جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مدهوشِ فراق] اثر «زینب باقری کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Psy.znb با نام [مدهوشِ فراق] اثر «زینب باقری کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,612 بازدید, 82 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مدهوشِ فراق] اثر «زینب باقری کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Psy.znb
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Psy.znb
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
91
1,139
مدال‌ها
2
کبوتر امید، باز هم در قلبم لانه کرد. آقاجان در خود چه داشت که این‌گونه قلبم را به تسخیر خود در می‌آورد؟ آقاجان که بود؟ از کدام سیّاره آمده‌بود؟ از کدام کهکشان؟ انسان بود یا فرشته؟
لبخند زدم و گفتم:
- آقاجان، شما آرامِ‌جان منی!
آقاجان: آرامِ‌جان که شمایی دخترم!
خندیدم و گفتم:
- پس شما آرامِ‌جانِ آرامِ‌جانید!
خندید و گفت:
- پیرشی دخترم، زنده باشی!
***
خانم‌تر شده بودم!
این را منِ دیبا نمی‌گفت؛ آقاجانم می‌گفت.
آقاجان می‌گفت: «تو وقتی آمدی، مثل یک نهال کوچک بودی؛ اما بعد که رشد کردی و بزرگ شدی، وقتی قد کشیدی، باوقارتر شدی، خانم‌تر شدی و آرامش را با خودت به ارمغان آوردی.» می‌گفت «همان‌طور که می‌شود در سایه‌سار درختی که خودت نهالش را کاشته‌ای، نشست و لذت برد، می‌شود کنار تو هم نشست و از آرامش نگاهت وام گرفت.»
او هر روز و هر لحظه برایم دعا می‌کرد. حاضر بودم سوگند بخورم که دانه‌های تسبیحش بیشتر به‌خاطر دعا برای من بالاوپایین می‌شدند و من، هر آنچه را که داشتم و به دست آورده‌بودم، از برکت همان دعاها داشتم.
سال‌ها در خانه‌اش زیستم؛ خانه‌ای که برای من چیزی فراتر از یک خانه بود؛ مکتب‌خانه‌ای که درس‌هایش نه فقط از جنس دانستن، که از جنس زیستن بود. اگر برای رشد یک نهال، بستری از خاک حاصل‌خیز لازم است، برای رشد همه‌جانبهٔ یک انسان هم شرایطی ویژه نیاز است؛ و خانهٔ آقاجان، از هر جهت، بستر مناسبی برای بالیدن من بود.
آقاجان در همان مدت، مرا پرورش داد و برای ورود به جامعه آماده‌ام کرد؛ طوری تربیتم کرد که خیالش از بابت من آسوده باشد و بتواند با دلی قرص و خیالی راحت، مرا راهی هر عرصه‌ای کند. نخست برایم لوازم‌التحریر خرید و با کمک طاها، مرا به ادامهٔ تحصیل ترغیب کرد؛ بعد هم مشوّق اصلی‌ام برای شرکت در کنکور شد. در همان روزهایی که حس‌هایی تازه در قلبم نسبت به طاها جوانه می‌زدند؛ حس‌هایی که انگار بی‌آن‌که خودم بدانم، انگیزه‌ای تازه به جانم تزریق کرده‌بودند و مرا برای ساختن آینده‌ای بهتر، مصمم‌تر می‌کردند.
در رشته‌ی آمار قبول شدم و تحصیل کردم .
روزی که خبر قبولی‌ام به گوش آقاجان رسید، چشم‌هایش از شوق، تَر شد و سجدهٔ شکر به‌جا آورد؛ انگار تمام آرزوهایی که مدت‌ها در دلش برایم پرورانده‌بود، در همان لحظه به بار نشسته‌بودند.
طاها به شکرانهٔ قبولی‌ام سور داد و امیرارسلان و خانواده‌اش را هم دعوت کرد. مدت‌ها بود که امیرارسلان به واسطهٔ شغلش، درگیر مأموریت‌های طولانی‌مدت بود و کمتر فرصتی برای دورهمی‌ها داشت. آقاجان حتی خواهرش افسانه را هم دعوت کرد و آن شب، تا خود صبح، گفتیم و خندیدیم و در میان آن‌همه شادی و صمیمیت، خستگیِ ماه‌ها مطالعهٔ شبانه‌روزی، سرانجام از تنم رخت بربست.
من در تمام آن مدت، روی ابرها زندگی می‌کردم؛ با دلی سرشار از امید و رؤیاهایی که هر روز، بیشتر از قبل، رنگ واقعیت به خود می‌گرفتند.
روزها گذشتند و زندگی، آرام و بی‌هیاهو، مسیر خودش را طی کرد؛ تا اینکه شمع بیست‌وسه‌سالگی‌ام را هم، مثل تمام شمع‌هایی که در سال‌های گذشته فوت کرده‌بودم، با آرزوی وصال طاها خاموش کردم. هنوز هم علاقه‌ام را در سی*ن*ه پنهان نگاه داشته‌بودم؛ نه از سر تردید، که از سر امید! دلم می‌خواست او نخستین کسی باشد که برای رسیدن به این خواسته قدم برمی‌دارد؛ کسی که پیش‌قدم می‌شود و با ارادهٔ خودش، فاصلهٔ میان ما را از میان برمی‌دارد.
امیدوار بودم؛ و همین امید بود که قلبم را زنده نگه می‌داشت. صبور بودم؛ و همین صبر و شکیبایی بود که مرا سرِپا نگه می‌داشت. و حال، در آستانهٔ بیست‌وسه‌سالگی، هنوز چشم‌انتظار بودم؛ چشم‌انتظار قدمی از سوی او، نشانه‌ای از آنچه سال‌ها در دلم پرورانده‌بودم. نمی‌دانستم تا کجا می‌توان به امید دل بست و تا چه زمانی می‌توان پشت سکوت کسی، هزاران احتمال عاشقانه ردیف کرد؛ اما هنوز دلم به آمدنش گرم بود. هنوز باور داشتم که بعضی اتفاق‌ها، هرچقدر هم دیر، بالأخره راه‌شان را به زندگی آدم پیدا می‌کنند.
***
ریحانه با تک‌بوقی که زد، اعلام حضور کرد.
چادرم را سَرکردم و بیرون رفتم.
وقتی سوار شدم، در سلام دادن پیش‌دستی کرد و گفت:
- سلام خانم‌ستوده، پارسال دوست، امسال آشنا!
 
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
91
1,139
مدال‌ها
2
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام به روی ماهت! شرمنده‌ام نکن؛ کُلی امتحان داشتم.
خندید و گفت:
- می‌دونم عزیزم، شوخی کردم. حالا چطور بودن؟
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- بد نبودن.
ریحانه: چه‌قدر خوب شد که ارشد شرکت نکردم دیبا! واقعاً دیگه ظرفیتش‌ رو نداشتم.
اخم کردم و گفتم:
- اتفاقاً تو هم ظرفیتش رو داری، هم شرایطش رو، منتهی تنبلی کردی!
سرش را تکان داد و درحالی‌که می‌خندید، گفت:
- خب آره، اینم قاطیِ باقی دلیل‌ها بود.
باخنده گفتم:
- خوبه که قبول داری!
او هم خندید و گفت:
- آخه می‌دونم اگه قبول نکنم، ساعت‌ها از فضائل درس و دانشگاه می‌گی!
با صدا خندیدم. چقدر خوب بود که او را داشتم!
ریحانه، رفیق شفیقم شده‌بود؛ دختری که در دورهٔ کارشناسی با او آشنا شده‌بودم. از نظر شخصیتی شباهت زیادی به من داشت و شاید همین شباهت بود که از همان ابتدا جذبش شده‌بودم. البته، زنگ رفاقت‌مان از روزی خورد که کاملاً اتفاقی، در کلاس با هم هم‌گروهی شدیم تا کنفرانس بدهیم.
آن اوایل اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که روزی تا این اندازه دوستش داشته‌باشم؛ اما ریحانه آن‌قدر بی‌شیله‌پیله و خوش‌قلب بود که کم‌کم دلم به رفاقتش گرم شد. درست است که رفاقت ما نمی‌توانست استحکام رابطه طاها و امیرارسلان را داشته باشد، اما زیبایی‌های دخترانه‌ای در خودش داشت که هیچ‌کدام‌مان دل‌مان نمی‌خواست کوچک‌ترین خدشه‌ای به آن وارد شود. هر دو تلاش می‌کردیم با شناخت بیشتر یک‌دیگر، شکاف‌ها را پر کنیم و به سطح عمیق‌تری از همدردی و هم‌دلی برسیم.
ریحانه رازدار بود؛ از آن آدم‌هایی که می‌توانستی بی‌دغدغه، لایه‌های پنهان وجودت را برایش کنار بزنی و نگران قضاوت شدن نباشی. مثلاً من فقط پیش او لب‌ازلب گشوده و از گذشتهٔ سیاهم گفته‌بودم؛ فقط پیش او از آقاجانم حرف زده‌بودم؛ فقط پیش او از طاها و مِهری که در دلم نشانده‌بود، گفته‌بودم؛ فقط پیش او!
مدتی سکوت میان‌مان فاصله انداخت تا این‌که بالأخره پرسید:
- از طاها چه‌خبر؟
آهی کشیدم و گفتم:
- هنوز هیچی... هیچ‌جوره حواسش به حس من نیست.
گفت:
- یعنی دوستت نداره؟
سریعاً اصلاح کردم:
- نه‌نه... مطمئنم که دوستم داره، اما... .
ناگهان گفت:
- خب، چرا بهش نمی‌گی؟
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
- چطور بگم؟
خیلی ساده و صریح گفت:
- برو پیشش، رک‌وپوست‌کنده بگو دوستت دارم. همین!
واقعاً به همین سادگی بود و من سختش کرده‌بودم!؟
فقط گفتم:
- فکر می‌کنی... به این راحتی‌ها هم نیست.
 
موضوع نویسنده

Psy.znb

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
91
1,139
مدال‌ها
2
ریحانه: خب، به دوستش بگو که اون بهش بگه. اوم... چی بود اسمش؟
هینی کشیدم و بااعتراض گفتم:
- نه! دیگه چی؟ همین مونده دست به دامن امیرارسلان بشم!
از ترس هینی که کشیدم بالا پرید و گفت:
- خب مگه چه اشکالی داره؟ اون نزدیک‌ترین آدم به طاهاست و مطمئناً روش نفوذ داره.
سرم را با دودست و کلافگی گرفتم و گفتم:
- ریحانه... ریحانه! اون آدم اون‌قدر سر‌به‌زیره که من وقتی باهاش حرف هم می‌زنم، به هم می‌ریزم و صدام می‌لرزه؛ اون‌وقت چطور می‌تونم بهش بگم برو به طاها بگو دیبا دوستت داره؟ بچه‌بازیه مگه؟
خندید و گفت:
- من هرچی می‌گم، تو یه چیزی می‌گی!
آهی کشیدم و نگاهم را به خیابان دوختم. سپس هم‌زمان که بی‌هدف به پلاک ماشین روبه‌رویی دوخته‌بودم گفتم:
- اصلش اینه که من می‌خوام اول اون بگه. نمی‌خوام این حس رو بهش تحمیل کنم.
معترض گفت:
- تحمیل چیه؟ تهش می‌گه آره یا نه دیگه! بچه که نیست!
پرسیدم:
- اگه از روی رودربایستی قبول کنه چی؟ من نمی‌خوام طاها مجبور بشه.
کلافه گفت:
- اگه می‌دونستم چرا این‌قدر دوستش داری، خیلی خوب می‌شد!
با تمام احساسی که در دلم موج می‌زد، رو به او کردم و پرسیدم:
- بگم؟
چشم‌هایش برق زد و کنجکاو گفت:
ـ آره بگو!
چشم‌هایم را بستم و لبخندزنان گفتم:
- برای این‌که اون از هر نظر، از جنس آقاجانمه. وقتی آقاجان با گذشت این‌همه سال، هنوزم دیوانه‌وار عاشق زنش مونده، پس مطمئنم طاها هم می‌تونه همین راه‌ورسم عاشقی رو پیش بگیره. من پنج‌سال تمام، روز و شب، تو خوشی و ناخوشی، باهاشون زندگی کردم و ثانیه‌به‌ثانیهٔ اون سال‌هارو مدیون‌شونم. من حتی توی این مدت، یه بارم نگاه بد از طاها ندیدم؛ حرف درشتی ازش نشنیدم، دروغ و دورویی ازش ندیدم. من طاها رو دوست دارم، چون با بودنش هیچ‌وقت نذاشت احساس تنهایی یا کمبود کنم. اون پایه‌ ثابت همهٔ دیوونگی‌هامه! اون من‌رو بلده؛ اونم مثل آقاجان، وقتی یه نیم‌نگاه به چشمام می‌اندازه، تا تهِ قلبم‌رو می‌خونه. اون تاریخ تولدم‌رو توی تمام این سیصدوشصت‌وپنج روز، هی برای خودش دیکته می‌کنه که نکنه یادش بره و من دلخور بشم! اون می‌دونه کِی سربه‌سرم بذاره، کِی جدی بشه و کِی راه‌ورسم زندگی کردن رو یادم بده. اون به من خیرخواهی نسبت به دیگران رو یاد داد، پس‌انداز کردن رو یاد داد، مستقل شدن رو یاد داد، برنامه‌ریزی و تلاش‌کردن رو یاد داد.
البته می‌دونم همهٔ این کارها رو با همراهی آقاجان انجام می‌داد؛ اما چون همیشه انجام دادن‌شون به عهدهٔ طاها بود، منم نقش طاها رو توی ذهنم پررنگ‌تر و پررنگ‌تر کردم؛ تا جایی که یه قطره شد دریا و یه حس کمرنگ، تبدیل شد به علاقه‌ای پایدار!
واقعاً مگه می‌شه آدم مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌شو دوست نداشته باشه؟ مگه می‌شه کسی رو که به‌خاطر حال بدت اخماش توی هم می‌ره، دوست نداشته باشی؟ مگه می‌شه چشمات‌رو ببندی و نبینی؟ مگه می‌شه گوشات‌رو بگیری و نشنوی؟
نگاهی به سمتش انداختم و خودم پاسخ دادم:
- نمی‌شه ریحانه. اونا برای من اسطوره‌ان، برای من همه‌چیزن، و من قدردان زحمت‌هاشونم... تا همیشه، تا ابد!
ریحانه، نگاه خاص و کمی نگرانش را به من دوخت؛ نگاهی که انگار حرفی ناگفته پشت خودش پنهان کرده‌بود. اما من آن‌قدر از فکر کردن به طاها و مرور وجناتش سر ذوق آمده‌بودم که حتی نپرسیدم چرا سکوت کرده و بازخوردی به آن‌همه حرف نمی‌دهد. من غرق در دنیایِ شیرینِ خیال خود بودم و نمی‌دانستم سکوت آن روزش، سال‌ها بعد، بالأخره شکسته خواهد شد؛ سکوتی که پرده از حقیقتی برمی‌داشت و گره کلاف زندگی‌ام را، کلافی که روزبه‌روز کورتر و کورتر می‌شد، باز می‌کرد.
ولی ای‌کاش همان لحظه چیزی می‌گفت. یا نه، ای‌کاش من آن لحظه، به‌جای آنکه این‌چنین به افکارم پروبال بدهم و در رؤیاهایم غرق شوم، کمی بیشتر به نگاهش دقت می‌کردم؛ ای‌کاش به‌جای دل سپردن به صدای خیالی طاها در سرم، شنوندهٔ سکوت معنادار ریحانه می‌شدم.
 
بالا پایین