جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 41,486 بازدید, 597 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
حدود شش‌سال قبل، قرار بود همایشی مربوط به حوزه‌ی مهندسی و ساختمان در تبریز برگزار بشه و قرار بود از شرکت ما به عنوان شرکت برتر تقدیر کنن. اتفاق بزرگی برای شرکت بود. یک موقعیت عالی بود که آقاجون رو حسابی خوشحال کرده‌بود. مامان و بابا و عمومحمدرضا هم که سه مهندس برتر شرکتمون بودن، قرار بود به نمایندگی از اعضای شرکت توی اون همایش شرکت کنن. اونقدر خوشحال بودیم که شب قبل رفتنشون رو جشن گرفتیم. آقاجون همه رو مهمون کرد و بعد از سال‌ها، از ته دل می‌خندیدیم. انگار اون شب بی‌غم‌ترین خانواده‌ی دنیا بودیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که عمر خوشحالیمون اینقدر کوتاه باشه. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که ما باز هم غم و سختی ببینیم و طعم از دست دادن رو دوباره‌ودوباره تجربه کنیم؛ اون هم سخت‌تر از قبل!
مگه می‌شد ما بخوابیم و صبح با خبر گازگرفتگی عزیزانمون بیدار بشیم؟ مگه فیلم بود؟ اصلاً واقعی نبود، اونقدر باورناپذیر بود که حتی گریه هم نمی‌کردیم تا زمانی که تن سردشون به تهران رسید.
زندگی رنگ دیگه‌ای گرفت. آقاجون زمین خورد و ما هشت‌تا، توی اوج افسردگی به سر می‌بردیم. دیگه کسی نبود به دادمون برسه و نجاتمون بده. ما غرق در دنیای سیاه تنهاییمون شده‌بودیم اما می‌دونستیم که اول و آخرش ماییم که برای هم می‌مونیم پس باز هم بلند شدیم. فرهود که تازه مدرک دکترای روان٬شناسیش رو گرفته‌بود، مدیریت خانه‌ی سالمندان رو به دست گرفت و هر روز دوست‌های روان‌پزشکش رو به خونه می‌آورد تا روان از دست‌رفته‌ی ما رو برگردونه. شرکتی که آقاجون با هزار وسواس مدیریتش می‌کرد، به دست من و فربد بی‌تجربه افتاد اما آقاجون حسابی پشتمون بود و ما به هر سختی بود، بلند شدیم. درس خوندیم و کارمون رو شروع کردیم اما حسرت دیدن دوباره‌ی عزیزای زندگیمون برای همیشه توی دلمون موند. این سخت‌ترین از دست دادنی بود که تجربه کردیم و چیزی که حالمون رو بدتر می‌کنه، ترس تجربه‌ی دوباره حس از دست دادن هست.
- صدای باز شدن در حیاط میاد!
با شنیدن صدای بلند سوزان، دستم رو از روی چشم‌هام برداشتم. برای اینکه به نور عادت کنم، ناچاراً چندبار پلک زدم و روی مبل نشستم. نگاهمون بین هم رد و بدل شد. نگاهی که در اوج سکوت نگرانی رو فریاد می‌زد. بالأخره فرهود و فربد و سوگند برگشتن.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
(دل‌آرا)

با شنیدن صدای نزدیک شدن قدم‌های سوگند، فرهود و فربد از سمت پله‌ها، کسی جرأت نکرد از جاش تکون بخوره، اما منی که دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید، اشک‌هام رو پاک کردم و از کنار سوگل بلند شدم. روی مبل تکی که کنار تلویزیون بود و از بقیه کمی دورتر بود، نشستم. انگشت‌هام رو در هم گره زدم و سعی کردم نفس عمیق بکشم. یک شب خونه نبودم؛ هر اتفاق عجیبی که ممکن بود، رقم خورده‌بود. واقعاً چرا به صحرا اعتماد داشتم؟ چرا فکر می‌کردم لیاقت فربد مهربونم رو داره؟ دیگه دلم نمی‌خواست ببینمش!
انتظار می‌رفت که با سری پایین‌افتاده و صورت گریون به خونه برگردن، پس تعجب نکردیم. نمی‌دونم مهستی چه به روزشون آورده‌بود، اما در حال حاضر از نظر من، مقصر این چشم‌های ورم‌کرده و صورت برافروخته فقط صحرا بود و بس.
- چرا نمی‌شینین؟
با تموم شدن جمله‌ی باراد، سوگند سری تکون داد. صندلی میزناهارخوری رو از پشت میز بیرون کشید و به سمت ما نشست. فربد و فرهود هم کار سوگند رو تکرار کردن. حالا دایره‌وار نشسته‌بودیم و همگی منتظر شروع صحبتشون بودیم.
- بچه‌ها؟ باهاتون چیکار داشت؟ چرا رنگ به رو ندارین؟ نمی‌خواین چیزی بگین؟
همچنان باراد بود که سؤال می‌پرسید. نگاه سنگینی بینشون ردوبدل شد و در نهایت فرهود سرش رو بالا گرفت. برای صاف کردن صداش، تک‌سرفه‌ای کرد و نگاهش رو بینمون چرخوند. دیدن صورتش قلبم رو فشرد؛ مشخص بود که چقدر گریه کرده‌!
- ببخشید طول کشید، حتماْ خیلی منتظر موندین.
چیزی نگفتیم و منتظر ادامه‌ی صحبتش موندیم. نفس عمیقی کشید.
- رفتیم سر قرار و دیدیمش... از تصورم سخت‌تر گذشت.
صداش موقع بیان آخر جمله‌ش، لرزید و دست حمایت‌گر سوگند دور بازوش حلقه شد.
- راستش توی ماشین خیلی... خیلی فکر کردم که باید براتون تعریف کنم یا نه... درسته شنیدنش دردناکه اما نمی‌تونم ازتون پنهون کنم.
فکر کنم هیچ‌کدوم از ما پنج‌نفر حتی پلک هم نمی‌زد. دیدار با مهستی، برای همه‌ی ما دردناک بود اما برای فرهود و فربد بیشتر! پس چرا اینقدر دل‌نگران بود؟ بالأخره فرهود آروم‌آروم شروع به صحبت کرد. از لحظه‌ای که از ماشین پیاده شدن و با مهستی مواجه شدن گفت تا آخرین جمله‌ای که بینشون ردوبدل شده‌بود. شمرده‌شمرده گفت. وسطش صدای گرفته‌ش یاری نمی‌کرد و سوگند براش آب می‌آورد. یه جاهایی نفسش می‌گرفت و فربد پشتش رو ماساژ می‌داد. در نهایت شنیدیم؛ هر آن‌چیزی که کاش گوش‌هام کر بودن و هیچ‌وقت نمی‌شنیدن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
سکوت ممتد بینمون طولانی شد. مثل شش‌سال گذشته که با صدای تلفن از خواب بیدار شدیم و فرهود تلفن رو جواب داد و به سختی بهمون گفت که مامان و بابا و عمومحمدرضا در اثر گازگرفتگی خفه شدن، ما دوباره ساکت شده‌بودیم و با چشم‌هایی که از حدقه بیرون زده‌بود، بهش زل زده‌بودیم. شاید برای فرهود هم خاطره‌ی همون شب مرور شد که گوشه‌ی لبش رو به دندون گرفت و سرش رو پایین انداخت. نه، امکان نداشت!
- متوجه نشدم! درست شنیدم؟! شما هم مثل من شنیدین؟
سکوت بچه‌ها در جواب سوگل، زیاد خوشایند نبود. باراد با تردید زمزمه کرد:
- نکنه می‌خواد اذیتمون کنه؟ شاید الکی گفته.
فرهود به آرومی سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- بعید می‌دونم. مثل دیوونه‌ها بود، فکر نکنم دروغ بگه.
انگار بند دلم پاره شد و قلبم از سی*ن*ه‌م جدا شد. دستم رو روی دسته‌ی مبل گذاشتم و ناخن‌هام رو توی پارچه‌ش فرو کردم. سوگل این‌بار با صدای بلندتر و لحنی عصبی به حرف اومد:
- یعنی می‌خوای به من بگی کل زندگی ما رو مهستی روی انگشتش چرخونده؟ می‌خوای بگی مهستی اومد عموامیررضا رو اغفال کرد، بعدش سکته‌ش داد، بعد مامان من رو دیوونه کرد، آخرش هم باعث‌وبانی اون اتفاق شوم و نحس شده؟! آره؟
کسی نتونست جوابش رو بده و سوگل بی‌طاقت، وسط خونه ایستاد. تصویر شش‌سال قبل جلوی چشم‌هام نقش بست؛ اون روز باز هم اولین نفر سوگل بود که واکنش نشون داد.
- مگه میشه؟ مگه این عدالته؟ یه آدم پاشه بیاد زندگی چند نفر رو به هم بزنه بعدش هم واسه خودش زندگی کنه؟ نمی‌فهمم، نمی‌فهمم... اصلاً مگه جای اون رو تنگ کرده‌بودن؟ چه مرگش بود؟ چی از جونشون می‌خواست؟ مگه نمی‌دونست ما مامانمون مرده و همه‌ی زندگیمون بابامونه؟ بازم حسادت کرد؟ بازم تاوان حسادت‌های اون رسید به ما؟
به گریه افتاد. سوگلی که همیشه به سختی اشک می‌ریخت، در رابطه با این موضوع، گریه که نه، ضجه می‌زد و مثل همیشه به دنبالش، صدای گریه‌ی سوزناک سوزان بلند شد. باورم نمی‌شد، واقعاً ما به شش‌سال گذشته برگشته‌بودیم.
- حالا دیگه نوبت ماست که عدالت رو اجرا کنیم. می‌تونیم ازش شکایت کنیم و تلافی همه‌ی سال‌هایی که سختی کشیدیم رو ازش بگیریم. درستش می‌کنم، خودم درستش می‌کنم.
فرهود باز هم می‌خواست برای ما قوت قلب باشه. باز هم داشت بهمون قول می‌داد که توی اوج بدبیاری، همه‌چیز رو درست می‌کنه. صدای گریه‌های بلند بچه‌ها داشت روحم رو خراش می‌داد، اما گریه لازم بود. آدم وقتی سوگواره گریه می‌کنه، مگه کار دیگه‌ای هم از دستش برمیاد؟ با قفل شدن نگاهم توی نگاه فرهود، به آرومی پلک زدم. از بین سوگند و فربد بلند شد و آروم‌آروم به طرف من اومد. چیزی نگفتم. جلوی پام، پایین مبل روی زانو نشست. دستش رو روی دستم که همچنان مشغول چنگ‌زدن به پارچه‌ی مبل بود، گذاشت و میون صدای شیون و گریه‌ی بچه‌ها، نگاه لرزون و خیسش رو به چشم‌هام دوخت و گفت:
- دل‌آراجان... چرا چیزی نمیگی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
چیزی نمی‌گفتم، حتی قطره‌ای اشک هم نمی‌ریختم. شاید فرهود ترسیده‌بود که دوباره مثل گذشته، به خاطر شوک عصبی، نه بتونم حرفی بزنم و نه واکنشی نشون بدم.
- دل‌آراجان؟ تو دردونه‌ی زن‌عمودل‌افروز و عموعلیرضا بودی. می‌دونم بیشتر از همه‌ی ما توی این شش‌سال آسیب دیدی. من همه کار می‌کنم تا آروم بشی، فقط بهم بگو چیکار کنم؟
نگاهم رو از چشم‌های فرهود گرفتم و به بقیه نگاه کردم. داشتن عذاب می‌کشیدن و ما کسی رو نداشتیم که دل بی‌قرارمون رو آروم کنه.
- تو بهم بگو، من هر کار تو بگی می‌کنم.
دوباره داشت تکرار می‌شد. دوباره روزهای سیاه داشتن برمی‌گشتن.
- دل‌آراجان؟
نگاهش کردم. چه درخواستی می‌تونستم داشته باشم؟ از من چه توقعی داشت؟ من دیگه نمی‌تونستم ادامه بدم.
- بسه فرهود... بسه.
دستم رو فشرد و منتظر نگاهم کرد. زمزمه کردم:
- من نمی‌خوام دوباره به اون روزهای سیاه برگردیم. من نمی‌خوام شش‌سال قبل تکرار بشه. ما دیگه نمی‌تونیم فرهود، نمی‌تونیم توی گذشته غرق باشیم.
نگاهم بین بچه‌ها و فرهود ردوبدل شد.
- بعد این همه مدت بیایم درگیر انتقام از زنی بشیم که کابوس همه‌ی سال‌های زندگیمون بوده؟ می‌دونی چقدر می‌تونه برامون سخت و کشنده باشه؟ چقدر قراره گذشته رو مرور کنیم؟ چقدر قراره برای این و اون تعریف کنیم؟ ما... ما با شنیدن دوباره‌ی اون قصه داریم می‌سوزیم.
اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد. من اصلاً طاقت دیدن اشک‌های فرهودی که همیشه برای ما کوه صبوری و مقاومت بود رو هم نداشتم. انگشتم رو جلو بردم و اشکش رو مهار کردم.
- من که گفتم هر کار تو بگی می‌کنم، خب بگو دورت بگردم، چطوری آروم میشی؟
لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم. کاش خیلی اتفاق‌ها نمی‌افتادن. نگاهم رو بین چشم‌های سرخش چرخوندم.
- مهستی رو از زندگیمون دور کن. اجازه نده بهمون نزدیک بشه. اول از همه از خودت و فربد دورش کن! ازش تعهد بگیر، تهدیدش کن، نمی‌دونم. اجازه نده بهمون نزدیک بشه... فرهود ما دیگه نمی‌تونیم به گذشته برگردیم، ما اون هشت‌تا بچه‌ی قبل نیستیم، دیگه ظرفیت انتقام گرفتن رو نداریم، به‌خدا نداریم.
- چی میگی دل‌آرا؟ بذار بدبختش کنیم، بذار انتقام بگیریم! چی داری میگی؟
صدای معترضانه‌ی سوگل بود. انگار فراموش کرده که ما حالا بزرگ شدیم و زندگی داره برای هرکدوممون ساز دلخواهش رو می‌زنه. ما دیگه طاقت باز کردن کلاف درهم‌پیچیده‌ی گذشته رو نداشتیم.
- دوباره غرق بشیم توی گذشته؟ فکر کردی این‌دفعه جون سالم به در می‌بریم؟ یادت رفته چقدر سخت خودمون رو از اون منجلاب بیرون کشیدیم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
دوباره به فرهود نگاه کردم و این‌بار عصبی و با صدای بلند ادامه دادم:
- مگه یادت رفته؟ یادت رفته با قرص اعصاب و روان و ضدافسردگی دووم آوردیم؟ یادته که باراد نمی‌تونست کار کنه؟ یادته فربد و بردیا چیزی تا معتادشدنشون نمونده‌بود؟ یادت رفته سوزان توی اتاقش مخفی بود؟ من و سوگل درس رو ول کردیم و خونه‌نشین شدیم؟ یادتون رفته؟ خودت و سوگند چی؟ توی سن کم شده‌بودین پدر و مادر؟ یادته؟!
سرم رو بالا گرفتم. چشم‌هام رو درشت کردم و غریدم:
- یادتون رفته کسی نبود به دادمون برسه؟ مگه نمی‌دونین ما جز خودمون کسی رو نداریم؟ مگه نمی‌دونین آرامش و زندگی الانمون رو به سختی به دست آوردیم؟ می‌خواین دوباره نابودش کنین؟ من نمی‌ذارم! من نمی‌خوام ما هشت‌تا دوباره افسرده و بدبخت‌تر از چیزی که هستیم بشیم. یه نگاه به خودتون بندازین... مگه الان مثل شش‌سال قبلین؟ نه! الان همه‌ی ما غرق مشکلات خودمونیم. ما مشکلاتمون رو بتونیم حل کنیم، برنده‌ایم. چرا دوباره می‌خواین دردسر درست کنین؟ یادتون رفته این چندماه چقدر بهمون سخت گذشت؟ لازمه بگم توی زندگی‌های شخصیمون چقدر ضربه خوردیم؟ آره؟!
خودم رو به سمت فرهود خم کردم و دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم.
- من حالم وقتی خراب میشه که حال شماها بد باشه، من طاقت ندارم دوباره عذاب کشیدن شماها رو تماشا کنم، طاقت یه فروپاشی دیگه رو ندارم... گذشته تموم شده! برنمی‌گرده، مگه با زجر دادن مهستی مامان و باباها زنده میشن؟ آره فرهود؟ زنده میشن؟
دستم رو به شونه‌ش فشردم و ایستادم. فرهود هم کنارم ایستاد. محکم کف دستم رو به سی*ن*ه‌م کوبیدم.
- ما سوگواریم، تا ابد سوگواریم! شش‌سال گذشته و ما هنوز داریم با یادشون عذاب می‌کشیم. اگه با انتقام زنده میشن من موافقم، ولی در غیر این صورت من دلم نمی‌خواد ما وارد این بازی‌های کثیف بشیم، نمی‌خوام با همچین آدمی مواجه بشیم، بابا بسه دیگه، بسه! چقدر دیگه گذشته رو شخم بزنیم؟ مگه خدایی وجود نداره؟ بذارین خودش از مهستی انتقام بگیره. ما بعد شش‌سال می‌خوایم چیکار کنیم؟ توروخدا بس کنین!
باراد آهسته به سمتم اومد. دو دستش رو توی هوا به سمت پایین تکون می‌داد که یعنی آروم باشم. داشتم غیرقابل کنترل می‌شدم. دوباره اختیار روانم رو از دست داده‌بودم. دستم رو روي دهنم گذاشتم و صدای گریه‌ و ضجه‌م رو خفه کردم. قدم‌های باراد تند شد و توی آغوشش فرو رفتم.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
(فربد)

قفسه‌ی سی*ن*ه‌م رو با حرکات دورانی دستم ماساژ دادم. یعنی بیشتر از این هم می‌تونستم اتفاقات بد رو تحمل کنم؟ الان که حس می‌کردم قلبم در حال انفجاره! دیدن دل‌آرا توی وضعیتی که حمله‌ی عصبی بهش دست داد هم اونقدر حالم رو خراب کرد که پاهام سست شده و توان تکون خوردن نداشتم. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم عمر زیادی توی این دنیا نصیب من نمیشه، چون واقعاً صبر و توانم از میزان استرسی که بهم وارد میشه، کمتره.
- فربد؟
صدای فرهود بود. دستم رو از روی قفسه‌ی سی*ن*ه‌م برداشتم و نگاهش کردم؛ از اتاق دل‌آرا بیرون اومده‌ و وسط خونه ایستاده‌بود.
- پاشو برو داروخونه. برات داروهایی که لازم داریم رو پیامک می‌کنم، دیگه آرام‌بخش نداریم و امشب بعید می‌دونم کسی بدون آرام‌بخش بتونه بخوابه.
سرم رو تکون دادم و بلافاصله پرسیدم:
- حالش چطوره؟ خوابیده؟
کف دستش رو با تمام خستگیش به صورتش کشید و بعد از خمیازه‌ای کوتاه در جوابم گفت:
- نه، ولی آروم شد.
توقع نداشتم به همین زودی خوب بشه، همچین چیزی ممکن هم نبود اما خوشحال شدم که حالش بهتره، برای همین با اندک انرژی که به وجودم برگشت، ایستادم. فرهود به اتاق دل‌آرا برگشت و من به طرف آشپزخونه رفتم و آبی به دست و صورتم زدم؛ حتماً قیافه‌م دیدنی بود اما حاضر نبودم خودم رو توی آینه نگاه کنم. دستی به پیراهن و شلوارم کشیدم و خاک‌های روش رو پاک کردم. از آشپزخونه بیرون رفتم و همین که پام رو روی اولین پله گذاشتم، صدای بردیا رو شنیدم.
- صبر کن منم باهات میام.
لب پایینم رو توی دهنم فرو بردم. چیزی نگفتم و به نرده‌ها تکیه دادم. فکر کنم برای اولین‌بار بود که بودن کنار بردیا برام استرس‌زا بود. طولی نکشید که اومد و با هم از خونه بیرون رفتیم. داروخونه بهمون نزدیک بود؛ برای همین پیاده می‌رفتیم. کنار حاشیه‌ی دیوار کوچه، بدون حرف و بدون اینکه سرم رو بالا بگیرم، قدم به سمت جلو برمی‌داشتم. کنار بردیا بودم اما نمی‌تونستم نگاهش کنم. حتی نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم. باعث و بانی همه‌چیز مادر من بود. حالا چطور می‌تونستم بی‌تفاوت باشم؟ دست‌های سنگین عذاب وجدان دور گردنم فشرده می‌شد و داشت خفه‌م می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
به خیابون اصلی که رسیدیم، بعد از چهارقدم وارد داروخونه شدیم. صفحه‌ی موبایل و پیامک فرهود رو نشون دادم و چند دقیقه‌ی بعد یک کیسه پر از دارو تحویل گرفتم. تا حالا کسی به اندازه‌ی خانواده‌ی جاوید از این داروخونه داروی اعصاب و روان گرفته‌بود؟ حداقل توی شش‌سال اخیر فکر نمی‌کنم کسی رکورد ما رو شکونده باشه!
خیابون رو رد کردیم و دوباره وارد کوچه شدیم. با قدم‌هایی آهسته‌تر از قبل.
- حالت خوبه؟
سکوت بینمون بالأخره شکسته شد اما من باز هم چیزی نگفتم.
- چه سؤال مسخره‌ای... اما حداقل بهم بگو از یه ساعت قبل حالت بهتره.
بردیا! چقدر برام برادر بود. حتی توی این شرایط هم نگران حال من بود. توان جواب دادن رو نداشتم چون هر لحظه‌ توده‌ی بغض توی گلوم، بزرگ‌وبزرگ‌تر می‌شد.
- از اون موقع دارم به حرف‌های دل‌آرا فکر می‌کنم، با اینکه اولش به مذاقم خوش نیومد اما به نظرم همچین بیراه هم نمیگه. باید مهستی رو واگذار کنیم به خدا، فکر نکنم در مقابل همچین آدمی حتی بتونیم انتقام بگیریم؛ بیشتر سرخورده و داغون میشیم.
لبم رو به دندون گرفتم. کاش یکم نسبتم با شخصیت بد داستان دورتر بود؛ آخه چرا باید مادرم می‌بود؟!
- صحرا که دیگه بهت پیام نمیده؟ اگه اومد سمتت بگو خودم برم سراغش ادبش کنم.
صحرا، چه کابوس وحشتناکی! ریتم قدم‌هام که آهسته‌تر شد، باعث شد بردیا یک قدم جلو بیفته. ایستادم و دست آزادم رو به سمت مچ دستش دراز کردم. نگاه خیسم رو به صورت جدیش دوختم. من بیشتر از این نمی‌تونستم در مقابلش سکوت کنم.
- بردیا! من واقعاً متأسفم. من حتی نمی‌دونم باید چی بگم؟ خیلی شرمنده‌م از اینکه پسر مهستی‌م و عامل مرگ پدر و مادرت، مادر منه! ببخشید بردیا، می‌دونم ممکنه خیلی حس بد توی وجودت باشه اما بدون برام قابل درکه و خواستم بگم واقعاً متأسفم.
ابروهای پرپشتش توی هم فرو رفت و با شدت مچ دستش رو از توی دستم بیرون کشید. انگار اسپند روی آتیش ریخته‌بودم. نفس عمیقی کشیدم و لحظه‌ای پلک روی هم گذاشتم.
- چند سال با مامانت زندگی کردی؟ ها؟ جواب بده.
می‌شناختمش؛ به قول خودش اون رویی که نباید بالا می‌اومد رو ظاهراً با حرف‌هام بالا آورده‌بودم. دستش رو که به تخت سی*ن*ه‌م کوبید، چشم‌های خسته‌م رو باز کردم و به چشم‌هام وحشیش نگاه کردم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,007
17,023
مدال‌ها
4
- پنج‌سال.
محکم و مثل یک محاکمه‌کننده پرسید:
- چند سال کنار ما و مامان و بابام زندگی کردی؟
زمزمه کردم:
- شونزده‌سال.
ابروهاش رو بالا انداخت.
- خوبه، تا جایی که می‌دونم شونزده خیلی از پنج بیشتره! پس دیگه بیشتر از این حرف نزن و دهنت رو ببند! تو هیچ نسبتی با زنی که فقط پنج‌سال از بیست‌و‌هفت‌سال عمرت رو کنارش گذروندی، نداری! همه‌ی ما این رو می‌دونیم، خودت نمی‌فهمی؟ نفهم!
اشکم از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد. انگشتش رو تهدیدکنان جلوی صورتم تکون داد.
- خودت رو قاطی این قصه نکن فربد! تو و فرهود هم مثل همه‌ی ما بی‌گناهین! پس بیخودی فاز عذاب‌وجدان برندار که بدجور قاطی می‌کنم.
لبخند محوی روی صورتم نشست و زیر لب گفتم:
- می‌دونی که مامان‌دل‌افروز رو بیشتر از همه دوست داشتم؟
سرش رو تکون داد و با جدیت گفت:
- آره و اینم خوب می‌دونم که مامان‌دل‌افروز تو رو بیشتر از من دوست داشت... چون همیشه اول برای تو غذا می‌ریخت.
دستم رو بین موهای آشفته‌م فرو کردم و پر غصه زمزمه کردم:
- بردیا خیلی حالم خرابه! چطوری می‌تونم این قصه رو هضم کنم؟
چشم‌های سیاهش پر از اشک شد. کنارم ایستاد و دستش رو دور شونه‌م انداخت.
- چون کنار همیم، راحت از همه‌چی می‌گذریم، مثل همیشه. غصه نخور، مثل تموم اتفاقاتی که افتاد، این هم دست ما نبود.
واقعیت همین بود اما کاش واقعیت این‌قدر تلخ نبود. توی تمام سال‌های عمرم، تنها بخش شیرین ماجرا، وجود این هفت‌نفر بود که برام معنی حس امید به زندگی بودن. انگار باز هم چاره‌ای نبود و ما باید با تکیه بر هم، دوباره مسیر رو جلو می‌رفتیم.
***
 
بالا پایین