جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,989 بازدید, 195 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,556
14,445
مدال‌ها
4
چند ثانیه به در بسته خیره موندم. پس کسی قبل از من وارد بخش بارگیری شده‌بود و اون جعبه رو جایی گذاشته‌بود که وقتی از اینجا رد می‌شم، ببینمش.
به‌طرف اتاقم برگشتم. این بار دیگه عجله‌ای برای خوابیدن نداشتم. صبح باید وارد بخشی می‌شدم که سال‌ها کسی بهش اهمیت نداده‌بود.
***
مثل همیشه، ساعت پنج بیدار شدم. چند دقیقه روی تخت موندم و به سقف خیره موندم. بعد لباس فرم مشکی‌م رو پوشیدم، چاقو رو کنار رونم بستم و اسلحه‌م رو توی غلاف روی پهلوم گذاشتم. قبل از خروج، پاکت رو از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
برگه هنوز همون‌جا بود. تا زدمش و داخل جیبم گذاشتم. در رو باز کردم. راهرو برخلاف دیروز، شلوغ نبود. نیروهای عملیاتی یکی‌یکی از آسایشگاه‌ها خارج می‌شدن و به‌سمت بخش‌های خودشون می‌رفتن.
مسیرم رو عوض کردم. به‌جای سالن اصلی، وارد راهروی جنوبی شدم. هرچی جلوتر می‌رفتم، صدای مقر کمتر می‌شد. چراغ‌ها هم فاصله‌ی بیشتری از هم داشتن. آخر راهرو، به یه در فولادی رسیدم.
بالای در، تابلوی کوچکی نصب شده بود: «بخش بارگیری قدیمی» وایستادم.
دستم رو روی صفحه‌ی کنار در گذاشتم. چراغ سبز شد و در باز شد. هوای سرد و سنگینی به صورتم خورد. داخل، تقریباً تاریک بود. برخلاف دیشب، مجبور شده‌بودم از در پشتی وارد بشم تا توجه زیادی رو جلب نکنم.
چند ردیف قفسه‌ی فلزی دو طرف سالن قرار داشت و جعبه‌های مختلف روی اون‌ها چیده شده‌بودن. بعضی‌ها سالم بودن و بعضی‌ها خاک گرفته و پوسیده!
چند قدم جلو رفتم که در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدنش توی سالن پیچید. نگاهم رو اطراف چرخوندم. هیچ‌ک.س نبود، اما چند متر جلوتر، یه جعبه روی زمین قرار داشت.
با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. تمیزتر از بقیه بود؛ انگار تازه جابه‌جا شده‌بود. قدم‌هام آروم‌تر شد. نزدیکش رفتم. سه خط کوتاه و یه نقطه روی گوشه‌ی چوبی جعبه حک شده‌بود.
- همون علامته!
دستم رو نزدیکش بردم، اما لمسش نکردم. کنار جعبه زانو زدم. روی قفلش هیچ اثری از زنگ‌زدگی نبود. زمان زیادی از اینجا بودن این جعبه نگذشته‌بود. زمزمه کردم:
- تازه آوردنش؛ اون هم درست وسط بخشی که قرار بود سال‌ها فراموش شده باشه!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,556
14,445
مدال‌ها
4
چشمم رو نزدیک‌تر بردم. قفل معمولی نبود. یه شیار باریک روی سطحش قرار داشت؛ نه برای کلید و نه برای کارت‌های شناسایی معمولی!
دستم رو عقب کشیدم. اگه این جعبه عمداً اینجا گذاشته شده‌بود، باز کردنش بدون این‌که بدونم داخلش چیه، احمقانه بود. از جام بلند شدم و اطراف رو نگاه کردم. به جز این جعبه، هیچ‌کدوم از وسایلی که تینجا بودن، تازه به نظر نمی‌رسیدن.
دوباره کنار جعبه زانو زدم. انگشتم رو چند سانتی‌متر بالاتر از علامت نگه داشتم.
- تو دیگه چی هستی؟
صدای تقی از پشت سرم اومد. چرخیدم، اما هیچ‌ک.س نبود. دستم سریع به‌سمت اسلحه‌م رفت. چند ثانیه بدون حرکت موندم. دوباره صدا اومد، ولی این بار از داخل یکی از قفسه‌ها بود. صدایی شبیه صدای کشیده شدن فلز روی فلز داشت.
آروم از کنار جعبه فاصله گرفتم و اسلحه رو از غلاف بیرون کشیدم. لوله رو به‌سمت قفسه گرفتم.
- بیا بیرون.
جوابی نیومد. قدم‌به‌قدم جلو رفتم و لا‌به‌لای دریف قفسه‌ها رو گشتم. ردیف قفسه‌‌های اول و دوم خالی بودن. وقتی به سومی رسیدم، چیزی روی زمین دیدم. چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. یک تیکه پارچه‌ی سیاه بود.
خم شدم، چاقو رو از توی غلاف کنار رانم بیرون کشیدم و با نوک چاقو بلندش کردم. جلو صورتم نگه‌ش داشتم. پارچه هنوز بوی تند روغن اسلحه می‌داد. تازه بود، اما قبل از این‌که بیشتر بررسیش کنم، صدای باز شدن قفل سالن از پشت سرم بلند شد.
به سرعت برگشتم. در فولادی چند سانتی‌متر باز شده‌بود و درست قبل از این‌که دوباره بسته بشه، یه سایه از پشتش رد شد.
چاقو رو سرجا گذاشتم و بدون توجه به پارچه که حالا دوباره روی زمین افتاده‌بود، اسلحه رو پایین آوردم و به‌سمت در دویدم. وقتی رسیدم، در کاملاً بسته شده‌بود. با عجله دستم رو روی صفحه گذاشتم. چراغ قرمز شد. دوباره امتحان کردم، اما همچنان قرمز بود.
اخم کردم. کسی که وارد شده‌بود، راه ورود رو بلد بود و حالا راه خروج من رو هم بسته‌بود.
اسلحه هنوز توی دستم آویزون بود. با دست آزادم، کلافه موهام رو کمی کشیدم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. شاید این آدم در رو برای این بسته بود که مطمئن بشه من بدون دیدن محتویات داخل جعبه، از اینجا نمیرم.
شونه بالا انداختم و با قدم‌های بلند، به‌طرف جعبه رفتم.
- بذار مطمئن بشه که به خواسته‌ش میرسه!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,556
14,445
مدال‌ها
4
اسلحه رو روی زمین کنار پام گذاشتم و دوباره کنار جعبه زانو زدم. قفل رو با دقت بررسی کردم. شیار باریک روی فلز، بیشتر از یه قفل معمولی شبیه یه مکانیزم قدیمی بود.
چاقو رو از کنار رونم بیرون کشیدم و نوک تیغه رو داخل شیار فرو کردم. فشار دادم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. این دفعه یکم محکم‌تر امتحان کردم. صدای تق کوتاهی از داخل قفل اومد. دستم همون‌جا ثابت موند.
چاقو رو آروم بیرون کشیدم و چند ثانیه به قفل نگاه کردم.
- بالأخره... !
تیغه رو دوباره داخل شیار بردم و این بار به سمت چپ چرخوندم. صدای خشک شکستن یه ضامن داخل جعبه پیچید و قفل آزاد شد. دستم رو روی در چوبی گذاشتم. قبل از باز کردنش، دوباره اطرافم رو نگاه کردم. هیچ حرکتی نبود و هیچ صدایی هم نمی‌اومد.
در جعبه رو بالا زدم که بوی تند چوب قدیمی و فلز توی صورتم خورد. چند ثانیه فقط نگاه کردم. داخل جعبه، چند لایه پارچه‌ی ضخیم روی چیزی کشیده شده‌بود. دستم رو داخل بردم و پارچه رو کنار زدم. اولین چیزی که دیدم، یه اسلحه‌ی قدیمی بود. خیلی قدیمی‌تر از سلاح‌هایی که امروز استفاده می‌کردیم، بود. کنارش چندتا خشاب و دو بسته‌ی کوچیک مهمات قرار داشت، اما چیزی که باعث شد دستم وسط حرکت متوقف بشه، وسیله‌ای بود که زیر همه‌ی اون‌ها قرار داشت.
دستم رو جلو بردم و به پلاک فلزی‌ای که جلوی چشمم بود رو برداشتم. سطحش رو لایه‌ای از خاک گرفته‌بود، اما نوشته هنوز قابل خوندن‌بود: «آلفا ـ منطقه پنجم»
نفسم رو بیرون فرستادم و پلاک رو برگردوندم. پشتش فقط یه اسم حک شده‌بود. زمزمه کردم:
- بهزاد مستوفی.
چند ثانیه هیچ حرکتی نکردم و بعد نگاهم دوباره روی محتویات جعبه برگشت.
- پس خودت بخشی از گذشته هستی!
دستم رو داخل جعبه بردم و اسلحه‌ی قدیمی رو کنار زدم. زیرش یه لایه پارچه‌ی دیگه قرار داشت. گوشه‌ش رو گرفتم و کنار کشیدم.
یه دفترچه‌ی باریک زیرش بود، ولی نه جلد خاصی داشت و نه اسم کسی روش نوشته شده‌بود. برداشتمش و خاک روی جلدش رو با کف دستم پاک کردم. اولین صفحه رو باز کردم.
چند خط با دست نوشته شده‌بود، اما بیشترشون به خاطر گذشت زمان کم‌رنگ شده‌بودن. چشمم بین نوشته‌ها حرکت کرد و پایینش یه جمله نوشته شده‌بود: «تحویل انجام شد. مقصد: منطقه پنجم.»
نگاهم روی جمله ثابت موند. تحویل چی؟ دوباره صفحه رو ورق زدم. دو صفحه بعد، فقط چند کلمه نوشته شده‌بود: «آرین ـ تحویل به بهزاد.»
انگشت‌هام روی لبه‌ی کاغذ خشک شد. آروم زیر لب گفتم:
- آرین؟
دفترچه رو پایین آوردم و دوباره به پلاک نگاه کردم. بهزاد مستوفی، آلفای منطقه پنجم و حالا اسم آرین!
توی ذهنم، این جعبه دیگه فقط یه وسیله‌ی قدیمی نبود؛ یه چیزی رو به من نشون می‌داد که خیلی‌ها نمی‌دونستن.
صدای قدمی از بیرون سالن اومد. سرم رو سریع بالا آوردم. این بار صدا واضح بود؛ یکی داشت به سمت در می‌اومد.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,556
14,445
مدال‌ها
4
صدای قدم‌ها از بیرون سالن نزدیک‌تر شد. دستم سریع و بدون معطل کردن، دفترچه رو توی جعبه انداخت. پارچه رو روی جعبه کشیدم و درش رو بستم. بلند شدم و اسلحه رو داخل غلاف گذاشتم.
چند قدم از جعبه فاصله گرفتم و سریع پشت یکی از ردیف‌های قفسه وایستادم. در سالن باز شد. سه‌تا مأمور وارد شدن؛ هر سه نفر لباس‌های عملیاتی پوشیده‌بودن و هرکدوم یه چراغ دستی کوچیک توی دستشون داشتن.
اولی بدون این‌که حتی اطرافش رو نگاه کنه، گفت:
- ردیف چهارم.
دومی به‌سمت قفسه‌ها رفت.
- این‌ها؟
- آره.
چند جعبه‌ی فلزی رو یکی‌یکی پایین آوردن. صدای برخوردشون با زمین توی سالن پیچید. پشت قفسه بی‌حرکت موندم. هیچ‌کدوم حتی یه‌بار هم به‌سمتی که جعبه‌ی من قرار داشت، نگاه نکردن. چند دقیقه بعد، چهارتا جعبه رو کنار در گذاشتن.
یکی از مأمورها خم شد و برچسب روی جعبه‌ها رو بررسی کرد.
- همه‌شون هست.
نفر دوم سر تکون داد.
- بریم.
دو نفر جعبه‌ها رو بلند کردن و از سالن خارج شدن، ولی نفر سوم چند ثانیه بیشتر موند. نگاهش رو توی سالن چرخوند. اگه سربازهای عادی بودن، قطعاً لو می‌رفتن، اما من جزو بهترین بی‌نام‌ها بودم؛ امکان نداشت بتونن متوجه حضورم بشن، مخصوصاً وقتی که حتی ضربان قلبم رو هم کنترل می‌کردم.
چراغ رو خاموش کرد و بیرون رفت. در بسته شد. چند ثانیه صبر کردم و بعد از پشت قفسه بیرون اومدم. به جعبه نگاه کردم. همون‌جا بود، اما دیگه نمی‌تونستم مثل قبل مطمئن باشم که اینجا امنه.
جلو رفتم و با برداشتن دفترچه، اون رو داخل جیب داخلی لباسم گذاشتم. پلاک بهزاد رو هم برداشتم و در جعبه رو بستم.
اسلحه رو داخل غلاف گذاشتم و قبل از خروج، یه بار دیگه به علامت روی جعبه نگاه کردم. سه خط و یه نقطه! حالا دیگه فقط یه نشونه‌ی قدیمی نبود؛ یه چیزی بود که چند نفر هنوز برای پیدا کردنش رفت‌وآمد می‌کردن.
از سالن خارج شدم و این بار مستقیم به‌سمت راهروی فرماندهی رفتم. اگه قرار بود کسی از این جعبه و گذشته‌ی بهزاد چیزی بدونه، یه نفر بیشتر از همه احتمال داشت جوابش رو داشته باشه و اون شایان بود، اما هنوز نمی‌دونستم وقتی دفترچه رو جلوش می‌ذاشتم، باید بیشتر از واکنشش واهمه داشته باشم یا از چیزی که ممکن بود بشنوم!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,556
14,445
مدال‌ها
4
از راهروی فرماندهی که رد شدم، سرعت قدم‌هام کم شد. دفترچه هنوز داخل جیبم بود و وزنش رو روی سی*ن*ه‌م حس می‌کردم. پلاک بهزاد هم داخل جیب دیگه‌م قرار داشت.
جلوی در اتاق فرماندهی وایستادم. نگهبان‌ها با دیدنم سری تکون دادن و بدون حرف، در رو باز کردن و کنار رفتن. وارد شدم. شایان با لباس‌هایی که مثل همیشه سفید بودن، پشت همون میز فلزی همیشگی نشسته‌بود و چندتا برگه رو بررسی می‌کرد. بدون این‌که سرش رو بلند کنه، گفت:
ـ زودتر از چیزی که فکر می‌کردم اومدی.
قدم‌هام متوقف شد و احترام محکمی گذاشتم. نگاهم برای لحظه‌ای روی صورتش موند.
- من رو احضار کرده بودین!
برگه‌ای که دستش بود رو روی میز گذاشت و سرش رو بالا آورد.
- درسته. حالا که اینجایی، یه مأموریت دارم.
چیزی نگفتم و منتظر موندم. شایان کشوی میز رو باز کرد و یه پرونده‌ی باریک بیرون آورد. پرونده رو روی میز سر داد.
- منطقه‌ی هفتم.
جلو رفتم و پرونده رو برداشتم.
- چه اتفاقی افتاده؟
- یه گروه استرنجر وارد محدوده‌ی تحت کنترل ما شده.
نگاهم روی اسم منطقه ثابت موند.
- چند نفر؟
شایان: شش نفر.
پرونده رو باز کردم. چندتا تصویر تار و گزارش کوتاه داخلش بود. شایان ادامه داد:
- سه روزه که از یه مسیر مشخص رفت‌وآمد می‌کنن. نیروهای مرزی نتونستن پیداشون کنن.
- باید چیکار کنم؟
لبه‌ی میز تکیه داد.
- نمی‌خوام پیداشون کنی.
ابروهام بالا رفتن. شایان برای اولین بار از وقتی که وارد اتاق شده‌بودم، لبخند خیلی کمرنگی زد.
- می‌خوام بفهمی که دنبال چی هستن.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
- و اگه مقاومت کردن؟
شایان: اون‌وقت تصمیم با خودته.
پرونده رو بستم.
- زمان حرکت؟
شایان دستی به سرآستین‌های تا خورده و مرتبش کشید.
- نیم ساعت دیگه.
سرم رو تکون دادم و ‌به‌سمت در چرخیدم.
- سانیار.
وایستادم و از روی شونه نگاهش کردم. هنوز نگاهم می‌کرد.
- این مأموریت رو تمیز انجام بده.
- اطاعت قربان.
در رو باز کردم و بیرون اومدم. راهرو دوباره جلوی چشمم ظاهر شد. حالا یه چیز دیگه هم توی ذهنم سنگینی می‌کرد؛ من قرار بود دنبال استرنجرهایی برم که شاید هنوز من رو به یاد می‌آوردن و بدتر از اون، این اولین بار نبود که شایان من رو برای چنین کاری می‌فرستاد.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,556
14,445
مدال‌ها
4
از اتاق فرماندهی فاصله گرفتم و وارد راهروی اصلی شدم. پرونده رو داخل کیف کوچیکی که مخصوص مأموریت‌های خارج از مقر بود گذاشتم و به‌سمت خروجی رفتم.
چند دقیقه بعد، از در پشتی مقر خارج شدم.
لباس فرم مشکی‌م حالا با یه تی‌شرت مشکی عوض شده‌بود و توی کیفم پنهون بود. هیچ نشونه‌ای از بی‌نام‌ها روی لباس یا وسایلم وجود نداشت. برای مردم منطقه‌ی پنجم، من هیچ‌ک.س نبودم؛ مثل صدها نفری که هر روز از کنار هم رد می‌شدن.
وارد خیابون شدم. نقاب کلاه رو کمی بیشتر روی صورتم کشیدم. بی‌نام‌ها از نظر بقیه مرده بودن یا مفقود شده‌بودن. هوا هنوز خنک بود و رفت‌وآمد کم‌کم بیشتر می‌شد. چندتا مغازه تازه کرکره‌هاشون رو بالا کشیده‌بودن و صدای چرخ‌های یه گاری از سمت چپ خیابون می‌اومد.
سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. چند قدم جلوتر، بین جمعیت، یه نفر از کنار خیابون رد شد. نگاهم ناخودآگاه روی صورتش ثابت موند و حس دلتنگی توی سرم شکل گرفت. تغییر کرده‌بود، صورتش آفتاب‌سوخته‌تر شده‌بود و نگاهش توی یونیفرم سربازها، سردتر از همیشه بود، اما هنوز هم همون سهرابی بود که باهاش بزرگ شده‌بودم.
قدم‌هام رو کند نکردم، حتی سرم رو هم کامل سمتش نچرخوندم؛ فقط از گوشه‌ی چشم دنبالش کردم. اون طرف خیابون، کنار یه مغازه وایستاد و با مردی که نمی‌شناختم چند کلمه حرف زد. قلبم یه ضربه محکم زد. بی‌اختیار قدمم رو کند کردم، اما سریع دوباره به حرکتم ادامه دادم. سهراب هنوز منو ندیده‌بود.
به اولین کوچه که رسیدم، واردش شدم و پشت دیوار کوتاه کنار ورودی وایستادم. چند ثانیه صبر کردم. سرم رو کمی جلو بردم و از لبه‌ی دیوار نگاه کردم. سهراب از جلوی کوچه رد شد. نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. برای یه لحظه نگاهش به‌سمت کوچه چرخید.
خودم رو عقب کشیدم و به صدای قدم‌هاش که دور می‌شدن، گوش دادم. آروم از پشت دیوار بیرون اومدم. دیگه اونجا نبود. دستم روی بند کیفی که روی شونه‌م بود، نشست. من فقط نیم ساعت وقت داشتم تا برای مأموریت آماده بشم، اما حالا دیدن سهراب یه چیز قدیمی رو دوباره جلوی چشمم آورده‌بود؛ چیزی که سال‌ها سعی کرده‌بودم بهش فکر نکنم.
قدم‌هام رو این دفعه سریع‌تر برداشتم. نباید اجازه می‌دادم گذشته، مأموریتی که شایان بهم داده‌بود رو تحت‌تأثیر قرار بده. تمام این افراد، توی گذشته‌ی من بودن و اون دوران تموم شده‌بود. از نظر اون‌ها من سال‌ها پیش به جرم خ*یانت مردم و مطمئن نیستم که حتی بهم فکر میکنن یا نه؛ من فقط یه پسر یتیم بودم. پوزخند زدم:
- زمان حال من مهم‌تر از یه سری خاطرات و احتمالاته!
 
بالا پایین