندگي ما.
***
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
(باراد)

موبایلم رو به سمت صورتم بالا آوردم و دکمه‌ی کنارش رو فشردم. صفحه روشن شد و ساعت پنج‌ونیم عصر رو نشونم داد. برخلاف میل شدید درونم، سعی کردم بی‌خیال تماس گرفتن با فرهود و فربد یا سوگند بشم. نفس عمیقی کشیدم و دوباره موبایل رو روی مبل رها کردم. نمی‌دونستم چه اتفاقی در انتظار بچه‌هاست اما این رو مطمئن بودم که الان حال خوبی ندارن و قطعاً وقت احوال‌پرسی و آمار گرفتن نیست. فعلاً صبر کردن تنها راه‌حل ماجرا بود، چیزی‌ که همه‌مون بهش پایبند شده‌بودیم؛ صبر و سکوت! سوگل، سوزان و دل‌آرا، کنار هم نشسته‌بودن و بردیا روی کاناپه دراز کشیده‌بود. برخلاف همیشه این‌بار سکوت بینمون شکننده نبود و هر‌ک.س غرق افکار خودش بود؛ افکاری که صددرصد به یه نقطه‌ی مشترک می‌رسید؛ مهستی!
دستم رو دراز کردم و لیوانم‌ رو از روی میز برداشتم و باقی‌مونده‌ی چای که حسابی هم خنک شده‌بود رو سر کشیدم. تلخی چای وقتی سرد بشه، بیشتر دلت رو می‌زنه. شاید زندگی ما هم مثل این چای بود، حالا که گرما از روح زندگیمون پر کشیده‌بود، تلخی روزهایی که گذشته‌بود بیشتر خودش رو به رخ می‌کشید و اذیتمون می‌کرد.
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و نگاهم رو به شیارهای سقف دوختم. شاید نقطه‌ی آغاز تلخی زندگی خانواده‌ی جاوید، به همون زن یعنی مهستی برمی‌گشت!
توی عالم بچگی، همیشه دل‌نگران فرهود و فربد بودم. فرهود دوسال ازم بزرگ‌تر بود و برای من رفیق و‌ هم‌‌بازی خاص بود. فربد هم که همسن بردیا بود، به همون اندازه برام دوست‌داشتنی بود. روزی که غصه‌ رو توی عمق چشم‌های هم‌بازی‌هام دیدم، انگار حس گزنده‌ای توی قلبم نشست که نتیجه‌ش می‌شد گریه‌های بی‌اختیار عالم کودکی. همه‌ی نگرانیم شده‌بود نگرانی‌های فرهود و فربد! با سوگند و بردیا فکر می‌کردیم که چطور کمکشون کنیم یا خنده رو به لبشون بیاریم. شاید به ذهن کودکانه‌مون راه‌حل خاصی نمی‌رسید اما هیچ‌وقت از‌ کنارشون تکون نخوردیم.
هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم، شبی رو که مهستی دعوای بدی با عموامیررضا راه انداخت و عمو بچه‌ها رو آورد خونه‌ی ما تا از سروصدا دور باشن. فربد پنج‌ساله، بی‌سروصدا گریه می‌کرد اما فرهود ده‌ساله کنار بابام نشسته‌بود و سؤال می‌پرسید. می‌گفت: «عمو؟ چرا مامانم با بابام ازدواج‌کرد؟! مامانم همش پول می‌خواد ولی بابا که بهش پول میده پس یعنی دوستش نداره؟» رنگ پریده‌ی مامان و بابام از یادم نمیره. جواب سؤال‌های فرهود، ختم به رسوایی مادرش می‌شد، چیزی که پدر و مادرم سعی نداشتن به گوش پسرهاش برسونن و از جواب درست طفره می‌رفتن، اما بعدها فهمیدیم که نقطه‌ی آغاز دردسرهای ناتمام خانواده‌ی جاویدها از کجا شروع شد.
آقاجون، مرد قدرتمند و ثروتمندی بود، مردی بود که تمام وقت و زندگیش صرف کار و‌ پیشرفتش می‌شد. بیشتر معاشرتش با دوستان یا همکارانش توی حوزه‌ی مهندسی و ساختمان بود و زیاد اهل فامیل‌بازی و رفت‌وآمد نبود. خصوصاً با فامیل‌های خیلی دور.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
خانواده‌ی براتی از اون دسته از فامیل‌های دوری بودن که آقاجون هیچ‌وقت باهاشون رفت‌وآمد نداشت. طبق چیزهایی که بابا برام گفته‌بود، شاید حدود ۳۵سال قبل، خانواده‌ی براتی به تهران میان و به خاطر مشکلات مالی زیادی که براشون پیش اومده از آقاجون درخواست کمک داشتن. آقاجون هم نه به خاطر روابط فامیلی، بلکه به خاطر حس انسان‌دوستانه‌ای که داشتهُ بهشون کمک می‌کنه و اجازه میده برای مدت کوتاهی توی خونه‌ش ساکن باشن تا دهن طلبکارهاش بسته بشه، اما انگار بحث مالی فقط یه طرف قضیه بوده.
خانواده‌ی براتی و دخترهاش که زندگی روبه‌راه آقاجون رو می‌بینن، تلاش می‌کنن تا خودشون رو حسابی توی دل عزیزجون و آقاجون جا کنن، البته نه فقط عزیزجون و آقاجون، بیشتر تمرکز روی پسرهای آقاجون بوده! مهستی و مهشید، دخترهای جوان و زیبای آقای براتی، دست از تلاش برنمی‌داشتن تا خوبی‌های داشته‌و‌نداشته‌شون رو نمایش بذارن. آقاجون که روی‌ پسرهاش حساسیت زیادی داشته، متوجه رفتار دخترها میشه و بااحترام از خانواده‌ی براتی می‌خواد که به شهر خودشون برگردن. خانواده‌ی براتی برمی‌گردن اما بابا می‌‌گفت طولی نکشید که امیررضا از آقاجون خواست که به خواستگاری مهستی برن. عموامیررضای ساده و مهربون، به همین راحتی یک دل نه صد دل عاشق مهستی میشه.آقاجون به هیچ‌وجه اون خانواده رو در شأن خودش و پسرهاش نمی‌دونست و مخالف بود ولی انگار مهستی خوب کار خودش رو بلد بوده که تأثیر زیادی روی عمو گذاشته، جوری که عموامیررضا می‌گفته مهستی انتخاب اول‌وآخر من برای ازدواجه!
بابا می‌گفت، عمو‌ و آقاجون همیشه با هم چالش داشتن. پسر بزرگ آقاجون بود اما همیشه خلاف راهی که پدرش جلوی پاش می‌ذاشت پیش می‌رفت. مثلاً آقاجون همیشه دوست داشته که پسرهاش راه خودش رو ادامه بدن و پا به دنیای مهندسی بذارن اما تنها کسی که باهاش مخالف بود، عموامیررضا بود که وارد شاخه‌ی پرستاری شد و از آقاجون فاصله گرفت. بعد هم نوبت به ازدواجش رسید که باز هم برخلاف میل آقاجون که دختر تحصیل‌کرده‌ای از دوستان خودش رو برای پسرش انتخاب‌کرده‌بود، اصرار به ازدواج با مهستی داشت و در نهایت حتی در ازای از دست دادن حمایت همه‌‌جوره‌ی آقاجون با مهستی ازدواج کرد.
عموامیررضا پرستار موفقی بود و در عین حال هميشه رؤيای تأسيس خانه‌‌ی سالمندان داشت و تلاشش هم در راستای رسیدن به اهدافش بود. یکی‌_دوسال اول زندگیشون خوب و عاشقانه بوده و عمو از پس زندگیش به خوبی برمی‌اومده اما کم‌کم ادعا و توقعات مهستی بالا میره و از عمو می‌خواد که مثل دو برادر دیگه‌ش‌ که‌ پیرو راه پدر بودن، وارد شرکت آقاجون بشه و اونجا کار کنه تا حمایت مالی آقاجون نصیبش بشه، اما عمو به حرف مهستی گوش نمی‌داد و حاضر نبود زيردست آقاجون باشه يا منتش رو بكشه و آقاجون هم هیچ‌جوره زیر بار حرف‌های مهستی و درخواستش برای پول‌ و سرمایه، نمی‌رفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
از اول این زن رو خوب شناخته‌بود و می‌دونست که دنبال مال‌ومنالشونه اما باز هم هوای پسرش رو نداشت و معتقد بود که خودش باید زندگیش رو مدیریت کنه. عمو با این قضیه مشکلی نداشت اما مهستی در هر شرایطی انتظار دریافت پول داشت؛ مثلاً فرهود كه به دنیا میاد، به خاطر به دنیا آوردن نوه‌ی بزرگ پسری، از آقاجون انتظار هدیه‌ی گران‌بهایی داشته! آقاجون همیشه از مهستی می‌خواست به زندگیش قانع باشه و به تلاش‌های امیررضا احترام بذاره و طمع نکنه.
بابا می‌گفت توی همون اوضاع، مهستی خواهرش مهشید رو به خونه‌مون آورد و همه‌ی تلاشش رو کرد تا توجه محمدرضا، پسر دوم خانواده رو جلب کنه. انگار واقعاً خانواده‌ی براتی هدف اول‌وآخرشون نفوذ توی خانواده‌ی جاوید و رسیدن به اموال آقاجون بود. از اونجایی که پسرهای جاوید ساده و دخترهای براتی زیبا و کاربلد بودن، عمومحمدرضا هم شیفته‌ی مهشید شد و برخلاف میل خانواده‌ش با مهشید ازدواج کرد. عزیزجون می‌گفت باز مهشید نسبت به مهستی، اوایل ازدواجش همسر و عروس خوبی بوده.
با صدای بلند شکستن شیشه، تکون محکمی خوردم. سرم رو به دنبال جهت صدا چرخوندم. سوگل وسط خونه ایستاده‌بود، یک سینی خالی توی دستش بود و یک لیوان شکسته هم روی زمین. همین که خواست حرکتی بکنه با صدای بلندم گفتم:
- بهش دست نزنی‌ ها!
نگاهم به سمت پاهاش کشیده شد و خوشحال از اینکه دمپایی پاش بود، از جام بلند شدم و به طرف کمد رفتم. از سوگل خواستم دوباره بشینه و خودم مشغول جارو کشیدن و جمع کردن خرده‌شیشه‌ها شدم.
- باراد! معذرت می‌خوام.
همون‌طور که دسته‌ی جاروبرقی رو به عقب‌وجلو هدایت می‌کردم، به صورت گرفته‌ی سوگل نگاه کردم. سفیدی چشم‌هاش به قرمزی می‌زد و رنگ صورتش تیره‌تر از همیشه بود.
- فقط مطمئنی که شیشه روی بدنت نپرید دیگه؟
سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد. لبخندی به روش زدم و نگاهم رو به فرش دوختم تا از محو شدن تکه‌شیشه‌ها مطمئن بشم. هوش و حواسی برامون باقی نمونده‌بود!
خم شدم تا زیر میز رو دقیق‌تر جارو کنم که صدای فین‌فین دل‌آرا به گوشم خورد. با کنجکاوی نگاهش کردم و دیدم هنوز هم مثل یه‌ساعت قبل مشغول اشک ریختنه. از زمانی که فهمید صحرا باعث و بانیِ این دیدار و اتفاقات شده، یه لحظه هم اشکش بند نیومده و مدام خودش رو سرزنش می‌کنه. هرچقدر هم باهاش صحبت کردم بی‌فایده بود و به قول بردیا باید اجازه بدم خودش رو خالی کنه. شاید هم علت این بی‌قراری‌هاش این بود که خیلی شوکه شد. با حال خوب رفت برای پرواز و وقتی برگشت یه خانواده‌ی ازهم‌پاشیده‌ی گریون و افسرده دید.
نفس عمیقی کشیدم و چشم ازش برداشتم، چی می‌شد کرد؟ این قسمت از زندگی، باز هم صبر زیاد می‌طلبید.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
(سوگل)

با غصه، به خرده‌شيشه‌های پخش‌شده‌ی روی فرش خيره شدم. قصد داشتم به بهونه‌‌ی جمع‌وجور کردن خونه و تمیزکاری حواس خودم رو پرت کنم تا این زمان لعنتی سریع‌تر بگذره اما به جاش دردسرساز شدم و باراد رو به زحمت انداختم. نفس عمیقی کشیدم و بغض سنگینی که توی گلوم نشسته‌بود رو قورت دادم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم. لحظات انتظار، سخت بود و طاقت‌فرسا! تپش قلبم کم نمی‌شد و یه لحظه هم نمی‌تونستم آروم بگیرم. تصاویر روزهای گذشته، دیده‌ها و شنیده‌های خاطرات قدیم توی مغزم جولان می‌داد و نفس کشیدن رو برام سخت‌تر می‌کرد. اخیراً به خاطر اشتباهاتم عجیب به یاد مهشید افتاده‌بودم و از اینکه مسیر زندگیم رو مثل اون زن پیش برده‌بودم در عذاب بودم؛ حالا هم وجود مهستی اضافه شد و من رو بیشتر غرق عذاب کرد.
مهستی، بی‌معرفت‌ترین خاله‌ی دنیا بود! زنی بود که هم به زندگی خوب خودش آتیش زد، هم به زندگی ما. من که یادم نمیاد، اما عزیزجون میگه مامانم اوایل ازدواجش اون‌قدر هم عروس بدی نبود، تا زمانی که مهستی، که حتی بعد از به دنیا اومدن فربد هم دست از زیاده‌خواهی برنداشته‌بود، زیر پای مامانم میشینه تا اون هم به بابام سخت بگیره و نسبت به پول حریص و حریص‌تر بشه. راستش فکر می‌کنم نقطه‌ی اوج مشکلات زمانی بود که همزمان با بابای من، عموعلیرضا هم ازدواج کرد.‌ منتهی با دختر یکی از دوستان سرشناس آقاجون و یک خانم‌مهندس ماهر و زیبا. زن‌عمو دل‌افروز، حقیقتاً زن فوق‌العاده‌ای بود؛ یک عروس نمونه، یک همسر بی‌نظیر و یک مادر ایده‌آل! شده بود گل سرسبد خانواده‌ی جاوید و عروس بی‌همتای آقاجون. قطعاً ریشه‌ی مشکلات کورکورانه زندگی به حس حسادت برمی‌گرده؛ به حسادت دو خواهری که چشم دیدن دل‌افروز موفق و زیبا رو نداشتن. مهستی و مهشید محبت آقاجون رو از دست داده‌بودن و با وجود زن‌عمو می‌ترسیدن که از پول و ارث و میراث هم بی‌نصیب بمونن. درصورتی که این‌طور نبود و اگه وضع
مالیشون بهتر بود به‌خاطر این بود که هر دو شاغل و حرفه‌ای بودن.
صبر خاله‌مهستی، زود به پایان رسید. من دوساله بودم و چیزی به یاد ندارم اما سوگند با وجود اینکه پنج‌سال بیشتر نداشته، روزهای سخت رفتن مهستی رو خوب به یاد داره. مهریه‌ش رو گرفت، بعد هم طلاق گرفت و فرهود و فربد رو به راحتی رها کرد و رفت. سوگند می‌گفت طولی نکشید که خبر ازدواج مهستی با یکی از رقبای شرکت آقاجون که مرد پرآوازه و ثروتمند اما سن بالایی بود، رسید. ازدواج دوباره‌ و زودهنگام مهستی، به شایعات رابطه‌ی پنهانیش با اون مرد دامن می‌زد و همین موضوع کمر عموامیررضای مهربون ما رو شکست. سکته‌ی قلبی کرد؛ مریض و شکسته شد.
با اینکه سنم کم بوده و چیزی به یاد ندارم اما با شناختی که از خانواده‌م دارم، مطمئنم اجازه ندادن فرهود و فربد به تنهایی با شوک رفتن مادر و مریضی پدرشون کنار بیان و تنهاشون نذاشتن. شاید حضور گرم همین افراد باعث شد که عموامیررضا با تمام ناتوانی که بهش غالب شده‌بود، یه‌بار دیگه از جا بلند بشه و دوباره ساخت خانه‌ی سالمندانی که کلی عشق و تلاش پشتش بود رو از سر بگیره. هرچند آهسته و کند اما من خوشحالم که عموامیررضا با وجود روزهای سختی که گذروند، حداقل برای یه‌سال تونست خانه‌ی سالمندان رو مدیریت کنه.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
گفته‌بودم مهستی بی‌معرفت‌ترین خاله‌ی دنیاست؛ چون حتی بعد از رفتنش هم زندگی ما تحت شعاع وجود نحسش بود. بعد از ازدواج مجددش، مدام با مامانم تماس می‌گرفت‌‌ و‌ پز زندگی مرفه‌ش‌ رو‌ می‌داد. عکس سفرهای جورواجور داخلی و خارجیش رو‌ می‌فرستاد‌ و از خدمتکار و خونه‌ی بزرگش می‌گفت. مهستی و مامانم، با فقر و‌ نداری بزرگ شده‌بودن، مزه‌ی بی‌پولی رو خوب می‌فهمیدن و احتمالاً به همین علت بود که توقع داشتن همسرانشون اون‌ها رو غرق پول کنن تا آینده‌شون تضمین باشه و به روزهای سخت گذشته‌شون برنگردن. هرچند که ما زندگی خوبی داشتیم، فقط لاکچری و گرون‌قیمت نبود!
مامان بعد از هر تماس مهستی، مدام زیر پای بابا می‌نشست و ازش درخواست فلان طلا، فلان ماشین و فلان سفر رو داشت. حتی به بابا گفته‌‌بود که از آقاجون بخواد بخشی از سهام شرکت رو به نامش بزنه که بی‌فایده بود. کار به جایی رسید که مامان طبق گفته‌ی مهستی درخواست طلاق داد. انگار شوهر بهتر و پولدارتری براش درنظر گرفته‌بود و ازش خواسته‌بود هر چه سریع‌تر از بابا جدا بشه، اما غافل از اینکه مامان سوزان رو باردار بود.
وجود سوزان، باعث شد مامان بی‌خیال جدایی از بابا بشه. شاید به رها کردن دو دخترش فکر کرده‌بود اما انگار اومدن سومی، رفتن رو براش سخت‌ کرد. البته که اوضاع زندگی اون‌قدر هم خوب نبود. زندگیمون سرد و بی‌روح شد. توی عالم بچگی مدام مامان رو با زن‌عمو دل‌افروز مقایسه می‌کردم. مهشید نه به اون اندازه با بابا خوب بود و نه برای ما مادری می‌کرد. عمو علیرضا و زن‌عمو مدام به خونه‌ی ما می‌اومدن و باهاشون صحبت می‌کردن بلکه بتونن رابطه‌ی بینشون رو بهتر کنن اما مهشید بعد از به دنیا اومدن سوزان تبدیل به یه آدم افسرده شد که انگار اسیر زندگی با بابا شده‌بود و مدام حسرت زندگی مهستی رو می‌خورد.
توی اوج گرفتاری‌ها، ما عموامیررضای مهربونمون رو از دست دادیم. وقتی عموامیررضا رفت، نُه سالم بود اما به چشم پیر شدن آقاجون رو دیدم. باور نمی‌کرد که بازی زندگی به این سرعت جلو رفته و پسر بزرگش رو به همین راحتی و توی سن کم از دست داده. حالا دیگه حمایت مالی و غیرمالی کافی نبود، عمو هیچ‌جوره برنمی‌گشت و این جای خالی جبران ناپذیر شده‌بود. خانواده توی شوک بدی فرو رفته‌بود. حتی مامان هم رفتن عموامیررضا رو باور نمی‌کرد. درسته بعد از سکته‌ی قلبیش دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نشد اما باز هم انتظار نداشتیم که به همین راحتی از دنیا بره.
همیشه غصه‌ی بابام رو می‌خوردم. مدام در حال کار کردن بود و سعی داشت لبخند رو به لب مهشید و سه دخترش بیاره. وقتی با تموم خستگی‌هاش به خونه می‌رسید، حتماً کنار ما سه‌تا می‌نشست و باهامون صحبت می‌کرد. ازمون می‌خواست براش تعریف کنیم روزمون چطور گذشته و به چه چیزی احتیاج داریم. راستش این‌جور وقت‌ها همیشه روی پای بابا می‌نشستم و دم گوشش غر می‌زدم. از مامان و بی‌توجهی‌هاش می‌گفتم و از بابا خواهش می‌کردم کمتر کار کنه تا بیشتر کنارمون باشه. از اینکه بابام اون همه کار می‌کرد اما مامان باز هم بهش بی‌محلی می‌کرد خیلی لجم می‌گرفت و دوست داشتم وقت بیشتری رو با بابا بگذرونم، اما همیشه سوگند دعوام می‌کرد و می‌گفت با این حرف‌ها فقط بابا رو بیشتر ناراحت و خسته می‌کنم. راست می‌گفت. بابام خیلی خسته و ناراحت بود.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
997
16,997
مدال‌ها
4
سختی وقت گذروندن و راضی نگه‌داشتن مهشید یک طرف، رفتن غم‌انگیز برادرش یک طرف و حس مسئولیت نسبت به فرهود و فربد هم یک طرف. اون‌جایی همه چیز بدتر شد که صدای ناله و درد کشیدن مهشید هم به خونه‌مون اضافه شد. خیلی ناگهانی فهمیدیم که مبتلا به سرطان خون هست. وقتی فهمید بیماره، بداخلاق‌تر شد. اون یه‌سال به اندازه‌ی صدسال برای ما سخت گذشت. جلوی چشم‌هامون عذاب کشید و ذره‌ذره آب شد. کاری از دستمون برنمی‌اومد، تلاش‌ها و دکتررفتن‌ها بی‌فایده بود، فقط بار سنگین دیگه‌ای برای شونه‌های بابام ایجاد کرد و حس سنگین غم و مرگ توی خونه‌مون نشست. مهشید در اوج ناباوری، از دنیا رفت!
گفتنی نیست که چه روزهای سختی سپری شد. توی اوج غم از دست دادن مادر، دلم برای اشک‌های بابام پر می‌کشید؛ برای غصه خوردن‌های سوزان ده‌ساله و برای ناگهانی بزرگ شدن سوگند پونزده‌ساله که حالا سعی داشت مثل یک خانم، خونه و زندگی رو بچرخونه. مهشید می‌تونست زندگی کنه اگه قدر بابا رو می‌دونست و اگه فریب خواهرش رو نمی‌خورد. صد حیف و صد افسوس!
صدای فین‌فین ناتموم دل‌آرا، باعث شد سرم رو از روی زانوهام بلند کنم. دستم رو به صورت خیسم کشیدم و با کلافگی خطاب به دل‌آرایی که یه ریز گریه می‌کرد، گفتم:
- دل‌آرا بس كن توروخدا! چرا يه ديقه آروم نمي‌گيري؟
دل‌آرا سرش رو بالا انداخت و دستمال كاغذي پودر شده رو به چشم‌های متورمش كشيد.
- نبايد... مي‌ذاشتم به... فربد نزديك بشه، همش... تقصير من بود.
بردیا که روی کاناپه دراز کشیده‌بود، با تموم شدن جمله‌ی دل‌آرا پوفی کشید و روش رو به سمت سقف برگردوند. من که گیج شده‌بودم و فکر گذشته باعث شده‌بود درست منظورش رو نفهمم، به سوزان نگاه کردم که بلافاصله گفت:
- چه ربطي داره؟ مگه فربد بچه‌ست؟ مگه تو هلش دادي سمت صحرا؟
آهان! فربد و صحرا! یادم رفته‌بود. دل‌آرا انگشتش رو به سمت خودش گرفت و تندتند گفت:
- من باعث شدم بهش نزديك بشه، من باعث شروع رابطه‌شون شدم! اون‌قدر هميشه سعي مي‌كنم به آدما نزديك نشم تا چيزي از زندگيمون نفهمن، خودمم به كسي نزديك نميشم و چيزي نمي‌فهمم، اصلاً از زندگي صحرا اون‌قدر كه بايد خبر نداشتم، واقعاً خاك بر سر من!
دل‌آرا‌خانم تازه برگشته‌بود و فهمیده‌بود صحرا چه گلی به سرمون زده. حالا حس عذاب‌وجدان این خانم رو کم داشتیم!
- عزيزم! تو اگه صحرا رو بيشتر مي‌شناختي، دوست مامانشو كه نمي‌شناختي! بعدشم هنوز نمي‌دونيم دقيقاً جريان چي بوده توروخدا ول كن الان وقت غصه خوردن تو نیست.
در جوابم چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت. از این همه غصه دلم داشت می‌ترکید؛ قطعاً حس و حال همه این‌قدر تلخ بود. خودم رو به سمت دل‌آرا کشیدم و دستم رو دور شونه‌ش انداختم. اشک‌هاش رو پاک کردم و سرم رو به سرش تکیه دادم. پس کی آرامش به دل‌های بی‌قرارمون برمی‌گشت؟
***
 
بالا پایین