جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط آیناز فکری با نام {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 147 بازدید, 9 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع آیناز فکری
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آیناز فکری
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
نام رمان: ترانه گناهکاران
نام نویسنده: آیناز فکری
ژانر رمان:‌ معمایی، عاشقانه، درام
عضو اتاق نظارت ³

خلاصه:
عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانه‌هایی بی‌روح قصد دارند زندگی‌اش را بگیرند.
اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده‌است با فردی گره می‌خورد که قرار است مسیر زندگی‌اش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانه‌ی گناهکاران بیابند.

مقدمه:
در تالار پر از سکوت و نگاه‌های سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود، عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار می‌یابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست.
وقتی سایه‌ها بلندتر می‌شوند و حقیقت پشت پرده‌ای از ابهام پنهان می‌گردد، وقتی تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند و آنچه که بود دیگر نیست، وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستن چیزهایی است که نباید گفت… راه نجات چیست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,735
14,236
مدال‌ها
7
1000187270.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
مقدمه:
در تالار پر از سکوت و نگاه‌های سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود؛ عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار می‌یابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست.
وقتی سایه‌ها بلندتر می‌شوند و حقیقت پشت پرده‌ای از ابهام پنهان می‌گردد؛ وقتی تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند و آنچه که بود دیگر نیست؛ وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستنِ چیزهایی است که نباید گفت، راه نجات چیست؟
***
- دفاعی داری؟
دخترک با چشم‌های لرزون به مردی که این سؤال رو می‌پرسید، نگاه کرد؛ نفس‌هاش طولانی شده‌بود.
وکیل دستی به شونه‌ی دخترک زد و چشم‌هاش رو برای اطمینان بازوبسته کرد.
دختر با چهره‌ی آشفته به سمت قاضی برگشت؛ لرزش بدن نحیفش رو میشد از فرسنگ‌ها دید. از نگاه‌های خشمگین قاضی بدنش سرد شده‌بود.
- آقای قاضی من... من قاتل نیستم.
قاضی ابرویی بالا انداخت و به دخترکی که حال خوشی نداشت، خیره شد. قاضی نگاهی به فرد روبه‌رویش انداخت؛ آیا واقعاً بی‌گناه بود یا نقش بازی می‌کرد؟!
- برای بار دوم می‌پرسم؛ دقیق جواب بده... اون شب چه اتفاقی افتاد؟
دخترک به وکیلش نگاه کرد. وکیل با باز و بسته کردن چشم‌هاش برای بار دیگه اطمینان داد.
- من رفتم پیش خواهرم... ولی تو اتاق نبود... رفتم سرویس‌بهداشتی، ولی... ولی خواهرم... .
صدای گریه‌ی دختر، سکوت دادگاه رو شکست.
قاضی برای ثانیه‌ای به بی‌رحمی روزگار چشم بست، اما حسش رو سریع خاموش کرد.
- با توجه به فقدان ادله کافی مبنی بر ارتکاب جرم توسط خانم عروشا فرزانه، صدور هرگونه مجوز خروج ایشان از کشور تا زمان صدور حکم نهایی ممنوع است؛ پایان دادگاه.
دست‌های دخترک از زنجیر آزاد شدند، اما از تهمت کثیف، نه! قاضی حکم آزادی داده‌بود، ولی زندگی حکم اعدام رو صادر کرده و هیچ‌جوره نمی‌شد ازش سر باز کرد.
از در خارج شد. وکیل زیر دست دخترک رو گرفته‌بود. راهروی دادگاه پر از آدم‌های آشنا با نگاه‌های نفرت‌بار بود؛ مثل اینکه اگه اونجا کسی نبود، خودشون برای انتقام اقدام می‌کردن.
وکیل زیر گوش دخترک نجوا داد:
- عروشا محکم باش.
«محکم!» واژه‌ی آشنا؛ ولی غریبی برای دخترک بود که الان، هیچ‌جوره براش معنا نداشت.
چشم‌های زمردی دخترک دیگه رنگی برای دلبری نداشتن. چشم‌هایی که قرار بود روزی دل از همه ببره، الان بدون نور و فروغ بود؛ درست مثل چراغ شکسته.
مردی با شونه‌های خم‌شده رو می‌دید. با دیدن عروشا بی‌حرکت موند. این مرد انتهای تمام آرزوهای دخترک بود؛ ولی... ولی الان هیچ احساسی نداشت.
***
«عروشا»
- بشین عروشا.
سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. بریده بودم. از زندگی کردن، برای از دست دادن، از تهت خوردن و اثبات نشدن.
لیلی پشت رل نشست و ماشین به حرکت افتاد. نگاه نگران و پر از ترحمش رو روی خودم حس می‌کردم؛ من از این نگاه‌ها بی‌زار بودم.
- رنگ به رو نداری؛ عروشا با خودت این کار رو نکن.
پوزخندی زدم و به شیشه ماشین خیره شدم.
- من نکشتمش.
- می‌دونم، می‌دونم، ولی باید اثبات بشه. تا دادگاه بعدی سه‌ماه فاصله هست؛ اگه تو این سه‌ماه بی‌گناهیت ثابت بشه همه می‌فهمن بی‌گناهی.
بارونی که می‌بارید باعث می‌شد، خیابون‌های دلگیر تهران تار دیده بشه.
- چه فایده؟ وقتی خواهرم نیست، خانواده‌م مثل یه آشغال بیرون انداختنم، مردی که یه روزی به چشم شوهرم می‌دیدم، منو جوری ندید مثل اینکه هیچ موقع تو زندگیش نبودم.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
لیلی نگاهی بهم کرد.
- دیوونه! بهتر از بالای دار بودنه که.
پوزخندی زدم؛ توی حال من نبود بفهمه چی می‌کشم.
با بی‌حالی تمام لب زدم:
- لیلی برای من بالای دار بودن بهشته تا زنده موندن تو این جهنم. می‌فهمی؟
اشکم پشت سر هم می‌ریخت، بی‌حالی و سردرد امونم رو بریده بود.‌ ماشین جلوی کلانتری ایستاد.
به لیلی نگاه کردم که لبخندی دل‌گرم کننده‌ای زد.
- باور کن همه‌چی خوب میشه، خب؟
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. حالی برای راه رفتن نداشتم؛ اما چاره‌ای نبود.
لیلی با قفل کردن ماشین سمتم اومد. با هم وارد کلانتری شدیم. اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد؛ خانواده‌ای بودن که به ناحق من رو متهم به قتل خواهرم کردن.
روی نیمکت سه نفر نشسته بودن. سه نفر از عزیزترین‌هام؛ ولی این نگاه نفرت بارشون برای چی بود؟ چرا؟ من لایق این نگاه‌ها نبودم.
ارشیا سمتم هجوم آورد که سربازی جلوش رو گرفت؛ اما جلوی فریادهاش رو نمی‌تونست بگیره.
- لعنتی! چرا کشتیش هان؟ قاتل! چه‌جوری دلت اومد تو لباس عروسیش بکشی؟ چطوری دلت اومد قاتل؟!
صدای زن آشنایی که از قضا مادرم بود، دلم رو هزار تیکه کرد. با تمام نفرت لب می‌زد و من با هر کلمه می‌مردم و زنده می‌شدم.
- ول کن پسرم، دست‌های پاکت به خون این کثیف آلوده نشه.
به سمت من برگشت، نفرتی که توی چشماش بود رو میشد؛ از ده فرسخی متوجه شد، چه برسه به اینکه با اون نگاه‌ها بهت خیره بشه. با تمام وجود داد زد.
- تا سرت رو بالای دار نبینم، خیالم راحت نمی‌شه قاتل بی‌همه‌چیز... خدا لعنتت کنه.
لیلی دستم رو گرفت و به سمت اتاقی با در سبز پاستیلی برد، در زد. مرد جوونی پشت میز بود که با دیدن لیلی بلند شد.
- سلام خانم فتوحی، بفرمایید.
مرد با دست به صندلی جلوی میزش اشاره کرد، لیلی سلامی زیر لب گفت و وارد اتاق شدیم، روی صندلی نشستم.
- جناب سرگرد شما اطلاع دارین، من به عنوان وکیل خانم عروشا فرزانه تو این پرونده دخالت دارم. دادگاه سه ماه آزادی موقت داده. توی این سه ماه باید مدارک مبنی بر قتل «کتایون فرزانه» جمع‌آوری بشه.
لیلی مکثی کرد.
- من مطمئنم موکلم بی‌گناهه.
سرگرد پشت میز نگاهی به من انداخت؛ اما اون چرا، چرا با نفرت نگاه می‌کرد؟! چقدر این روز‌ها نگاه‌های همه مثل هم بودن.
- اگه بی‌گناهه چرا سوهان داخل قفسه‌ی سی*ن*ه مقتول برای این خانمه؟! هه! مزاح می‌فرمایید.
چشمم رو بستم، اشکم دوباره سرازیر شد. ای کاش می‌تونستم بگم که من بی‌گناهم اما... .
لیلی پشتم رو نوازش می‌کرد.
- من این پرونده رو ارجاع میدم به حوزه‌ی جنایی، اونجا سرگرد بازرس به پرونده رسیدگی می‌کنه؛ شما منتظر خبر برای بازپرسی باشید.
لیلی تشکری کرد، بلند شدیم. در رو باز کردم که با حرف سرگرد دستم روی دستگیره در قفل شده موند.
- خانم فتوحی؛ شما یکی از وکلای مشهور کشورمون هستین و بیشتر بخاطر پرونده‌های موفقتون شهرت دارید. به‌عنوان فردی که کارم در این زمینه‌ست، می‌خوام بگم که بهتره بخاطر بد نشدن سوابق کاری خودتون دست از این پرونده بردارید.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
لیلی نگاه تندی به سرگرد انداخت و با لحنی که عصبانیت درونش موج می‌زد به سرگرد خیره شد.
- من تو حیطه‌ی کاری خودم اونقدری تجربه دارم، تا نیازی به گرفتن پیشنهاد از افراد متفرقه نداشته باشم؛ روزخوش.
از کلانتری بیرون اومدیم و سوار ماشین شدم، لیلی در سمت من رو بست.
- سرگرد راست میگه.
لیلی نگاهی به من انداخت.
- چرت‌وپرت نگو، من می‌دونم تو بی‌گناهی و تا اثبات شدنش دست نمی‌کشم.
چشم‌هام رو بستم و به صندلی ماشین تکیه دادم.
توی یه بازی کثیف گیر افتاده‌بودم و راهی برای نجات خودم نداشتم. هرچی بیشتر دست‌وپا می‌زدم بیشتر تو باتلاق فرو می‌رفتم؛ روزگار سفیدم رنگ سیاهی گرفته‌بود.
با رفتن کتایون من هم مردم؛ یه زنده متحرک شده بودم، اما سه‌ماه بعد، نفسم هم می‌رفت و دیگه مرده واقعی بودم؛ به حکم قتلی که قاتلش من نبودم.
طول راه نه لیلی حرف زد نه من، سکوت دلنشینی ایجاد شده‌بود که هیچ‌کدوم قصد شکستنش رو نداشتیم و این سکوت آشوب دلم رو کم می‌کرد.
به ویلای لیلی رسیدیم و ماشینش رو گوشه حیاط پارک کرد.
حوض وسط حیاطش بین اون درخت و باغچه سرسبزش امید زندگی می‌داد، ولی نه برای منی که موعود مرگم فرا رسیده‌بود.
لیلی مقنعه‌ش رو درآورد که موهای بلند نارنجی‌رنگش زیر نور خورشید، درخشیدند. پشت سرش از پله‌های سفیدرنگ بالا رفتم، از در شیشه‌ای وارد خونه شدیم.
لیلی صداش رو بالا برد:
- بهجت‌‌خانم مگه من نگفتم این در رو باز نذار!
زن لاغراندام با عجله جلومون ظاهر شد.
- ببخشین خانم، چشم دیگه تکرار نمی‌شه.
لیلی دستش رو به کمرم زد و با فشار کمی به سمت مبل‌های راحتی چرمیش هدایت کرد. شالم رو در آوردم و روی مبل انداختم، لیلی روبه‌روم روی مبل نشست.
- عروشا بهم نگاه کن.
سرم رو بلند کردم و به چشم‌های سیاه شب‌رنگش نگاه کردم. وکیل موفقی بود، ولی می‌تونست من رو نجات بده؟
- عروشا یه ماهه از فوت کتایون گذشته... تو حتی نتونستی از خودت دفاع کنی. می‌فهمی اگه چیزی نگی کسی نمی‌تونه تو رو نجات بده؟
- مهمه؟
- زندگیت رو به‌هم نزن عروشا. این همه درس نخوندی که سر یه تهمت همه‌چی پر بزنه. یادت بیارم کی هستی؟ تو دکتر عروشا فرزانه هستی . نباید این‌طوری پا پس بکشی.
- چی بگم؟ چی می‌خوای بشنوی؟
- هرچی که اون شب اتفاق افتاد.
***
«فلش بک»
همه‌جا سر و صدا بود و صدای موزیک گوشم رو کر می‌کرد. کنار ارشیا نشستم و لبخندزنان لب زدم:
- خب در محضر بردار عروسیم، چه حسی داری امشب تو عروسی خواهرتی؟
دستم رو مشت کردم و به عنوان میکروفون جلوش گرفتم. ارشیا نگاهی به من انداخت و روی بینیم ضربه‌ای زد.
- فندق بلا، کم شیطونی کن.
سرم رو کج کردم و لبم رو غنچه‌ای رو به جلو دادم.
- ارشیا جونم من ناز کنم تو نازم رو می‌کشی؟
ارشیا بغلم کرد.
- من تا آخر عمر نوکریت رو می‌کنم چشم‌قشنگ من.
موبایل روی پام ویبره رفت. پیامکی از شماره ناشناس بود:
« عروشا بیا بالا، تور عروسیم خراب شده باز.»
لبخندی زدم. ارشیا نگاهی به گوشیم کرد و پیام رو خوند. با تعجب بهم نگاه کرد.
- چرا با یه شماره دیگه پیام داده؟
- نمی‌دونم؛ حتماً گوشی خودش شارژ نداشته. من برم بالا.
- کجا دختر؟ به زیبا میگم بره.
ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم:
- وا ناسلامتی خواهر عروسم ها! به من گفته برم، پیشش خان‌داداش.
ارشیا لبخندی زد و سری
تکون داد. بلند شدم و از پله‌ها بالا رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
اتاقی که چهارچوبش با گل‌های سفید و صورتی تزئین شده بود رو باز کردم.
- عروس‌خانم دوباره تور رو خراب کردی؟
خبری از کتایون نبود.
با تعجب به داخل اتاق نگاه کردم.
- عروس خانم کجا غیبت زد؟!
تقی به در سرویس بهداشتی داخل اتاق زدم.
- کتایون اونجایی؟!
صدایی نیومد. کنجکاو شده در رو باز کردم.
- کتی الو؟ کجایی دختر؟
اینجا هم نبود.‌ به سمت دیگه سرویس رفتم. خون روی زمین نفسم رو برید. با ترس رد خون رو دنبال کردم و... .
کتایون خوابیده بود؛ توی وان با چشمای باز خوابیده بود! لباس سفیدش بین آب قرمزرنگ، خون گرفته بود.
دستم رو روی دهنم گذاشتم. وسیله‌ی نقره‌ای بین قفسه‌ی سی*ن*ه‌ش، حتی با وجود آب خونی، برق میزد! با دست‌های لرزون و صورتی پر از اشک به سمتش قدم برداشتم. دست‌هام می‌لرزید، یکی از دست‌هام رو روی دهنم گذاشتم تا بالا نیارم.
- کتی جونم بلند شو؛ کتی؟
جوابی نمی‌داد و گریه‌های من بیشتر می‌شدن، چشماش باز بود؛ اما، اما حرف نمی‌زد! دستم رو روی صورتش کشیدم.
با صدای قدم‌های یکی سر بلند کردم؛ اما با دیدن ارشیا ترسیده از کتایون فاصله گرفتم. قلبم خیلی تند میزد و قطع به یقیین رنگ به رو نداشتم.
ارشیا با وارد شدن به سرویس بهداشتی، ابتدا بهم نگاه کرد و بعد با چشم‌های بیرون زده، خیره به جسم بی‌جون کتایون شد. دوباره ناباور بهم خیره شد. با لب‌های بی‌جونش حرف زد.
- چی‌کار... کردی... عروشا؟
نگاهم بین کتایون و ارشیا چرخید. مثل اینکه خودم هم باورم نمی‌شد؛ دختری که غرق در خونه کتایون باشه! اشکام تندتر از قبل روی گونم می‌چکید. ترسیده به ارشیا نگاه کردم، نمی‌تونستم درست حرف بزنم، تموم جمله‌م رو بریده‌بریده گفتم.
- م...من هیچ... هیچ کاری ن...نکردم.
***
«حال»
با پشت دستم اشک‌هام رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم. به عسلی روبه‌روم زل زدم. لیلی لبخندی محوی زد و دستم رو گرفت.
- پس ارشیا یه چیزایی می‌دونه؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و بهش خیره شدم.
- اگه خبر داشت بهم نمی‌گفت قاتل.
لیلی سری تکون داد. و موبایلش رو از روی میز بینمون برداشت و بعد از چند دقیقه بالا و پایین کردن، موبایل رو روی میز گذاشت. به چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بود نگاه کرد.
- گریه نکن دیگه عروشا، فردا باید یه سر به کلانتری بزنیم؛ پرونده رو خیلی سریع به بخش جنایی ارجاع دادن، امیدت به خدا باشه.
سری تکون دادم و برای بار دیگه اشک‌های سرد روی صورتم رو با پشت دست پاک کردم.
***
در و دیوار سبزرنگ بیشتر من رو خفه می‌کردن. پوزخندی زدم و به انگشت‌هام نگاه کردم؛ از استرس بیش از حد دور ناخن‌هام رو زخم کرده بودم.
خیلی عجیب بود؛ اما من به این درد اعتیاد داشتم و یه جورایی آرامش روحم بود.
مزه‌ی خون توی دهنم طمع شوری انداخته بود. در باز شد و پسر جوونی همراه لیلی به داخل اومدن.
ناخواسته بلند شدم و زیر لب «سلام»‌ای کردم.
پسر سری تکون داد و پشت میز نشست و لیلی هم رو‌به‌‌روم جا خشک کرد. پسره دست‌هاش رو به هم گره زد و با فاصله کمی از خودش روی میز گذاشت.
- من سرگرد آراد آریامنش هستم؛ خانم فتوحی رو شناختم و فکر کنم شما عروشا فرزانه باشین درسته؟
با استرس به مرد روبه‌روم نگاه کردم؛ مثل همه مردهای ایرانی چشم ابرو مشکی بود و صد البته چینی که بین دوتا ابرو کشیده‌اش وجود داشت جدیتش رو چند برابر می‌کرد.
آب گلوم رو بلیعدم با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم:
- بله!
سرگرد سری تکون داد و با چشم‌های ریز شده به لیلی نگاه کرد.
- خانم فتوحی ما رو تنها می‌ذارید؟
لیلی دوست نداشت من رو تنها بذاره؛ اما به اجبار بلند شد. با دیدن نگاه نگران و پر استرس من لبخندی زد و برای اطمینان دادن به من چشم‌هاش رو باز و بسته کرد. سرم رو پایین انداختم.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
با شنیدن بسته شدن در، غم عجیبی به دلم نشست و صد البته دلی پر از آشوب غوغا کرد. حالا تو اون اتاق با دیوارهای سبزی که بیشتر خفه‌م می‌کرد، من و سرگرد مونده بودیم.
از پشت میز بلند شد و دقیقاً روبه‌روی من روی صندلی نشست. به چشمام زل زد. مثل اینکه می‌خواست ببینه به سوالاش درست جواب میدم یا نه؟ ای کاش همه می‌تونستن حقیقت‌ها رو از چشم‌های آدم‌ها بفهمن.
- خانم فرزانه! هر سوالی از شما می‌پرسم لطفاً با دقت جواب بدین.
سری تکون دادم و برای بار دیگه آب گلوم رو قورت دادم.
- اون شب چه اتفاقی افتاد؟
خسته از سوالات و پاسخ‌های تکراری چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. داغیِ اشک پشت چشمم، روی صورتم روونه شد. مثل اینکه این اشک‌ها تمومی نداشتن.
چشمام رو باز کردم و از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود، بهش نگاه کردم. از روی میز دستمال کاغذی رو برداشت و جلوم گرفت.
با برداشتن برگه‌ای تشکری زیر لب کردم. به میز چوبی جلوم خیره شدم و اجازه دادم تا اشک‌هام دوباره برای ریختن راه باز کنن.
- شب عروسی خواهرم... یه... یه پیام از طرفش اومد... می‌گفت دوباره تورش... خراب شده می‌خواست درستش کنم... ولی... ولی وقتی رفتم... توی اتاقش نبود. بعد فکر کردم سرویس بهداشتیه... در زدم جواب نداد. رفتم تو...ولی کتی... .
صدای گریه‌ام تنها چیزی بود که سکوت رو می‌شکست. گریه‌هام دل هر آدمی رو به رحم می‌آورد؛ ولی خانواده‌م با ضجه زدن‌های من هم بهم رحم نکردن.
بینیم رو بالا کشیدم و سعی کردم آروم باشم. برای بار دیگه سرگرد دستمال کاغذی رو جلوم گرفت و من بدون تعارف دو سه برگه برداشتم.
- کتی توی وان پر از خون خوابیده بود.
هق‌هق‌هام بالا رفت. سرگرد چشم‌هاش رو بست و سری به چپ و راست تکون داد. بعد از چند ثانیه بهم نگاه کرد.
- چرا وقتی خواهرتون جواب نداد، شما رفتین داخل؟
نگاهی به چشم‌های قهوه‌ایش انداختم و بریده‌بریده حرف زدم.
- کتایون از بچگی عادت داشت... وقتی... وقتی سرویس بهداشتیه جواب نده... منم گفتم... شاید... شاید داره تور رو درست می‌کنه.
- فرمودین که وان پر آب بود؟
سری به معنی آره تکون دادم.
- آره! لباس عروسی تو آب... پر از خون بود.
- چیز مشکوکی از اون شب یادتون میاد؟ هر چیزی که عادی نباشه؟
کمی فکر کردم، همه، چیز عادی بود به‌جز اون شماره.
- کتایون وقتی پیام فرستاد از یه شماره ناشناس بود.
سرگرد چشم‌هاش رو ریز کرد.
- شماره رو دارین؟ تو بازجویی‌های قبلی همچنین حرفی از طرف شما ثبت نشده.
پوزخندی زدم و بینیم رو بالا کشیدم.
- گفتم شاید مهم نباشه.
- شماره رو دارین؟
- نه موبایلم پیش داداشمه، این موبایلی هم که دارم تازه گرفتم.
سرگرد سری تکون داد.
- چیز دیگه‌ای هم هست نگفته باشین؟
- نه هم، چیز رو گفتم.
- خیلی خب می‌تونید تشریف ببرید. موقع رفتن به خانم فتوحی بگید بیاد داخل.
سری تکون دادم و بلند شدم. از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم. لیلی پا روی پا انداخته و به‌جای نامعلوم خیره شده بود، پیشش رفتم.
- لیلی سرگرد کارت داره.
لیلی مثل اینکه منتظر این خبر باشه، سریع بلند شد و با عجله رفت سمت دفتر سرگرد؛ ولی بعد چند قدم برداشتن مثل اینکه چیزی به یادش اومده باشه راه رفته رو برگشت. از کیفش کلید ماشین رو در‌آورد و دستم داد.
- برو تو ماشین بشین منم میام.
بدون حرف اضافی رفت و منم به سمت خروجی حرکت کردم‌.
***
«آراد»
- این آخرشه.
سری تکون دادم و به فتوحی نگاه کردم.
- کی این حرف رو زده.
فتوحی کمی خودش رو روی صندلی جا‌به‌جا کرد.
- دیروز.
کریمی رو صدا زدم که به ثانیه نکشیده در باز شد و سرباز لاغر اندامی با احترام نظامی وارد شد.
- گوشی خانم فتوحی رو بگیر، صوت رو وارد کامپیوتر کلانتری کن.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
موبایل رو گرفت؛ دوباره احترام نظامی گذاشت و با «چشم» گفتن از اتاق خارج شد.‌ بلند شدم و با دور زدن صندلی‌هایی که روکش سبزه تیره داشتند، پشت میز نشستم. نگاه گذرایی به فتوحی انداختم و به نقطه نامشخصی خیره شدم.
وکیل پایه یک دادگستری لیلی فتوحی، وکیلی که هر پرونده‌ای رو قبول نمی‌کرد، مگر اینکه می‌دونست اون دعوا رو می‌بره.
جای تعجب داشت، پرونده‌ای که احتمال باخت داره رو با چنین پشتکاری دنبال می‌کرد و از همه مهم‌تر وکیل کسی شده بود که احتمال قاتل بودن رو داشت و این یعنی باخت، یعنی لطمه به کارنامه خیلی موفق و درخشان وکیل «لیلی فتوحی».
بهش خیره شدم؛ با غرور خاصی پا روی پا انداخته بود و به دیوار رو‌به‌روش نگاه می‌کرد.
- جالبه خانم فتوحی!
فتوحی به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت.
- چی جالبه جناب آریامنش؟
خودم رو روی صندلی جابه‌جا کردم و بعد از مکث کوتاهی پاسخ دادم.
- پذیرفتن پرونده کسی که احتمال باخت داره.
فتوحی به صندلی تکیه داد و لبخند محوی زد.
- اون دختر نمی‌تونه قاتل باشه؛ من دختر خالم رو می‌شناسم جناب آریامنش.
ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم.
- خیلی مطمئن حرف می‌زنید.
فتوحی می‌خواست جواب بده که در زده شد. با صدای بلند و رسایی لب زدم:
- بیا تو.
کریمی با احترام نظامی وارد شد و موبایل رو دو دستی جلوم گذاشت.
- قربان درخواستتون انجام شد.
سری تکون دادم.
- می‌تونی بری کریمی.
کریمی دوباره احترام نظامی گذاشت و سریع به سمت در حرکت کرد. بعد از خروج کریمی، فتوحی هم بلند شد و دستی به مقنعه سیاهش کشید. خنثی بهش خیره شدم و موبایل رو به‌سمتش گرفتم.
- اگه چیز دیگه‌ای هم بود، حتماً اطلاع بدین.
فتوحی بی‌صدا سری تکون داد و موبایل رو از دستم گرفت. قصد رفتن داشت؛ اما با یادآوری چیزی به سمتم برگشت و به بهم نگاه کرد.
نمی‌دونم اون لحظه چی می‌خواست از چشماش بخونم؛ اما هر چی بود می‌دونستم یک حرف داشت، «اون دختر بی‌گناهه».
فتوحی کف دست‌هاش رو روی میز گذاشت و خیلی نامحسوس به طرفم خم شد.
- جناب آریامنش! یادتون باشه؛ کسی که زمانی تونسته جون هزار نفر رو بدون هیچ چشم داشتی نجات بده؛ نمی‌تونه جون عزیز‌ترین کسش رو بگیره.
با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم که خودش رو صاف کرد. فتوحی با چهره جدیش نگاهی بهم انداخت.
- امیدوارم منظورم رو بهتون رسونده باشم. با اجازه!
به سمت در حرکت کرد، با هر حرکتش صدای برخورد پاشنه‌های بلند کفشش به روی زمین، سکوت اتاق رو بهم می‌زد.
بالأخره از اتاق بیرون رفت. خودم رو روی صندلی چرخدار اداره رها کردم و دستم رو زیر چونم گذاشتم.
جمله فتوحی توی سرم اکو می‌شد. منظورش چی بود؟ عروشا فرزانه؟ اون جون هزار نفر رو نجات داده بود؟ مگه کی بود؟
پرونده آبی رنگ گوشه میز با نوشته سیاه رنگی، چشمک می‌زد؛ پرونده رو برداشتم و بازش کردم.
اطلاعات کامل عروشا فرزانه
«عروشا فرزانه فرزند محمد فرزانه»
«نام مادر: نیلوفر فتوحی»
«وضعیت قتل: غیر عمد»
چهار بار ازش بازجویی کرده بودن در هر چهار بار حرف‌هاش یکی بود، حتی یک ذره چیز مشکوکی نداشت؛ اما چیزی که من رو به شک انداخت، حرف‌های ارشیا فرزانه بود. چرا هیچ‌ک.س بهش شک نکرد؟
صدای در اتاق باعث شد از نگاه کردن به پرونده دست بکشم. با گفتن «بفرمایید» در باز شد و قیافه‌ی خوشحال سیامک تو دید قرار گرفت.
حدس اینکه چرا سیامک تا این حد خوشحاله سخت نبود.
علاقه سیامک به فتوحی جوری بود که حتی کریمی هم می‌تونست متوجه‌ش بشه. سری تکون دادم و بهش نگاه کردم؛ در رو بست و با چند قدم خودش رو به صندلی رسوند و نشست.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
با لبخند پهنی بهم نگاه کرد.
- شنیدم لیلی اومده، چرا من رو صدا نکردی؟
پوزخندی زدم و یه تای ابروم رو بالا بردم.
- حواست هست چندین ماهه که دیگه لیلی مثل قبل باهات رفتار نمی‌کنه؟
با این حرفم سیامک چینی بین ابروهاش انداخت.
- دوست داری اذیت کنی؟
نیشخندی زدم و خودم رو مشغول پرونده جلو روم نشون دادم؛ اما شیش دنگ حواسم پیش سیامک بود.
- نمی‌دونم چی بهش گفتی... اما خب، حداقل اینو می‌دونم مثل قبل باهات گرم و صمیمی نیست.
کنجکاو بهش نگاه کردم؛ برعکس چند لحظه قبل لبخند دندون نمایی زد و بهم خیره شد.
- بی‌خیال فتوحی، مامان از اون بهتر‌هاش رو سراغ داره.
سری به تأسف تکون دادم و دوباره به پرونده نگاه کردم.
- برای لیلی اومده بودی؟
سیامک بعد از مکث کوتاهی جواب داد.
- نه! کاظمی جون صدا کرده بریم اتاقش.
نفس عمیقی کشیدم؛ صدا کردن کاظمی فقط یه دلیل داشت و این دلیل چیزی نبود؛ جز مسأله جلو روم.
سری تکون دادم و پرونده رو بستم. سیامک طبق عادت همیشگی قندون روی میز رو در دست گرفته و در حال گشتن شکلات مورد علاقه‌اش بود. سری به تأسف تکون دادم؛ وسایل مورد نیاز همراه پرونده رو برداشتم.
به سیامکی که در حال غر زدن زیر لب بود نگاه کردم و کلافه گفتم:
- بلند شو دیگه سیامک.
سیامک شاکی قندون رو روی میز گذاشت و با اخمی که بیشتر جنبه شوخی داشت نگاهم کرد.
- واقعاً که یه چیز به درد بخور تو اون قندون نیست.
همون‌طور که به سمت در می‌رفتم تا بازش کنم، جوابش رو دادم.
- غر نزن سیا، بیا دنبالم که خیلی کار دارم.
سیامک بدون حرف اضافه‌ای خودش رو بهم رسوند و شونه‌به‌شونه هم به سمت اتاق کاظمی رفتیم.
اتاق کاظمی دقیقاً طبقه‌ی دوم انتهای راه‌روی دست چپ بود.
با طی کردن پله‌ها به طبقه مورد نظر رسیدیم. کف سفید کلانتری همیشه برق می‌زد و همه‌ی اینا زیر سایه سخت‌گیری‌های کاظمی بود.
با رسیدن به در قهوه‌ای رنگی از افکارم دست کشیدم. سیامک ضربه‌ای به در زد و منتظر اجازه ورود شد.
با کلمه‌ی «بیا تو» در رو باز کردم و وارد شدیم. سرش رو بلند کرد و از پشت عینک مطالعه‌اش نگاه کرد. با دیدن من و سیامک سری تکون داد؛ با دست به صندلی‌های جلوی میزش اشاره کرد.
بدون حرف، همراه سیامک به سمت صندلی‌هایی با روکش چرمی قهوه‌ای رنگ حرکت کردیم و کنار هم نشستم.
مثل همیشه دورتادور اتاق پر از گل و گیاه بود و فضای بزرگش باعث می‌شد، اتاق دلبازتر به چشم بیاد.
سیامک قندون روی میز رو برداشت و سکوت اتاق رو شکست.
- ای بابا سرهنگ شکلات نداری؟
سرهنگ سر از پرونده جلوش برداشت و کلافه با اخمی که قیافش رو جدی‌تر کرده بود به سیامک نگاه کرد.
سرهنگ حریف هر کسی می‌شد جز سیامک.
- خدا صبر بده به من، بذار روی میز اون رو.
سیامک قندون رو گذاشت و با حالت خنثایی به کاظمی خیره شد. بعد از مکث کوتاهی صدای سرهنگ سکوت رو شکست.
- این پرونده‌ای که بهتون ارجاء شده، هم خیلی مهمه و همچنین زمانش هم کمه. تو این یه ماه گذشته چیز زیادی نتونستن به دادگاه ارائه بدن؛ و شما قراره در این سه ماه آزادی موقت قاتل عروشا فرزانه، مدرکی کافی برای قتل کتایون فرزانه ارائه بدین. فعلاً که همه‌ی اطلاعات علیه خواهر مقتوله؛ ولی... کافی نیست.
سری تکون دادم.
صدای پوزخند سیامک توجه کاظمی رو به خودش جلب کرد.
- تو این دنیای کثیف خیلی از بی‌گناه‌ها بدون دلیل گناهکار می‌شن.
سرهنگ ابرویی بالا انداخت و چینی به بینیش داد که باعث شد گره‌ای بین فاصله دو ابرو ایجاد بشه.
سیامک بلند شد؛ دست‌هاش رو توی جیب شلوار پارچه‌ایش فرو برد و با جدیت به سرهنگ نگاه کرد؛ ولی لحنش خنثی بود.
- امیدوارم مثل اون زن بدبخت نشه که چهار سال از عمرش رو به اشتباه پشت اون چهار دیواری‌های کثیف گذروند.
با این حرف سیامک سرهنگ سرش رو پایین انداخت. مثل اینکه شرمندگیش نسبت به اون زن دوباره طغیان کرده.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
10
24
مدال‌ها
2
زن به دلیل قتل غیر عمد شوهرش رفت زندان، چهار سال موند، ولی وقتی سیامک شواهد قابل قبول رو ارائه داد؛ بی‌گناهی زن اثبات شد. هرچند دیر که دیر شد و زن از سر عفونتی که بدنش رو گرفتار کرده بود، مرد.
اون وسط دوتا طفل معصوم یتیم، تحویل بهزیستی داده شد. قتل مرد رو مادرش با ریختن روغن داغ انجام داده بود و از قضا با صحنه‌سازی کردن، زن بی‌نوا گناهکار شد.
سیامک پوزخندی زد و سری به تأسف تکون داد؛ با لحن کنایه‌ آمیزی لب زد.
- با اجازه سرهنگ.
با قدم‌های بلند خودش رو به خارج از اتاق رسوند. چشم از راه رفته سیامک گرفتم و به سرهنگی که با صدای بسته شدن در سر بلند کرد نگاهی انداختم؛ به جای خالی سیامک چشم دوخت؛ چشماش رو روی هم گذاشت و فشار داد. بعد از سکوت طولانی، سرهنگ نگاهی بهم انداخت و با لحنی آرام که ناراحتی توش موج میزد لب زد.
- حرفی نداری؟
نگاهی به سرهنگ کردم و سرم رو پایین انداختم.
- منم با اجازه‌تون سرهنگ به پرونده رسیدگی کنم که وقت کمه. خودتون بهتر می‌دونید چه سرهایی که بی‌گناه بالای دار رفتن و کسی ترانه‌های آخرشون رو نشنید.
از روی صندلی بلند شدم؛ احترام نظامی گذاشتم و کاظمی رو با عذاب چندین ساله‌ش که سر سایه سیامک دوباره تازه شده بود، تنها گذاشتم.
از پله‌های سفید کلانتری پایین اومدم و به سمت بیرون حرکت کردم؛ سیامک به ماشین تکیه داده و در حال حرف زدن با موبایلش بود.
با رسیدن من بهش هول کرده تماس رو قطع کرد و لبخندی زد.
- چته؟ سرهنگ حرصش رو روی سرت خالی کرد؟
کلافه سری تکون دادم و با خستگی تمام لب زدم:
- دوباره که سرهنگ رو شستی؟
سیامک دستی به پشت سرش کشید و کنایه‌وار لب زد.
- آره؛ خبر نداری خشکشویی زدم.
توی گلو خندیدم و دستی به لبم کشیدم؛ هیچ موقع از تیکه انداختن دست نمی‌کشید. سیامک نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد.
همون‌طور که به سمت در ماشین می‌رفت گفت:
- بیا که حاجی گفته بریم سفارش کله پاچه بدیم.
چینی به بینیم دادم. هر پنجشنبه و جمعه، بند و بساط کله پاچه به راه بود و این حال من رو به هم میزد. به‌خاطر همین با حال زاری لب زدم:
- دوباره شروع شد.
سیامک در رو باز کرد و سری به تأسف تکون داد.
- بیا بشین غر نزن با خودت.
پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم؛ سیامک پشت رل نشست و منم کنارش جا گرفتم.
بعد از سکوت طولانی سیامک شروع کرد به حرف زدن.
- دختره رو دیدی؟
چشم‌هام رو ریز کردم و نگاه کوتاهی بهش انداختم.
- کدوم دختره؟
با صدای آرومی گفت:
- عروشا فرزانه.
سری به عنوان تأیید حرفش تکون دادم.
- آره دیدمش.
سری تکون داد و لب زد:
- خب؟
لبم رو به سمت جلو آوردم و نفسی گرفتم.
- دختره صورتِ خیلی معصومی داره؛ سیامک! فتوحی خیلی محکم بهم گفت قاتل نیست.
با اومدن اسم فتوحی گوشه لبش بالا اومد و با لحن گرفته‌ای لب زد.
- آخ که این فتوحی دل من بدبخت رو می‌سوزونه.
به طور نمایشی ضربه‌ای به فرمون زد.
چشم غره‌ای بهش رفتم و به بیرون خیره شدم.
- دوباره شروع کردی؟!
دست چپش رو به شیشه پایین کشیده شده، تکیه داد و روی لبش گذاشت.
همون‌طور که به روبه‌روش نگاه می‌کرد جواب داد:
- امروز دیدمش؛ آخ که می‌خواستم بگم «بنده را به نوکری قبول می‌کنی بانو؟!» ولی حیف که نشد.
پوزخندی زدم.
- حاجی خانم بشنوه تو رو قیمه می‌کنه.
سیامک به حالت نمایشی هول زده صاف نشست.
- بیخیال، میگم این دختره می‌دونی کیه؟ چیه؟
سری به طرفین تکون دادم.
- نه باید تحقیق کنیم. بیشتر سر نخ‌ها تو خونه فرزانه‌ها خوابیده؛ توی اولین فرصت از برادر مقتول هم بازپرسی کنیم بهتره،
سیامک به تأیید حرفم سری تکون داد.
- آدرس داری؟!
 
بالا پایین