جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {آسیموار} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط مِلی با نام {آسیموار} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 93 بازدید, 9 پاسخ و 2 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {آسیموار} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع مِلی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط مِلی
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
نام اثر: آسیموار
نویسنده: ملی ملکی
ژانر: درام، اجتماعی
عضو دفتر نظارت ادبی دوم
مقدمه:
جهان، گورستانی بی‌نام است و ما سنگ‌قبرهایی ایستاده‌ایم که کسی برایشان شمعی روشن نمی‌کند. آدم‌ها راه می‌روند، اما گویی بر لبه‌ی نیستی قدم می‌گذارند؛ حرف می‌زنند، اما صدایشان در هیاهوی پوچی دفن می‌شود. ما شمع‌هایی هستیم که پیش از روشن شدن خاموش شده‌ایم، موج‌هایی که پیش از رسیدن به ساحل، دریا آن‌ها را پس زده است. اینجا، مرگ نیازی به توقف قلب ندارد؛ کافی‌ست یک روز بیدار شوی و ببینی هیچ‌ک*س نبودنت را حس نخواهد کرد.
 
آخرین ویرایش:

DLNZ

سطح
7
 
🝢مدیر ارشد بخش ادبیات🝢
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار موسیقی
ناظر ادبیات
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
May
3,442
12,893
مدال‌ها
17
1000009583.png

عرض ادب و احترام خدمت دلنویس عزیز و ضمن تشکر بابت انتخاب "رمان بوک" برای انتشار آثار ارزشمندتان.
حتما پیش از آغاز نوشتن، تاپیک زیر را مطالعه کنید تا دچار مشکل نشوید:
[قوانین تایپ دلنوشته کاربران]

پس از بیست پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:
[تاپیک جامع درخواست نقد دلنوشته]

بعد از ایجاد تاپیک نقدر شورا برای دلنوشته‌تان، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ بدهید:
[درخواست تگ دلنوشته | انجمن رمان‌بوک]

پس از گذاشتن بیست پست از دلنوشته، می‌توانید در تاپیک زیر برای آن درخواست جلد دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد دلنوشته و اشعار]

و انشاءالله پس از به پایان رسیدن دلنوشته‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید:
[اعلام پایان - دلنوشته کاربران]

دلنویسان عزیز، هرگونه سوالی دارید؛ می‌توانید در اینجا مطرح کنید:
[سوالات و مشکلات دلنویسان]

با آرزوی موفقیت برای شما،
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
شهر تابوتی ایستاده‌است و ما مردگانی که هنوز راه می‌رویم.
سایه‌هایمان را از ما دزدیده‌اند؛ انگار که حتی تاریکی هم تحمل حضورمان را ندارد.
چهره‌هایمان همچون نوشته‌های روی شیشه‌ی بخارگرفته‌اند؛ محو و ناپایدار.
کوچه‌ها خاطراتی را در خود دفن کرده‌اند که دیگر هیچ‌ک*س برایشان شمعی روشن نمی‌کند.
زمان زخم کهنه‌ای‌ست که هر روز دهان باز می‌کند و درمانی ندارد.
تنهایی نام خیابانی‌ست که هیچ‌ک.س در آن خانه‌ای ندارد و من صدایی خاموش در گلوی این شهر که حتی پژواکش هم گم شده‌است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
این‌جا، دیوارها حافظه ندارند؛ خیابان‌ها ردپاها را نمی‌پذیرند و هیچ خانه‌ای اسم ساکنانش را به خاطر نمی‌سپارد.
باد نام‌های فراموش‌شده را با خود می‌برد؛ مثل گورستانی که کتیبه‌هایش را خاک بلعیده باشد. سایه‌ها روی دیوار می‌لرزند، اما صاحبانشان مدت‌هاست که ناپدید شده‌اند. من در این شهر آسیموار، شبیه نامه‌ای هستم که هرگز به مقصد نرسید. من، همچون آخرین شمع خاموش‌شده در شبم، کسی نبودنم را باور نخواهد کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
هیچ صدایی از خیابان‌ها برنمی‌خیزد، انگار شهر نفس‌هایش را در سی*ن*ه حبس کرده‌باشد.
پنجره‌ها زل زده‌اند به خیابان‌های خالی، مثل چشم‌هایی که از گریه تهی شده‌اند.
سکوت پتکی‌ست که شانه‌هایم را درهم می‌شکند، صدایی که تنها درون من زنده‌است.
زمان، از دیوارها همچون اشک چکه می‌کند، گویی ساعتی‌ست که عقربه‌هایش را از یاد برده‌است و من آخرین برگ پاییزی‌ام که در سکوتی یخ‌زده می‌ریزد، بی‌آن‌که حتی باد جرئت عبور از آن را داشته‌باشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
اینجا همه‌چیز در انتظار چیزی است که هرگز نمی‌آید.
قطارهایی که روی ریل‌های زنگ‌زده، انتظار مسافری را می‌کشند که هرگز باز نخواهد گشت.
ساعت‌هایی که عقربه‌هایشان بیهوده می‌چرخند، اما هیچ‌ک*س برای رسیدن عجله‌ای ندارد.
پنجره‌هایی که رو به خیابان‌های خالی باز می‌شوند، بی‌آن‌که کسی از آن‌ها به جهان نگاه کند.
دیوارهایی که نام‌های فراموش‌شده را در خود نگه داشته‌اند، اما هیچ‌ک*س برای یادآوری‌شان برنمی‌گردد و من در میان این همه انتظار، همچون اسمی که از لیست دنیا خط خورده باشد، محو شده‌ام.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
زمان، همچون قناری‌ای در قفس تنگ لحظات حبس شده، بی‌صدا در تلاش است تا پرواز کند، اما بال‌هایش همیشه در دست تقدیر پیچیده‌اند.
دیروزها، مانند خط‌هایی محو در دل کتابی غبارگرفته، پیش از آن‌که کسی به آن‌ها نگاهی بی‌افکند، در باد گم می‌شوند.
ثانیه‌ها، همچون سایه‌هایی در دل شب در گردش‌اند، اما به هیچ‌جا نمی‌رسند.
ما در پی آینده‌ای به بی‌راهه رفته‌ایم، غافل از این‌که امروز در حال از دست دادن است و زمان همچنان بر دوش زمین سنگینی می‌کند، بی‌آن‌که فریادی به گوش کسی برسد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
من تبعیدیِ خویشتن، در پوسته‌ای غریب اسیر شده‌ام. آیینه، چهره‌ای را نشان می‌دهد که دیگر شبیه هیچ‌ک*س نیست. دست‌هایم به اشیا می‌خورد، اما هیچ سطحی را احساس نمی‌کنم. خاطرات همچون عکس‌های سوخته، بی‌صدا در ذهنم فرو می‌ریزند. قدم‌هایم روی زمینی است که هرگز از آنِ من نبوده. زمان، همچون رودخانه‌ای واژگون، گذشته را به آینده می‌برد و من در میان نامی که دیگر طعم آشنایی نمی‌دهد، گم شده‌ام.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
این‌جا هیچ‌چیز در جای خودش نیست؛ انگار جهان در زلزله‌ای خاموش واژگون شده‌ باشد.
نام‌ها از زبان‌ها افتاده‌اند، همچون برگ‌هایی که دیگر ریشه‌ای برای بازگشت ندارند.
دست‌هایی که روزی برای نوازش بالا می‌رفتند، اینک تنها برای خداحافظی بلند می‌شوند.
خاطرات، همچون پرندگان مهاجر، مسیر بازگشت را فراموش کرده‌اند. زمان چونان ساعتی شکسته، بی‌هدف تکرار می‌شود و من در میان این ویرانی، تنها ویرانه‌ای هستم که هنوز فرو نریخته‌ است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
آدم‌ها مثل رگ‌های بریده‌اند؛ بی‌صدا و بی‌روح.
هیچ‌چیز در این شهر نفس نمی‌کشد، حتی هوا هم خسته‌است. دست‌هایمان به چیزی می‌چسبند که نه در دنیای واقعی وجود دارد، نه در خیال.
شب‌ها، خواب‌هایمان در دل شب بی‌صدا می‌میرند، گویی هیچ‌وقت زنده نبوده‌اند.
زمان، لکه‌های خون روی دیوار است که هیچ‌ک*س به آن نگاه نمی‌کند. آدم‌ها می‌روند، اما هیچ‌کدام جایی نمی‌مانند و من در جست‌ و جوی چیزی هستم که هیچ‌وقت نبوده‌ است.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین