جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 40,001 بازدید, 584 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
994
16,969
مدال‌ها
4
- سوگند!
صداي حيرت‌زده‌‌ي فرهود بود. من نباید داغ دل فرهود رو بیشتر می‌کردم، نباید عذابش می‌دادم. من قول دادم که بار سنگین روی شونه‌ش نباشم! لب‌هام رو روي هم فشردم و دست‌هام رو پايين آوردم. سرم رو آروم بالا گرفتم. ديدن صورت گريون و پر دردشون، باعث شد نتونم بغضم رو خفه كنم.
- سوگندم!
زمزمه‌ی دردناکش، صدای گریه‌هام رو بالا برد. دستش رو زير بغلم گذاشت و كمكم كرد تا بايستم و بعد توي آغوشش فرو رفتم. نمی‌خواستم گریه کنم، اما نمی‌شد! این زندگی گریه‌آور بود، این همه رنج و غمی که سنگینیش تا ابد بلای جونمون بود، گریه‌آور بود. دست نوازشش رو روي موهام مي‌كشيد و صداي گريه‌هام بلندتر مي‌شد. بي‌اختيار بابام رو صدا مي‌زدم و به ياد روز از دست دادنش، زجر مي‌كشيدم. مهستي مثل شعله يك كبريت بود، كه به دنبال خودش يك جنگل رو به آتيش كشيده‌بود و ما همچنان اسير خاموش كردن اين جنگل سوزان بوديم. بعد از امروز چطور بايد زندگي مي‌كرديم؟ چطور بايد اين درد رو هضم مي‌كرديم؟ آه خداي من!
در آغوش فرهود، به سمت ماشین رفتیم. مقابل در ماشین ایستادم و يك قدم عقب رفتم. دستم رو به صورت خيسم كشيدم و سعي كردم نفس بكشم ولي اين محدوده انگار هوا نداشت! به فرهود كه مقابلم ايستاده‌بود، نگاه كردم كه سريع نگاهش رو ازم دزدید. به فربد كه سمت چپم بود، نگاه کردم. سرش رو پايين انداخت و چشم‌هاي خيسش رو به زمين دوخت. تنها چيزي كه توي اين لحظه نمي‌خواستم ببينم، شرمندگی این دو پسر بود.
- نگام کنین، سریع!
تحکم صدام، باعث شد فربد سرش رو بالا بگیره اما فرهود همچنان نگاهش رو ازم می‌دزدید. صداش زدم ولي فايده‌اي نداشت. چونه‌ش رو توی دستم گرفتم و صورتش رو به طرف خودم چرخوندم.
- این‌ کاراتونو بذارین کنار! واسه چی سرتونو می‌ندازین پایین؟ هان؟ مگه نگفتی شما هم با ما دوباره یتیم شدین؟ پس چرا خجالت می‌کشین نگام کنین؟ ها فرهود؟!
- سوگند!
فقط اسمم رو زيرلب زمزمه كرد و چيزي نگفت. يك قدم به سمت فربد رفتم و دستم رو روي بازوش گذاشتم.
- شما دو نفر هیچ نسبتی با اون زن ندارین! حق ندارین احساس شرمندگی کنین! اون جزو خانواده‌ی ما نیست، اصلاً اون مادرتونم نیست! خوبه؟
فربد دستش رو روي دستم گذاشت و بغ كرده سرش رو تكون داد. سرم رو به شونه‌ي فربد تكيه دادم و به فرهود نگاه كردم. باورم نمي‌شد اين‌قدر راحت جلوم اشك مي‌ريخت.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
994
16,969
مدال‌ها
4
- فرهود توروخدا! چرا گوش نميدي؟
به سمتمون اومد. نگاهش بين صورت من و فربد چرخيد و زمزمه كرد:
- چطوري بريم خونه؟
به چشم‌هام خيره شد و ادامه داد:
- سوزان و سوگل... باراد و برديا... دل‌آرا!
دستم رو به سمت دستش دراز كردم، دست سردش رو توي دستم گذاشت. به سمت خودش كشيدمش و گفتم:
- ميريم خونه، همه‌چيو ميگيم و مطمئن باش كه ما خانواده‌ي قوي و صبوري داريم.
سرش رو خم كرد و روي موهام رو بوسيد.
- همتون بزرگين، خيلي بزرگ! ولي من شرمنده‌م.
سرم رو از روي شونه‌ي فربد برداشتم و نفس عميقي كشيدم. اشك هاي مزاحم روي صورتم رو پس زدم و با صداي لرزونم در جوابش گفتم:
- هيس! گفتم ازين حرفا نزن! بريم خونه.
سووئيچ رو از توي جيب مانتوم درآوردم كه از دستم گرفت و گفت:
- باشه، ولي خودم مي‌شينم.
مخالفتي نكردم و بالأخره به سمت خونه حركت كرديم. روي صندلي عقب نشستم و صورتم رو به شيشه تكيه دادم. مي‌تونستم چند دقيقه‌اي، راحت گريه كنم. چشم‌هام رو محكم بستم و ياد آخرين باري افتادم كه بابا رو در آغوش گرفتم و راهي سفرش كردم. هنوز هم بوي عطرش و لبخند مهربونش، توي ذهنم نقش داشت.
«- توي مدتي كه نيستم اول مواظب خودت باش، بعدم مواظب اين خواهراي شيطونت باش كه آتيش نسوزونن!
صداي اعتراض سوزان بالا رفت:
- بابا!
بابا خنديد و موهاي چتري روي پيشوني سوزان رو به هم ريخت. دوباره لبخند به لب، نگاه مطمئنش رو به من دوخت و گفت:
- هواي عزيزجونم داشته باش دخترم، كاري هم داشتي زنگ بزن.
صورتش رو بوسيدم و زمزمه كردم:
- چشم باباجون، چشم.»
پلك‌هام از هم دور شد پشت دستم رو به چشم‌هاي خيسم كشيدم. خوشحال بودم كه آخرين تصوير ديدارمون، هميشه جلوي چشم‌هامه! آخرين مكالمه‌ي تلفنيمون رو هم به ياد داشتم! دو دستم رو روي گوش‌هام گذاشتم تا صداي مزاحم اطراف رو نشنوم. هنوز هم صداي بابا توي گوشم بود، همون‌قدر واضح و شفاف!
«- يه خبرايي شنيدم، بيام تهران بهت ميگم... تو كي اين‌قدر بزرگ شدي سوگند بابا؟»
و من هيچ‌وقت نفهميده‌بودم كه اون خبر، خبر خواستگاري فرهود از من بود. چقدر براي برگشتن به تهران هيجان داشت اما هيچ‌وقت اون روز نرسيد. امان از اين جاده‌ي پرپيچ و خم زندگي ما.
***
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
994
16,969
مدال‌ها
4
(باراد)

موبایلم رو به سمت صورتم بالا آوردم و دکمه‌ی کنارش رو فشردم. صفحه روشن شد و ساعت، پنج و نیم عصر رو نشونم داد. برخلاف میل شدید درونیم، سعی کردم بی‌خیال تماس گرفتن با فرهود و فربد یا سوگند بشم. نفس عمیقی کشیدم و دوباره موبایل رو روی مبل رها کردم. نمی‌دونستم چه اتفاقی در انتظار بچه‌هاست اما این رو مطمئن بودم که الان حال خوبی ندارند و وقت احوال‌پرسی و آمار گرفتن نیست. فعلاً صبر کردن تنها راه‌حل ماجرا بود، چیزی‌ که هممون بهش پایبند شده‌بودیم؛ صبر و سکوت! سوگل، سوزان و دل‌آرا در کنار هم نشسته‌بودند و بردیا روی کاناپه دراز کشیده‌بود. برخلاف همیشه این‌بار سکوت بینمون شکننده نبود و هر‌ک.س غرق افکار خودش بود؛ افکاری که صددرصد به یک نقطه‌ی مشترک می‌رسید؛ مهستی!
دستم رو دراز کردم و لیوانم‌ رو از روی میز برداشتم و باقی‌مونده‌ی چای که حسابی هم خنک شده‌بود رو سر کشیدم. تلخی چای وقتی سرد بشه، بیشتر دلت رو می‌زنه. شاید زندگی ما هم مثل این چای بود، حالا که گرما از روح زندگیمون پر کشیده‌بود، تلخی روزهایی که گذشته‌بود بیشتر خودش رو به رخ می‌کشید و اذیتمون می‌کرد.
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و نگاهم رو به شیارهای سقف دوختم. شاید نقطه‌ی آغاز تلخی زندگی خانواده‌ی جاوید، به همون زن یعنی مهستی برمی‌گشت!
توی عالم بچگی، همیشه دل‌نگران فرهود و فربد بودم. فرهود دو سال ازم بزرگ‌تر بود و برای من یک رفیق و‌ هم‌‌بازی خاص بود و فربد هم که همسن بردیا بود، به همون اندازه برام دوست‌داشتنی بود. روزی که غصه‌ رو توی عمق چشم‌های هم‌بازی‌هام دیدم، انگار حس گزنده‌ای توی قلبم نشست که نتیجه‌ش می‌شد گریه‌های بی‌اختیار عالم کودکی. همه‌ی نگرانیم شده‌بود نگرانی‌های فرهود و فربد! با سوگند و بردیا فکر می‌کردیم که چطور کمکشون کنیم یا خنده رو به لبشون بیاریم. شاید به ذهن کودکانه‌مون راه‌حل خاصی نمی‌رسید اما هیچ‌وقت از‌ کنارشون تکون نخوردیم.
هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم، شبی رو که مهستی دعوای بدی با عموامیررضا راه انداخته‌بود و عمو بچه‌ها رو فرستاده‌بود خونه‌ی ما تا از سروصدا دور باشند. فربد پنج ساله، بی‌سروصدا گریه می‌کرد اما فرهود ده ساله کنار بابام نشسته بود و سؤال می‌پرسید، می‌گفت «عمو؟ چرا مامانم با بابام ازدواج‌کرد؟! مامانم همش پول می‌خواد ولی بابا که بهش پول میده! پس یعنی دوسش نداره؟» رنگ پریده‌ی مامان و بابام از یادم نمیره. جواب سؤال‌های فرهود، ختم به رسوایی مادرش می‌شد، چیزی که پدر و مادرم سعی نداشتند به گوش پسرهاش برسونند و از جواب درست طفره می‌رفتند. اما بعدها فهمیدیم که نقطه‌ی آغاز دردسرهای ناتمام خانواده‌ی جاویدها از کجا شروع شد.
آقاجون، مرد قدرتمند و ثروتمندی بود، مردی بود که تمام وقت و زندگیش صرف کار و‌ پیشرفتش می‌شد. بیشتر معاشرتش با دوستان یا همکارانش توی حوزه‌ی مهندسی و ساختمان بود و زیاد اهل فامیل‌بازی و رفت و آمد نبود. خصوصاً با فامیل‌های خیلی دور.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
994
16,969
مدال‌ها
4
خانواده‌ی براتی از اون دسته از فامیل‌های دوری بودند که آقاجون هیچ‌وقت باهاشون رفت و آمد نداشت. طبق چیزایی که بابا برام گفته‌بود، شاید حدود ۳۵ سال قبل، خانواده‌ی براتی به تهران میان و به خاطر مشکلات مالی زیادی که براشون پیش اومده از آقاجون درخواست کمک داشتند. آقاجون هم نه به خاطر روابط فامیلی، بلکه به خاطر حس انسان‌دوستانه‌ای که داشته بهشون کمک می‌کنه و اجازه میده برای مدت کوتاهی توی خونه‌ش ساکن باشند تا دهن طلبکارهاش بسته بشه. اما انگار بحث مالی فقط یک طرف قضیه بوده.
خانواده‌ی براتی و دخترهاش که زندگی روبه‌راه آقاجون رو می‌بینند، تلاش می‌کنند تا خودشون رو حسابی توی دل عزیزجون و آقاجون جا کنند؛ البته نه فقط عزیزجون و آقاجون، بیشتر تمرکز روی پسرهای آقاجون بوده! مهستی و مهشید، دخترهای جوان و زیبای آقای براتی، دست از تلاش برنمی‌داشتند تا خوبی‌های داشته و ‌نداشته‌شون رو نمایش بذارند. آقاجون که روی‌ پسرهاش حساسیت زیادی داشته، متوجه رفتار دخترها میشه و بااحترام از خانواده‌ی براتی می‌خواد که به شهر خودشون برگردند. خانواده‌ی براتی برمی‌گردند اما بابا می‌‌گفت طولی نکشید که امیررضا از آقاجون خواست که به خواستگاری مهستی برن. عموامیررضای ساده و مهربون، به همین راحتی یک دل نه صد دل عاشق مهستی میشه.آقاجون به هیچ‌وجه اون خانواده رو در شأن خودش و پسرهاش نمی‌دونست و مخالف بود ولی انگار مهستی خوب کار خودش رو بلد بوده که تأثیر زیادی روی عمو گذاشته، جوری که عمو امیررضا می‌گفته مهستی انتخاب اول و آخر من برای ازدواجه!
بابا می‌گفت، عمو‌ و آقاجون همیشه با هم چالش داشتند. پسر بزرگ آقاجون بود اما همیشه خلاف راهی که پدرش جلوی پاش می‌ذاشت پیش می‌رفت. مثلاً آقاجون همیشه دوست داشته که پسرهاش راه خودش رو ادامه بدن و پا به دنیای مهندسی بذارند اما تنها کسی که باهاش مخالف بود عمو امیررضا بود که وارد شاخه‌ی پرستاری شد و از آقاجون فاصله گرفت. بعد هم نوبت به ازدواجش رسید که باز هم برخلاف میل آقاجون که دختر تحصیل‌کرده‌ای از دوستان خودش رو برای پسرش انتخاب‌کرده‌بود، اصرار به ازدواج با مهستی داشت و در نهایت حتی در ازای از دست دادن حمایت همه‌‌جوره‌ی آقاجون با مهستی ازدواج کرد.
عمو امیررضا پرستار موفقی بود و در عین حال هميشه رؤيای تأسيس خانه‌‌ی سالمندان داشت و تلاشش هم در راستای رسیدن به اهدافش بود. یکی‌دوسال اول زندگیشون خوب و عاشقانه بوده و عمو از پس زندگیش به خوبی برمی‌اومده اما کم‌کم ادعا و توقعات مهستی بالا میره و از عمو می‌خواد که مثل دو برادر دیگه‌ش‌ که‌ پیرو راه پدر بودند، وارد شرکت آقاجون بشه و اونجا کار کنه تا حمایت مالی آقاجون نصیبش بشه. اما عمو به حرف مهستی گوش نمی‌داد و حاضر نبود زيردست آقاجون باشه يا منتش رو بكشه و آقاجون هم هیچ‌جوره زیر بار حرف‌های مهستی و درخواستش برای پول‌ و سرمایه، نمی‌رفت.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
994
16,969
مدال‌ها
4
از اول این زن رو خوب شناخته‌بود و می‌دونست که دنبال مال و منالشونه اما باز هم هوای پسرش رو نداشت و معتقد بود که خودش باید زندگیش رو مدیریت کنه. عمو با این قضیه مشکلی نداشت اما مهستی در هر شرایطی انتظار دریافت پول داشت؛ مثلاً فرهود كه به دنیا میاد، به خاطر به دنیا آوردن نوه‌ی بزرگ پسری، از آقاجون انتظار هدیه‌ی گرانبهایی داشته! آقاجون همیشه از مهستی می‌خواست به زندگیش قانع باشه و به تلاش‌های امیررضا احترام بذاره و طمع نکنه.
بابا می‌گفت توی همون اوضاع، مهستی خواهرش مهشید رو به خونه‌مون آورد و همه‌ی تلاشش رو کرد تا توجه محمدرضا، پسر دوم خانواده، رو جلب کنه. انگار واقعاً خانواده‌ی براتی هدف اول و آخرشون نفوذ توی خانواده‌ی جاوید و رسیدن به اموال آقاجون بود. از اونجایی که پسرهای جاوید ساده و دخترهای براتی زیبا و کاربلد بودند، عمو محمدرضا هم شیفته‌ی مهشید شد و برخلاف میل خانواده‌ش با مهشید ازدواج کرد. عزیزجون می‌گفت باز مهشید نسبت به مهستی، اوایل ازدواجش همسر و عروس خوبی بوده.
با صدای بلند شکستن شیشه، تکون محکمی خوردم. سرم رو به دنبال جهت صدا چرخوندم. سوگل وسط خونه ایستاده‌بود، یک سینی خالی توی دستش بود و یک لیوان شکسته هم روی زمین. همین که خواست حرکتی بکنه با صدای بلندم گفتم:
- بهش دست نزنی‌ها!
نگاهم به سمت پاهاش کشیده شد و خوشحال از اینکه دمپایی پاش بود، از جام بلند شدم و به طرف کمد رفتم. از سوگل خواستم دوباره بشینه و خودم مشغول جارو کشیدن و جمع کردن خورده‌شیشه‌ها شدم.
- باراد! معذرت می‌خوام.
همون‌طور که دسته‌ی جاروبرقی رو به عقب و جلو هدایت می‌کردم، به صورت گرفته‌ی سوگل نگاه کردم. سفیدی چشم‌هاش به قرمزی می‌زد و رنگ صورتش تیره‌تر از همیشه بود.
- فقط مطمئنی که شیشه روی بدنت نپرید دیگه؟
سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد. لبخندی به روش زدم و نگاهم رو به فرش دوختم تا از محو شدن تکه‌شیشه‌ها مطمئن بشم. هوش و حواسی برامون باقی نمونده‌بود!
خم شدم تا زیر میز رو دقیق‌تر جارو کنم که صدای فین‌فین دل‌آرا به گوشم خورد. با کنجکاوی نگاهش کردم و دیدم هنوز هم مثل یک ساعت قبل مشغول اشک ریختنه. از زمانی که فهمید صحرا باعث و بانیه این دیدار و اتفاقات شده، یک لحظه هم اشکش بند نیومده و مدام خودش رو سرزنش می‌کنه. هرچقدر هم باهاش صحبت کردم بی‌فایده بود و به قول بردیا باید اجازه بدم خودش رو خالی کنه. شاید هم علت این بی‌قراری‌هاش این بود که خیلی شوکه شد. با حال خوب رفت برای پرواز و وقتی برگشت یک خانواده‌ی از هم پاشیده‌ی گریون و افسرده دید.
نفس عمیقی کشیدم و چشم ازش برداشتم، چی می‌شد کرد؟ این قسمت از زندگی، باز هم صبر زیاد می‌طلبید.
***
 
بالا پایین