- Jun
- 91
- 1,139
- مدالها
- 2
کبوتر امید، باز هم در قلبم لانه کرد. آقاجان در خود چه داشت که اینگونه قلبم را به تسخیر خود در میآورد؟ آقاجان که بود؟ از کدام سیّاره آمدهبود؟ از کدام کهکشان؟ انسان بود یا فرشته؟
لبخند زدم و گفتم:
- آقاجان، شما آرامِجان منی!
آقاجان: آرامِجان که شمایی دخترم!
خندیدم و گفتم:
- پس شما آرامِجانِ آرامِجانید!
خندید و گفت:
- پیرشی دخترم، زنده باشی!
***
خانمتر شده بودم!
این را منِ دیبا نمیگفت؛ آقاجانم میگفت.
آقاجان میگفت: «تو وقتی آمدی، مثل یک نهال کوچک بودی؛ اما بعد که رشد کردی و بزرگ شدی، وقتی قد کشیدی، باوقارتر شدی، خانمتر شدی و آرامش را با خودت به ارمغان آوردی.» میگفت «همانطور که میشود در سایهسار درختی که خودت نهالش را کاشتهای، نشست و لذت برد، میشود کنار تو هم نشست و از آرامش نگاهت وام گرفت.»
او هر روز و هر لحظه برایم دعا میکرد. حاضر بودم سوگند بخورم که دانههای تسبیحش بیشتر بهخاطر دعا برای من بالاوپایین میشدند و من، هر آنچه را که داشتم و به دست آوردهبودم، از برکت همان دعاها داشتم.
سالها در خانهاش زیستم؛ خانهای که برای من چیزی فراتر از یک خانه بود؛ مکتبخانهای که درسهایش نه فقط از جنس دانستن، که از جنس زیستن بود. اگر برای رشد یک نهال، بستری از خاک حاصلخیز لازم است، برای رشد همهجانبهٔ یک انسان هم شرایطی ویژه نیاز است؛ و خانهٔ آقاجان، از هر جهت، بستر مناسبی برای بالیدن من بود.
آقاجان در همان مدت، مرا پرورش داد و برای ورود به جامعه آمادهام کرد؛ طوری تربیتم کرد که خیالش از بابت من آسوده باشد و بتواند با دلی قرص و خیالی راحت، مرا راهی هر عرصهای کند. نخست برایم لوازمالتحریر خرید و با کمک طاها، مرا به ادامهٔ تحصیل ترغیب کرد؛ بعد هم مشوّق اصلیام برای شرکت در کنکور شد. در همان روزهایی که حسهایی تازه در قلبم نسبت به طاها جوانه میزدند؛ حسهایی که انگار بیآنکه خودم بدانم، انگیزهای تازه به جانم تزریق کردهبودند و مرا برای ساختن آیندهای بهتر، مصممتر میکردند.
در رشتهی آمار قبول شدم و تحصیل کردم .
روزی که خبر قبولیام به گوش آقاجان رسید، چشمهایش از شوق، تَر شد و سجدهٔ شکر بهجا آورد؛ انگار تمام آرزوهایی که مدتها در دلش برایم پروراندهبود، در همان لحظه به بار نشستهبودند.
طاها به شکرانهٔ قبولیام سور داد و امیرارسلان و خانوادهاش را هم دعوت کرد. مدتها بود که امیرارسلان به واسطهٔ شغلش، درگیر مأموریتهای طولانیمدت بود و کمتر فرصتی برای دورهمیها داشت. آقاجان حتی خواهرش افسانه را هم دعوت کرد و آن شب، تا خود صبح، گفتیم و خندیدیم و در میان آنهمه شادی و صمیمیت، خستگیِ ماهها مطالعهٔ شبانهروزی، سرانجام از تنم رخت بربست.
من در تمام آن مدت، روی ابرها زندگی میکردم؛ با دلی سرشار از امید و رؤیاهایی که هر روز، بیشتر از قبل، رنگ واقعیت به خود میگرفتند.
روزها گذشتند و زندگی، آرام و بیهیاهو، مسیر خودش را طی کرد؛ تا اینکه شمع بیستوسهسالگیام را هم، مثل تمام شمعهایی که در سالهای گذشته فوت کردهبودم، با آرزوی وصال طاها خاموش کردم. هنوز هم علاقهام را در سی*ن*ه پنهان نگاه داشتهبودم؛ نه از سر تردید، که از سر امید! دلم میخواست او نخستین کسی باشد که برای رسیدن به این خواسته قدم برمیدارد؛ کسی که پیشقدم میشود و با ارادهٔ خودش، فاصلهٔ میان ما را از میان برمیدارد.
امیدوار بودم؛ و همین امید بود که قلبم را زنده نگه میداشت. صبور بودم؛ و همین صبر و شکیبایی بود که مرا سرِپا نگه میداشت. و حال، در آستانهٔ بیستوسهسالگی، هنوز چشمانتظار بودم؛ چشمانتظار قدمی از سوی او، نشانهای از آنچه سالها در دلم پروراندهبودم. نمیدانستم تا کجا میتوان به امید دل بست و تا چه زمانی میتوان پشت سکوت کسی، هزاران احتمال عاشقانه ردیف کرد؛ اما هنوز دلم به آمدنش گرم بود. هنوز باور داشتم که بعضی اتفاقها، هرچقدر هم دیر، بالأخره راهشان را به زندگی آدم پیدا میکنند.
***
ریحانه با تکبوقی که زد، اعلام حضور کرد.
چادرم را سَرکردم و بیرون رفتم.
وقتی سوار شدم، در سلام دادن پیشدستی کرد و گفت:
- سلام خانمستوده، پارسال دوست، امسال آشنا!
لبخند زدم و گفتم:
- آقاجان، شما آرامِجان منی!
آقاجان: آرامِجان که شمایی دخترم!
خندیدم و گفتم:
- پس شما آرامِجانِ آرامِجانید!
خندید و گفت:
- پیرشی دخترم، زنده باشی!
***
خانمتر شده بودم!
این را منِ دیبا نمیگفت؛ آقاجانم میگفت.
آقاجان میگفت: «تو وقتی آمدی، مثل یک نهال کوچک بودی؛ اما بعد که رشد کردی و بزرگ شدی، وقتی قد کشیدی، باوقارتر شدی، خانمتر شدی و آرامش را با خودت به ارمغان آوردی.» میگفت «همانطور که میشود در سایهسار درختی که خودت نهالش را کاشتهای، نشست و لذت برد، میشود کنار تو هم نشست و از آرامش نگاهت وام گرفت.»
او هر روز و هر لحظه برایم دعا میکرد. حاضر بودم سوگند بخورم که دانههای تسبیحش بیشتر بهخاطر دعا برای من بالاوپایین میشدند و من، هر آنچه را که داشتم و به دست آوردهبودم، از برکت همان دعاها داشتم.
سالها در خانهاش زیستم؛ خانهای که برای من چیزی فراتر از یک خانه بود؛ مکتبخانهای که درسهایش نه فقط از جنس دانستن، که از جنس زیستن بود. اگر برای رشد یک نهال، بستری از خاک حاصلخیز لازم است، برای رشد همهجانبهٔ یک انسان هم شرایطی ویژه نیاز است؛ و خانهٔ آقاجان، از هر جهت، بستر مناسبی برای بالیدن من بود.
آقاجان در همان مدت، مرا پرورش داد و برای ورود به جامعه آمادهام کرد؛ طوری تربیتم کرد که خیالش از بابت من آسوده باشد و بتواند با دلی قرص و خیالی راحت، مرا راهی هر عرصهای کند. نخست برایم لوازمالتحریر خرید و با کمک طاها، مرا به ادامهٔ تحصیل ترغیب کرد؛ بعد هم مشوّق اصلیام برای شرکت در کنکور شد. در همان روزهایی که حسهایی تازه در قلبم نسبت به طاها جوانه میزدند؛ حسهایی که انگار بیآنکه خودم بدانم، انگیزهای تازه به جانم تزریق کردهبودند و مرا برای ساختن آیندهای بهتر، مصممتر میکردند.
در رشتهی آمار قبول شدم و تحصیل کردم .
روزی که خبر قبولیام به گوش آقاجان رسید، چشمهایش از شوق، تَر شد و سجدهٔ شکر بهجا آورد؛ انگار تمام آرزوهایی که مدتها در دلش برایم پروراندهبود، در همان لحظه به بار نشستهبودند.
طاها به شکرانهٔ قبولیام سور داد و امیرارسلان و خانوادهاش را هم دعوت کرد. مدتها بود که امیرارسلان به واسطهٔ شغلش، درگیر مأموریتهای طولانیمدت بود و کمتر فرصتی برای دورهمیها داشت. آقاجان حتی خواهرش افسانه را هم دعوت کرد و آن شب، تا خود صبح، گفتیم و خندیدیم و در میان آنهمه شادی و صمیمیت، خستگیِ ماهها مطالعهٔ شبانهروزی، سرانجام از تنم رخت بربست.
من در تمام آن مدت، روی ابرها زندگی میکردم؛ با دلی سرشار از امید و رؤیاهایی که هر روز، بیشتر از قبل، رنگ واقعیت به خود میگرفتند.
روزها گذشتند و زندگی، آرام و بیهیاهو، مسیر خودش را طی کرد؛ تا اینکه شمع بیستوسهسالگیام را هم، مثل تمام شمعهایی که در سالهای گذشته فوت کردهبودم، با آرزوی وصال طاها خاموش کردم. هنوز هم علاقهام را در سی*ن*ه پنهان نگاه داشتهبودم؛ نه از سر تردید، که از سر امید! دلم میخواست او نخستین کسی باشد که برای رسیدن به این خواسته قدم برمیدارد؛ کسی که پیشقدم میشود و با ارادهٔ خودش، فاصلهٔ میان ما را از میان برمیدارد.
امیدوار بودم؛ و همین امید بود که قلبم را زنده نگه میداشت. صبور بودم؛ و همین صبر و شکیبایی بود که مرا سرِپا نگه میداشت. و حال، در آستانهٔ بیستوسهسالگی، هنوز چشمانتظار بودم؛ چشمانتظار قدمی از سوی او، نشانهای از آنچه سالها در دلم پروراندهبودم. نمیدانستم تا کجا میتوان به امید دل بست و تا چه زمانی میتوان پشت سکوت کسی، هزاران احتمال عاشقانه ردیف کرد؛ اما هنوز دلم به آمدنش گرم بود. هنوز باور داشتم که بعضی اتفاقها، هرچقدر هم دیر، بالأخره راهشان را به زندگی آدم پیدا میکنند.
***
ریحانه با تکبوقی که زد، اعلام حضور کرد.
چادرم را سَرکردم و بیرون رفتم.
وقتی سوار شدم، در سلام دادن پیشدستی کرد و گفت:
- سلام خانمستوده، پارسال دوست، امسال آشنا!