- Jun
- 2,454
- 49,302
- مدالها
- 3
نگاهم به بطری آب روی داشبورد افتاد. سریع برداشتم و باز کردم. مهری لرزان را کمی از خودم فاصله داده و تمام آب را روی صورتش ریختم. هین ترسانی به حالت جیغ کشید و مات زد. با دهان باز نفسنفس میزد، اما دیگر لرز نداشت. بهتزده ماند. قلب من درون گلویم میزد. با نگرانی گفتم:
- مهرآوا؟... عزیزم... منو نگاه...
همانطور که با چشمان درشت شده، نفسنفس میزد، به طرف من سر چرخاند. رنگ صورتش سفید شدهبود. چیزی نگفت. ترس از دست دادنش چشمانم را اشکی کردهبود.
- حالت خوبه؟
کمکم نفسهایش آرام شد. تا «عزیزم!» گفتم و دست پیش بردم تا صورتش را لمس کنم، دستم را گرفت و آشفته «آقا؟» گفت. ترسیدم باز دچار حمله شود. «جانم؟» گفتم و او به گریه افتاد.
- شما منو برمیگردونید خونهی عموم؟ منو نفرستید اونجا... اصلاً زنتون نمیشم... ولی منو نفرستید.
دست دیگرم را روی شانهاش گذاشتم.
- عزیزم آروم...
نگذاشت حرف بزنم باز با گریه و تندتند ادامه داد:
- من همیشه بدبخت بودم، فکر کردم تموم شده. اما نشده، عموم گفت، بهم گفت، گفت برمیگردم اونجا، بهش نگین جواب چی شده، منو نگه دارید، ولم نکنید.
سریع سرش را به آغوش کشیدم.
- کی گفته ولت میکنم؟ تو زنمی... نمیذارم هیچجا بری.
در میان هقهق گریه گفت:
- عموم گفت، بهم گفت جواب آزمایش بد میشه، گفت نمیذارن خونه شما بمونم، گفت وقتی دیگه نتونم زنتون بشم، نگهم نمیدارید، گفت همونطور که پدر و مادرمو بدبخت کردم، همونطور که عموم و زنعمومو بدبخت کردم، شما رو هم میکنم، گفت کلی به خاطر من خرج کردید، اما آخرش باید ولم کنید... گفت تهش من کلفت خونهی اونام نه خانم خونهی شما...
عصبی تقریباً فریاد کشیدم.
- عموت غلط کرد! اون حق نداشت درمورد من و زنم زر بزنه.
ساکت شد و آرامتر گفتم:
- تو هیچ جا برنمیگردی، تو زن منی، همیشه هم توی خونه من میمونی.
با بغض مانده در صدایش گفت:
- اگه بفهمه جواب چیه میاد منو میبره.
پلکهایم را به هم فشردم. این شوخی بی موقع چه بود دیگر؟
- غلط کردم مهریجان!
سرش را از خودم جدا کردم و به چشمانم خیره شدم.
- خواستم شوخی کنم، جواب آزمایش مثبته.
لحظاتی نگاهم کرد.
- میخواین غصه نخورم دروغ میگین؟
کنارش روی دوپا نشستم. کاغذ آزمایش را از کف ماشین برداشتم و به طرفش گرفتم.
- نه راسته، باور کن مشکلی برای عقد نداریم.
کاغذ را گرفت.
- واقعی؟
- مهرآوا؟... عزیزم... منو نگاه...
همانطور که با چشمان درشت شده، نفسنفس میزد، به طرف من سر چرخاند. رنگ صورتش سفید شدهبود. چیزی نگفت. ترس از دست دادنش چشمانم را اشکی کردهبود.
- حالت خوبه؟
کمکم نفسهایش آرام شد. تا «عزیزم!» گفتم و دست پیش بردم تا صورتش را لمس کنم، دستم را گرفت و آشفته «آقا؟» گفت. ترسیدم باز دچار حمله شود. «جانم؟» گفتم و او به گریه افتاد.
- شما منو برمیگردونید خونهی عموم؟ منو نفرستید اونجا... اصلاً زنتون نمیشم... ولی منو نفرستید.
دست دیگرم را روی شانهاش گذاشتم.
- عزیزم آروم...
نگذاشت حرف بزنم باز با گریه و تندتند ادامه داد:
- من همیشه بدبخت بودم، فکر کردم تموم شده. اما نشده، عموم گفت، بهم گفت، گفت برمیگردم اونجا، بهش نگین جواب چی شده، منو نگه دارید، ولم نکنید.
سریع سرش را به آغوش کشیدم.
- کی گفته ولت میکنم؟ تو زنمی... نمیذارم هیچجا بری.
در میان هقهق گریه گفت:
- عموم گفت، بهم گفت جواب آزمایش بد میشه، گفت نمیذارن خونه شما بمونم، گفت وقتی دیگه نتونم زنتون بشم، نگهم نمیدارید، گفت همونطور که پدر و مادرمو بدبخت کردم، همونطور که عموم و زنعمومو بدبخت کردم، شما رو هم میکنم، گفت کلی به خاطر من خرج کردید، اما آخرش باید ولم کنید... گفت تهش من کلفت خونهی اونام نه خانم خونهی شما...
عصبی تقریباً فریاد کشیدم.
- عموت غلط کرد! اون حق نداشت درمورد من و زنم زر بزنه.
ساکت شد و آرامتر گفتم:
- تو هیچ جا برنمیگردی، تو زن منی، همیشه هم توی خونه من میمونی.
با بغض مانده در صدایش گفت:
- اگه بفهمه جواب چیه میاد منو میبره.
پلکهایم را به هم فشردم. این شوخی بی موقع چه بود دیگر؟
- غلط کردم مهریجان!
سرش را از خودم جدا کردم و به چشمانم خیره شدم.
- خواستم شوخی کنم، جواب آزمایش مثبته.
لحظاتی نگاهم کرد.
- میخواین غصه نخورم دروغ میگین؟
کنارش روی دوپا نشستم. کاغذ آزمایش را از کف ماشین برداشتم و به طرفش گرفتم.
- نه راسته، باور کن مشکلی برای عقد نداریم.
کاغذ را گرفت.
- واقعی؟