جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط آیناز فکری با نام {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 81 بازدید, 4 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع آیناز فکری
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آیناز فکری
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
5
4
مدال‌ها
2
نام رمان: ترانه گناهکاران
نام نویسنده: آیناز فکری
ژانر رمان:‌ معمایی، عاشقانه، درام
عضو اتاق نظارت ³

خلاصه:
عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانه‌هایی بی‌روح قصد دارند زندگی‌اش را بگیرند.
اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده‌است با فردی گره می‌خورد که قرار است مسیر زندگی‌اش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانه‌ی گناهکاران بیابند.

مقدمه:
در تالار پر از سکوت و نگاه‌های سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود، عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار می‌یابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست.
وقتی سایه‌ها بلندتر می‌شوند و حقیقت پشت پرده‌ای از ابهام پنهان می‌گردد، وقتی تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند و آنچه که بود دیگر نیست، وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستن چیزهایی است که نباید گفت… راه نجات چیست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,730
14,224
مدال‌ها
7
1000187270.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
5
4
مدال‌ها
2
مقدمه:
در تالار پر از سکوت و نگاه‌های سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود؛ عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار می‌یابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست.
وقتی سایه‌ها بلندتر می‌شوند و حقیقت پشت پرده‌ای از ابهام پنهان می‌گردد؛ وقتی تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند و آنچه که بود دیگر نیست؛ وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستنِ چیزهایی است که نباید گفت، راه نجات چیست؟
***
- دفاعی داری؟
دخترک با چشم‌های لرزون به مردی که این سؤال رو می‌پرسید، نگاه کرد؛ نفس‌هاش طولانی شده‌بود.
وکیل دستی به شونه‌ی دخترک زد و چشم‌هاش رو برای اطمینان بازوبسته کرد.
دختر با چهره‌ی آشفته به سمت قاضی برگشت؛ لرزش بدن نحیفش رو میشد از فرسنگ‌ها دید. از نگاه‌های خشمگین قاضی بدنش سرد شده‌بود.
- آقای قاضی من... من قاتل نیستم.
قاضی ابرویی بالا انداخت و به دخترکی که حال خوشی نداشت، خیره شد. قاضی نگاهی به فرد روبه‌رویش انداخت؛ آیا واقعاً بی‌گناه بود یا نقش بازی می‌کرد؟!
- برای بار دوم می‌پرسم؛ دقیق جواب بده... اون شب چه اتفاقی افتاد؟
دخترک به وکیلش نگاه کرد. وکیل با باز و بسته کردن چشم‌هاش برای بار دیگه اطمینان داد.
- من رفتم پیش خواهرم... ولی تو اتاق نبود... رفتم سرویس‌بهداشتی، ولی... ولی خواهرم... .
صدای گریه‌ی دختر، سکوت دادگاه رو شکست.
قاضی برای ثانیه‌ای به بی‌رحمی روزگار چشم بست، اما حسش رو سریع خاموش کرد.
- با توجه به فقدان ادله کافی مبنی بر ارتکاب جرم توسط خانم عروشا فرزانه، صدور هرگونه مجوز خروج ایشان از کشور تا زمان صدور حکم نهایی ممنوع است؛ پایان دادگاه.
دست‌های دخترک از زنجیر آزاد شدند، اما از تهمت کثیف، نه! قاضی حکم آزادی داده‌بود، ولی زندگی حکم اعدام رو صادر کرده و هیچ‌جوره نمی‌شد ازش سر باز کرد.
از در خارج شد. وکیل زیر دست دخترک رو گرفته‌بود. راهروی دادگاه پر از آدم‌های آشنا با نگاه‌های نفرت‌بار بود؛ مثل اینکه اگه اونجا کسی نبود، خودشون برای انتقام اقدام می‌کردن.
وکیل زیر گوش دخترک نجوا داد:
- عروشا محکم باش.
«محکم!» واژه‌ی آشنا؛ ولی غریبی برای دخترک بود که الان، هیچ‌جوره براش معنا نداشت.
چشم‌های زمردی دخترک دیگه رنگی برای دلبری نداشتن. چشم‌هایی که قرار بود روزی دل از همه ببره، الان بدون نور و فروغ بود؛ درست مثل چراغ شکسته.
مردی با شونه‌های خم‌شده رو می‌دید. با دیدن عروشا بی‌حرکت موند. این مرد انتهای تمام آرزوهای دخترک بود؛ ولی... ولی الان هیچ احساسی نداشت.
***
«عروشا»
- بشین عروشا.
سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. بریده بودم. از زندگی کردن، برای از دست دادن، از تهت خوردن و اثبات نشدن.
لیلی پشت رل نشست و ماشین به حرکت افتاد. نگاه نگران و پر از ترحمش رو روی خودم حس می‌کردم؛ من از این نگاه‌ها بی‌زار بودم.
- رنگ به رو نداری؛ عروشا با خودت این کار رو نکن.
پوزخندی زدم و به شیشه ماشین خیره شدم.
- من نکشتمش.
- می‌دونم، می‌دونم، ولی باید اثبات بشه. تا دادگاه بعدی سه‌ماه فاصله هست؛ اگه تو این سه‌ماه بی‌گناهیت ثابت بشه همه می‌فهمن بی‌گناهی.
بارونی که می‌بارید باعث می‌شد، خیابون‌های دلگیر تهران تار دیده بشه.
- چه فایده؟ وقتی خواهرم نیست، خانواده‌م مثل یه آشغال بیرون انداختنم، مردی که یه روزی به چشم شوهرم می‌دیدم، منو جوری ندید مثل اینکه هیچ موقع تو زندگیش نبودم.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
5
4
مدال‌ها
2
لیلی نگاهی بهم کرد.
- دیوونه! بهتر از بالای دار بودنه که.
پوزخندی زدم؛ توی حال من نبود بفهمه چی می‌کشم.
با بی‌حالی تمام لب زدم:
- لیلی برای من بالای دار بودن بهشته تا زنده موندن تو این جهنم. می‌فهمی؟
اشکم پشت سر هم می‌ریخت، بی‌حالی و سردرد امونم رو بریده بود.‌ ماشین جلوی کلانتری ایستاد.
به لیلی نگاه کردم که لبخندی دل‌گرم کننده‌ای زد.
- باور کن همه‌چی خوب میشه، خب؟
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. حالی برای راه رفتن نداشتم؛ اما چاره‌ای نبود.
لیلی با قفل کردن ماشین سمتم اومد. با هم وارد کلانتری شدیم. اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد؛ خانواده‌ای بودن که به ناحق من رو متهم به قتل خواهرم کردن.
روی نیمکت سه نفر نشسته بودن. سه نفر از عزیزترین‌هام؛ ولی این نگاه نفرت بارشون برای چی بود؟ چرا؟ من لایق این نگاه‌ها نبودم.
ارشیا سمتم هجوم آورد که سربازی جلوش رو گرفت؛ اما جلوی فریادهاش رو نمی‌تونست بگیره.
- لعنتی! چرا کشتیش هان؟ قاتل! چه‌جوری دلت اومد تو لباس عروسیش بکشی؟ چطوری دلت اومد قاتل؟!
صدای زن آشنایی که از قضا مادرم بود، دلم رو هزار تیکه کرد. با تمام نفرت لب می‌زد و من با هر کلمه می‌مردم و زنده می‌شدم.
- ول کن پسرم، دست‌های پاکت به خون این کثیف آلوده نشه.
به سمت من برگشت، نفرتی که توی چشماش بود رو میشد؛ از ده فرسخی متوجه شد، چه برسه به اینکه با اون نگاه‌ها بهت خیره بشه. با تمام وجود داد زد.
- تا سرت رو بالای دار نبینم، خیالم راحت نمی‌شه قاتل بی‌همه‌چیز... خدا لعنتت کنه.
لیلی دستم رو گرفت و به سمت اتاقی با در سبز پاستیلی برد، در زد. مرد جوونی پشت میز بود که با دیدن لیلی بلند شد.
- سلام خانم فتوحی، بفرمایید.
مرد با دست به صندلی جلوی میزش اشاره کرد، لیلی سلامی زیر لب گفت و وارد اتاق شدیم، روی صندلی نشستم.
- جناب سرگرد شما اطلاع دارین، من به عنوان وکیل خانم عروشا فرزانه تو این پرونده دخالت دارم. دادگاه سه ماه آزادی موقت داده. توی این سه ماه باید مدارک مبنی بر قتل «کتایون فرزانه» جمع‌آوری بشه.
لیلی مکثی کرد.
- من مطمئنم موکلم بی‌گناهه.
سرگرد پشت میز نگاهی به من انداخت؛ اما اون چرا، چرا با نفرت نگاه می‌کرد؟! چقدر این روز‌ها نگاه‌های همه مثل هم بودن.
- اگه بی‌گناهه چرا سوهان داخل قفسه‌ی سی*ن*ه مقتول برای این خانمه؟! هه! مزاح می‌فرمایید.
چشمم رو بستم، اشکم دوباره سرازیر شد. ای کاش می‌تونستم بگم که من بی‌گناهم اما... .
لیلی پشتم رو نوازش می‌کرد.
- من این پرونده رو ارجاع میدم به حوزه‌ی جنایی، اونجا سرگرد بازرس به پرونده رسیدگی می‌کنه؛ شما منتظر خبر برای بازپرسی باشید.
لیلی تشکری کرد، بلند شدیم. در رو باز کردم که با حرف سرگرد دستم روی دستگیره در قفل شده موند.
- خانم فتوحی؛ شما یکی از وکلای مشهور کشورمون هستین و بیشتر بخاطر پرونده‌های موفقتون شهرت دارید. به‌عنوان فردی که کارم در این زمینه‌ست، می‌خوام بگم که بهتره بخاطر بد نشدن سوابق کاری خودتون دست از این پرونده بردارید.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
5
4
مدال‌ها
2
لیلی نگاه تندی به سرگرد انداخت و با لحنی که عصبانیت درونش موج می‌زد به سرگرد خیره شد.
- من تو حیطه‌ی کاری خودم اونقدری تجربه دارم، تا نیازی به گرفتن پیشنهاد از افراد متفرقه نداشته باشم؛ روزخوش.
از کلانتری بیرون اومدیم و سوار ماشین شدم، لیلی در سمت من رو بست.
- سرگرد راست میگه.
لیلی نگاهی به من انداخت.
- چرت‌وپرت نگو، من می‌دونم تو بی‌گناهی و تا اثبات شدنش دست نمی‌کشم.
چشم‌هام رو بستم و به صندلی ماشین تکیه دادم.
توی یه بازی کثیف گیر افتاده‌بودم و راهی برای نجات خودم نداشتم. هرچی بیشتر دست‌وپا می‌زدم بیشتر تو باتلاق فرو می‌رفتم؛ روزگار سفیدم رنگ سیاهی گرفته‌بود.
با رفتن کتایون من هم مردم؛ یه زنده متحرک شده بودم، اما سه‌ماه بعد، نفسم هم می‌رفت و دیگه مرده واقعی بودم؛ به حکم قتلی که قاتلش من نبودم.
طول راه نه لیلی حرف زد نه من، سکوت دلنشینی ایجاد شده‌بود که هیچ‌کدوم قصد شکستنش رو نداشتیم و این سکوت آشوب دلم رو کم می‌کرد.
به ویلای لیلی رسیدیم و ماشینش رو گوشه حیاط پارک کرد.
حوض وسط حیاطش بین اون درخت و باغچه سرسبزش امید زندگی می‌داد، ولی نه برای منی که موعود مرگم فرا رسیده‌بود.
لیلی مقنعه‌ش رو درآورد که موهای بلند نارنجی‌رنگش زیر نور خورشید، درخشیدند. پشت سرش از پله‌های سفیدرنگ بالا رفتم، از در شیشه‌ای وارد خونه شدیم.
لیلی صداش رو بالا برد:
- بهجت‌‌خانم مگه من نگفتم این در رو باز نذار!
زن لاغراندام با عجله جلومون ظاهر شد.
- ببخشین خانم، چشم دیگه تکرار نمی‌شه.
لیلی دستش رو به کمرم زد و با فشار کمی به سمت مبل‌های راحتی چرمیش هدایت کرد. شالم رو در آوردم و روی مبل انداختم، لیلی روبه‌روم روی مبل نشست.
- عروشا بهم نگاه کن.
سرم رو بلند کردم و به چشم‌های سیاه شب‌رنگش نگاه کردم. وکیل موفقی بود، ولی می‌تونست من رو نجات بده؟
- عروشا یه ماهه از فوت کتایون گذشته... تو حتی نتونستی از خودت دفاع کنی. می‌فهمی اگه چیزی نگی کسی نمی‌تونه تو رو نجات بده؟
- مهمه؟
- زندگیت رو به‌هم نزن عروشا. این همه درس نخوندی که سر یه تهمت همه‌چی پر بزنه. یادت بیارم کی هستی؟ تو دکتر عروشا فرزانه هستی . نباید این‌طوری پا پس بکشی.
- چی بگم؟ چی می‌خوای بشنوی؟
- هرچی که اون شب اتفاق افتاد.
***
«فلش بک»
همه‌جا سر و صدا بود و صدای موزیک گوشم رو کر می‌کرد. کنار ارشیا نشستم و لبخندزنان لب زدم:
- خب در محضر بردار عروسیم، چه حسی داری امشب تو عروسی خواهرتی؟
دستم رو مشت کردم و به عنوان میکروفون جلوش گرفتم. ارشیا نگاهی به من انداخت و روی بینیم ضربه‌ای زد.
- فندق بلا، کم شیطونی کن.
سرم رو کج کردم و لبم رو غنچه‌ای رو به جلو دادم.
- ارشیا جونم من ناز کنم تو نازم رو می‌کشی؟
ارشیا بغلم کرد.
- من تا آخر عمر نوکریت رو می‌کنم چشم‌قشنگ من.
موبایل روی پام ویبره رفت. پیامکی از شماره ناشناس بود:
« عروشا بیا بالا، تور عروسیم خراب شده باز.»
لبخندی زدم. ارشیا نگاهی به گوشیم کرد و پیام رو خوند. با تعجب بهم نگاه کرد.
- چرا با یه شماره دیگه پیام داده؟
- نمی‌دونم؛ حتماً گوشی خودش شارژ نداشته. من برم بالا.
- کجا دختر؟ به زیبا میگم بره.
ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم:
- وا ناسلامتی خواهر عروسم ها! به من گفته برم، پیشش خان‌داداش.
ارشیا لبخندی زد و سری
تکون داد. بلند شدم و از پله‌ها رفتم بالا.
 
بالا پایین