- Jun
- 38
- 111
- مدالها
- 2
زیر غذا را روشن کردم و با بیحالی پشت میز نشستم. مامان وارد آشپزخانه شد و گفت:
- من برات گرم میکنم، قربونت بشم مامان.
سرم را بر روی میز گذاشتم و چشمهایم را بستم. دست مامان بر روی سرم نشست و موهایم را ناز کرد و گفت:
- من و بابات همیشه شما رو درک کردیم و بهتون کمک کردیم. هر مشکلی داری ما اینجاییم تا کمکت کنیم عزیزم!
سرم را بلند کرد و اشکی از چشمهایم پایین چکید و گفتم:
- نمیدونم چه بلایی سرم اومده مامان، ولی اصلاً حوصله ندارم.
چشمهای سبز مامان مانند زمرد درخشیدند. آرامش خاصی را به تنم سر ریز کرد و گفت:
- توی سن تو عادیه مامانجان. خودت رو اذیت نکن با حالی که داری، با حسی که داری کنار بیا و قبولش کن همین.
حرف مامان مثل پتک بر روی سرم کوبیده شد. با حسی که داری کنار بیا! چشم از چشمهای مامان گرفتم و به در آشپزخانه خیره شدم. یعنی همهی این حالهای بد به خاطر همین موضوعه! مامان بهسمت اجاق گاز رفت. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و توی دلم گفتم:
- همهی اینها به خاطر همینه! مگه نه؟
بلند شدم و جلوی در آشپزخانه ایستادم. از دور به چهرهی رضا نگاه کردم. با پدر حرف میزد و هنگام خنیدیدن چشمانش میدرخشیدند. مثل یک جنگل سرسبز بودند. لبهای خوشفرم گردش کش آمدهبودند. قلبم مثل کودکی که گم شدهاست، هراسان میتپید. سنگینی نگاهم مانند سایهی ابر بر روی جنگل چشمانش سبب شد که به سمت من برگردد. در چشمانم با لبخند خیره شد، قلبم در سی*ن*ه تکان محکمی خورد و آرام گرفت. غرق در چشمانش بودم که دستی بر روی شانهام نشست. سریع نگاهم را از رضا گرفتم و به مامان نگاه کردم. چهرهاش آرامشبخش بود ولی چشمانش غم داشتند. آرام گفت:
- بیا غذات رو بخور.
جرأت نکردم دوباره به سمت رضا برگردم. دوباره روی صندلی نشستم. تندتند غذا را در دهانم گذاشتم و به میز خیره شدم. یعنی رضا هم از من خوشش میآمد؟ پس این نگاههای با شیفتگی و عشق از کجا میآمد؟ قاشق دیگری را در دهانم خالی کردم و سرم را به دستم تکیه دادم. از اون حال بد خبری نبود، انگار که خوشی زیادی بهم تزریق کردهبودند. با انرژی و خوشحال غذایم را خوردم و از صندلی بلند شدم. دوباره از لای در به رضا نگاه کردم، اما آنجا نبود! با لبهای برچیده به جای خالیاش نگاه کردم. در را کامل باز کردم و با چشم دنبالش گشتم، اما نبود. با کشیدهشدن دستم از جا پریدم. با چشمهای گشاد، مانند کسی که جرمی مرتکب شده سرم را بالا گرفتم. با دیدن رضا در فاصله نزدیک، قلبم لرزید و لحظهای از تپش افتاد. عطر تنش بوی گل همیشه بهار میداد، سرد و خواستنی بود. دستش را بر روی پیشانیام گذاشت و تبم را چک کرد و من بیحرکت محوش شدهبودم. محو آن فک خوشفرم که مانند یک مجسمهی یونانی بود، اخمی که بر روی چهرهاش بود محو شد و لبخندی زد و گفت:
- خوبه تبت پایین اومده.
بعد نگاه پر محبتی به من انداخت. آن چشمان سبز و لبهای خوشرنگ کارشان را کردهبودندو از اطرافم بیخبر محو رضا بودم. خندید و گفت:
- خانمکوچولوی بداخلاق!
دستش را بر روی طرهی موهایم کشید و از کنارم گذشت. رفت و تکهای از قلب مرا هم با خود برد. لبخندی زدم و قرمز شده به سمت بالا دوییدم. قلبم مثل ساعت خراب، بینظم و دیوانه میکوبید و باعث میشد هیجانزده پلهها را دوتایکی رد کنم. در اتاق را که بستم؛ مثل دیوانهها بالاوپایین میپریدم و میرقصیدم، دیری نپایید که در اتاق محکم باز شد و نگین داخل آمد. چشمانش قرمز شدهبودند و لبهایش را محکم روی هم فشار میداد، نگاهم کرد و چشمانش دودو میزدند. از لای دندانهای چفت شده گفت:
- این بود میدونممیدونمهات؟ آخرم که گذاشتی بهت نزدیک بشه!
- من برات گرم میکنم، قربونت بشم مامان.
سرم را بر روی میز گذاشتم و چشمهایم را بستم. دست مامان بر روی سرم نشست و موهایم را ناز کرد و گفت:
- من و بابات همیشه شما رو درک کردیم و بهتون کمک کردیم. هر مشکلی داری ما اینجاییم تا کمکت کنیم عزیزم!
سرم را بلند کرد و اشکی از چشمهایم پایین چکید و گفتم:
- نمیدونم چه بلایی سرم اومده مامان، ولی اصلاً حوصله ندارم.
چشمهای سبز مامان مانند زمرد درخشیدند. آرامش خاصی را به تنم سر ریز کرد و گفت:
- توی سن تو عادیه مامانجان. خودت رو اذیت نکن با حالی که داری، با حسی که داری کنار بیا و قبولش کن همین.
حرف مامان مثل پتک بر روی سرم کوبیده شد. با حسی که داری کنار بیا! چشم از چشمهای مامان گرفتم و به در آشپزخانه خیره شدم. یعنی همهی این حالهای بد به خاطر همین موضوعه! مامان بهسمت اجاق گاز رفت. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و توی دلم گفتم:
- همهی اینها به خاطر همینه! مگه نه؟
بلند شدم و جلوی در آشپزخانه ایستادم. از دور به چهرهی رضا نگاه کردم. با پدر حرف میزد و هنگام خنیدیدن چشمانش میدرخشیدند. مثل یک جنگل سرسبز بودند. لبهای خوشفرم گردش کش آمدهبودند. قلبم مثل کودکی که گم شدهاست، هراسان میتپید. سنگینی نگاهم مانند سایهی ابر بر روی جنگل چشمانش سبب شد که به سمت من برگردد. در چشمانم با لبخند خیره شد، قلبم در سی*ن*ه تکان محکمی خورد و آرام گرفت. غرق در چشمانش بودم که دستی بر روی شانهام نشست. سریع نگاهم را از رضا گرفتم و به مامان نگاه کردم. چهرهاش آرامشبخش بود ولی چشمانش غم داشتند. آرام گفت:
- بیا غذات رو بخور.
جرأت نکردم دوباره به سمت رضا برگردم. دوباره روی صندلی نشستم. تندتند غذا را در دهانم گذاشتم و به میز خیره شدم. یعنی رضا هم از من خوشش میآمد؟ پس این نگاههای با شیفتگی و عشق از کجا میآمد؟ قاشق دیگری را در دهانم خالی کردم و سرم را به دستم تکیه دادم. از اون حال بد خبری نبود، انگار که خوشی زیادی بهم تزریق کردهبودند. با انرژی و خوشحال غذایم را خوردم و از صندلی بلند شدم. دوباره از لای در به رضا نگاه کردم، اما آنجا نبود! با لبهای برچیده به جای خالیاش نگاه کردم. در را کامل باز کردم و با چشم دنبالش گشتم، اما نبود. با کشیدهشدن دستم از جا پریدم. با چشمهای گشاد، مانند کسی که جرمی مرتکب شده سرم را بالا گرفتم. با دیدن رضا در فاصله نزدیک، قلبم لرزید و لحظهای از تپش افتاد. عطر تنش بوی گل همیشه بهار میداد، سرد و خواستنی بود. دستش را بر روی پیشانیام گذاشت و تبم را چک کرد و من بیحرکت محوش شدهبودم. محو آن فک خوشفرم که مانند یک مجسمهی یونانی بود، اخمی که بر روی چهرهاش بود محو شد و لبخندی زد و گفت:
- خوبه تبت پایین اومده.
بعد نگاه پر محبتی به من انداخت. آن چشمان سبز و لبهای خوشرنگ کارشان را کردهبودندو از اطرافم بیخبر محو رضا بودم. خندید و گفت:
- خانمکوچولوی بداخلاق!
دستش را بر روی طرهی موهایم کشید و از کنارم گذشت. رفت و تکهای از قلب مرا هم با خود برد. لبخندی زدم و قرمز شده به سمت بالا دوییدم. قلبم مثل ساعت خراب، بینظم و دیوانه میکوبید و باعث میشد هیجانزده پلهها را دوتایکی رد کنم. در اتاق را که بستم؛ مثل دیوانهها بالاوپایین میپریدم و میرقصیدم، دیری نپایید که در اتاق محکم باز شد و نگین داخل آمد. چشمانش قرمز شدهبودند و لبهایش را محکم روی هم فشار میداد، نگاهم کرد و چشمانش دودو میزدند. از لای دندانهای چفت شده گفت:
- این بود میدونممیدونمهات؟ آخرم که گذاشتی بهت نزدیک بشه!
آخرین ویرایش: