جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 32,316 بازدید, 573 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
(فرهود)

پای چپم رو روی اولین پله گذاشتم، دستم رو به نرده‌های فلزی و سرد گرفتم و نگاهم رو به قاب عکس‌ مستطیلی بزرگ روی دیوار دوختم. همون عکس خانوادگی که ارادت خاصی بهش داشتیم. همون لحظه‌ی نابی که به قشنگی، توسط دوربين زن‌عموافروز‌ ثبت شده‌بود. جایی که در کنار با ارزش‌ترین دارایی‌های زندگیمون، توي حياط باصفا و قديمي خونه‌ي آقاجون، از ته دل می‌خندیدیم؛ من و فربد هم می‌خندیدیم! با اینکه او‌ن‌جا، مامان رو در کنار خودمون نداشتیم و از روزهای سخت و طاقت‌فرسای کودکی عبور کرده‌بودیم، اما می‌خندیدیم، چون بابا و بقیه‌ی افراد خانواده‌ رو در کنار خودمون داشتیم؛ خانواده‌ای که مثل کوه پشتمون بودند. پس نبود مهستی، حتی با وجود به جا گذاشتن خلاء و تروماهای فراوان، باز هم خوب سپری شده‌بود‌، جوری که حالا نمی‌خواستم ردی از اون زن بی‌مهر رو توی زندگیمون ببینم.
- من حاضرم.
حس شنواییم، به صدای آروم سوگند، جلب شد. چشم از عکس برداشتم و به عقب برگشتم. دست‌هاش رو در هم گره زده‌‌بود و چشم‌های بی‌فروغش، بين اجزاي صورت من مي‌چرخيد. لباس پوشيده و آماده‌ي رفتن بود!
- چرا لباس پوشیدی؟
جواب سؤالم، همون نگاه ممتدش بود و بس. شاید هم جواب واضح بود و سؤال بی‌جایی‌ پرسیده‌بودم. این‌بار با تعجب گفتم:
- مگه توام میای؟!
فقط سر تکون داد که بلافاصله دستم رو به کمرم زدم و با جدیت گفتم:
- کجا میای عزیر من؟ مگه نگفتم فقط منو فربد میریم؟ به باراد هم اجازه ندادم بیاد!
یک قدم جلو اومد. سرش رو بالا گرفت، اخم کرد و گفت:
- یعنی چی فرهود؟ من با باراد فرق ندارم؟ من توی این شرایط باید با تو باشم!
کلافه، لحظه‌ای نگاهم رو به سقف دوختم.‌ کف دستم رو به ته‌ریش زبر روی صورتم کشیدم و این‌دفعه با لحن ملایمی در جوابش گفتم:
- بابت احساسات قشنگت ممنونم عزیزم، ولی می‌دونم که بیای اذیت میشی، پس خونه‌ بمون.
چشم‌هاش رو ریز کرد و‌ موشکافانه نگاهم کرد.
- نکنه با این حالت می‌خوای رانندگی کنی؟ من ‌رانندگی می‌کنم، از ماشینم پیاده نمیشم، فقط می‌خوام کنارت باشم فرهود!
من از خدام بود که سوگند کنارم باشه، اما این قصه اون‌قدر دردناک بود که از عواقبش می‌ترسیدم و نمی‌خواستم همسرم بیشتر از این اذیت بشه. پس دهن باز کردم تا باز هم باهاش مخالفت کنم که انگشتش رو روی لب‌هام گذاشت و وادارم کرد، سکوت کنم. نگاه سبزش، خیس و براق شد.
- فرهود! من بار روی شونه‌تو سنگین‌تر نمی‌کنم، فقط بذار کنارت باشم تا دلم آروم بگیره.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
بغض نهفته‌ی‌ توی گلوم، با لحن پر‌ مهر سوگندم، سعی داشت خودی نشون بده اما نفسم رو حبس کردم و لب‌هام رو به روي هم فشردم تا مانع حضور بی‌موقعش بشم. ما مردهای جاوید رو در کنارمون نداشتیم، اما خانواده‌مون همچنان ماندگار بود، قلب‌هامون يكي بود و جونمون به جون هم بند بود. پس همچنان، بود و نبود مادری به اسم مهستی توی زندگیمون اهميتي نداشت و من به خاطر حفظ حال اين خانواده، بايد اوضاع نابسامان پيش اومده رو، به درستي حل مي‌كردم. فشار ریزی به بازوش وارد کردم که با شنیدن صدای قدم‌های فربد، به طرفش برگشتم. سر به زیر، از پله‌ها پایین اومد. بدون هیچ حرفی، به سمت حیاط رفتیم و سوگندی که انگار روی حرفش جدی بود، بلافاصله سوییچ‌ رو از دستم گرفت. درسته، زیاد حال و احوالمون برای رانندگی مناسب نبود.
مسیر رفت، در سکوت گذشت اما با یک دنیا فکر و خیالی که توی سرم موج می‌زد. چطور باید باهاش مواجه می‌شدم؟ اصلاً چطور باید باهاش حرف می‌زدم؟ آخرین مکالمه‌مون، عجز و ناله، خواهش و تمنا بود! حالا بعد از این همه سال، چطور باید با مادرم مواجه می‌شدم؟!
علت اینکه توی فضای باز قرار می‌‌ذاشت رو زیاد نمی‌فهمیدم، کنجکاو هم نبودم که بفهمم. از ماشین پیاده شدم، دستی به کتم کشیدم و به سمت فربد چرخیدم که سوگند صدامون زد. در نیمه‌باز ماشین رو رها کرد و قدمی به سمتمون اومد. نگاه پر استرسش رو بینمون چرخوند و خطاب به فربد گفت:
- چیزی نمونده تا این کابوس تموم بشه، پس غصه نخور و قوی باش! باشه فربدجان؟
فربد که انگار یک مرحله از من جلوتر بود و سختی این رودرروشدن با مهستی رو هضم کرده‌بود، لبخند محوی تحویل سوگند داد.
- چشم، امروز اون یک درصدی که از گذشته توی زندگیمون باقی‌مونده بود هم تموم میشه، یعنی تمومش می‌کنیم.
نگاه بی‌قرارش رو به سمت چشم‌های‌ من چرخوند. تلاش من هم برای همین بود؛ برگردوندن آرامش به یک‌دونه برادرم.
- فرهود به خودت مسلط باش و زود بیا! حرفای آقاجونم یادت نره.
سرم رو در جواب همسر نگرانم تکون دادم، به ماشین اشاره کردم و گفتم:
- باشه عزیزم، بشین توی ماشین تا بیایم.
چشم از نگاه نگرانش برداشتم، دستم رو پشت کمر فربد گذاشتم و جلو رفتیم. نه اطرافم رو می‌دیدم، نه صدای خاصی می‌شنیدم. صرفاً دنبال زنی بودم که سال‌ها پیش ترکمون کرده‌بود و‌ توی این پارک بسیار خلوت، پیدا کردنش هم اون‌قدرها سخت نبود. تنها روی نیمکتی نشسته‌بود و در انتظار پسرهاش بود! نفس عمیقی کشیدم، با هر قدم که بهش نزدیک می‌شدم، هم جزئی از وجودم کنده می‌شد و هم انگار عقده‌های پنهان درونم سر باز می‌کرد. حضورمون رو حس کرد، از جا بلند شد و من بالأخره دیدمش! حق با فربد بود، زیاد هم عوض نشده‌بود. شاید چشم‌هاش غمگین و گریون بود اما هنوز هم زن جوون و زیبایی به نظر می‌رسید.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
- خدای من، فرهودجانم!
با قدم‌های تند به سمتمون اومد. بلافاصله ریتم ضربان قلبم اوج گرفت. دستم رو روی کمر فربد مشت کردم و دست دیگه‌م رو بالا آوردم. امروز شوخی نداشتم، به هیچ عنوان!
- سلام، لازم نیست بیای جلوتر، هم می‌بینمت، هم صداتو می‌شنوم.
با تموم شدن جمله‌م، در سه قدمی ما ایستاد. اشک‌ روونه‌ی‌ صورتش شد.
- خوبی مامان؟ دلم برای دیدنت پر می‌کشید.
دست مشت شده‌ی فربد رو از گوشه‌ی چشم دیدم. نفس‌های تندش هم خوب به گوشم می‌رسید. عجیب نبود این حس نفرتی که با دیدنش توی وجودمون شعله‌ور‌ می‌شد؟ انگشتم رو به زیر بینیم کشیدم و بی‌توجه به تمنای نگاهش، گفتم:
- جداً؟ آمار فربدو که خوب درآوردی و زیر نظرش داشتی، منو پیدا نکرده‌بودی؟!
غیر این کلمات و این لحن، جوابی برای مهستی نداشتم، حتی اگه سوزناک گریه می‌کرد.
- گفتی باهامون حرف داری، اومدیم برای آخرین بار حرفاتو بشنویم و بریم، پس وقتو تلف نکن.
صدای جدی فربد بود. خوشحال بودم که قوی‌تر از قبل بود و ناراحت بودم که مرحله‌ی سخت اول رو به تنهایی سپری کرده‌بود.
- باشه، باشه عزیزای من، بیاین بشینین.
نگاهی بهمون انداخت و تندتند ادامه داد:
- البته هر طور راحتین، بخواین‌ منم می‌ایستم.
گوشه‌ی شالش رو به صورت خیسش کشید. وای از روزی که رفت، وای از گریه‌های فربد و کمر‌شکسته‌ی‌ بابا! چطور فکر ‌می‌کرد اون روزها رو فراموش می‌کنم و حالا کنارش می‌شینم؟ نمی‌شد، وجدان و منظق و احساسم، همه و همه نمی‌خواستنش!
- دلتنگتون بودم، خیلی ساله‌ که ندیدمتون! توی این سال‌ها زیاد تهران نبودم، ولی توی یک سال اخیری که بیشتر این‌جا مستقر بودم، تونستم از دور فربد رو ببینم و بعد هم از طریق صحرا ملاقاتش کنم، می‌دونم! لابد می‌خوای بگی خودت گذاشتی و رفتی! درسته، اما هنوزم مادرتونم و دلم براتون می‌تپه!
بی‌هدف، نیم‌نگاهی به اطراف انداختم.
- خب؟ اصل مطلبو نمیگی؟ اگه قراره از دلتنگی بگی که منو فربدم از کمبود و بدبختی و بیچارگیمون برات بگیم!
نمی‌دونم چرا امید داشت که ما بشیم پسرهای عزیزش و خیلی زود کوتاه بیایم. چاله‌چوله‌هایی که توی مسیر احساسی زندگیمون به جا گذاشته‌بود، هیچ‌جوره پر نمی‌شد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- باشه فرهود، باشه، فقط خواستم بدونین که چقدر پشیمونم و دلتنگ.
- پشیمونی تو، نه بابای ما رو زنده می‌کنه، نه بچگیمون رو برمی‌گردونه! پس بیشتر از این داغ دلمون رو زنده نکن.
فربد جوابش رو داد و سرش رو پایین انداخت. آخ بابا! عشقت خودت رو سوزوند، زندگیت رو سوزوند، ما رو هم سوزوند!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
لبخند ‌پر غمی روی صورتش نشست. نگاه دقیقش رو بینمون چرخوند و زمزمه کرد:
- هیچ‌کدومتون شبیه من نشدین، هردوتون شبیه امیررضا شدین! خدا رحمتش کنه.
نمی‌فهمیدم‌ چرا آه می‌کشید. دو دستی زندگیش رو گذاشته‌بود و رفته‌بود پی خوشی‌هاش، حالا زمان حسرت و غصه‌هاش رسیده‌بود؟
- خواستم ببینمتون، که بدونین این زندگی اون‌قدرا هم به من وفا نکرده! خواستم ببینین چقدر پیر و شکسته شدم و‌ چقدر دلم برای پسرهای عزیزم ‌تنگ شده!
چشم‌هام رو باریک کردم. پیر و شکسته که به نظر نمی‌رسید! روضه‌ی دلتنگی هم بخشی از سناریوی امشبش بود. پس باز هم باور کردنی به نظر نمی‌رسید! تک‌سرفه‌ای کردم.
- ما نخواستیم که تو بری! این خوده تو بودی که پول و ثروت و دنیاتو به شوهر و بچه‌هات ترجیح دادی، پس اگه پیر شدی، اگه جوون موندی، ربطی به ما نداره! همون روزی که در رو به رومون بستی، رابطه‌ی خونیمون برای همیشه قطع شد!
در تلاش بودم که تن صدام رو پایین نگه‌دارم. لعنت به این رابطه‌ی خونی که خواه‌ناخواه این زن رو به ما ربط می‌داد.
- درسته فرهود، حق با توئه پسرم.
انگشت اشاره‌م رو جلو بردم و غریدم:
- پسرم، پسرم نکن! این دیدار اول و آخر ما بعد از اون روز کذاییه! پس هر چی می‌خوای بگی بگو، چون اگه از فردا ردی ازت دوروبر خودم و فربد، خصوصاً فربد ببینم، روزگارتو سیاه می‌کنم.
خندید و عقب‌عقب رفت. روی نیمکت نشست.
- زندگی من سیاه شده، مگه مشخص نیست؟ زندگی من و مهشید از اول سیاه بود.
این‌بار فربد بود که یک قدم جلو رفت و با توپ پر در جوابش گفت:
- تو ‌و مهشید بهترین شوهرای دنیا نصیبتون شده‌بود! خودتون لگد زدین به بختتون، پس تمومش کن این نمایشو!
کلافه دستش رو بین موهاش فرو برد و دور خودش چرخی زد. نفس عمیقی کشیدم. مشکل یک چیز بود؛ زبون هم رو نمی‌فهمیدیم.
- می‌دونم مامان‌جان. می‌دونم! من خیلی داغونم، توروخدا یه امروز رعایت حال منو بکنین.
دست‌هاش رو به روی پاش کوبید و باز نوای گریه سر داد. به فربد اشاره کردم که کنارم بایسته. اخم غلیظی روی پیشونیم نیست و به کارهای عجیب مهستی خیره شدم.
- مگه شما جوون نیستین؟ مگه هزار رؤیا و فکر و خیال توی ذهنتون ندارین؟ منم همین بودم! منم جوون بودم و خام، منم دلم یک زندگی خوب می‌خواست، در رفاه و آسایش کامل، اما نه امیررضا به حرفم گوش می‌داد، نه جاوید بزرگ!
دستش رو به صورتش کشید و ادامه داد:
- پدربزرگتون مثل الان خونه‌نشین که نبود، چسبیده بود به اون شرکتش و از مال و اموالش جدا نمی‌شد! اگه پسراش به حرفش گوش می‌دادن، هواشونو داشت، وگرنه ولشون می‌کرد به امان خدا! امیررضا هم که ذهنش رؤیاپرداز بود، دنبال پرستاری بود و رؤیای مراقبت از سالمندا رو داشت و من باید دست از رؤیاهای خودم می‌کشیدم تا شوهرم به اهدافش برسه.
 
بالا پایین