جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 37,366 بازدید, 475 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,460
49,471
مدال‌ها
3
نگاهم به بطری آب روی داشبورد افتاد. سریع برداشتم و باز کردم. مهری لرزان را کمی از خودم فاصله داده و تمام آب را روی صورتش ریختم. هین ترسانی به حالت جیغ کشید و مات زد. با دهان باز نفس‌نفس میزد، اما دیگر لرز نداشت. بهت‌زده ماند. قلب من درون گلویم میزد. با نگرانی گفتم:
- مهرآوا؟... عزیزم... منو نگاه...
همان‌طور که با چشمان درشت شده، نفس‌نفس میزد، به طرف من سر چرخاند. رنگ صورتش سفید شده‌بود. چیزی نگفت. ترس از دست دادنش چشمانم را اشکی کرده‌بود.
- حالت خوبه؟
کم‌کم نفس‌هایش آرام شد. تا «عزیزم!» گفتم و دست پیش بردم تا صورتش را لمس کنم، دستم را گرفت و آشفته «آقا؟» گفت. ترسیدم باز دچار حمله شود. «جانم؟» گفتم و او به گریه افتاد.
- شما منو برمی‌گردونید خونه‌ی عموم؟ منو نفرستید اونجا... اصلاً زنتون نمیشم... ولی منو نفرستید.
دست دیگرم را روی شانه‌اش گذاشتم.
- عزیزم آروم...
نگذاشت حرف بزنم باز با گریه و تند‌تند ادامه داد:
- من همیشه بدبخت بودم، فکر کردم تموم شده. اما نشده، عموم گفت، بهم گفت، گفت برمی‌گردم اونجا، بهش نگین جواب چی شده، منو نگه دارید، ولم نکنید.
سریع سرش را به آغوش کشیدم.
- کی گفته ولت می‌کنم؟ تو زنمی... نمی‌ذارم هیچ‌جا بری.
در میان هق‌هق گریه گفت:
- عموم گفت، بهم گفت جواب آزمایش بد میشه، گفت نمی‌ذارن خونه شما بمونم، گفت وقتی دیگه نتونم زنتون بشم، نگهم نمی‌دارید، گفت همونطور که پدر و مادرمو بدبخت کردم، همونطور که عموم و زن‌عمومو بدبخت کردم، شما رو هم می‌کنم، گفت کلی به خاطر من خرج کردید، اما آخرش باید ولم کنید... گفت تهش من کلفت خونه‌ی اونام نه خانم‌ خونه‌ی شما..‌.
عصبی تقریباً فریاد کشیدم.
- عموت غلط کرد! اون حق نداشت درمورد من و زنم زر بزنه.
ساکت شد و آرام‌تر گفتم:
- تو هیچ جا برنمی‌گردی، تو زن منی، همیشه هم توی خونه من میمونی.
با بغض مانده در صدایش گفت:
- اگه بفهمه جواب چیه میاد منو‌ می‌بره.
پلک‌هایم را به هم فشردم. این شوخی بی موقع چه بود دیگر؟
- غلط کردم مهری‌جان!
سرش را از خودم جدا کردم و به چشمانم خیره شدم.
- خواستم شوخی کنم، جواب آزمایش مثبته.
لحظاتی نگاهم کرد.
- می‌خواین غصه نخورم دروغ میگین؟
کنارش روی دوپا نشستم. کاغذ آزمایش را از کف ماشین برداشتم و به طرفش گرفتم.
- نه راسته، باور کن مشکلی برای عقد نداریم.
کاغذ را گرفت.
- واقعی؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,460
49,471
مدال‌ها
3
نفس راحتی کشیدم.
- واقعیِ واقعی!
بلند شدم.
- دختر یهو چت شد تو؟ یه لحظه قلبم وایساد، الان حالت خوبه؟
نگاهش به کاغذ بود.
- خوبم‌ آقا.
در‌ طرف او‌ را بستم و رفتم پشت فرمان نشستم.
- الان میریم‌ عقد می‌کنیم؟
سوییچ را باز کردم و‌ نگاهم را به حالت پریشان سر و صورتش دوختم. شال از سرش پایین افتاده و‌ صورت و موهایش خیس بود. حتی آب روی مانتوی قهوه‌ای روشنش هم ریخته‌بود.
- کاش میشد، اما الان نمیشه.
ابروهایش درهم شد.
- چرا؟
ماشین را روشن کردم.
- یه نگاه به سر و‌ صورتت بنداز، با این وضع‌ ببرمت محضر فکر‌ می‌کنن از سر آب‌بازی آوردمت، عقد که نمی‌کنن هیچ، میان می‌برنمون تیمارستان.
آفتابگیر روبه‌رویش را پایین داد و در آینه نگاهی به خودش کرد. ماشین را از پارک بیرون آوردم. از جعبه‌ی روی داشبورد دستمالـی برداشت و سر و صورتش را خشک کرد.
- آقا الان خشک‌ می‌کنم.
شالش را که آن هم‌ خیس شده‌بود، روی سرش انداخت.
- بریم... میگم خواستم آب بخورم اینطوری شد.
خنده‌ی کوتاه کردم.
- اونا هم میگن حتما با کله پریدی توی حوض آب بخوری! نه، اول میریم یه شال و‌ مانتوی تازه می‌خریم، بعد میریم یه بستنی می‌خوریم‌، حالت که جا اومد میریم‌ محضر که یه وقت از بی‌حالی نه نگی.
لبخند دندان‌نمایی زد و‌ کامل به طرف من برگشت.
- آقا نمی‌خواد لباس بخرید، بریم یه جایی توی آفتاب وایسم‌ خودش خشک‌ میشه.
سرم‌ را بالا انداختم.
- نه، شوخی بدی کردم حالا باید جریمه بشم.
- نه آقا... .
نگاهش کردم. باز همان مهری خوش‌روی‌ خودم شده‌بود.
- چرا اینقدر‌ نه میاری؟ اصلا دلم‌ می‌خواد یه چیزی‌ به عنوات یادگاری از امروز بخرم، حرفیه؟
خندید
.
- آقا شما خیلی خوبید!
لبخند زدم.
- تو عزیزمی مهری... هیچ وقت یادت نره من بیشتر از همه تو رو دوست دارم.
لحظاتی مکث کرد و بعد گفت:
- آقا من بدبخت نیستم، یحیی اشتباه می‌کنه.
خوشم آمد که باز به جای عمو از یحیی استفاده کرد. به طرف آینه برگشت و مشغول درست کردن سر و‌ وضعش شد. من هم با چشم دوختن به روبه‌رو به فکر‌ رفتم. چرا یحیی کینه‌ی خود از مهری را فراموش نمی‌کرد و از هر فرصتی برای آزار این دختر استفاده می‌کرد؟ اگر می‌فهمیدم آن روز یحیی با چه حرف‌هایی سوهان روح مهری شده، امروز این شوخی‌ را نمی‌کردم. شاید نمی‌توانستم به یحیی چیزی بگویم، اما‌ می توانستم به خودم‌ قول بدهم که مهری را هرگز به ایجاد ارتباط با خانواده‌ی عمویش وادار نکنم. آن‌ها‌ فامیل او نبودند. تنها‌ فامیل مهری من و خانواده‌ام‌ بودیم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,460
49,471
مدال‌ها
3
ابتدا به خرید رفتیم. یک دست لباس سفید را با یک شال نخودی‌رنگ برای او گرفتم و بعد به اصرار مهری پیراهن کرم‌رنگی هم برای خودم گرفتم تا هر دو نونوار به محضر برویم. از ظهر گذشته‌بود که توانستیم عقدمان را ثبت کنیم و بعد برای ناهار به رستورانی برویم. بعد از رستوران برای رفع خستگی به پارک رفتیم و ساعاتی را روی چمن‌ها نشستیم و فقط حرف زدیم. من از آینده گفتم. از بچه‌هایمان و او گوش داد. عصر در یک بستنی‌فروشی برای تکمیل تفریح‌مان دو ظرف بزرگ بستنی خوردیم و بعد به طرف روستا برگشتیم.
به خانه که رسیدیم شب شده‌بود. مهری شام سریعی مهیا کرد. بعد از خوردن، من مشغول کارهای فردایم شدم و او مشغول آشپزخانه. کارم که تمام شد، دلم به طرف مهری پر کشید. از همان سالن گفتم:
- مهری‌جان کارت تموم شده؟
جلوی سینک بود. سری به عقب چرخاند و گفت:
- تمومه آقا!
بلند شدم تا پشت اپن رفتم. اینکه با خیال راحت از عقد رسمی او را می‌خواستم اصلا عجیب نبود.
- پس وقته چیه؟
آخرین ظرف را در آبچکان گذاشت و برگشت.
- چایی؟
از اینکه منظورم را نفهمید، ابرو درهم کشیدم.
- نه... وقت خوابه
منظورم را فهمید و خندید.
- چشم آقا... شما برید منم میام.
چه خوب که مهری هم سرخوش‌تر از هر روز بود. تکیه‌ام را از میز گرفتم.
- البته می‌دونی که قبل خواب اون موهات برس می‌خواد.
موهای او مشکلی نداشت، من هوس برس کشیدن پیدا کرده بودم.
- بله آقا می‌دونم.
زودتر از او داخل اتاق شدم. به طرف میز توالتی که بین پنجره و تخت گذاشته‌بودیم، رفتم. برس مهری را برداشتم و روی لبه تخت نشستم. هنوز لحظاتی نگذشته بود که مهری چراغ سالن و آشپزخانه را خاموش کرد و وارد اتاق شد. لبخند زدم. و به طرف تاج تخت عقب رفتم و تکیه زدم.
- دختر دیگه داشت، صبرم لبریز میشد.
باز خندید و دلم پر کشید. به طرف کمد رفت.
- لباسمو عوض کنم میام.
می‌دانست که آن لباس ارغوانی را من بیشتر از همه دوست دارم. بدن سفیدش را بیشتر نشان می‌داد. وقتی مثل بیشتر شب‌هایی که حالمان برای باهم بودن خوش بود، روی تخت پشت به من نشست، نگاهم با لذت میخ او بود. دستانش را زیر موهایش فرو برد، آن‌ها را با تکانی به هوا داد تا از هم باز شوند. دل من هم با موها پرواز کرد.
برس را درون موهایش فرو کردم و با خوشی پایین کشیدم. خوشبختی مگر جز داشتن مهری بود؟
- مهرآواجان... عزیزم... من زیاد اهل جشن گرفتن نیستم... بلد نیستم... ولی دوست دارم هر سال این چند روز اول مهر رو جشن بگیریم، چون هم وقتیه تو دنیا اومدی، هم وقتیه که تو واقعاً مال من شدی.
کمی سرش را چرخاند و گفت:
- جشن می‌گیریم ولی واسه خاطر شما...
همان طور که همزمان با برس، انگشتان دست دیگرم را هم به درون فرهای او کشیده و آن‌ها را نوازش می‌کردم گفتم:
- اگه واسه خاطر تو باشه، مگه ایرادی داره؟ مهم اینه این چند روز اوایل مهر، تا ابد روزهای خوشی ما دوتا بمونه
نفسی کشید و هیچ نگفت. حس کردم در فکر رفته است.
- خانومم به چی فکر می‌کنه؟
کمی مکث کرد
- هیچی آقا!
من او را خوب می‌شناختم. لحنش می‌گفت دل پر دردی دارد و باید درد و دل کند.
- باهام حرف بزن... بگو چی تو دلته؟
آرام گفت:
- هیچی تو دلم نیست... دارم به زندگیم فکر می‌کنم.
همانطور که با برس کشیدن کیف می‌کردم، گفتم:
- خب؟ به من هم بگو!
بعد از لحظاتی مکث گفت:
- اگه من دنیا نمی‌اومدم، چی میشد؟
دستم از حرکت میان موهایش ایستاد.
- یعنی چی ؟
- من وقتی به دنیا اومدم، بابام‌ ورشکست شد. اگه ورشکست نمیشد، برنمی‌گشت اینجا که تصادف کنن، اگه من زنده نمی‌موندم، منو نمی‌آوردن خونه‌ی یحیی که همون روز انبارش آتیش بگیره. جملیه هم حالش بد نمی‌شد و شاید حالا جز چاووش بچه دیگه‌ای هم داشت. من همه رو بدبخت کردم اگه دنیا نمی اومدم چی میشد؟ اصلاً می‌ترسم یه وقت شما رو هم...
فهمیدم چه می‌خواهد بگوید. برس را به کناری انداختم، او را با گرفتن از شانه‌اش برگرداندم و حرفش را نیمه گذاشتم.
- باز تو به این اراجیف فکر کردی؟ مگه نگفتم اینا همش یه مشت دروغه؟ اتفاقایی که برای پدر و مادرت و عمو و زن‌عموت افتاده ربطی به تو نداره. سرنوشت هر کی از قبل مشخصه.
مردمک‌هایش لرزید.
- خب سرنوشت منم این بوده که همه رو بدبخت کنم. اگه یه وقت برای شما اتفاقی بیفته؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,460
49,471
مدال‌ها
3
نفسی حرصی کشیدم و سرم را کج کردم.
- الان فکرت از عقد رسمی راحت شده نشستی به حرف‌های یحیی فکر کردی؟
نگاهش را پایین کشید.
- خب راست میگه... من اگه نبودم همه راحت‌تر بودن... اصلا چرا من دنیا اومدم؟
انگشتم را زیر چانه‌اش زدم. صورتش را بلند کردم. در چشمان درشتش خیره شدم.
- تو دنیا اومدی فقط برای من. چون اگه نمیومدی من هیچ وقت جفتی برای خودم پیدا نمی‌کردم خدا تو رو آورد تا من خوشبخت بشم.
لبخند بی‌روحی زد.
- آقا این حرفا از خوبی شماست، وگرنه اگه من نبودم شما یکی از اون دخترای خوب شهری رو می‌گرفتین، اینقدر هم به خاطر کمک به یه مهری دست و پا چلفتی توی دردسر نمی‌افتادید. شما هم سر من با عموم دعوا کردید، هم زیاد به خاطر نابلدی من حرص خوردید و عصبانی شدید.
اخم کردم.
- این حرفا چیه دختر؟ من هر کاری کردم برای خاطر خودم بوده، تو رو می‌خواستم و پای خواستنم وایسادم. غیر تو کی می‌تونست مهرآوای عزیز من باشه؟
لبخند ضمیمه حرفم کردم. او کمی جابه‌جا شد و کاملا به طرف من چرخید.
- چرا آقا... دخترای شهری از من قشنگ‌ترن... از همون اول هم همه‌چی سرشون میشه، تو روستا هم از من بهتر دختر زیاده، اگه یه زن دیگه می‌گرفتین، لازم نبود اینقدر که واسه کاربلد کردن من وقت گذاشتین به زحمت بیفتید. من اگه نبودم، شما راحت می‌رفتین زن می‌گرفتید دیگه به فکر حرف زدن و لباس پوشیدن و این جور چیزاش نبودین.
خندیدم و سری به اطراف تکان دادم.
- تو رو نباید بذارم تنها بمونی، یه فکرایی می‌کنی که واقعاً نوبره. یه جوری حرف می‌زنی انگار من مجبور شدم تو رو بگیرم.
مهری لحظاتی سر به‌زیر انداخت و بعد آرام گفت:
- اون روزها که شما گفتین منو می‌خواین، جمیله بهم گفت از سر دلسوزی منو می‌خواین، من می‌دونم شما از بس مهربونید دلتون برام سوخت، خودتونو مجبور...
انگشتم را روی لب‌هایش گذاشتم. او نگاهش را به من دوخت.
- هیس... من هر کاری کردم برای خاطر خودم کردم. هیچ منتی نیست. من اگه تو رو گرفتم واسه این بود که می‌خواستم تو خانم خونه‌م باشی، نه هیچ زن دیگه‌ای.
چشمانش باز لرزید. نگاهم را به طرف موهایی که روی صورتش برگشته‌بود بردم و همزمان که آنها را عقب می‌زدم، گفتم:
- من هرگز دلسوزی نکردم.
طره‌ای از موهای فر را با دو انگشت گرفتم و لمس کردم.
- هیچ دختر شهری، هیچ‌وقت دل منو نبرد. مادر همیشه نگران من بود که مجرد بمونم. پریزاد هم می‌گفت تا آخر عمر کسی رو پیدا نمی‌کنم که پسندم باشه. اینجا هم اومدم کسی نبود دلخواهم باشه...
نگاهم را به نگاهش دوختم و انگشتم را روی گونه‌اش کشیدم. با لحن آرامی گفتم:
- اما نه... یکی بود، یه دختربچه‌ی خوشگل که توی یه روز بارونی دلمو برد. یکی که یه طور دیگه بود.
خیس شدن چشمانش را دیدم. لبخند آرامی زدم و همان‌طور که گونه‌اش را لمس می‌کردم، ادامه دادم:
- می‌دونستم سنش مناسب نیست، می‌خواستم اونقدری صبر کنم که بزرگ بشه، ارزششو داشت... اما وقتی دیدم می‌خوان ازم بگیرنش، دیگه وقتو تلف نکردم.
روی پیشانی‌اش را با لذت بوسیدم.
- من تو رو برای خاطر دل خودم گرفتم و به خاطر خودم تربیتت کردم. چون با تمام وجودم میخواستمت.
دو دستم را روی شانه‌هایش گذاشتم و پشت سرش انگشتانم را قفل کردم.
- مهرآوای من توی دنیا تکه. من باور دارم خدا اونو آورده توی دنیا تا زن من بشه، اگه تو نبودی مهرزاد همیشه تنها میموند و نمی‌فهمید خوشبختی یعنی چی؟
اشک چشمانش روی گونه‌هایش غلتید. دستانش را به پهلوی من رساند و سرش را به بازویم تکیه داد.
- اگه شما نبودید مهری هم هیچ‌وقت نمی‌فهمید خوشبختی یعنی چی؟ زندگی یعنی چی؟ مهری تا عمر داره مدیون شماست آقا!
کاملاً در آغوشم گرفتمش و با نوازش موهایش گفتم:
- پس یادت نره مهرزاد و مهرآوا فقط مال همدیگن و جای دیگه‌ای رو هم ندارن برن.
محکم‌تر او را در آغوش گرفتم و آرام کنار گوشش گفتم:
- ما دوتا برای خوشبختی فقط همدیگه رو لازم داریم نه چیز دیگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,460
49,471
مدال‌ها
3
روزهای خوش زندگی من و مهری پشت سر هم می‌آمدند و می‌رفتند. هر روز صبح که می‌خواستم به مدرسه بروم با دلتنگی از مهری جدا می‌شدم و ظهر به عشق دیدن او به سمت خانه می‌شتافتم. مهری بانوی ایده‌آل من بود. همیشه لبخند‌های شیرینش را نثار من می‌کرد و یک بار هم خلاف میل من حرفی نمی‌زد. او الحق کدبانوی خانه‌ی من بود. وظایفش را به بهترین شکل انجام می‌داد و من از دیدن این همه وظیفه‌شناسی او به خودم می‌بالیدم که این زن کدبانو، حاصل دستان من و تربیت من است. در کنار همه‌ی کارهایش، خیاطی هم می‌کرد. به توصیه‌ی مادر برایش فیلم‌های آموزشی تهیه کرده‌بودم. او هر وقت بیکار میشد، آن‌ها را با لپ‌تاپ نگاه می‌کرد و با پارچه‌هایی که از مغازه‌ی غفور می‌گرفت، مشغول برش و دوخت چیزهایی میشد که یاد گرفته‌بود. عادت تماس‌های تصویری پریزاد به مهری هم سرایت کرده‌بود و هر روز عصر گوشی من در اختیار او بود تا دقایقی را صرف تماس با مادر کند. مادر نیز از راه دور همچون یک معلم خیاطی کارهایش را چک و توصیه‌هایش را گوشزد می‌کرد. زندگی خوبی داشتم و‌ خوشحال بودم. مهری در هیچ‌چیز برای من کم نمی‌گذاشت. من هم خرسند بودم که او سرگرمی ‌ای یافته که از اوقاتش بیشتر بهره ببرد. آن روزها آنقدر زندگی‌ام زیبا بود که فکر می‌کردم برای خوشبختی به چیز دیگری احتیاج ندارم.
سال به پایان خود رسید و برای تعطیلات عید به خانه‌ی مادرم برگشتیم. عموبرزو برای سال‌تحویل ما را به باغ خودش دعوت کرد.
از صبح به باغ رفتیم تا برای مراسم سال‌تحویل که نزدیک دوازده‌ ظهر بود، آن‌جا باشیم.
ماشین را درون باغ برده و کنار بنزی که هوشمند به تازگی و به گفته‌ی پریزاد، به کمک پدرزنش خریده‌بود، پارک کردم. موقع پیاده شدن ایستادم و سرتاسر ماشین را از نظر گذراندم. دیدنش کمی حس حسادت را ته دلم روشن کرد. خریدنش حتی برای خانواده‌ی عمویم که وضع مالی خوبی داشتند هم مانند وصله ناجوری بود، اما گویا هوشمند و زنش دوست داشتند مثل نیلگون‌ها زندگی کنند نه آذرپی‌ها.
مورد استقبال عمو و زن‌عمو قرار گرفتیم که از پله‌های ایوان ساختمان باغ پایین آمدند. هومان هم روی ایوان داشت، منقل را سرپا می‌کرد تا بعد از سال تحویل بساط کباب را راه بیندازد. بعد از سلام و احوالپرسی با آن‌ها، می‌خواستم یا یادآوری جشن ازدواجم در این باغ، حالی خوش کنم، که دیدن هوشمند و زنش در بالای ایوان چیزی را در دلم تکان داد. هوشمند از یک طرف به ستون ایوان تکیه زده و طوری دستانش را از گردن زنش عبور داده و او را در آغوش گرفته بود که گویا ترس فرار او را دارد. آنچه مرا آزرده کرد این رفتار مبتذلش در جمع نبود. هوشمند همین بود، پر از رفتارهای سبکسرانه. چیزی که مرا سخت درگیر کرد، نسیم بود و شکم برآمده‌اش. نسیم باردار بود و شکم پیش آمده‌اش در آن لباس بلند نخودی‌رنگ بسیار به چشم می‌آمد. مادر و پریزاد جلوتر از من و مهری به هوشمند و نسیم رسیدند. سلام و احوالپرسی کردند و داخل شدند. بعد از رسیدن ما، اول مهری بود که با ذوق سلام داد و به شکم نسیم دست کشید و تبریک گفت. با هوشمند دست دادم و احوالپرسی کردم، اما حواسم پیش مهری ماند و به این فکر کردم چرا مهری مرا پدر نکرده‌است؟
هیچ لذتی از سال‌تحویل و مراسم سفره‌ی هفت‌سین نبردم. با شروع سال نو همه با ذوق و شوق روبوسی کرده و به هم تبریک گفتند، جز من که در مصنوعی‌ترین حالت ممکن ابراز احساسات کردم؛ چرا که فکرم فقط مشغول یک چیز بود؛ من و مهری پیش از هوشمند و نسیم ازدواج کرده‌بودیم و هیچ نوع جلوگیری هم نکرده‌بودم، پس چرا آن‌ها اکنون بچه داشتند و ما نه؟ در تمام مدت با دیدن آن دو حرص می‌خوردم که هوشمند چند وقت دیگر پدر می‌شود و من هیچ.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,460
49,471
مدال‌ها
3
بعد از مراسم سال تحویل، همه پخش شدند. مادر و زن‌عمو بعد از جمع کردن بساط سفره هفت‌سین وارد آشپزخانه شدند و عمو هم با هوشمند مشغول صحبت شد. مهری کنار نسیم نشسته و با او گرم گرفت. خبری از پریزاد و هومان نبود. پریزاد به حیاط رفته بود تا به دوستانش تبریک عید بگوید و هومان هم حتماً مشغول منقل و کباب ناهار بود. سعی می‌کردم نگاهم را کنترل کرده و روی شکم برآمده نسیم میخ نشوم، اما نمی‌توانستم لحظه‌ای آرام بمانم. از یک سو به هوشمند نگاه می‌کردم و از اینکه پدر شده و از من پیش افتاده‌بود، حسرت می‌خوردم، از سوی دیگر نسیم و میل دیدن شکمش مرا به طرف خودش می‌کشید و این اصلاً درست نبود. نگاهم را به زور به زمین دوخته‌بودم که مادر از آشپزخانه‌ی کوچکی که ته سوییت بود، سر برآورد.
- مهرزادجان بیا اینا رو برسون دست هومان.
یک دیس پر از کتف و بال به سیخ کشیده در دستش بود. برای فرار از فشاری که روی‌ام بود، خداخواسته برخاستم و سینی را گرفتم. پا که به درون ایوان گذاشتم. دیدم هومان ذغال‌های درون منقل را آماده نکرده، از خودش هم خبری نبود. سر چرخاندم و او را وسط درخت‌ها دیدم. همان‌جایی که تاب فلزی وصل بود؛ درحال صحبت با پریزاد که روی تاب نشسته‌بود. تا خواستم صدایش کنم، بلند شدن تند و عصبی پریزاد باعث شد ابروهایم را درهم بکشم. پریزاد با حرکت تند دست چیزی به هومان گفت و با قدم‌های تندتر به طرف خانه قدم برداشت. هومان سر چرخاند و با دیدن من سری تکان داد و همان‌طور جوابش را دادم. پریزاد به ایوان که رسید با دیدن من بالای پله‌ها، لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت :
-سلام داداش!
دستپاچه شده‌بود. با حرکت سرم به طرف هومان پرسیدم:
- چی شده؟
پریزاد نگاهی به پشت سرش برگرداند، هومان هم در حال آمدن بود، برگشت از پله‌ها بالا آمد و گفت:
- هیچی، یه دقیقه رفتم رو تاب خوش باشم، این بیکارالدوله‌ی خُنُک نذاشت، همیشه خدا باید لودگی کنه، انگار چیز دیگه‌ای بلد نیست.
فقط سر تکان دادم. این دونفر هیچ وقت باهم خوب نبودند؛ البته خواهرم بیشتر از هر ک.س تحمل این پسرعموی ما را نداشت. پریزاد که کنارم رسید، گفت:
- من میرم داخل حوصله‌شو ندارم.
رفت و هومان رسید.
- چی شده پسرعمو؟
به سینی دستم اشاره کردم.
- نمی‌بینی؟ قرار بود تو مسئول کباب باشی، ولی با وضع منقل فکر کنم گرسنه بمونیم.
خنده‌ی کوتاهی کرد و به سراغ منقل رفت.
- دلت نلرزه، سه‌سوته ردیفش کردم.
او مشغول شد و من هم برای اینکه داخل نروم سینی را روی میز پلاستیکی ایوان گذاشته و پشت صندلی نشستم. هومان یک سالی از من کوچک‌تر بود و ترجیح داده‌بود برخلاف هوشمند که شغل عمو را ادامه داد، برای خودش کاسبی کند و اکنون یک کتابفروشی را اداره می‌کرد. از مادر شنیده‌بودم که زن‌عمو بعد از عروسی هوشمند، در تدارک زن دادن اوست؛ اما هومان هم که گویا ژن آذرپی‌اش قوی بود، تن به ازدواج نمی‌داد. نگاهم را از او گرفتم و باز به ماشین هوشمند دوختم که کنار هیوندای هومان پارک بود. هیوندایی که ماشین قبلی هوشمند بود و او برای خریدن بنزش آن را به برادرش فروخته‌بود. هومان در سکوت مشغول کارش بود و من هم با چشم دوختن به بنز هوشمند به این فکر می‌کردم که چرا من در این مدت پدر نشده‌ام؟ شاید چون مهری دختری کم‌سن است باید بیشتر در ارتباط با او دقت کرده و به طریقی غیر از آنچه تاکنون عمل کرده‌ام، رفتار کنم تا او نیز بچه‌دار شود.
 
بالا پایین