جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [اوگاریا] اثر «منصوره.م کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Asteria با نام [اوگاریا] اثر «منصوره.م کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,125 بازدید, 75 پاسخ و 21 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [اوگاریا] اثر «منصوره.م کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Asteria
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Asteria
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار پزشکی
ناظر کتاب
Nov
740
5,047
مدال‌ها
2
لیا چند قدم بیشتر برنداشته‌بود که زانویش لرزید. اگر دست سارین دور بازویش نبود، احتمالاً همان‌جا روی زمین می‌افتاد. گرمای سالن دیگر برایش واقعی نبود؛ همه‌چیز انگار از پشت پرده‌ای مه‌آلود دیده می‌شد. آرورا آرام کنارشان راه می‌آمد. چیزی نمی‌گفت و فقط گاهی نگاهش می‌کرد با آن چشمانی که سعی داشت نگرانی‌اش را پنهان کند. لیا تلاش کرد صاف راه برود. نمی‌خواست جلوی بقیه ضعیف به نظر برسد، مخصوصاً جلوی اربوس. صدای او را با لحن آرامی کنار گوشش شنید:
- هنوز زوده که این‌طوری خودت رو خالی کنی.
لیا پلک زد و فکش را سفت کرد. پله‌های چوبی را که بالا رفتند، سرش دوباره سنگین شد و دستش را به دیوار کشید. چوب سرد زیر انگشتانش کمی حس واقعی بودن به او داد. سارین در اتاق را باز کرد.
- بیا یکم دراز بکش.
لیا روی لبه‌ی تخت نشست. تشک نرم زیر وزنش فرو رفت و همان لحظه فهمید چقدر خسته است. نفس عمیقی کشید و سرش را روی بالشت گذاشت. آرورا در را آرام بست و به آن تکیه داد. سارین مقابلش زانو زد و دستش را روی گونه‌ی لیا کشید.
- حالت بهتره؟
لیا نگاهش را دزدید.
- من خوبم، نگران نباش.
حتی برای خودش هم قانع‌کننده نبود که سارین آهی کشید.
- رنگ چشمت هی تغییر می‌کنه. بدنت داره واکنش نشون میده.
لیا نگاهش را روی سقف ثابت نگه داشت. می‌دانست سارین درست می‌گوید. اربوس پایین تخت ایستاد و قهقهه‌ای زد. لیا ناخودآگاه انگشت‌هایش را توی ملحفه فرو کرد. آرورا از کنار در جدا شد و آرام جلو آمد و سپس کنار لیا نشست.
- ما فقط نگرانتیم، همین.
لیا سرش را اندکی به سمت مخالف آن‌ها متمایل کرد. نمی‌خواست بگوید که ترسیده‌است،
نمی‌خواست بگوید که گاهی از این قدرت خوشش می‌آید و همین، بیشتر از همه چیز می‌ترساندش. چشم‌هایش را بست و تا کمی آرام شود اما تاریکی پشت پلک‌هایش آرام نبود.
صدای اربوس این بار خیلی آرام به گوشش رسید:
- تو هنوز هیچی از چیزی که می‌تونی باشی ندیدی.
قلبش محکم به قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش برخورد کرد که چشم‌هایش را باز کرد. سیاهی مردمک‌هایش کامل از بین نرفته‌بود. نفس عمیقی کشید و رو به سارین گفت:
- خاله، چند دقیقه استراحت کنم خوب میشم.
سارین نوازش‌گونه موهای لیا را پشت گوشش زد و لب زد:
- من بیرونم. اگه چیزی شد صدام کن.
آرورا هم آرام دست لیا را فشار داد و بلند شد.
لیا قبل از این‌که آرورا کامل از اتاق خارج شود، آرام گفت:
- آرورا!
دست آرورا روی دستگیره در مکث کرد و برگشت سمتش.
- جانم؟
لیا چند ثانیه چیزی نگفت، انگار دنبال کلمه می‌گشت. نگاه ملتمسش را روی صورت آرورا چرخاند.
- میشه… پیشم بمونی؟
چشم‌های آرورا برق زد و بدون هیچ سؤالی در را بست و برگشت سمت تخت. ملحفه را کنار زد و کنار لیا نشست.
- معلومه که می‌مونم.
لیا کمی جابه‌جا شد و بیشتر به بالشت تکیه داد. بدنش حس سبکی عجیبی داشت، انگار اگر زیاد تکان می‌خورد از هم می‌پاشید. آرورا کفش‌هایش را درآورد و آرام کنار لیا روی تخت دراز کشید. فاصله‌شان کم بود و لیا احساس امنیت کرد. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. آرورا دستش را جلو آورد و آرام موهای جلوی پیشانی لیا را کنار زد.
- بخواب، من اینجام.
گلویش کمی سوزش گرفت، چیزی نخورده‌بود و احساس می‌کرد معده‌اش دست کمی از گلویش ندارد.
- ممنون.
صدای اربوس خیلی دور شده‌بود یا شاید او دیگر حوصله‌ی شنیدنش را نداشت. لیا آهسته نفس کشید. بوی آشنای عطر آرورا، گرمای بدنش، صدای نفس‌های منظمش، همه‌چیز کمک می‌کرد ذهنش آرام‌تر شود. انگشت‌هایش ناخودآگاه گوشه‌ی ملحفه را گرفت و پلک‌هایش سنگین شد. آخرین چیزی که قبل از خواب حس کرد، لمس آرام دست آرورا روی موهایش بود و بعد تاریکی مطلق.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار پزشکی
ناظر کتاب
Nov
740
5,047
مدال‌ها
2
***
کلاوس پشت میز سنگی کارش ایستاده‌بود.
دست‌هایش روی سطح سرد سنگ قفل شده‌بود و نگاهش روی در بسته‌ی اتاق ثابت مانده‌بود. باید همان مرد می‌آمد؛ مردی که ادعا کرده‌بود دختری با همان مشخصات نقاشی‌های پخش‌شده در سراسر شهر را دیده. فکش را کمی منقبض کرد. اگر این هم یکی دیگر از گزارش‌های اشتباه بود، شخصاً ترتیبش را می‌داد. سه ضربه‌ی کوتاه به در خورد.
- بیا تو.
در با صدای آهسته‌ای باز شد، اما به‌جای مرد، زنی وارد شد. ابروهای کلاوس در هم رفت.
- اون مردی که منتظرش بودم کجاست؟
زن چند قدم جلو آمد. لباس ساده‌ای پوشیده‌بود اما دستانش، دست‌های یک کارگر یا درمانگر بود.
- قربان! اون من رو فرستاد. گفت اطلاعات اصلی دست منه.
کلاوس چیزی نگفت و خیره نگاهش کرد. نگاهی که باعث شد زن سریع‌تر ادامه بدهد.
- من یه کارگاه دارم توی بازار زیرزمینی. دیشب دختری اومد پیشم. همون مشخصاتی که توی نقاشی‌ها هست. موهاش، قدش و... .
کلاوس گوش‌هایش را تیز کرد و منتظر شد خود زن ادامه دهد. زن آب دهانش را قورت داد و گفت:
- شونه‌ش زخمی شده‌بود و زخمش عمیق بود. من راهش دادم توی کارگاهم. می‌خواستم، می‌خواستم تحویلش بدم که... .
کلاوس با صدای گرفته و خشن گفت:
- زود برو سر اصل مطلب.
لرز خفیفی به ستون فقرات زن سرایت کرد که ادامه داد:
- می‌خواستم تحویلش بدم اما فرار کرد.
سکوت سنگینی فضای تاریک اتاق را پر کرد.
فقط صدای نفس آرام اما سنگین کلاوس شنیده می‌شد. کلاوس به سمت پنجره بزرگ سالن که با پرده‌های ضخیم قرمزرنگ پوشانده شده‌بود، چرخید و دستانش رو پشت سرش در هم قلاب کرد. با صدای بلندی فریاد زد:
- نگهبان!
در بلافاصله باز شد.
- بندازیدش سیاهچال.
زن جیغ کوتاهی کشید و روی زانو افتاد.
- قربان! قربان خواهش می‌کنم! تقصیر من نبود! اون دختر، اون دختر خیلی قدرتمند بود!
نگهبان‌ها جلو آمدند و بازویش را گرفتند که زن هق‌هق کرد.
- من درمانگرم! از روی زخمش فهمیدم! اون، اون با یه موجود از رده‌ی بالا تسخیر معکوس انجام داده! من نتونستم جلوش رو بگیرم، اصلاً نمی‌شد!
کلاوس همان‌طور که ایستاده‌بود، دست راستش را بالا آورد و اشاره کرد او را بیرون ببرند.
صدای گریه و التماس زن، مثل صدای دوردست باران روی سنگ برای کلاوس بود؛ بی‌اهمیت و تکراری! او از قبل می‌دانست. می‌دانست و همین بدترش می‌کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی نشان روی میز افتاد و فکش منقبض شد.
- ببریدش.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار پزشکی
ناظر کتاب
Nov
740
5,047
مدال‌ها
2
زن را کشان‌کشان از اتاق بیرون بردند و صدای التماسش در راهرو محو شد. چند ثانیه همان‌طور بی‌حرکت ایستاد و بعد بدون این‌که سرش را بالا بیاورد، گفت:
- نیک!
لحظه‌ای بعد، در باز شد و جوانی با چکمه‌های تازه واکس‌خورده با قدم‌های منظم وارد شد و مقابل میز ایستاد.
- بله قربان؟!
کلاوس لب زد:
- بازار زیرزمینی رو زیر و رو کن.
نیک لحظه‌ای مکث کرد.
- کل بازار قربان؟
کلاوس بالأخره نگاهش را از میز گرفت و مستقیم در چشم‌های او خیره شد.
- هر مغازه، هر کارگاه و هر انبار. هر کسی که دیشب اونجا بوده باید بازجویی بشه. هر نشونه‌ای، حتی بی‌اهمیت‌ترینش باید به من گزارش بدی.
نیک بدون معطلی سرش را خم کرد.
- اطاعت میشه.
کلاوس ادامه داد:
- اگه کسی مقاومت کرد، لازم نیست سالم بمونه.
چشم‌های نیک برای لحظه‌ای برق زد.
- متوجه شدم قربان.
- برو.
نیک چرخید و از اتاق خارج شد. در که بسته شد، سکوت دوباره فضای اتاق را پر کرد.
کلاوس روی صندلی نشست و مشغول وارسی عریضه‌ها شد که متوجه گذر زمان نشد.
چند ساعتی گذشت و شب، خیلی دیروقت، وقتی نیک از بازار زیرزمینی برگشت، لکه‌ای رنگ قرمز روی یقه‌ی لباسش توجه کلاوس را جلب کرد. مقابل کلاوس ایستاد و گفت:
- قربان!
کلاوس اشاره زد جلو بیاید و لب زد:
- نتیجه چی شد؟
نیک گفت:
- بیشترشون چیزی نمی‌دونستن یا حداقل چیزی نگفتن.
سکوت کوتاهی برای گرفتن نفسی دوباره کرد و ادامه داد:
- اما… .
- ادامه بده.
نیک گفت:
- یه پیرمرد رو پیدا کردیم؛ صاحب یکی از مغازه‌های قدیمی. گفت دیروز عصر ناخواسته حرف‌های دو دختر رو شنیده.
ضربان نبض گردن کلاوس آرام‌تر شد و تمرکزش کامل روی نیک نشست.
- چی شنیده؟
نیک گفت:
- گفت اون دختر زخمی بوده و عجله داشتن.
مکث کرد.
- گفت اسم دختر رو هم شنیده.
سکوت اتاق سنگین‌تر شد.
- اسمش چی بود؟
نیک گفت:
- لیا!
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، نفس کلاوس کمی عمیق‌تر شد و لبخندی گوشه لبش جا خوش کرد. نیک ادامه داد:
- پیرمرد گفت یه دختر موطلایی همراهش بوده، اون دختر مدام اسمش رو صدا می‌کرد لیا.
کلاوس خیلی آهسته پشت میز تکیه داد. لبخندش عمق بیشتری گرفت و در دل زمزمه کرد: «بالأخره پیدات کردم!» رو به نیک لب زد:
- مرخصی. فردا برو پیش دوک واریک، پاداش خوبی بهت میده.
نیک تشکرکنان از سالن خارج شد.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار پزشکی
ناظر کتاب
Nov
740
5,047
مدال‌ها
2
***
«یک هفته بعد»
زیرزمین خانه‌ی سارین، خنک بود و بدن گرم و عرق‌کرده‌ی لیا را سرزنده می‌کرد. لیا دستش را به کف سنگی صاف کشید. کمی باد از حرکت دستش نشأت گرفت و چند شعله‌ی شمع در گوشه‌ها را خاموش کرد. مورچه‌هایی از کنار دایره‌ای از نمک و علامت‌هایی که لیا هنوز معنیشان را نمی‌دانست، به دنبال غذا بودند و نمک را تغذیه خوبی دانستند. پس دور نمک‌ها در رفت‌وآمد بودند که لیا با ضرب نوک انگشتش، فراریشان داد. در وسط دایره نشسته‌بود و دید خوبی به اطرافش داشت‌. پاهایش را روی هم گذاشت و ستون فقراتش را صاف کرد، کف پاهایش رو به بالا قرار داد و دست‌هایش روی زانوهایش بود و کف دست‌ها رو به سقف قرار داشت. دقیقاً مثل همان حالتی که یک بار در کتاب تمرینات ذهنی دیده‌بود. مشخص بود سارین آنجا را برای تمرین او آماده کرده‌بود. طرز نشستنش مثل تلاش برای آرام کردن طوفانی بود که همیشه در اطرافش جریان داشت. چشم‌هایش را بست. نفسش رو درون ریه داد و چند ثانیه صبر کرد. سپس با بازدمی عمیق، شش‌هایش را تخلیه مرد و همین حرکت را دو و سه‌بار دیگر ادامه داد. وقتی حس کرد چیزی آرام به بازویش خورد، پلک‌هایش را روی هم فشرد و لب باریکش را گاز گرفت. چوب باریکی در دست اربوس بود و نمی‌دانست از کجا آورده. اربو‌س خیلی آرام، بازوی لیا را بالا آورد. تقریباً تا زاویه‌ی چهل‌وپنج درجه. لیا چشم‌هایش را باز کرد و مستقیم در چشم‌های رنگ شب او نگاه کرد. موهای مشکینش، سایه‌ای بر روی ابروهای نازکش انداخت که کمی بالا رفته‌بود. اربو‌س با خونسردی گفت:
- می‌خوام یه ورد بهت یاد بدم.
لیا بار دیگر نفس عمیقی کشید.
- چه وردی؟
اربوس جوابش را نداد و چوب را مقابل سی*ن*ه‌ی لیا نگه داشت. زیر لب گفت:
- وِلن‌تِرا نُکت شادِرا وِیل.
کلماتی که از میان لب‌های اربوس بیرون آمدند، عجیب بودند. لیا به فک زوایه‌دار اربوس نگاه کرد و در دل گفت: «باز چه نقشه‌ای داره؟»
اربوس، چوب را زیر چانه‌ی لیا برد و گفت:
- تکرار کن.
لیا همان را تکرار کرد:
- ولن‌ترا نُکت… شادرا ویل.
با کنجکاوی به خودش و اطرافش نگریست. منتظر ماند تا نتیجه‌ی وردی که اربوس یادش داده‌بود را ببیند، اما انگار نه انگار!
چند ثانیه دیگر هم گذشت. در نهایت لیا اخم کرد و رو به اربوس گفت:
- من رو سر کار گذاشتی؟!
همان لحظه صدای تق‌تق در آمد و لولای در چوبی با ناله‌ای باز شد. لیا چشمانش را بست و آهی کشید. با خودش گفت: «آرورا!»
یکی از عادت‌های مزخرف آرورا برایش رو شد. آرورا داخل آمد و گفت:
- لیا؟ کجایی؟
لیا پوزخندی زد.
- درست جلوی چشمت! آرورا فکر کنم داری کور میشی که من رو به این گندگی اینجا نمی‌بینی!
اربو‌س خیلی نامحسوس به او چشمک زد و لیا درون قلبش چیزی احساس کرد. مانند این بود که لذت‌بخش‌ترین شیرینی مورد علاقه‌اش را خورده باشد. قلبش چرا این‌طور بی‌قرار شده‌بود؟
آرورا وسط اتاق ایستاد و ابروهایش در هم رفت. به اطراف نگاه کرد. جز یک دایره نمک و زمین، و کتاب لیا که روی تخت باز بود، چیز دیگری نیافت.
- تو اتاقش هم که نیست. پس کجا رفته؟
چند قدم جلو آمد و بعد ناگهان به سمت در برگشت.
- لیا؟ شوخیت گرفته؟
لیا چند ثانیه در همان حالت ماند و سپس، دستانش را بالا آورد و با چشمانی از کاسه در آمده، به آن نگاه کرد.
- الان… ورد کار کرد؟
اربوس چوب را روی شانه‌اش چرخاند و بی‌تفاوت تکیه داد به دیوار سنگی.
- آره.
لب‌های لیا از هم فاصله گرفتند و با ذوق و شوق به خودش نگاه کرد.
- ولی من که هیچی حس نکردم!
گوشه لب اربوس بالا رفت.
- قرار هم نیست حس کنی. این ورد برای تو نیست، برای بقیه‌ست.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار پزشکی
ناظر کتاب
Nov
740
5,047
مدال‌ها
2
لیا کمی چرخید تا کامل روبه‌رویش بنشیند. پاهایش را که در همان حالت نشسته روی زمین بود هم چرخاند.
- دقیقاً یعنی چی؟
اربوس چند قدم جلو آمد و نوک چوب را آرام روی زمین کشید.
- یعنی وقتی این ورد رو می‌خونی، تو نامرئی نمیشی. ذهن بقیه تصمیم می‌گیره تو رو از دایره دیدش حذف کنه.
لیا آهسته گفت:
- پس آرورا… .
- تو رو می‌دید. مطمئناً چشم‌هاش سالمه.
مکث کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
- مغزش انتخاب کرد ثبتت نکنه.
لیا نفس عمیقی کشید و از روی زمین بلند شد. کف پای برهنه‌اش با زمین سرد برخورد کرد و سرمای کفپوش، قلقلکش داد.
- این خیلی باحاله و یه‌ذره خطرناکه.
اربوس شانه‌های پهنش را بالا انداخت.
- هر چیز قدرتمندی خطرناکه ولی نه برای تو.
بعد از چند ثانیه سکوت، لیا لب زد:
- چقدر دوام داره؟
اربوس چند قدم نزدیک لیا شد و دورش چرخید. در این حین، ضربان قلب لیا، مانند گنجشک، تند و بی‌محابا می‌کوبید.
- برای شروع، چند دقیقه. ولی مهم‌تر از زمان، شعاعشه.
لیا نگاهش را بالا آورد و مستقیم به چشمان اربوس زل زد که قلبش دیگر تاب نیاورد و برای چند لحظه نفس کشیدن را از یاد برد. به سختی آب دهانش رو قورت داد و گفت:
- مهم شعاعشه؟
- تا دو کیلومتر اطرافت رو در بر می‌گیره.
با چوب دایره‌ای فرضی در هوا کشید.
- هر موجودی که داخل این محدوده باشه، ادراکش تحت تأثیر ورد قرار می‌گیره، اما بیرون از این دایره، نه.
لیا آرام زمزمه کرد:
- پس اگه یکی بیرون اون محدوده باشه، من رو می‌بینه!
- دقیقاً.
سر انگشتانش را روی لبه‌ی تخت کشید و پرسید:
- و اگه بخوام اثرش رو از بین ببرم باید چیکار کنم؟
اربوس این بار مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد. نگاهی که عجیب آرام بود و با احساس لیا هم‌خوانی نداشت.
- باید نفس عمیق بکشی و اسم کامل خودت رو تو ذهنت تکرار کنی. سه‌بار این کار رو با تمرکز انجام بده.
لیا نگاهش را از اربوس گرفت. انگشت‌هایش ناخودآگاه روی زانویش ضرب گرفت و سپس آرام پرسید:
- عوارضش چیه؟
اربوس گردنش را حرکت داد و گفت:
- فعلاََ نیازی به دونستنش نیست.
لیا می‌دانست یک جای کار اربوس می‌لنگد. در مدت این یک هفته، اربوس تغییر رفتار و حالت زیادی داشت. این موضوع، لیا را هم اذیت می‌کرد و... شاید هم خوشحال! از اربوس فاصله گرفت و در چوبی را باز کرد. پله‌های چوبی زیر پای لیا خیلی آرام ناله کردند.
او ناخودآگاه نفسش را درون سی*ن*ه حبس کرد که بیشتر از سر عادت بود تا نیاز. نور گرم هال، کم‌کم جای تاریکی زیرزمین را گرفت. بینی لیا با ورود بوی چای، تحریک شد و لیا عطسه‌ی ریزی کرد. صدای مهره‌هایی که روی چوب می‌افتادند، آوای عطسه‌ی لیا را محو کرد. لیا آرام سرش را از لبه راه‌پله بالا آورد. رمی و سارین روبه‌روی هم روی زمین نشسته‌‌بودند و بینشان تخته‌ی واری بود. چوبی، قدیمی، با حفره‌هایی که با مهره‌های براق پر شده‌بود. پایه تخته همان مجسمه کنده‌کاری‌شده‌ای بود که همیشه احساس می‌کرد با آن چشمان توخالی، نگاهش می‌کند. سارین آرام و حساب‌شده مهره‌ها را جابه‌جا می‌کرد، اما رمی… لیا ناخودآگاه لبخند زد. رمی موهای بازش را دور انگشتش می‌پیچاند و باز می‌کرد و دائم تکرارش می‌کرد.
- چه تمرکزی کرده!
و همان‌جا تصمیمش را گرفت و از سر هیجان، قلبش تندتر زد.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار پزشکی
ناظر کتاب
Nov
740
5,047
مدال‌ها
2
با این‌که با رمی صمیمی بود، اما هیچ‌وقت این‌طوری اذیتش نکرده‌بود و اولین بار بود چنین نیتی داشت. هیجان مثل موجی زیر پوستش دوید. آرام قدم برداشت و کنار رمی ایستاد. آن‌قدر نزدیک که می‌توانست بوی شامپوی هلوی موهایش را حس کند. دستش را بالا آورد و چند ثانیه مکث کرد. سپس خیلی آرام، از پشت، دسته‌ای از موهای رمی را بالا برد. رمی هیچ واکنشی نشان نداد و لیا لبش را گاز گرفت تا نخندد، اما روبه‌رو، سارین بازی را متوقف کرده‌بود و نگاهش روی موهای رمی ثابت مانده‌بود. چشم‌هایش باریک شده‌بودند تا این‌که رمی بالأخره اخم کرد. دست برد سمت موهایش… و همان لحظه سریع برگشت. لیا موهایش را رها کرد. رمی و سارین هر دو پشت سرش را نگاه کردند. رمی دست برد سمت تیرکمانش و آرام لب زد:
- تو چیزی دیدی؟
سارین شانه‌ای بالا انداخت و لبخند نامحسوسی روی لبانش جا خوش کرد.
- شاید باد اومده.
لیا با ذوقی وصف‌نشدنی، بی‌صدا خندید. در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از طبقه بالا آمد. آرورا داشت پله‌ها را پایین می‌آمد و با خودش حرف می‌زد.
- میگم کجا رفته؟ همه جا رو گشتم! تو اتاقش نیست، پشت‌بوم نیست... لیا نیست!
لیا چشم‌هایش برق زد. سارین همان لحظه خیلی کوتاه سرش را کج کرد، انگار چیزی را حس کرده باشد. لیا روی نوک انگشتانش ایستاد و از کنارشان رد شد و رفت سمت راه‌پله. آرورا زیر لب غر می‌زد.
- اصلاً بدون خبر کجا میره؟! اون هم توی این وضعیت؟
لیا نزدیکش شد. سنگ گردنبند آرورا را با نوک انگشت، خیلی آرام بالا برد و سریع ول کرد. دوباره بالا برد و... آرورا مکث کرد. دستش را برد سمت گردنبندش. لیا این بار سریع‌تر تکانش داد. احساس کرد بدن آرورا خشک شد. آرورا ناگهان جیغ کشید و گفت:
- وای خدای من! روح! روح اینجاست!
لیا از خنده خم شد و دستش را روی شکمش گذاشت. رمی با چشم‌های گرد به اطراف نگاه می‌کرد. آرورا عقب رفت و تقریباً به دیوار خورد و همان لحظه، صدای آرام سارین آمد:
- بسه لیا. داری می‌ترسونیش.
سارین زیر لب چیزی گفت و گوش‌هایش را تیز کرد. سپس انگشتش را خیلی ظریف بالا آورد و به نقطه‌ای در هوا، دقیقاً جایی که لیا ایستاده‌بود اشاره کرد. تمرکز لیا برای یک لحظه شکست و به خودش نگریست. آرورا نفس‌نفس‌زنان سرش را چرخاند… و ناگهان، لیا را کنار خودش دید. چشم‌هایش گرد شد. لیا از واکنش آرورا خنده‌اش گرفت.
- لیا؟!
رمی هم با چشمان گشادشده و دهانی باز، به لیا خیره شد.
- تو از کی اینجایی؟!
لیا پلکی زد و دستش را روی شانه‌ی آرورا گذاشت.
- از اولش!
خنده‌ی لیا باعث شد آرورا دست به سی*ن*ه بایستد و ابروهای خوش‌رنگش را درهم بکشد.
 
بالا پایین