- Dec
- 983
- 16,538
- مدالها
- 4
(فرهود)
پای چپم رو روی اولین پله گذاشتم، دستم رو به نردههای فلزی و سرد گرفتم و نگاهم رو به قاب عکس مستطیلی بزرگ روی دیوار دوختم. همون عکس خانوادگی که ارادت خاصی بهش داشتیم. همون لحظهی نابی که به قشنگی، توسط دوربين زنعموافروز ثبت شدهبود. جایی که در کنار با ارزشترین داراییهای زندگیمون، توي حياط باصفا و قديمي خونهي آقاجون، از ته دل میخندیدیم؛ من و فربد هم میخندیدیم! با اینکه اونجا، مامان رو در کنار خودمون نداشتیم و از روزهای سخت و طاقتفرسای کودکی عبور کردهبودیم، اما میخندیدیم، چون بابا و بقیهی افراد خانواده رو در کنار خودمون داشتیم؛ خانوادهای که مثل کوه پشتمون بودند. پس نبود مهستی، حتی با وجود به جا گذاشتن خلاء و تروماهای فراوان، باز هم خوب سپری شدهبود، جوری که حالا نمیخواستم ردی از اون زن بیمهر رو توی زندگیمون ببینم.
- من حاضرم.
حس شنواییم، به صدای آروم سوگند، جلب شد. چشم از عکس برداشتم و به عقب برگشتم. دستهاش رو در هم گره زدهبود و چشمهای بیفروغش، بين اجزاي صورت من ميچرخيد. لباس پوشيده و آمادهي رفتن بود!
- چرا لباس پوشیدی؟
جواب سؤالم، همون نگاه ممتدش بود و بس. شاید هم جواب واضح بود و سؤال بیجایی پرسیدهبودم. اینبار با تعجب گفتم:
- مگه توام میای؟!
فقط سر تکون داد که بلافاصله دستم رو به کمرم زدم و با جدیت گفتم:
- کجا میای عزیر من؟ مگه نگفتم فقط منو فربد میریم؟ به باراد هم اجازه ندادم بیاد!
یک قدم جلو اومد. سرش رو بالا گرفت، اخم کرد و گفت:
- یعنی چی فرهود؟ من با باراد فرق ندارم؟ من توی این شرایط باید با تو باشم!
کلافه، لحظهای نگاهم رو به سقف دوختم. کف دستم رو به تهریش زبر روی صورتم کشیدم و ایندفعه با لحن ملایمی در جوابش گفتم:
- بابت احساسات قشنگت ممنونم عزیزم، ولی میدونم که بیای اذیت میشی، پس خونه بمون.
چشمهاش رو ریز کرد و موشکافانه نگاهم کرد.
- نکنه با این حالت میخوای رانندگی کنی؟ من رانندگی میکنم، از ماشینم پیاده نمیشم، فقط میخوام کنارت باشم فرهود!
من از خدام بود که سوگند کنارم باشه، اما این قصه اونقدر دردناک بود که از عواقبش میترسیدم و نمیخواستم همسرم بیشتر از این اذیت بشه. پس دهن باز کردم تا باز هم باهاش مخالفت کنم که انگشتش رو روی لبهام گذاشت و وادارم کرد، سکوت کنم. نگاه سبزش، خیس و براق شد.
- فرهود! من بار روی شونهتو سنگینتر نمیکنم، فقط بذار کنارت باشم تا دلم آروم بگیره.
پای چپم رو روی اولین پله گذاشتم، دستم رو به نردههای فلزی و سرد گرفتم و نگاهم رو به قاب عکس مستطیلی بزرگ روی دیوار دوختم. همون عکس خانوادگی که ارادت خاصی بهش داشتیم. همون لحظهی نابی که به قشنگی، توسط دوربين زنعموافروز ثبت شدهبود. جایی که در کنار با ارزشترین داراییهای زندگیمون، توي حياط باصفا و قديمي خونهي آقاجون، از ته دل میخندیدیم؛ من و فربد هم میخندیدیم! با اینکه اونجا، مامان رو در کنار خودمون نداشتیم و از روزهای سخت و طاقتفرسای کودکی عبور کردهبودیم، اما میخندیدیم، چون بابا و بقیهی افراد خانواده رو در کنار خودمون داشتیم؛ خانوادهای که مثل کوه پشتمون بودند. پس نبود مهستی، حتی با وجود به جا گذاشتن خلاء و تروماهای فراوان، باز هم خوب سپری شدهبود، جوری که حالا نمیخواستم ردی از اون زن بیمهر رو توی زندگیمون ببینم.
- من حاضرم.
حس شنواییم، به صدای آروم سوگند، جلب شد. چشم از عکس برداشتم و به عقب برگشتم. دستهاش رو در هم گره زدهبود و چشمهای بیفروغش، بين اجزاي صورت من ميچرخيد. لباس پوشيده و آمادهي رفتن بود!
- چرا لباس پوشیدی؟
جواب سؤالم، همون نگاه ممتدش بود و بس. شاید هم جواب واضح بود و سؤال بیجایی پرسیدهبودم. اینبار با تعجب گفتم:
- مگه توام میای؟!
فقط سر تکون داد که بلافاصله دستم رو به کمرم زدم و با جدیت گفتم:
- کجا میای عزیر من؟ مگه نگفتم فقط منو فربد میریم؟ به باراد هم اجازه ندادم بیاد!
یک قدم جلو اومد. سرش رو بالا گرفت، اخم کرد و گفت:
- یعنی چی فرهود؟ من با باراد فرق ندارم؟ من توی این شرایط باید با تو باشم!
کلافه، لحظهای نگاهم رو به سقف دوختم. کف دستم رو به تهریش زبر روی صورتم کشیدم و ایندفعه با لحن ملایمی در جوابش گفتم:
- بابت احساسات قشنگت ممنونم عزیزم، ولی میدونم که بیای اذیت میشی، پس خونه بمون.
چشمهاش رو ریز کرد و موشکافانه نگاهم کرد.
- نکنه با این حالت میخوای رانندگی کنی؟ من رانندگی میکنم، از ماشینم پیاده نمیشم، فقط میخوام کنارت باشم فرهود!
من از خدام بود که سوگند کنارم باشه، اما این قصه اونقدر دردناک بود که از عواقبش میترسیدم و نمیخواستم همسرم بیشتر از این اذیت بشه. پس دهن باز کردم تا باز هم باهاش مخالفت کنم که انگشتش رو روی لبهام گذاشت و وادارم کرد، سکوت کنم. نگاه سبزش، خیس و براق شد.
- فرهود! من بار روی شونهتو سنگینتر نمیکنم، فقط بذار کنارت باشم تا دلم آروم بگیره.