جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,828 بازدید, 192 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,553
14,434
مدال‌ها
4
چند ثانیه به در بسته خیره موندم. پس کسی قبل از من وارد بخش بارگیری شده‌بود و اون جعبه رو جایی گذاشته‌بود که وقتی از اینجا رد می‌شم، ببینمش.
به‌طرف اتاقم برگشتم. این بار دیگه عجله‌ای برای خوابیدن نداشتم. صبح باید وارد بخشی می‌شدم که سال‌ها کسی بهش اهمیت نداده‌بود.
***
مثل همیشه، ساعت پنج بیدار شدم. چند دقیقه روی تخت موندم و به سقف خیره موندم. بعد لباس فرم مشکی‌م رو پوشیدم، چاقو رو کنار رونم بستم و اسلحه‌م رو توی غلاف روی پهلوم گذاشتم. قبل از خروج، پاکت رو از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
برگه هنوز همون‌جا بود. تا زدمش و داخل جیبم گذاشتم. در رو باز کردم. راهرو برخلاف دیروز، شلوغ نبود. نیروهای عملیاتی یکی‌یکی از آسایشگاه‌ها خارج می‌شدن و به‌سمت بخش‌های خودشون می‌رفتن.
مسیرم رو عوض کردم. به‌جای سالن اصلی، وارد راهروی جنوبی شدم. هرچی جلوتر می‌رفتم، صدای مقر کمتر می‌شد. چراغ‌ها هم فاصله‌ی بیشتری از هم داشتن. آخر راهرو، به یه در فولادی رسیدم.
بالای در، تابلوی کوچکی نصب شده بود: «بخش بارگیری قدیمی» وایستادم.
دستم رو روی صفحه‌ی کنار در گذاشتم. چراغ سبز شد و در باز شد. هوای سرد و سنگینی به صورتم خورد. داخل، تقریباً تاریک بود. برخلاف دیشب، مجبور شده‌بودم از در پشتی وارد بشم تا توجه زیادی رو جلب نکنم.
چند ردیف قفسه‌ی فلزی دو طرف سالن قرار داشت و جعبه‌های مختلف روی اون‌ها چیده شده‌بودن. بعضی‌ها سالم بودن و بعضی‌ها خاک گرفته و پوسیده!
چند قدم جلو رفتم که در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدنش توی سالن پیچید. نگاهم رو اطراف چرخوندم. هیچ‌ک.س نبود، اما چند متر جلوتر، یه جعبه روی زمین قرار داشت.
با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. تمیزتر از بقیه بود؛ انگار تازه جابه‌جا شده‌بود. قدم‌هام آروم‌تر شد. نزدیکش رفتم. سه خط کوتاه و یه نقطه روی گوشه‌ی چوبی جعبه حک شده‌بود.
- همون علامته!
دستم رو نزدیکش بردم، اما لمسش نکردم. کنار جعبه زانو زدم. روی قفلش هیچ اثری از زنگ‌زدگی نبود. زمان زیادی از اینجا بودن این جعبه نگذشته‌بود. زمزمه کردم:
- تازه آوردنش؛ اون هم درست وسط بخشی که قرار بود سال‌ها فراموش شده باشه!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,553
14,434
مدال‌ها
4
چشمم رو نزدیک‌تر بردم. قفل معمولی نبود. یه شیار باریک روی سطحش قرار داشت؛ نه برای کلید و نه برای کارت‌های شناسایی معمولی!
دستم رو عقب کشیدم. اگه این جعبه عمداً اینجا گذاشته شده‌بود، باز کردنش بدون این‌که بدونم داخلش چیه، احمقانه بود. از جام بلند شدم و اطراف رو نگاه کردم. به جز این جعبه، هیچ‌کدوم از وسایلی که تینجا بودن، تازه به نظر نمی‌رسیدن.
دوباره کنار جعبه زانو زدم. انگشتم رو چند سانتی‌متر بالاتر از علامت نگه داشتم.
- تو دیگه چی هستی؟
صدای تقی از پشت سرم اومد. چرخیدم، اما هیچ‌ک.س نبود. دستم سریع به‌سمت اسلحه‌م رفت. چند ثانیه بدون حرکت موندم. دوباره صدا اومد، ولی این بار از داخل یکی از قفسه‌ها بود. صدایی شبیه صدای کشیده شدن فلز روی فلز داشت.
آروم از کنار جعبه فاصله گرفتم و اسلحه رو از غلاف بیرون کشیدم. لوله رو به‌سمت قفسه گرفتم.
- بیا بیرون.
جوابی نیومد. قدم‌به‌قدم جلو رفتم و لا‌به‌لای دریف قفسه‌ها رو گشتم. ردیف قفسه‌‌های اول و دوم خالی بودن. وقتی به سومی رسیدم، چیزی روی زمین دیدم. چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. یک تیکه پارچه‌ی سیاه بود.
خم شدم، چاقو رو از توی غلاف کنار رانم بیرون کشیدم و با نوک چاقو بلندش کردم. جلو صورتم نگه‌ش داشتم. پارچه هنوز بوی تند روغن اسلحه می‌داد. تازه بود، اما قبل از این‌که بیشتر بررسیش کنم، صدای باز شدن قفل سالن از پشت سرم بلند شد.
به سرعت برگشتم. در فولادی چند سانتی‌متر باز شده‌بود و درست قبل از این‌که دوباره بسته بشه، یه سایه از پشتش رد شد.
چاقو رو سرجا گذاشتم و بدون توجه به پارچه که حالا دوباره روی زمین افتاده‌بود، اسلحه رو پایین آوردم و به‌سمت در دویدم. وقتی رسیدم، در کاملاً بسته شده‌بود. با عجله دستم رو روی صفحه گذاشتم. چراغ قرمز شد. دوباره امتحان کردم، اما همچنان قرمز بود.
اخم کردم. کسی که وارد شده‌بود، راه ورود رو بلد بود و حالا راه خروج من رو هم بسته‌بود.
اسلحه هنوز توی دستم آویزون بود. با دست آزادم، کلافه موهام رو کمی کشیدم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. شاید این آدم در رو برای این بسته بود که مطمئن بشه من بدون دیدن محتویات داخل جعبه، از اینجا نمیرم.
شونه بالا انداختم و با قدم‌های بلند، به‌طرف جعبه رفتم.
- بذار مطمئن بشه که به خواسته‌ش میرسه!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,553
14,434
مدال‌ها
4
اسلحه رو روی زمین کنار پام گذاشتم و دوباره کنار جعبه زانو زدم. قفل رو با دقت بررسی کردم. شیار باریک روی فلز، بیشتر از یه قفل معمولی شبیه یه مکانیزم قدیمی بود.
چاقو رو از کنار رونم بیرون کشیدم و نوک تیغه رو داخل شیار فرو کردم. فشار دادم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. این دفعه یکم محکم‌تر امتحان کردم. صدای تق کوتاهی از داخل قفل اومد. دستم همون‌جا ثابت موند.
چاقو رو آروم بیرون کشیدم و چند ثانیه به قفل نگاه کردم.
- بالأخره... !
تیغه رو دوباره داخل شیار بردم و این بار به سمت چپ چرخوندم. صدای خشک شکستن یه ضامن داخل جعبه پیچید و قفل آزاد شد. دستم رو روی در چوبی گذاشتم. قبل از باز کردنش، دوباره اطرافم رو نگاه کردم. هیچ حرکتی نبود و هیچ صدایی هم نمی‌اومد.
در جعبه رو بالا زدم که بوی تند چوب قدیمی و فلز توی صورتم خورد. چند ثانیه فقط نگاه کردم. داخل جعبه، چند لایه پارچه‌ی ضخیم روی چیزی کشیده شده‌بود. دستم رو داخل بردم و پارچه رو کنار زدم. اولین چیزی که دیدم، یه اسلحه‌ی قدیمی بود. خیلی قدیمی‌تر از سلاح‌هایی که امروز استفاده می‌کردیم، بود. کنارش چندتا خشاب و دو بسته‌ی کوچیک مهمات قرار داشت، اما چیزی که باعث شد دستم وسط حرکت متوقف بشه، وسیله‌ای بود که زیر همه‌ی اون‌ها قرار داشت.
دستم رو جلو بردم و به پلاک فلزی‌ای که جلوی چشمم بود رو برداشتم. سطحش رو لایه‌ای از خاک گرفته‌بود، اما نوشته هنوز قابل خوندن‌بود: «آلفا ـ منطقه پنجم»
نفسم رو بیرون فرستادم و پلاک رو برگردوندم. پشتش فقط یه اسم حک شده‌بود. زمزمه کردم:
- بهزاد مستوفی.
چند ثانیه هیچ حرکتی نکردم و بعد نگاهم دوباره روی محتویات جعبه برگشت.
- پس خودت بخشی از گذشته هستی!
دستم رو داخل جعبه بردم و اسلحه‌ی قدیمی رو کنار زدم. زیرش یه لایه پارچه‌ی دیگه قرار داشت. گوشه‌ش رو گرفتم و کنار کشیدم.
یه دفترچه‌ی باریک زیرش بود، ولی نه جلد خاصی داشت و نه اسم کسی روش نوشته شده‌بود. برداشتمش و خاک روی جلدش رو با کف دستم پاک کردم. اولین صفحه رو باز کردم.
چند خط با دست نوشته شده‌بود، اما بیشترشون به خاطر گذشت زمان کم‌رنگ شده‌بودن. چشمم بین نوشته‌ها حرکت کرد و پایینش یه جمله نوشته شده‌بود: «تحویل انجام شد. مقصد: منطقه پنجم.»
نگاهم روی جمله ثابت موند. تحویل چی؟ دوباره صفحه رو ورق زدم. دو صفحه بعد، فقط چند کلمه نوشته شده‌بود: «آرین ـ تحویل به بهزاد.»
انگشت‌هام روی لبه‌ی کاغذ خشک شد. آروم زیر لب گفتم:
- آرین؟
دفترچه رو پایین آوردم و دوباره به پلاک نگاه کردم. بهزاد مستوفی، آلفای منطقه پنجم و حالا اسم آرین!
توی ذهنم، این جعبه دیگه فقط یه وسیله‌ی قدیمی نبود؛ یه چیزی رو به من نشون می‌داد که خیلی‌ها نمی‌دونستن.
صدای قدمی از بیرون سالن اومد. سرم رو سریع بالا آوردم. این بار صدا واضح بود؛ یکی داشت به سمت در می‌اومد.
 
بالا پایین