جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [تاریکی به کام] اثر «هانیه فاتحی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط هانیه فاتِحی با نام [تاریکی به کام] اثر «هانیه فاتحی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 8,533 بازدید, 155 پاسخ و 22 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تاریکی به کام] اثر «هانیه فاتحی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع هانیه فاتِحی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط هانیه فاتِحی
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
165
1,379
مدال‌ها
2
دست‌های شاهو موهای مشکی‌رنگش را نوازش کرد.
- اون‌روزی که مرگ امضا زد به صفحه‌ی آخر زندگیم، اون‌روز بترس و برو خیلی دور شو از اینجا، جوری که بعده من دست کسی بهت نرسه، وگرنه قول نمیدم روحم آرامش براشون بزاره.
تنش لرزید، مرگ؟ نه در ذهنش مرگ هم نمی‌توانست این مرد را از پا در بیاورد.
با چشم‌های ترسیده‌اش سرش را بلند کرد و پر وحشت گفت:
- از مرگ نگو.
لب‌های شاهو ذره‌ای فقط ذره‌ای کِش آمد، حوا بودنش را می‌خواست، چشم‌هایش وحشت را از نبودنش فریاد میزد و چه لذتی بیشتر از این برای شاهو.
- گفتم وقتی نیستم می‌تونی بترسی، الان که جلوت نشستم، وحشتت برام مثل ناسزائه.
لبخند روی لب‌های حوا پدید آمد، از شاهو فاصله گرفت و به خیابان سوت و کور مقابلش خیره شد، به ناگهان گفت:
- گشنمه، دلم سوخاری می‌خواد.
شاهو به‌ساعت نگاهی انداخت، سری تکان داد و گفت:
- به سبحان میگم برات تهیه کنه.
دست‌های حوا به سرعت روی دستش نشست.
- نه به سبحان نگو، خودمون بریم باهم بگیریم.
اخم‌های شاهو درهم تنید، این دختر چرا متوجه نمیشد که آنها نمی‌توانستند به‌مانند آدم‌های درون شهر زندگی کنند.
حوا قبل از مخالفتی از سمت شاهو ملتمسانه نگاهش کرد و با لحنی دل‌فریب زمزمه کرد:
- خواهش می‌کنم، این‌موقع شب باور کن کسی متوجه خرید سوخاری ما نمیشه.
شاهو کلافه کف دستش را مکرر روی صورتش کشید و بالاخره ماشین را روشن کرد، حوا ذوق‌زده به سرعت تلفن همراهش را از کیف بیرون کشید و آدرس مدنظرش را درون اپلیکیشن نِِشان زد، بعد از نشان دادن مسیر با انگشت اشاره‌اش، آدرس را دقیق برای شاهو بیان کرد و شاهو محو حرکت دست‌های حوا شد.
بعد از مسافت طولانی که شاهو به خیره ماندن حرکات حوا برای نشان دادن مسیر گذرانده‌بود، به مقصد رسیدند.
شاهو با دیدن فضای مقابلش اخم‌هایش به سرعت درهم شد.
فضای بیابان ماننده مقابلشان شامل ریسه‌ها و لامپ‌هایی بود که روی آلاجیق‌ها خودنمایی می‌کرد و زیر آلاچیق‌ها صندلی‌های پلاستیکی به رنگ قرمز قرار داشت.
حوا با ذوق دستش سمت در رفت که صدای قفل در، درون گوش‌هایش پیچید متعجب رو برگرداند و به شاهو و اخم‌های درهمش خیره شد.
- چرا در رو قفل کردی؟
شاهو عصبی با انگشت اشاره‌اش، مغازه مقابلشان را نشان داد و گفت:
- نگو که تو همچین جای کثیفی می‌خوای سوخاری بخوری.
- مشکلش چیه؟ این جمعیت رو نمی‌بینی؟
- این جمعیت به ما ربطی نداره، ما میریم، جایی دیگه سوخاری می‌خوری.
حوا عصبی و ناراحت رو برگرداند و با لحنی محکم گفت:
- از اینجا بریم دیگه لب به چیزی نمی‌زنم.
شاهو کلافه چشم بست، به‌راستی خدا، این دختر را برای تاوان تمام خطاهایش فرستاده‌بود.
صبرش گاهی تا سرَریز شدن نیز پیش می‌رفت و سعی بر مدیریت کردنش را داشت.
قفل در را زد و با لحن دستوری گفت:
- بشین بگیرم و برگردم.
بلافاصله بعد از پیاده شدنش، صدای باز و بسته شدن در را شنید، چشم‌هایش را عصبی فشرد، حوا با لبخندی، بی‌توجه به عصبی شدن شاهو به سرعت نزدیکَش شد.
دست بزرگ و تنومندش را در دست گرفت و جلوتر راه افتاد و او را نیز به دنبال خود کشاند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
165
1,379
مدال‌ها
2
اما شاهو عصبی بود، نه از حوا بلکه فقط و فقط از خودش، درک نمی‌کرد چرا اینجا در حال خریده سوخاری است.
بی شَک اگر کسی از نزدیکانش در این موقعیت مشاهده‌اش می‌کردند، تمام معادلاتشان در مورد شاهو جهان‌آرا به کل بهم می‌ریخت.
در این فاصله‌ای که درون افکارش غرق بود، حوا میزی را انتخاب کرده و نشست.
شاهو با نشستن حوا سری تکان داد و به‌سمت فروشنده رفت تا سفارششان را ثبت کند، تا هر چه زودتر از اینجا بروند.
مرد فروشنده با سوال‌های بی سر و تهش در مورد سُس‌های انتخابی‌شان بیشتر عصبی‌اش کرد، به ناگهان با دست روی میز مقابل فروشنده کوبید و کمی خم شد، با لحنی محکم زمزمه کرد:
- هر سُسی می‌خوای روش بریز، فقط سرعتت رو بالا ببر و سفارش‌ها رو برام بیار.
فروشنده متعجب و ترسیده قدمی عقب رفت و سری تکان داد.
با صدای زنگ تلفن همراهش، چشم‌هایش را عصبی بست، این موقع شب چه کسی مزاحمش شده‌بود؟
تلفن را از جیب شلوارش بیرون کشید، با دیدن شماره سبحان، گزینه اتصال را زد و منتظر جمله سبحان ماند.
- سلام آقا یه مشکلی پیش اومده.
- می‌شنوم سبحان.
سبحان مکثی کرد و سپس به حرف آمد.
- دختر دایی حوا خانوم!
- خب؟!
- مثل اینکه یه مشکلی براش پیش اومده، امروز داخل یه مهمونی تعداد زیادی قرص مصرف کرده و کارش به بیمارستان کشیده شده.
نفس‌هایش را عمیق بیرون فرستاد، این مشکل را کجای دلش باید می‌گذاشت؟
عصبی رو برگرداند و دستی پشت گردنش کشید، چشم‌هایش را گرداند و بناگاه با دیدن صحنه مقابلش در کسری از ثانیه‌ حس کرد خون با سرعت بیشتری در سلول‌هایش پمپاژ می‌کند، نفس‌هایش بالا نیامد و بیرون زدن رگ دست‌هایش را به خوبی حس کرد.
درست می‌دید؟ دو مرد مقابل حوا ایستاده بودند و با حرکت‌های زشتی سعی بر آزار دادنش را داشتند.
بی‌توجه به صدای سبحان از پشت خط، تماس را قطع کرد و به‌مانند حیوانی درنده قرش کرد.
قدم‌های بلندش کم‌کم تبدیل به دویدن شد و در لحظات آخر لحن چندش مرد را رو به حوا شنید.
- پا بده خوشگل خانوم.
جمله‌اش به پایان نرسیده‌بود که مشت محکمش از پشت به گردن مرد اصابت کرد و خورد شدن گردنش را به خوبی احساس کرد، ضربه‌های بعدی‌اش را خودش نیز نمی‌فهمید، انگار زمان برایش به‌سرعت می‌گذشت و برای له کردنشان زمان کمی را در اختیار داشت.
فریاد و التماس‌های حوا را می‌شنید، اما نمی‌توانست کوتاه بیاید، مشت‌هایش یکی پس از دیگری اصابت می‌کرد و جمعیت زیادی اطرافشان جمع شده‌بودند، در اوج اعصبانیتش جمله زنی را شنید.
- خانومش حالش بد شد!
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
165
1,379
مدال‌ها
2
دست مشت شده‌اش باز شد، به‌سرعت نگاه گرداند و چشمش به جسم ناتوان حوا در کنار زنی افتاد.
بی‌توجه به جمعیت جمع شده، از میان آن همهمه وحشتناک گذشت و به حوا نزدیک شد، دستش دور کمر باریک حوا پیچیده‌شد و سعی کرد جسم بی‌جانش را هدایت کند.
جسم در خون غرق شده دو مرد برایش حس پیروزی داشت، همهمه هنوز بالا بود و بی‌تفاوت از کنار جمعیت گذشت، درب ماشین را گشود و حوا را به‌مانند نوزادی روی صندلی نشاند و بعد از بستن در، خود نیز سوار شد.
پا روی گاز فشرد و باز لعنتی دیگر فرستاد به این شب شوم، نگاهی به حوا انداخت، سکوتش حالش را آشوب می‌کرد.
دست دراز کرد، از داشبورد ماشین شیشه آبی بیرون کشید و مقابلش گرفت، حوا بعد از مکثی طولانی، بالاخره بطری را در دست‌های لرزانش گرفت و هم‌زمان صدای آرام و لرزانش به گوش شاهو رسید.
- چرا ما نمی‌تونیم یک‌بار، فقط یک‌بار رَوَند زندگیمون عادی پیش بره.
شاهو عصبی دستی روی صورتش کشید و با تحکم و صدایی که از شدت خشم دو رگه شده‌بود، گفت:
- تو باید قبول کنی این موضوع رو، ما نمی‌تونیم مثل اون آدم‌های لعنتی که بیرون این ماشین می‌بینی زندگی کنیم.
- چرا باید قبول کنم؟!
نگاه شاهو که پُر بود از خشم و بی‌حوصلگی در چشم‌های حوا خیره شد.
- چون مجبوری.
پوزخندی روی لب‌های حوا نشست و احوالات شاهو را بیشتر بَرهم زد.
- آره یادم نبود آدم‌های اطرافت محکوم به اجباری از سمت تو هستند.
شاهو از لحن پر کنایه‌اش این‌بار نتوانست خودش را کنترل کند و دست‌های مشت شده‌اش به فرمان کوبیده شد و فریادش حوا را از جا پراند.
- درد تو چیه لعنتی، کتک زدن اون حروم‌زاده‌ها؟ دردت چیه، چرا مدام سعی داری من رو بهم بریزی.
- درد من اینکه ما از هم دوریم، دنیامون دوره من و تو تا ابد امکان نداره ما بشیم.
مشت‌های سنگینش این‌بار به داشبورد به فرمان به جای جای ماشین اصابت می‌کرد و سرعت ماشین هر لحظه بالاتر می‌رفت و فریادش باعث جاری شدن اشک‌های حوا شد.
- بسه بسه، خدا لعنت کنه من رو، خدا لعنت کنه نیش حرف‌های تو رو، به جهنم که ما نمیشیم، چی پیش خودت فکر کردی؟ گفتی پاش لغزیده این وسط یه التیماتومی بدم، آره؟ احمقی دختر خیلی احمقی، گذشتن برای من به راحتی یه بشکنه، فهمیدی؟
حوا وحشت‌زده دست‌هایش را جلو برد و همراه با اشک‌های روان شده روی صورتش از ضرب جملاته شاهو، سعی کرد دست شاهو را در دست بگیرد و بالاخره موفق شد.
سریع دست تنومند شاهو را به لب‌هایش رساند و لرزان شروع به بوسه زدن روی دست‌ قرمز شده شاهو کرد و شاهو دنیا برایش متوقف شد، کوبش قلبش آرام گرفت، انگار انرژی غیر قابل وصفی از تعریق دست‌هایش به جانش سرایت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
165
1,379
مدال‌ها
2
فرمان را به‌سمت راست هدایت کرد و روی ترمز کوبید‌‌. خسته بود از تمام اتفاقات اخیر زندگی‌اش، دستش هنوز در بند دست‌های یخ و زده حوا بود.
به آرامی دستش را از دست‌هایش جدا کرد و دستی روی صورتش کشید، سعی کرد چشم‌هایش را سمت حوا نگرداند، این‌بار نمی‌خواست باز به‌سمتش برود، برای امشب کافی بود.
در ذهنش چراغی روشن شد و به یاد آورد دختردایی حوا نیز یکی از خبرهای شومی است که در آینده به گوش حوا می‌رسید.
عصبی تلفن همراهش را بیرون کشید و شماره سبحان را گرفت، صدای نفس‌های بلند حوا که از روی بغض گلویش بود روی مغزش خش می‌کشید، بعد از ثانیه‌ای صدای گیج از خواب سبحان به گوشش رسید‌‌
ـ سلام آقا، جانم؟
ـ سبحان لوکیشن می‌فرستم، خودت رو سریع برسون، باید حوا رو ببری عمارت.
نگاه متعجب حوا را هم‌زمان با صدای متعجب سبحان حس کرد.
ـ چشم آقا!
تماس را قطع کرد، خم شد و از داشبورد ماشین پاکت سیگارش را بیرون کشید، بعد از بیرون کشیدن یک نخ سیگار از درون پاکت از ماشین پایین رفت و فاصله گرفت.
هم‌زمان با دود کردن سیگار مدام دست‌ یخ‌زده‌اش را درون موهایش هجوم می‌برد.
حوا از درون ماشین شاهد آشوب بودن حال شاهو بود و حوا نیز خسته بود و توانی برای پیش‌قدم شدن نداشت، حتیٰ شاید در دل منتظر سبحان بود تا بیاید و دور شود از این شب شوم و اتفاق‌هایش؛
اما شاهو از ته قلب ماندن حوا را در کنارش می‌خواست، اما اگر می‌ماند و باز با حرف‌هایش دلش را می‌شکست چه؟ می‌ترسید از خودش، از رفتارهایش، حتیٰ از سبک زندگی‌اش، که داشت او را از خود دور می‌کرد.
بعد از دقایق خفخان‌گیری بالاخره ماشین سبحان کنار ماشینشان روی ترمز کوبید.
سبحان متعجب از ماشین پایین آمد و شاهدِ حال بدِ حوا و شاهو شد، حوا در سکوت درب ماشین را گشود و بیرون آمد.
چشم‌ شاهو روی هیکل ضریفش ماند و نمی‌خواست فرصت دیدنش را از دست بدهد، اما حوا انگار عجله داشت برای رفتن به‌سرعت سمت ماشین سبحان قدم برداشت و درون ماشین نشست.
سبحان آب دهانش را پر وحشت قورت داد و به شاهو نزدیک شد.
ـ آقا شما نمیاین؟
شاهو خیره به حوایی که زیادی برای رفتن عجله داشت، زمزمه کرد.
ـ نه.
ـ حوا خانوم رو ببرم عمارت بزرگ؟!
ـ نه ببرش عمارت خاتون.
سبحان این‌بار از تعجب نمی‌توانست کلمات درون دهانش را پیدا کند، عمارت خاتون؟
سوال بعدی را محتاط‌تر پرسید.
ـ حوا خانم از قضیه دخترداییشون... .
شاهو فرصتی نداد و زمزمه کرد.
ـ نه فعلاً نباید چیزی متوجه بشه.گ
سبحان سوالاتش به پایان رسید و بالاخره گفت:
ـ پس با اجازتون ما میریم.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
165
1,379
مدال‌ها
2
اما این‌بار دلش می‌خواست سبحان باز بگوید، برعکس تمام دفعات، وقتش را با سوالات مسخره‌اش بگیرد، تا او بیشتر به حوایی که درون ماشین سفیدرنگ سبحان سر به شیشه چسبانده‌بود نگاه کند.
در آخر دل کند و سری تکان داد، سبحان کمی به نشانه احترام خم شد و سمت ماشین قدم برداشت، ثانیه‌ای بعد ماشین سفیدرنگ سبحان درون خیابان به نقطه ‌گ‌ای کوچک تبدیل شد و در نهایت شاهو خودش را آزاد کرد و لگدهای محکمش به ماشینش برخورد کرد و فریاد خشمگین و درنده‌اش به آسمان برخاست.
ـ لعنت بهت شاهو.
ـ لعنت به خودت و زندگی لعنتی‌تر از خودت.
احساس می‌کرد مغزش در حال انفجار است، آخ اگر کسی او را در این حال می‌دید.
اصلاً آخرین بار کی از شاهوخان به این اندازه فاصله گرفته‌بود؟
متوجه نشده‌بود کی این چنین محتاج دختری شده، قلبش دقیقاَ در چه زمانی گرم شده‌بود؟
شاید همه‌چیز از همان کیش و آن سفر کاری لعنتی شروع شده‌بود، شاید ضربه‌ای که به جسم و روح آن دختر زده‌بود را داشت قبل از هرچیزی به قلبش میزد.
چشم‌هایش را از هجوم افکار درون سرش کمی بست و بالاخره قدمی عقب رفت و رو برگرداند، سمت درب ماشین رفت، درون ماشین نشست و بعد از بستن در، پایش را روی پدال فشرد و جیغ لاستیک‌های مدرن ماشینش به آسمان برخاست.

***
با کوفتگی بدنش چشم گشود، کمی مبهم نگاهی به اطرافش انداخت و به یاد آورد دیشب همراه با سبحان به عمارتی جدید آمده‌بودند، عمارتی که این‌بار مدرن و مرتب نبود، بلکه قدیمی و کاملاً بهم ریخته‌بود.
اما چه اهمیتی داشت که به کجا آمده‌ است؟
در هر صورت هرکجا که باشد مهمانی بیش نبود ‌و بعد از مدتی باز کوج می‌کرد.
پوزخندی روی لب‌هایش نشست و از روی تخت چوبی طلایی‌رنگ که صدای بد پایه‌هایش روی مغزش بود، برخاست.
قدمی برداشت و چیزی درون ذهنش به ناگهان پررنگ شد، قدم‌هایش لرزید، شاهو دیشب کجا رفته‌بود؟
برگشته بود کنار همان زن؟
لب‌هایش از بغضی سخت لرزید، کاش دیشب و تمام اتفاقاتش را فراموش کند، به قدم‌هایش سرعت بخشید و از اتاق بیرون زد، بی‌اهمیت به عمارت بزرگ و نامرتب مقابلش، سرکی کشید تا سبحان را پیدا کند، اما خبری از کسی نبود با دقت عمارت را زیر و رو کرد.
بعد از نیافتن کسی، لبخند عمیقی روی لب‌هایش پدیدار شد، چه اشکالی داشت ساعتی را از این عمارت بیرون بزند؟
چشم‌هایش برقی زد و به‌سرعت سمت اتاقی که دیشب را در آن گذرانده‌بود، قدم برداشت و بعد از پوشیدن مانتو و شالش و برداشتن کیف دستی‌اش با قدم‌های بلندش عمارت جدید را پشت سر گذاشت.
از کوچه عمارت گذشت، با کمی نگاه کردن متوجه شد کدام منطقه از تهران است،
کمی پیاده‌روی کرد و بالاخره به خیابانی رسید، دستی بلند کرد و بعد از ایستادن تاکسی زردرنگی سوار شد.
به‌مانند موجودی فضایی خیابان‌ها را با چشم‌هایش می‌بلعیید، بالاخره بعد از مدتی موفق شده‌بود به تنهایی از عمارت‌های جهان‌آراها پا بیرون بگذارد.
بعد از دقیقه‌ای صدای راننده را شنید.
ـ خانوم آدرس دقیق رو بهم نگفتید!
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
165
1,379
مدال‌ها
2
کمی فکر کرد و در تصمیم آنی آدرس خانه دایی قبادش را داد، نمی‌خواست به آخرین دیدارش با قباد فکرکند، فقط دلتنگشان بود، بیشتر از همه دلتنگ آن نیکای بی‌معرفت... .
آهی کشید و به دوران خوشه گذشته‌اش فکر کرد، باز هم افکار درون مغزش آشوب شد، نگران نیکا بود و رابطه خطرناکش!
نفس کلافه‌ای کشید و به ناگهان به یاد تلفن همراهش افتاد، به سرعت تلفن را از کیف دستی‌اش بیرون کشید و با فشردن گزینه‌ای روی صفحه، تلفن همراهش را خاموش کرد.
حوصله هیچ‌ک.س را نداشت، فقط ساعاتی را بیرون از عمارت می‌گذراند و امیدوار بود غیبت امروزش را کسی متوجه نشود.
با ایستادن ماشین به خود آمد و بعد از تسویه حساب از ماشین پایین رفت، اما پیاده شدنش همانا و بیرون زدن قبادِِ وحشت‌زده از درون خانه نیز همانا... .


و اما در همان ساعات، سبحان با وحشت کل عمارت را زیر پا گذاشته و در آخر قبول کرده‌بود که بدبخت شده است.
حال چطور برای شاهوخان توضیح می‌داد نبود حوا را؟
عصبی دستی درون موهایش کشید که با شنیدن باز شدن درب عمارت و صدای ماشینی، به امید برگشتن حوا پا تند کرد، اما ماشین شاهوخان بود که به‌مانند تیغی درون چشم‌هایش اصابت کرد، دست‌هایش لرزید، چه باید می‌گفت؟
دقایقی بعد درب سالن باز شد و کاش سبحان راه فراری داشت.
شاهو با اخم‌های درهمش وارد سالن شد و صدای قدم برداشتنش ناقوس مرگ بود درون گوش‌های سبحان، درست مقابل سبحان ایستاد و عصبی زمزمه کرد:
ـ سریع حوا رو صدا بزن برمی‌گردیم عمارت.
سبحان آب دهانش را قورت داد و دست‌هایش را برهم گره زد.
شاهو نگاهی به سر تا پایش انداخت و چیزی درون سی*ن*ه‌اش فرو ریخت، قدمی جلو رفت و عصبی با صدای بمی گفت:
ـ چه مرگته سبحان؟
سبحان به یک‌باره خودش را با کلمات پشت سرهمش آزاد کرد:
ـ آقا من داخل حیاط پشتی با تلفن صحبت می‌کردم، قسم می‌خورم به ده دقیقه نرسید که اومدم تو و دیدم حوا خانوم... .
دست شاهو به نشانه سکوت بالا آمد و چشم‌هایش را فشرد، لعنت به این همه اتفاق که پشت سرهم بر سرش آوار میشد، سبحان را گذاشته‌بود مواظبش باشد و حالا چه می‌گفت؟
به ناگهان دسته بالا آمده‌اش مشت شد و روی صورت سبحان فرود آمد، فریاد کشید و ستون‌های عمارت را لرزاند:
ـ منِ عوضی چرا تو رو گذاشتم بالا سرش؟
 
بالا پایین