- Jul
- 165
- 1,379
- مدالها
- 2
دستهای شاهو موهای مشکیرنگش را نوازش کرد.
- اونروزی که مرگ امضا زد به صفحهی آخر زندگیم، اونروز بترس و برو خیلی دور شو از اینجا، جوری که بعده من دست کسی بهت نرسه، وگرنه قول نمیدم روحم آرامش براشون بزاره.
تنش لرزید، مرگ؟ نه در ذهنش مرگ هم نمیتوانست این مرد را از پا در بیاورد.
با چشمهای ترسیدهاش سرش را بلند کرد و پر وحشت گفت:
- از مرگ نگو.
لبهای شاهو ذرهای فقط ذرهای کِش آمد، حوا بودنش را میخواست، چشمهایش وحشت را از نبودنش فریاد میزد و چه لذتی بیشتر از این برای شاهو.
- گفتم وقتی نیستم میتونی بترسی، الان که جلوت نشستم، وحشتت برام مثل ناسزائه.
لبخند روی لبهای حوا پدید آمد، از شاهو فاصله گرفت و به خیابان سوت و کور مقابلش خیره شد، به ناگهان گفت:
- گشنمه، دلم سوخاری میخواد.
شاهو بهساعت نگاهی انداخت، سری تکان داد و گفت:
- به سبحان میگم برات تهیه کنه.
دستهای حوا به سرعت روی دستش نشست.
- نه به سبحان نگو، خودمون بریم باهم بگیریم.
اخمهای شاهو درهم تنید، این دختر چرا متوجه نمیشد که آنها نمیتوانستند بهمانند آدمهای درون شهر زندگی کنند.
حوا قبل از مخالفتی از سمت شاهو ملتمسانه نگاهش کرد و با لحنی دلفریب زمزمه کرد:
- خواهش میکنم، اینموقع شب باور کن کسی متوجه خرید سوخاری ما نمیشه.
شاهو کلافه کف دستش را مکرر روی صورتش کشید و بالاخره ماشین را روشن کرد، حوا ذوقزده به سرعت تلفن همراهش را از کیف بیرون کشید و آدرس مدنظرش را درون اپلیکیشن نِِشان زد، بعد از نشان دادن مسیر با انگشت اشارهاش، آدرس را دقیق برای شاهو بیان کرد و شاهو محو حرکت دستهای حوا شد.
بعد از مسافت طولانی که شاهو به خیره ماندن حرکات حوا برای نشان دادن مسیر گذراندهبود، به مقصد رسیدند.
شاهو با دیدن فضای مقابلش اخمهایش به سرعت درهم شد.
فضای بیابان ماننده مقابلشان شامل ریسهها و لامپهایی بود که روی آلاجیقها خودنمایی میکرد و زیر آلاچیقها صندلیهای پلاستیکی به رنگ قرمز قرار داشت.
حوا با ذوق دستش سمت در رفت که صدای قفل در، درون گوشهایش پیچید متعجب رو برگرداند و به شاهو و اخمهای درهمش خیره شد.
- چرا در رو قفل کردی؟
شاهو عصبی با انگشت اشارهاش، مغازه مقابلشان را نشان داد و گفت:
- نگو که تو همچین جای کثیفی میخوای سوخاری بخوری.
- مشکلش چیه؟ این جمعیت رو نمیبینی؟
- این جمعیت به ما ربطی نداره، ما میریم، جایی دیگه سوخاری میخوری.
حوا عصبی و ناراحت رو برگرداند و با لحنی محکم گفت:
- از اینجا بریم دیگه لب به چیزی نمیزنم.
شاهو کلافه چشم بست، بهراستی خدا، این دختر را برای تاوان تمام خطاهایش فرستادهبود.
صبرش گاهی تا سرَریز شدن نیز پیش میرفت و سعی بر مدیریت کردنش را داشت.
قفل در را زد و با لحن دستوری گفت:
- بشین بگیرم و برگردم.
بلافاصله بعد از پیاده شدنش، صدای باز و بسته شدن در را شنید، چشمهایش را عصبی فشرد، حوا با لبخندی، بیتوجه به عصبی شدن شاهو به سرعت نزدیکَش شد.
دست بزرگ و تنومندش را در دست گرفت و جلوتر راه افتاد و او را نیز به دنبال خود کشاند.
- اونروزی که مرگ امضا زد به صفحهی آخر زندگیم، اونروز بترس و برو خیلی دور شو از اینجا، جوری که بعده من دست کسی بهت نرسه، وگرنه قول نمیدم روحم آرامش براشون بزاره.
تنش لرزید، مرگ؟ نه در ذهنش مرگ هم نمیتوانست این مرد را از پا در بیاورد.
با چشمهای ترسیدهاش سرش را بلند کرد و پر وحشت گفت:
- از مرگ نگو.
لبهای شاهو ذرهای فقط ذرهای کِش آمد، حوا بودنش را میخواست، چشمهایش وحشت را از نبودنش فریاد میزد و چه لذتی بیشتر از این برای شاهو.
- گفتم وقتی نیستم میتونی بترسی، الان که جلوت نشستم، وحشتت برام مثل ناسزائه.
لبخند روی لبهای حوا پدید آمد، از شاهو فاصله گرفت و به خیابان سوت و کور مقابلش خیره شد، به ناگهان گفت:
- گشنمه، دلم سوخاری میخواد.
شاهو بهساعت نگاهی انداخت، سری تکان داد و گفت:
- به سبحان میگم برات تهیه کنه.
دستهای حوا به سرعت روی دستش نشست.
- نه به سبحان نگو، خودمون بریم باهم بگیریم.
اخمهای شاهو درهم تنید، این دختر چرا متوجه نمیشد که آنها نمیتوانستند بهمانند آدمهای درون شهر زندگی کنند.
حوا قبل از مخالفتی از سمت شاهو ملتمسانه نگاهش کرد و با لحنی دلفریب زمزمه کرد:
- خواهش میکنم، اینموقع شب باور کن کسی متوجه خرید سوخاری ما نمیشه.
شاهو کلافه کف دستش را مکرر روی صورتش کشید و بالاخره ماشین را روشن کرد، حوا ذوقزده به سرعت تلفن همراهش را از کیف بیرون کشید و آدرس مدنظرش را درون اپلیکیشن نِِشان زد، بعد از نشان دادن مسیر با انگشت اشارهاش، آدرس را دقیق برای شاهو بیان کرد و شاهو محو حرکت دستهای حوا شد.
بعد از مسافت طولانی که شاهو به خیره ماندن حرکات حوا برای نشان دادن مسیر گذراندهبود، به مقصد رسیدند.
شاهو با دیدن فضای مقابلش اخمهایش به سرعت درهم شد.
فضای بیابان ماننده مقابلشان شامل ریسهها و لامپهایی بود که روی آلاجیقها خودنمایی میکرد و زیر آلاچیقها صندلیهای پلاستیکی به رنگ قرمز قرار داشت.
حوا با ذوق دستش سمت در رفت که صدای قفل در، درون گوشهایش پیچید متعجب رو برگرداند و به شاهو و اخمهای درهمش خیره شد.
- چرا در رو قفل کردی؟
شاهو عصبی با انگشت اشارهاش، مغازه مقابلشان را نشان داد و گفت:
- نگو که تو همچین جای کثیفی میخوای سوخاری بخوری.
- مشکلش چیه؟ این جمعیت رو نمیبینی؟
- این جمعیت به ما ربطی نداره، ما میریم، جایی دیگه سوخاری میخوری.
حوا عصبی و ناراحت رو برگرداند و با لحنی محکم گفت:
- از اینجا بریم دیگه لب به چیزی نمیزنم.
شاهو کلافه چشم بست، بهراستی خدا، این دختر را برای تاوان تمام خطاهایش فرستادهبود.
صبرش گاهی تا سرَریز شدن نیز پیش میرفت و سعی بر مدیریت کردنش را داشت.
قفل در را زد و با لحن دستوری گفت:
- بشین بگیرم و برگردم.
بلافاصله بعد از پیاده شدنش، صدای باز و بسته شدن در را شنید، چشمهایش را عصبی فشرد، حوا با لبخندی، بیتوجه به عصبی شدن شاهو به سرعت نزدیکَش شد.
دست بزرگ و تنومندش را در دست گرفت و جلوتر راه افتاد و او را نیز به دنبال خود کشاند.
آخرین ویرایش: