- Jun
- 104
- 849
- مدالها
- 2
در دل این روزهای بیپایان، هر قدم سنگینی چون سنگینی قفس بر دوشم است.
کلمات همچون ریزدانههای شن در بیابانی بیخاطره، به باد میروند. از جمع دورم، اما در این هیاهو گویی در یک جزیره گمشدهام. میروم، اما مقصدی نیست، تنها جادهای تاریک و بیانتها در پیش. خستهام از خودم، از آنچه که باید باشم و از آنچه که نیستم. دلم پر از کلماتی است که نمیتوانند در صدای سکوت بدرخشد و من در این جستوجو برای معنا، در میان همهی این گمشدگیها، هنوز هیچ نمییابم.
کلمات همچون ریزدانههای شن در بیابانی بیخاطره، به باد میروند. از جمع دورم، اما در این هیاهو گویی در یک جزیره گمشدهام. میروم، اما مقصدی نیست، تنها جادهای تاریک و بیانتها در پیش. خستهام از خودم، از آنچه که باید باشم و از آنچه که نیستم. دلم پر از کلماتی است که نمیتوانند در صدای سکوت بدرخشد و من در این جستوجو برای معنا، در میان همهی این گمشدگیها، هنوز هیچ نمییابم.