جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 538 بازدید, 36 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
زیر غذا را روشن کردم و با بی‌حالی پشت میز نشستم. مامان وارد آشپزخانه شد و گفت:
- من برات گرم می‌کنم، قربونت بشم مامان.
سرم را بر روی میز گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دست مامان بر روی سرم نشست و موهایم را ناز کرد و گفت:
- من و بابات همیشه شما رو درک کردیم و بهتون کمک کردیم. هر مشکلی داری ما این‌جاییم تا کمکت کنیم عزیزم!
سرم را بلند کرد و اشکی از چشم‌هایم پایین چکید و گفتم:
- نمی‌دونم چه بلایی سرم اومده مامان، ولی اصلاً حوصله ندارم.
چشم‌های سبز مامان مانند زمرد درخشیدند. آرامش خاصی را به تنم سر ریز کرد و گفت:
- توی سن تو عادیه مامان‌جان. خودت رو اذیت نکن با حالی که داری، با حسی که داری کنار بیا و قبولش کن همین.
حرف مامان مثل پتک بر روی سرم کوبیده‌ شد. با حسی که داری کنار بیا! چشم‌ از چشم‌های مامان گرفتم و به در آشپزخانه خیره‌ شدم. یعنی همه‌ی‌ این حال‌های بد به‌ خاطر همین موضوعه! مامان به‌سمت اجاق گاز رفت. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و توی دلم گفتم:
- همه‌ی این‌ها به خاطر همینه! مگه نه؟
بلند شدم و جلوی در آشپزخانه ایستادم. از دور به چهره‌ی رضا نگاه کردم. با پدر حرف می‌زد و هنگام خنیدیدن چشمانش می‌درخشیدند. مثل یک جنگل سرسبز بودند. لب‌های خوش‌فرم گردش کش آمده‌بودند. قلبم مثل کودکی که گم شده‌است، هراسان می‌تپید. سنگینی نگاهم مانند سایه‌ی ابر بر روی جنگل چشمانش سبب شد که به سمت من برگردد. در چشمانم با لبخند خیر‌ه‌ شد، قلبم در سی*ن*ه تکان محکمی خورد و آرام گرفت. غرق در چشمانش بودم که دستی بر روی شانه‌ام نشست. سریع نگاهم را از رضا گرفتم و به مامان نگاه کردم. چهره‌اش آرامش‌بخش بود ولی چشمانش غم داشتند. آرام گفت:
- بیا غذات رو بخور.
جرأت نکردم دوباره به سمت رضا برگردم. دوباره روی صندلی نشستم. تندتند غذا را در دهانم گذاشتم و به میز خیره‌ شدم. یعنی رضا هم از من خوشش می‌آمد؟ پس این نگاه‌های با شیفتگی و عشق از کجا می‌آمد؟ قاشق دیگری را در دهانم‌ خالی کردم و سرم را به دستم تکیه دادم. از اون حال بد خبری نبود، انگار که خوشی زیادی بهم تزریق کرده‌بودند. با انرژی و خوشحال غذایم را خوردم و از صندلی بلند شدم. دوباره از لای در به رضا نگاه کردم، اما آنجا نبود! با لب‌های برچیده به جای خالی‌اش نگاه کردم‌. در را کامل باز کردم و با چشم دنبالش گشتم، اما نبود. با کشیده‌شدن دستم از جا پریدم. با چشم‌های گشاد، مانند کسی که جرمی مرتکب شده سرم را بالا گرفتم. با دیدن رضا در فاصله نزدیک، قلبم لرزید و لحظه‌ای از تپش افتاد. عطر تنش بوی گل همیشه بهار می‌داد، سرد و خواستنی بود. دستش را بر روی پیشانی‌ام گذاشت و تبم را چک کرد و من بی‌حرکت محوش شده‌بودم. محو آن فک خوش‌فرم که مانند یک مجسمه‌ی یونانی بود، اخمی که بر روی چهره‌اش بود محو شد و لبخندی زد و گفت:
- خوبه تبت پایین اومده.
بعد نگاه پر محبتی به من انداخت. آن چشمان سبز و لب‌های خوش‌رنگ کارشان را کرده‌‌بودندو از اطرافم بی‌خبر محو رضا بودم. خندید و گفت:
- خانم‌کوچولوی‌ بداخلاق!
دستش را بر روی طره‌ی موهایم کشید و از کنارم گذشت. رفت و تکه‌‌ای از قلب مرا هم با خود برد. لبخندی زدم و قرمز شده به سمت بالا دوییدم. قلبم مثل ساعت خراب، بی‌نظم و دیوانه می‌کوبید و باعث می‌شد هیجان‌زده پله‌ها را دوتایکی رد کنم. در اتاق را که بستم؛ مثل دیوانه‌ها بالاوپایین می‌پریدم و می‌رقصیدم، دیری نپایید که در اتاق محکم باز شد و نگین‌ داخل آمد. چشمانش قرمز شده‌بودند و لب‌هایش را محکم روی هم فشار می‌داد، نگاهم کرد و چشمانش دودو می‌زدند. از لای دندان‌های چفت شده گفت:
- این‌ بود می‌دونم‌می‌دونم‌هات؟ آخرم که گذاشتی بهت نزدیک بشه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
به یک‌باره شعله‌ی درونم خاموش شد و دودش مغزم را پوشاند. با دست‌وپای لرزان بر روی تخت نشستم که نگین کنارم نشست. صدایش می‌لرزید، ولی سعی می‌کرد خونسرد باشد. با تشر گفت:
- دوستانه بهت گفتم نسیم، ولی نفهمیدی! اگه یه‌باره دیگه تو رو نزدیک این پسر ببینم، اون‌وقته که کلاهمون بدجور توی هم میره.
بعد پاشد و رفت. همه‌ی تلاطم شادی درونم خاموش شد، دلم بهانه می‌گرفت و می‌گفت:
- یه‌بار تست می‌کنی، اگه دیدی به درست لطمه وارد می‌کنه، بیخیال میشی؛ یه تست کوچولو!
لبخندی زدم و به پهلو خوابیدم و بالشت را بغل کردم. صفحه‌ی گوشیم روشن شد؛ اینستاگرام بود بازش کردم. مثل برق‌گرفته‌ها بر روی تخت نشستم و به اعلان پیام رضا نگاه کردم. نمی‌دانستم پیامش را باز کنم یا کمی منتظرش بذارم. اگر سریع باز کنم‌ می‌گوید که منتظر پیام من بوده! موهایم را که باز بود را مشت کردم و عقب فرستادم. وای خدایا، نه من نمی‌تونم‌ صبر کنم. پیامش را باز کردم. نوشته بود: «حالت خوبه؟»
با لبخند بزرگی که بر روی لب‌هایم بود نوشتم: «خوبم ممنون.» تایپ کرد:
- نمی‌خوای حال من رو بپرسی؟
خندیدم و نوشتم: «حال تو خوبه؟»
تایپ کرد:
- عالیم، امروز بعد از یه عالمه صبرکردن بالأخره اونی که دوستش دارم، افتخار داد ببینمش.
قلبم‌ مثل گداخته‌ی آهن در سی*ن*ه‌ام ذوب شد و سنگینیش دلم‌ را گرفت‌. رضا یکی را دوست دارد! همه‌ی هیجان و ذوقم به ناراحتی بدل شد و ناراحت گوشی را کنار گذاشتم و انگار میلم به جواب دادن خاموش شد. اشک در چشمانم حلقه زد. پیام دیگری آمد که با بی‌میلی گوشی را برداشتم، نوشته بود:
- خوابت برد؟
کوتاه نوشتم نوشتم: «نه.»
تایپ کرد:
- میشه فردا ببینمت؟
با تعجب به گوشی نگاه کردم و زمزمه کردم:
- من رو ببینه؟
با دستانی که می‌لرزیدند، نوشتم:
- برای چی می‌خوای من رو ببینی؟
نوشت: «خواهش می‌کنم، وقتی ببینمت بهت میگم.»
با دودلی به صفحه گوشی نگاه کردم. خیلی دلم می‌خواست که ببینمش، ولی اگه نگین بفهمه چی؟ صدردصد که زندگی را برایم سخت می‌کرد، ولی اگر هم نروم تا ابد بر روی دلم می‌ماند. کلافه چشم‌هایم را بستم و سرم را به بالشت کوبیدم. دوباره پیام آمد:
- میای؟
با دودلی چندبار نوشتم و پاک کردم و در آخر فقط یک کلمه،«آره.» گفت که آدرس و ساعت را می‌فرستد. واقعاً می‌خواهی بروی نسیم؟ نمی‌دانم! با یک عالمه فکر‌های مزاحم و ناراحت‌کننده خوابم نبرد و تا ساعت دو شب، فقط داشتم به این موضوع فکر می‌کردم و در آخر بر روی مبل پذیرایی خوابم برد. صبح با صدای آهنگ‌های قدیمی بیدار شدم. نشان از خانه بودن بابا و همه اعضای خانواده بود. بی‌قرار گوشی را باز کردم.
- ساعت شش عصر، کافه پاییز توی خیابون...... .
با استرس مچ دستم را خاراندم. بلند شدم‌ و وسط پذیرایی ایستادم. نگین با اخم از جلویم گذشت و نگاهم نکرد. ابروهایم را بالا انداختم و بی‌توجه به نگین بالا رفتم. صورتم‌ را شستم و با خوشحالی وارد آشپزخانه شدم. مثل همیشه بابا با لبخند و مامان با خوش‌رویی تمام صبح بخیر گفتند و فقط نگین با اخم سرتکان داد. مامان با نگرانی دستش را بر پیشانیم گذاشت و گفت:
- چه جالب دیگه تب نداری!
صدای پوزخند بلند نگین که آمد مامان با تعجب به وضعیت من و نگین نگاه کرد و گفت:
- عزیزان، با هم قهرین؟!
سرم را به معنای نه تکان دادم و گفتم:
- نه، مشکل جزئیه حل میشه.
نگین با ابروهای بالارفته و چشم‌های بدجنس گفت:
- اصلاً هم جزئی نیست و حواست باشه دیشب بهت چی گفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
مامان صندلی را عقب کشید و گفت:
- بشین‌ نسیم! موضوع چیه؟
نگین دست از خوردن برداشت و با دلخوری گفت:
- من فقط بهش گفتم، اگه می‌خوای فلان کار رو انجام بدی به عنوان یه بزرگ‌تر بهت میگم، زوده و الان وقتش نیست... .
حرفش را بریدم و با اخم‌ گفتم:
- منم بهت گفتم چشم! غیر از اینه؟ کار و حرف و رفتار بقیه به من دخلی نداره.
نگین دوباره اخم‌هایش را درهم کرد وچشم‌های سبز روشنش ابرهای تیره گرفتند، گفت:
- ولی قول دادی ازش دوری می‌کنی! ندادی؟
کلافه از سر میز پاشدم و گفتم:
- کردم‌. نمی‌بینی؟
نگین هم از پشت میز بلند شد و گفت:
- اصلاً هر غلطی می‌خوای بکن!
مانند دو شیر زخمی نفس‌زنان به یکدیگر خیره بودیم. بابا و مامان ساکت به جروبحث ما گوش می‌دادند. بابا دستش را بالا آورد و گفت:
- دخترها بشینین.
نگین که داشت می‌رفت، ایستاد. دوباره پشت میز نشستیم که بابا گفت:
- از اول برای من تعریف کنین.
نگین با اخم گفت:
- هیچی برای تعریف نیست، اگه که نسیم به حرف من گوش بده.
بابا نچ‌نچی کرد و چهره‌ی سفیدش آرامش را به قلب آدم سرازیر می‌کرد، گفت:
- قرار نیست افکار و منطق خودت رو به نسیم هم تحمیل کنی. نگین‌جان اگر بزرگی فقط مراقبش باش، ولی بزار به میل خودش زندگی بکنه.
نگین کلافه با ناخن روی میز می‌کوبید و به بابا گوش می‌داد و من سرم‌ را پایین انداخته بودم.
نگین گفت:
- آخه بابا یه اتفاق کوچیک نیست. بزار خود نسیم توضیح بده.
با ناباوری به نگین نگاه کردم. حالا باید چی‌کار می‌کردم؟ با خجالت به میز خیره‌ شدم و گفتم:
- نگین فکر می‌کنه من از یه بنده‌ی خدایی خوشم اومده. بهش میگم نگین‌ من دنبال درس و پیشرفت و آینده‌مم، ولی نگین گیر داده که تو می‌خوای بهش نزدیک بشی در صورتی که من حتی به طرف حتی اندازه‌ی یه قدم هم نزدیک نیستم.
بابا با تعجب و ابروهای بالارفته نگاهمان می‌کرد، انگار که این موضوع حتی به ذهنش هم خطور نکرده‌بود. مامان ساکت دستش را بر روی دهانش گذاشته‌بود. بابا که انگار تازه موضوع را هضم کرده بود، کمی گلویش را صاف کرد و گفت:
- ممنونم از صداقتت.
کمی با چشم‌هایی که انگار درگیر حل مسئله‌ای بود به مامان نگاه کرد و با چهره نرم و مهربان گفت:
- واقعاً از کسی خوشت میاد نسیم؟
بهت‌زده و با تشویش به چهره‌ی بابا خیره‌ شدم. هرچقدر هم بابا مهربان و با درک بود، ولیکن اعتراف چنین حرفی برایم سنگین بود. مامان دستش را بر روی دستم گذاشت و گفت:
- نسیم‌جان؟
مغز مثل همیشه در شرایط دشوار تصمیم بر انکار گرفت.
- نه، من صد دفعه به نگین هم گفتم نه، ولی اصلاً نمی‌خواد که بهم گوش بده.
دیدم که نفس بابا و مامان رها شد و نگین هم اخم‌هایش را باز کرد. بابا لبخندی زد و گفت:
- پس این مسئله اینجا بسته میشه. من بعداً با نسیم یکم حرف دارم، اما نگین شما بعد صبحانه بیا کارت دارم بابا.
نفس راحتی کشیدم و مامان برایم صبحانه گذاشت. به صندلی تکیه دادم و چایی را که ولرم شده‌بود سر کشیدم. لقمه‌ی پنیر را در دهانم گذاشتم و همزمان فکر می‌کردم‌. آیا کار خوبی بود که پنهان کردم؟ چطور عصر بیرون برم؟ خدای من، خودت نجاتم بده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
نگین‌ هنوز هم با شک مانند شرلوک هولمز نگاهم می‌کرد. بی‌توجه به نگین صبحانه‌ام را خوردم که‌ نگین موقع بلند شدن گفت:
- راستش من ساعت چهار با دوست‌هام قراره بیرون بریم. شاید ساعت نه برگردم.
بابا و مامان سر تکان دادند و بابا گفت:
- تو پذیرایی منتظرم باش نگین.
نگین و بابا رفتند و من و مامان ماندیم. مامان دستش را بر روی دستم گذاشت و گفت:
- از رضا خوشت میاد؟
لقمه پنیر در گلویم ماند و به سرفه افتادم. با چشم‌های از حدقه درآمده به مامان نگاه می‌کردم‌، اما او با چشم‌هایی که آرام بودند، لیوان چای را به دستم داد و گفت:
- آروم.
چند ضربه به پشت کمرم زد. چای را خوردم و چند نفس عمیق کشیدم. شتاب‌زده با لکنت گفتم:
- ن... نه، کی گفته؟
مامان لبخندی زد و گفت:
- نیاز نیست کسی بگه. خودم دیشب دیدم داشتی چطور نگاهش می‌کردی.‌
سرم را پایین انداختم که دستش را بر روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- پسر خوشگلیه.
تا آمد لبخندی بر روی لبم بنشیند با حرف مامان پر کشید.
- اما نسیم از اون پسر دوری کن عزیزم، من مامانتم و قبل از هرچیزی من رفیقتم، اون‌ پسر بهم حس خوبی نمیده.
سرم را که پایین بود را بالا آوردم و گفتم:
- خیالت راحت مامان.
مامان لبخندش را پر رنگ کرد و بلند شد. بلند شد و من را با دنیای فکر و خیال در سرم تنها گذاشت. حالا باید چی‌کار می‌کردم؟ وقتی هم مامان هم نگین می‌گفتند که این آدم نه! پس حتماً یک جای کار این پسر می‌لنگید. چایی را هورت کشیدم و به میز خیره‌ ماندم. من برای شب قراره ببینمش با یک تصمیم یک‌هویی گوشی را از جیبم خارج کردم و در جواب آدرس و ساعت نوشتم: «ممنونم از دعوتت، تمایلی به آمدن ندارم؛ دیگه بهم پیام نده.»
با دل‌شوره از اینستاگرام بیرون آمدم و گوشی را خاموش کردم تا برای جوابش کنجکاو نشوم . لبم را کج کردم و ناخدآگاه مچ دستم را خاراندم. امیدوارم دست از سرم بردارد تا به مرور از سرم بیفتد. نگین دوباره وارد آشپزخانه شد و گفت:
- دوست‌داری با من و دوست‌هام بیرون بریم؟
با تردید نگاهم بین نگین و گوشی در گردش بود.
نگین چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
- منتظر چی هستی؟
ناچار بلند شدم و گفتم:
- آره، عالیه.
اگر خانه می‌ماندم بی شک به سراغ آدرس رضا می‌رفتم.
لبخندی بهم زد و گونه‌ام را بوسید و گفت:
- ببخشید که بهت سخت گرفتم.
دستانم را باز کردم انگار که منتظر آغوش همیشگی خواهرانه‌ام بود، گفتم:
-به‌جاش جبران می‌کنی. ببخشید که منم سرت داد زدم.
با لبخند سر تکان داد و گفت:
- حقم بود، خیلی بهت فشار آوردم.
از جایم بلند شدم و گفتم:
- پس من برم درس بخونم و بعد کم‌کم آماده بشم.
نگین ظرف‌ها را جمع کرد و من بدوبدو بالا رفتم. اول از همه تخت و اتاقم را مرتب کردم‌. کتاب ریاضی را باز کردم و شروع به حل مسئله کردم. دوساعت تمام تا ساعت دو ظهر فقط مسئله ریاضی حل کردم. کش‌وقوسی به بدنم دادم که مامان صدایم‌‌ زد:
- دختری؟ بیا ناهار.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
با خستگی پایین رفتم که بابا از کنارم‌ رد شد و شانه‌هایم‌ را ملایم‌ فشار داد و گفت:
- عشق می‌کنم دخترهام رو می‌بینم.
لبخندی زدم و گونه‌اش را بوسیدم و گفتم:
- ما بیشتر عشق می‌کنیم‌ با وجودِ تو و مامان.
ناهار را خوردیم و نوبت من بود که ظرف‌ها را بشورم. بعد از شستن ظرف‌ها بالا رفتم و دوش گرفتم. نگین داد زد:
- نسیم‌ عجله کن ها! چهار باید راه بیوفتیم.
تندتند موهایم را خشک کردم و کرم پودر زدم و به سرعت آرایش می‌کردم و در عین حال سعی می‌کردم تمیز آرایش کنم. آرایش هلویی انجام دادم و خط چشم بلند و نازکی کشیدم و موهایم را آزاد رها کردم. مانتوی آبی با شلوار بگ از کمد در آوردم و از کشو هم کراپ سفید و شال سفید تور بیرون آوردم. بعد از زدن اسپری بدن، لباس‌هایم‌ را پوشیدم. نگین در اتاق را باز کرد و با دیدن من که آماده بودم گفت:
- آفرین، جلو در منتظرم.
کیف سفیدِ کوچکم را روی دوشم انداختم‌ و گوشی را داخلش گذاشتم. تندتند پله‌ها را پایین رفتم. مامان و بابا که در پذیرایی مشغول تحلیل پروژه بودند را بوسیدم.
- خداحافظ.
تند به بیرون دوییدم که مامان داد زد:
- مراقب باشید.
کتونی‌های سفیدم‌ را پوشیدم و سوار ماشین شدم.
هیجان زیادی داشتم که نمی‌دانستم از کجا می‌آید. گوشی را روشن کردم و اعلان‌‌ها مثل سیل روان شدند. نگین از گوشه‌ی چشم نگاهی انداخت و گفت:
- چه خبره؟ این همه پیام؟
صفحه‌ی گوشی را خاموش کردم و گفتم:
- گوشیم خاموش بود تا حواسم رو از درس پرت نکنه، همه‌اش پیام‌های گروهه.
سر تکان داد و دوباره صفحه‌ی گوشی را روشن کردم و بین پیام‌ها دنبال پیام مورد نظرم بودم، پیام نداده بود. پیامم را نگاه کردم، سین زده‌بود. پس چرا جوابی نداده؟ با ناراحتی به صندلی ماشین تکیه دادم و به جاده خیره‌ شدم. نگین صدای علیرضا قربانی را زیاد کرد و به دردم اضافه کرد.
یک شب آمد، منِ مجنون به جنون افتادم.
دل دیوانه‌ی خود را به نگاهش دادم.
روزگارِ من و مویش به پریشانی رفت.........
اشک‌هایم کنترل کردم و سرم را بالا گرفتم. خداروشکر نگین حواسش در پی رانندگی کردن بود، اما صدای خواننده باعث شد که اشک‌هایم پایین بریزد.سر خودم داد زدم: «خودت بهش گفتی دیگه بهت پیام نده! برای چی گریه می‌کنی؟»
میروم گریه کنم باز دمی را در خود
میروم غرق کنم کوه غمی را در خود
میروم باز میان همه‌ی رفتن‌ها........
اشک‌هایم‌ را که چکیده‌بود پاک کردم و جلوی دهانم را گرفتم و سرم را به پنجره تکیه دادم.
نگین دستش را بر روی پایم گذاشت. بدون نگاه کردن گفت:
- چرا گریه می‌کنی فسقلی؟
همین حرف کافی بود تا بزنم زیر گریه و به سختی بگویم.
- نمی‌دونم انگار یه چیز سنگین روی قلبم دارم. استرس دارم.
نگین آرام دستم را گرفت و نوازش کرد و گفت:
- بخاطر امتحانته؟
اشک‌هایم‌ را پاک کردم و با صدای بغضی و گرفته گفتم:
- آره، این قسمت از زندگیم خیلی پر از استرسه.
با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
- می‌گذره عزیزِ آبجی، نگران نباش.
لبخندی زدم و سرم را به شیشه تکیه دادم. نگین هنوز دستم را نوازش می‌کرد. تا رسیدن هر دو ساکت بودیم. من به وضعیت خودم فکر می‌کردم و نگین نمی‌دانم به چی، شاید فهمیده‌ بود و نمی‌خواست دوباره سر همان موضوع دعوایمان شود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- شب زودتر برگردیم، قبل خواب یکم ریاضی رو مرور کنم.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
با ذهنی مشغول و چشمانی ثابت به جاده سر تکان داد. جلوی کافه پیاده‌شدیم. جلوتر از نگین وارد کافه شدم نگین پشت سرم وارد شد و گفت:
- اون‌جا نشستن، بیا.
پشت سر نگین رفتم و به دوتا دختر روبه‌رو نگاه می‌کردم. دوقولو بودند؛ چشم‌های کشیده و سبز رنگ، موهای بلوند که باز گذاشته‌بودند. بلندشدند و حتی قد‌هایشان هم قد بود، هردو قدی بلند، آرایش ساده، ولی زیبایی داشتند. بعد از نگین دستم را به سمت اولی دراز کردم و گفتم:
- سلام، نسیمم خواهر نگین.
با لبخند دست داد و گفت:
- سلام جوجو، پرنیانم.
به بعدی دست دادم که گفت:
- پریام عزیزم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوشبختم.
کنار نگین نشستم که پرنیا به من و نگین نگاه کرد و گفت:
- چه قدر بین شما فرق است. اگه نمی‌گفت خواهرته اصلاً نمی‌فهمیدم.
خندیدم و موهایم را پشت گوشم دادم و گفتم:
- آره برخلاف نگین که قد میانه و چشم سبز و موهای طلایی داره، من قدِ بلند، چشم و ابروی مشکی دارم.
پریا کمی دقت کرد و گفت:
- آره خیلی جالبه، حتی فرم لب‌ها و دماغتون هم فرق می‌کنه.
خندیدم و گفتم:
- نگین حس پرنسس‌های دیزنی رو میده و من حس شخصیت‌های تاریک داستان‌ها.
خندیدند. نگین وسط خندیدنش گفت:
- ولی برعکسه، من همیشه اعصاب ندارم و بداخلاقم‌، ولی نسیم خوش‌اخلاق و خوش‌ذوقه.
منو را آوردند و سفارشات را گرفتند. آنها بین خود از افراد دانشگاه می‌گفتند و می‌خندیدند و من هم بین حرف‌هایشان گاهی نظر می‌دادم و می‌پرسیدم:« این کیه» آن‌ها هم توضیح می‌دادند. حوصلم‌سر رفته بود. هات‌چاکلت را خوردم و گفتم:
- فضای بیرونی کافه جالب بود، میرم بیرون.
نگین سرش را بالا آورد و گفت:
- باشه، بعد از این‌جا میریم شهربازی، حوصلت سر رفتش؟
سرم‌ را تکان دادم‌ و با لبخندی به پریا و پرنیا بیرون رفتم. حیاط پر از گربه بود. در واقع یک کافه‌ی مخصوص برای کسانی بود که عاشق گربه‌اند. گربه نارنجی نظرم‌ را جلب کرد. کنارش نشستم و نازش کردم و گفتم:
- چقدر تو ملوسی گوگولی.
سایه‌ای بالای سرم افتاد. پسری با قد بلند و چشم‌ و ابروی مشکی با لبخند نگاهم می‌کرد. وقتی دید نگاهش می‌کنم‌ گفت:
- سلام، می‌تونیم آشنا بشیم؟
کمی‌ معذب شدم و گفتم:
- سلام، نه ممنون.
فکر کردم میرود، ولی دوباره گفت:
- چطور؟ دوست پسر داری؟
قبل از این‌که جواب بدم، صدای رضا آمد و قلبم از تپش افتاد.
- عزیزم، مشکلی پیش اومده؟
با نگاهِ خیره به رضا که در لباس نخیِ سفید و شلوار لی مثل مانکن‌ها بود نگاه می‌کردم. دکمه‌هایش را تاوسط سی*ن*ه‌اش باز گذاشته بود و عضلات سی*ن*ه‌اش می‌درخشیدند. تا نگاهش به من افتاد سریع نگاهم را زیر انداختم و تازه فهمیدم که چی گفته است. از جایم بلند شدم و به پسر که هنوز ایستاده‌بود نگاه کردم و گفتم:
- نه، سوال پرسید داشت می‌رفت.
در دلم همزمان صدای ساز و آواز و کوبیدن قلبم با سرعت هزارتا به قفسه سی*ن*ه‌ام می‌آمد.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
38
111
مدال‌ها
2
پسر نگاه خیره‌ای به رضا انداخت و رفت. نگاهم را از پسر گرفتم و با خجالت گفتم:
- دستت دردنکنه.
خواستم داخل بروم که دستم را نگه داشت. با شوک سرجایم ایستادم که گفت:
- چرا نیومدی گردبادکوچولو؟
با تلخی گفتم:
- چرا‌ باید بیام؟
کلافه دستم را رها کرد، جایانگشتانش بر روی دستم می‌سوخت. دست در خرمن موهای قهوه‌ای روشنش کشید و با حال گرفته‌ای گفت:
- می‌خوام‌ باهات حرف بزنم.
چشم‌هایم را دزدیدم، عقب رفتم و گفتم:
- این‌جا نمیشه، نگین داخل نشسته.
چشمانش را تیز به سمت داخل برد و گفت:
- نگین نمی‌زاره باهام‌ حرف بزنی؟
شانه‌هایم را بالا انداختم، گفتم:
- من به تو حساب پس نمیدم. چرا باید اصلاً به تو حساب پس بدم؟! کی هستی تو؟!
انسان‌ها خیلی جالب‌اند، نه! قلبم حتی با دیدنش از تپش می‌افتاد، اما زبانم چیز دیگری می‌گفت! رضا قدمی عقب رفت و گفت:
- من فقط می‌خوام باهات حرف بزنم. چرا این‌طوری می‌کنی؟
حواسم به نگین بود که یک وقت این سمت نیاید. دلم می‌خواست که بدانم چه می‌خواهد بگوید که این همه اصرار می‌کند. با استرس به چشم‌های درخشان و عسلی رضا نگاه کردم و مسخ شده آرام شدم.
- باشه.
گره اخم‌هایش محو شد و لبخند زد و گفت:
- ممنونم گردبادگوچولو.
چشم‌هایم را ریز مزدم و گفتم:
من نسیمم، نه گردبادکوچولو.
با انگشت اشاره به نوک دماغم کوبید و گفت:
- نسیم برای بقیه است، تو گردبادکوچولوی منی.
لبخند ژکوندش و آن حس خوب فرمول خوب آن لحظه بود من گردبادکوچولوش بودم!
گوشه‌ای خارج از دید نگین ایستادیم که رضا گلویش را صاف کردم. نگاهم را که در اطراف در گردش بود به رضا دادم. عمیق در چشم‌هایم نگاه می‌کرد. انگار که تا انتهای وجودم را می‌دید. گفت:
- نمی‌دونم به عشق در یه نگاه اعتقادی داری نسیم‌ یا نه، ولی من از وقتی توی رستوران دیدمت، نمی‌تونم از ذهنم بیرونت کنم.
قلبم می‌لرزید و انگار هر آن از سی*ن*ه‌ام‌ بیرون می‌پرید. مثل قایقی که دچار طوفان شده بی قرار نگاهم در چشم‌هایش در گردش بود، اما چشم‌هایش نگران و ناراحت بود. ادامه داد:
- نسیم؟
چه‌قدر زیبا اسمم را صدا می‌زد. بی اختیار گفتم:
- جانم؟
لبخند شیرینی زد و گفت:
- میشه دوست دختر من باشی؟
تیر آخر بود، قلبم مثل شعله‌ی آتش داغ شد و قفسه‌ی سی*ن*ه‌ام سوخت. نمی‌توانستم جلوی ذوق و خوشحالیم را بگیرم. لبخند زدم و سرم‌ را پایین انداختم. خندید و دستش را زیر چونه‌ام گذاشت و گفت:
- بگو دیگه؟ الان خواهرت میاد ها!
مگه می‌تونستم به این چشم‌ها نه بگویم! سرم را به معنی آره تکان دادم که با خوشحالی مثل پسربچه‌ها بالا پایین پرید و گفت:
- هورا!
خندیدم که لپم‌ را کشید و گفت:
- خدایا شکرت چه عشق خوشگلی دارم‌ من!
مرا عشقش خوانده بود! این اعتباری که به من داده بود در قلبم غوغا کرده بود. در چشم‌های خوش‌رنگش خیره بودم.
 
بالا پایین