جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 35,671 بازدید, 471 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,454
49,302
مدال‌ها
3
نگاهم به بطری آب روی داشبورد افتاد. سریع برداشتم و باز کردم. مهری لرزان را کمی از خودم فاصله داده و تمام آب را روی صورتش ریختم. هین ترسانی به حالت جیغ کشید و مات زد. با دهان باز نفس‌نفس میزد، اما دیگر لرز نداشت. بهت‌زده ماند. قلب من درون گلویم میزد. با نگرانی گفتم:
- مهرآوا؟... عزیزم... منو نگاه...
همان‌طور که با چشمان درشت شده، نفس‌نفس میزد، به طرف من سر چرخاند. رنگ صورتش سفید شده‌بود. چیزی نگفت. ترس از دست دادنش چشمانم را اشکی کرده‌بود.
- حالت خوبه؟
کم‌کم نفس‌هایش آرام شد. تا «عزیزم!» گفتم و دست پیش بردم تا صورتش را لمس کنم، دستم را گرفت و آشفته «آقا؟» گفت. ترسیدم باز دچار حمله شود. «جانم؟» گفتم و او به گریه افتاد.
- شما منو برمی‌گردونید خونه‌ی عموم؟ منو نفرستید اونجا... اصلاً زنتون نمیشم... ولی منو نفرستید.
دست دیگرم را روی شانه‌اش گذاشتم.
- عزیزم آروم...
نگذاشت حرف بزنم باز با گریه و تند‌تند ادامه داد:
- من همیشه بدبخت بودم، فکر کردم تموم شده. اما نشده، عموم گفت، بهم گفت، گفت برمی‌گردم اونجا، بهش نگین جواب چی شده، منو نگه دارید، ولم نکنید.
سریع سرش را به آغوش کشیدم.
- کی گفته ولت می‌کنم؟ تو زنمی... نمی‌ذارم هیچ‌جا بری.
در میان هق‌هق گریه گفت:
- عموم گفت، بهم گفت جواب آزمایش بد میشه، گفت نمی‌ذارن خونه شما بمونم، گفت وقتی دیگه نتونم زنتون بشم، نگهم نمی‌دارید، گفت همونطور که پدر و مادرمو بدبخت کردم، همونطور که عموم و زن‌عمومو بدبخت کردم، شما رو هم می‌کنم، گفت کلی به خاطر من خرج کردید، اما آخرش باید ولم کنید... گفت تهش من کلفت خونه‌ی اونام نه خانم‌ خونه‌ی شما..‌.
عصبی تقریباً فریاد کشیدم.
- عموت غلط کرد! اون حق نداشت درمورد من و زنم زر بزنه.
ساکت شد و آرام‌تر گفتم:
- تو هیچ جا برنمی‌گردی، تو زن منی، همیشه هم توی خونه من میمونی.
با بغض مانده در صدایش گفت:
- اگه بفهمه جواب چیه میاد منو‌ می‌بره.
پلک‌هایم را به هم فشردم. این شوخی بی موقع چه بود دیگر؟
- غلط کردم مهری‌جان!
سرش را از خودم جدا کردم و به چشمانم خیره شدم.
- خواستم شوخی کنم، جواب آزمایش مثبته.
لحظاتی نگاهم کرد.
- می‌خواین غصه نخورم دروغ میگین؟
کنارش روی دوپا نشستم. کاغذ آزمایش را از کف ماشین برداشتم و به طرفش گرفتم.
- نه راسته، باور کن مشکلی برای عقد نداریم.
کاغذ را گرفت.
- واقعی؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,454
49,302
مدال‌ها
3
نفس راحتی کشیدم.
- واقعیِ واقعی!
بلند شدم.
- دختر یهو چت شد تو؟ یه لحظه قلبم وایساد، الان حالت خوبه؟
نگاهش به کاغذ بود.
- خوبم‌ آقا.
در‌ طرف او‌ را بستم و رفتم پشت فرمان نشستم.
- الان میریم‌ عقد می‌کنیم؟
سوییچ را باز کردم و‌ نگاهم را به حالت پریشان سر و صورتش دوختم. شال از سرش پایین افتاده و‌ صورت و موهایش خیس بود. حتی آب روی مانتوی قهوه‌ای روشنش هم ریخته‌بود.
- کاش میشد، اما الان نمیشه.
ابروهایش درهم شد.
- چرا؟
ماشین را روشن کردم.
- یه نگاه به سر و‌ صورتت بنداز، با این وضع‌ ببرمت محضر فکر‌ می‌کنن از سر آب‌بازی آوردمت، عقد که نمی‌کنن هیچ، میان می‌برنمون تیمارستان.
آفتابگیر روبه‌رویش را پایین داد و در آینه نگاهی به خودش کرد. ماشین را از پارک بیرون آوردم. از جعبه‌ی روی داشبورد دستمالـی برداشت و سر و صورتش را خشک کرد.
- آقا الان خشک‌ می‌کنم.
شالش را که آن هم‌ خیس شده‌بود، روی سرش انداخت.
- بریم... میگم خواستم آب بخورم اینطوری شد.
خنده‌ی کوتاه کردم.
- اونا هم میگن حتما با کله پریدی توی حوض آب بخوری! نه، اول میریم یه شال و‌ مانتوی تازه می‌خریم، بعد میریم یه بستنی می‌خوریم‌، حالت که جا اومد میریم‌ محضر که یه وقت از بی‌حالی نه نگی.
لبخند دندان‌نمایی زد و‌ کامل به طرف من برگشت.
- آقا نمی‌خواد لباس بخرید، بریم یه جایی توی آفتاب وایسم‌ خودش خشک‌ میشه.
سرم‌ را بالا انداختم.
- نه، شوخی بدی کردم حالا باید جریمه بشم.
- نه آقا... .
نگاهش کردم. باز همان مهری خوش‌روی‌ خودم شده‌بود.
- چرا اینقدر‌ نه میاری؟ اصلا دلم‌ می‌خواد یه چیزی‌ به عنوات یادگاری از امروز بخرم، حرفیه؟
خندید
.
- آقا شما خیلی خوبید!
لبخند زدم.
- تو عزیزمی مهری... هیچ وقت یادت نره من بیشتر از همه تو رو دوست دارم.
لحظاتی مکث کرد و بعد گفت:
- آقا من بدبخت نیستم، یحیی اشتباه می‌کنه.
خوشم آمد که باز به جای عمو از یحیی استفاده کرد. به طرف آینه برگشت و مشغول درست کردن سر و‌ وضعش شد. من هم با چشم دوختن به روبه‌رو به فکر‌ رفتم. چرا یحیی کینه‌ی خود از مهری را فراموش نمی‌کرد و از هر فرصتی برای آزار این دختر استفاده می‌کرد؟ اگر می‌فهمیدم آن روز یحیی با چه حرف‌هایی سوهان روح مهری شده، امروز این شوخی‌ را نمی‌کردم. شاید نمی‌توانستم به یحیی چیزی بگویم، اما‌ می توانستم به خودم‌ قول بدهم که مهری را هرگز به ایجاد ارتباط با خانواده‌ی عمویش وادار نکنم. آن‌ها‌ فامیل او نبودند. تنها‌ فامیل مهری من و خانواده‌ام‌ بودیم.
 
بالا پایین