جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 43,630 بازدید, 628 پاسخ و 59 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
(بردیا)
نگاهم روی حجم انبوهی از برگه که روی میزم قرار داشت، قفل شده‌بود. شاید هم مغزم قفل کرده؛ چون هر چی نگاهشون می‌کنم، نمی‌فهمم از کجا باید شروع کنم. این همه کار عقب مونده داشتم و خبر نداشتم؟ توی این مدت شرکت نمی‌اومدم و یا اگر هم می‌اومدم، کار خاصی انجام نمی‌دادم. نتیجه‌ش شد این همه کار و حس تنبلی که به وجودم غالب شده‌بود، اما دیگه بهانه‌جویی قابل قبول نبود، چون امروز شنبه بود و اگه باز هم کار رو شروع نمی‌کردم باید شرکت و تمام زحماتی که براش کشیدم رو می‌بوسیدم و کنار می‌ذاشتم. بیشتر از این نباید احساساتم جولان می‌دادن و باید عقلم رو به کار می‌نداختم.
نگاهم به سمت قاب عکس روی میز کشیده شد، با اینکه سعی داشتم به عکس مامان، بابا و عمو نگاه نکنم؛ به اینکه این سه نفر رو در راه این شرکت و رقبا از دست دادیم هم نباید فکر می‌کردم!
- آروم بگیر لامصب! چاره چیه؟
دستم رو روی قلب پرتپشم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. طبیعی بود که شرکت و این اتاق داشت خفه‌م می‌کرد؟
- میخوای شرکت و کارت رو ببوس و بذار کنار! می‌خوای؟
راستش می‌خواستم! اما نمی‌شد. اگه به خودم بود، همه‌چیز رو رها می‌کردم و سر به کوه و بیابون می‌ذاشتم. درسته توی این مدت استراحت کردم، اما حتی حوصله‌ی زندگی کردن هم نداشتم. پوفی کشیدم و با شتاب به صندلی تکیه دادم؛ صدای قیژقیژش رو بلند کردم. خیلی دوست داشتم خودم رو به اتاق فربد برسونم و حال بدم رو باهاش به اشتراک بذارم؛ اما فربد هم گناه داشت! به اندازه‌ی کافی صبوری به خرج می‌داد، اگه حرف بی‌جایی می‌زدم، قطعاً انرژی که به سختی جمعش کرده‌بود رو از دست می‌داد. صندلی رو به چپ و راست چرخوندم و چشم‌هام رو بستم. من باید فراموش می‌کردم. نیاز داشتم بخشی از حافظه‌ی کوتاه و بلندمدتم رو از دست بدم. واقعاً چطور می‌شد با این وضع به زندگی ادامه داد؟ ما ادعای قوی بودن داشتیم، اما به سختی جلو می‌رفتیم و ادامه می‌دادیم. اگه می‌شد بخشی از حافظه‌مون رو از دست بدیم، می‌تونستم زندگی کنیم. اه! پزشک‌های مغز و اعصاب خیلی کم‌کاری می‌کنن!
با تقه‌ی محکمی که به در خورد، چشم‌هام رو باز و سریع بدنم رو صاف کردم. دستی به موهام کشیدم که بلافاصله در باز شد و چهره‌ی خندون لیا ظاهر شد.
- سلام مهندس!
با گام‌های بلند به سمتم اومد.
- خوبین؟ خسته نباشین! راستش رو بگین، توی این مدت، بی‌منشی چیکار کردین؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
با شیطنت خندید و سرش رو تکون داد که موهای چتری روی پیشونیش رقصید و دلم لرزید!
- چقدر شرکت آرومه! قدر منشی خوبتون رو دونستین؟ از پاقدم من بود که اینجا همیشه شلوغ بود.
باز هم غش‌غش خندید. به آرومی پلک‌هام رو بستم و باز کردم تا مطمئن بشم بیدارم و مثل این چند وقت لیاآزاد رو فقط توی خوابم نمی‌بینم.
- خوبین؟!
جلو اومد و مقابل میزم ایستاد. بوی عطر گلیش که به مشامم رسید، نفسم رو حبس کردم و به چشم‌های شاد و براقش خیره شدم. می‌تونست خواب باشه، اما با وجود تپش قلب و جریان خونی که توی وجودم جاری شد، فهمیدم که بالأخره تصویر واقعی این دختر رو دارم می‌بینم، نه توی خواب و رؤیا!
- ازم ناراحتین؟ براتون تعریف می‌کنم تا بدونین چقدر توی این مدت درگیر بودم! واقعاً نمی‌شد بیام سرکار.
چند روز بود که ندیده‌بودمش؟ هفده روز؟ دقیقاً هفده روز! ناراحت نبودم، مغزم فریاد می‌زد که چقدر دلم براش تنگ شده‌بود. سعی کردم به خودم بیام. تک‌سرفه‌ای کردم و در جواب پرحرفی‌هاش، گفتم:
- نه! خوش اومدی.
همین جمله کافی بود تا لبخندش رنگ بگیره. انگار لیا تعطیلات خوبی رو گذرونده‌بود.
- ممنون. چه خبر؟ همه‌چی مرتبه؟ راستش صبح مامانم رو بردیم فرودگاه، برای همون دیر نشد و به موقع نرسیدم، اما الان در خدمتم.
مامانش! تازه یادم اومد که مرخصی رفتن این مدتش به خاطر برگشتن مامانش از ترکیه به ایران بود. چرا اینقدر بی‌حواس شده‌بودم؟ دستم رو به گردنم گرفتم و با اشتیاق اما آروم، پرسیدم:
- حالشون خوب بود؟ این مدت خوش گذشت؟
لبخندش جمع‌و‌جور شد. میز رو دور زد و بالای سرم ایستاد. چشم‌هاش رو ریز کرد و نگاه دقیقش رو توی صورتم چرخوند. اونقدر بی‌جنبه شده‌بودم که نه می‌تونستم پلک بزنم و نه حتی می‌تونستم نفس بکشم.
- حالتون خوبه؟ چرا اینقدر زیر چشم‌هاتون گود افتاده؟ گردنتون باز درد می‌کنه؟ مهندس؟!
کلمه‌ی آخرش رو با صدای بلند گفت؛ طوری که از جا پریدم. چشم‌هاش گرد شد و سریع کف دستش رو روی پیشونیم گذاشت. از پیشونیم، یه جریان برق با ولتاژ بالا به کل بدنم پخش شد و لرزیدم! دستش رو برداشت و تندتند گفت:
- وای فکر کنم تب دارین! حالتون خوب نیست؟ پاشین بریم دکتر.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
خدای من! چم شده‌بود؟ انگار علائم حیاتیم رو از دست دادم، توان فکر کردن و سنجیدن شرایط رو که اصلاً نداشتم! خشکم زده‌بود و فقط نگاهم میخ کارهای دختر ریزه‌میزه‌ی مقابلم شده‌بود؛ مغزم هم خداروشکر کرکره رو پایین کشیده‌بود و تعطیل!
- پاشین بریم دکتر. حالتون خوب نیست. با خودتون چیکار کردین؟ دو هفته نبودم ها!
- هفده روز!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- چی؟! حالا هر چی! بریم.
پشتش رو بهم کرد و دو قدم ازم دور شد که سریع ایستادم و دستم رو به کیفش رسوندم. ایستاد و به سمتم چرخید. باید به خودم مسلط می‌بودم، این وضعیت هر دلیلی که داشت، اصلاً مناسب موقعیت کاری من و لیا نبود! کیفش رو رها کردم و دست دیگه‌م رو از روی گردنم برداشتم. آب دهنم رو قورت دادم. نفس عمیقی کشیدم که باز بوی عطرش به سلول‌های مغزم رسید!
- حالم خوبه! خوبم. دکتر رو ولش کن، خب؟
دست‌ به سی*ن*ه شد و ابروهاش در هم گره خورد.
- خودم دیدم تب داری! چرا دروغ میگی؟
نگاهش دوباره رنگ غم گرفت.
- واقعاً چی‌شده؟ آخه رنگ به رو نداری.
چقدر ناراحت بودم که به خاطر من، ستاره‌بارون نگاهش خاموش شد و چقدر خوشحال بودم که مخاطب این نگرانی و فعل‌های مفرد، من بودم! لبخند کم‌رنگی روی صورتم نشست. نمی‌شد برای یک روز هم که شده بی‌خیال موقعیت کاری شد؟ من تازه فهمیدم چقدر وجودم دلتنگ شیطنت‌ها و هم‌صحبتی با این دختره! دستم رو به سمت مبل‌های وسط اتاق گرفتم و زمزمه کردم:
- بشین.
به حرفم گوش داد و به سمت مبل‌ها رفت و نشست. روبه‌روش نشستم، به سمت زانوهام خم شدم و انگشت‌هام رو در هم گره زدم.
- همه‌چی خوب پیش رفت؟ حال مامانت خوب بود؟
چشم‌هاش رو باریک کرد و کیفش رو روی مبل کنارش گذاشت.
- بله! چرا از جواب دادن طفره میری؟
یه‌تای ابروم رو بالا انداختم.
- دوست دارم بدونم توی این مدت چیکار کردی! تعریف کن دیگه.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
نفس عمیقی کشید و شنیدم که زیر لب بهم گفت:«لجباز!» اما به روی خودم نیاوردم. مشتاقانه نگاهش کردم تا برام صحبت کنه و بگه که دغدغه‌های فکری و مشکلاتشون کم شده، اینجوری خیالم راحت می‌شد.
- مامانم اواخر اسفند اومد. راستش به حرف شما گوش دادم و خودم رو توی مسائلشون قاطی نکردم. سعی کردم بهشون زمان بدم و بذارم تنها باشن تا مشکلات حل بشه و راستش شد! مامان فقط گفت دیگه کنجکاوی نکنم چون همه‌چیز رو بین خودش و بابا حل کرده. هنوز هم نفهمیدم مامانم گذشت کرد یا واقعاً من اشتباه کرده‌بودم، اما هر چی که بود، خانواده‌ی ما، بعد مدت‌ها، چند روزی رو با آرامش و حال خوب در کنار هم سپری کردن و خب خیلی این چند روز به جونم نشست.
لبخند زد و دندون‌های ردیف و سفیدش رو به رخم کشید. دستی به چتری موهاش کشید و ادامه داد:
- مامان مجبور شد بره، اما با همین چند روزی که پیشمون بود، دوباره به زندگیمون رنگ پاشید. نمی‌دونم از این به بعد چی میشه. خداروشکر که این مدت همه‌چی خیلی خوب بود و رابطه‌ی مامان و بابا هم عالی پیش رفت.
نمکی خندید.
- خیلی دارم جلوی خودم رو می‌گیرم که دخالت نکنم، فکر کنم اینجوری هم بهتر باشه.
بخش عمیقی از وجودم به خاطر خوشحالی و حس رهایی لیا خوشحال شد. من شاهد اضطراب‌ها و نگرانی‌های بیش از حدش بودم. شاهد خودخوری‌ها و حال بدش هم بودم. حالا بهتر از همیشه، مقابلم نشسته‌بود و می‌خندید؛ از این بابت واقعاً خوشحال بودم.
- خداروشکر. مطمئن باش از این به بعد همه‌چی عالی پیش میره، تو فقط غصه نخور.
لپ‌های گلی لیا رو که دیدم، تازه متوجه جمله‌ی آخرم شدم که با چه احساسی هم بیان شده‌بود؛ من امروز حسابی رد داده‌بودم!
- خب؟ شما بگین ببینم. اتفاقی برای شرکت افتاده؟ واقعاً نگران شدم.
بی‌خود و بی‌جهت سرفه کردم و دستم رو به صورتم کشیدم. اتفاق که زیاد افتاده‌بود، کدومش گفتنی بود؟ فکر کنم هیچ‌کدوم.
- نه. همه‌چی خوبه، من هم زیاد شرکت نیومدم، دو هفته کار تعطیل بوده! حالا که برگشتی می‌تونیم پرقدرت شروع کنیم.
با تردید نگاهش رو بین چشم‌هام چرخوند که ادامه دادم:
- منتظر بودم بیای تا کلی کار بریزم روی سرت! آماده‌ای؟
کف دستش رو روی سی*ن*ه گذاشت و کمی گردنش رو خم کرد.
- بله قربان! بنده آماده‌ی خدمت‌گزاریم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
گردنش رو صاف کرد و زیر لب گفت:
- ولی حال شما خوب نیست. می‌خوای بری خونه و استراحت کنی؟ من حواسم به همه‌چی هست.
خونه؟ استراحت؟ عمراً! اینقدر حالم خوب بود که دوست نداشتم از شرکت برم. سریع سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
- نه! گفتم که من هم حسابی استراحت کردم.
برای اینکه زیاد هم نگرانش نکنم، در ادامه گفتم:
- درگیر یه سری مشکلات خانوادگی بودیم که خداروشکر ختم به خیر شد. پس لطفاً نگران نباش.
انگشتش رو به سمت صورتم گرفت و مصرانه گفت:
- پس چرا تب داشتی؟
خندیدم. کف دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و با خنده گفتم:
- نه خانم‌آزاد! نمی‌دونم چرا درجه‌ش رفته بالا، اما باور کن که خوبم.
از روی مبل بلند شد و کیفش رو روی شونه‌ش انداخت.
- من که شک دارم. پس میرم یه دمنوش خفن دم می‌کنم تا با هم کار رو شروع کنیم، اون هم توی سال جدید.
دوباره پلک‌هاش بازتر شد و با هیجان گفت:
- راستی عیدتون مبارک! بعد از سال تحویل خیلی باهاتون تماس گرفتم، در دسترس نبودین.
باز هم خندیدم و روبه‌روش ایستادم. امسال سال تحویل عجیبی داشتیم؛ روی کوه و مشغول تخلیه‌ی عقده‌های درونی به وسیله‌ی فریاد زدن!
- عید شما هم مبارک. امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی.
خندید و به سمت در رفت و قول داد که چند دقیقه‌ی بعد با دمنوش برمی‌گرده. با رفتن لیا، دوباره سکوت به اتاق برگشت. سرم رو به سمت میزم چرخوندم و به برگه‌های روش خیره شدم.
- خیلی هم بد نیست، هنوز هم میشه کار کرد!
بخشی از انرژیم برگشته‌بود. همون بخشی که بهم انگیزه‌ی دوباره بلند شدن، زندگی کردن و دوباره کار کردن رو می‌داد. عجیب بود که منبع این انرژی باارزش، لیاآزاد بود.
- لیاخانم، خوش برگشتی! با وجود تو، می‌تونم این شرکت و فضای سردش رو تحمل کنم.
لب‌هام کش اومد. دیگه باید تعارف رو با خودم کنار می‌ذاشتم؛ با دیدن حال خوب لیا، خیلی حالم بهتر شد!
***
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
(دل‌آرا)
دستم رو جلوی دهنم نگه داشتم تا خمیازه‌ی عمیقی که به سراغم اومده‌بود، به چشم بقیه نیاد. حسابی خوابم می‌اومد. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و از آینه‌ی جلوی ماشین به چشم‌ و ابروی فربدی که مشغول رانندگی بود، نگاه کردم. مثل همیشه ابروهاش به هم نزدیک شده و روی پیشونیش چین افتاده‌بود. فربدمون از همیشه کم‌حرف‌تر بود؛ قطعاً باعث‌وبانیش صحرا بود که این روزها جز بی‌محلی و سرسنگینی کاری نمی‌تونستم باهاش بکنم. مثلاً توی پرواز دیروز تا جایی که می‌شد ازش دوری کردم. به سؤال‌هاش جواب سر بالا دادم و به جز زمانی که مجبور بودم در کنارش کار کنم، بهش بی‌توجهی می‌کردم. دست خودم نیست؛ صحرا نباید دل فربد مهربونم رو با ندونم‌کاری‌هاش می‌شکست!
نفس عمیقی کشیدم. نگاهم از روی فربد به سمت بردیا که کنارش نشسته‌بود، کشیده شد. این یکی داداشم هم خوب کبکش خروس می‌خوند؛ از زمانی که از خونه راه افتاده‌بودیم تا همین الان، مشغول خوندن با خواننده بود.
- نمی‌خوام پر بکشم، وقتی تو این قفس تویی،
واسه زنده‌موندنم، مهم‌تر از نفس تویی.
گل دردونه‌ی من می‌خوام جلوم قد بکشی،
می‌دونی دق می‌کنم اگه تو پژمرده بشی.
نفس‌نفس می‌میرم، بیا نذار غریبه شه با آینه‌ها تصویرم.
شب‌هایی که ستارمی، فانوسا بی‌تأثیرن،
دستم رو محکم‌تر بگیر که دارم از دست میرم.
لبخند روی لب‌هام نشست. بعد از یک خمیازه‌ی طولانی، با صدای بلند گفتم:
- قربون صدات بشم.
گردنش رو به سمتم چرخوند و چشمکی حواله‌م کرد. بی‌انرژی خندیدم و به سوگل که سمت راستم نشسته‌بود، نگاه کردم. بی‌حوصله‌تر از هر زمانی بود. سرش رو به شیشه تکیه داده‌بود و حرفی نمی‌زد. چند روز قبل، اونقدر پریشون‌حال دیدمش که حسابی دست و پام رو گم کردم. اولش که چیزی نمی‌گفت، اما ازش خواهش کردم باهام دردودل کنه تا آروم بشه. تصور اینکه روزی سوگل عاشق بشه، اصلاً توی مخیلم نمی‌گنجید. از اونجایی که همیشه خودش رو بی‌احساس نشون می‌داد، فکر نمی‌کردم روزی به خاطر یه پسر به این اندازه حالش بد بشه. البته که حق داشت. قصه‌ی سوگل خیلی پیچیده شد.
خودم رو به سمتش کشیدم و چون مطمئن بودم با وجود صدای بلند آهنگ، صدام به پسرها نمی‌رسه، خطاب به سوگل گفتم:
- سوگلی؟ یه امروز که داریم میریم بیرون خوب باش!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
آروم پلک زد و سرش رو به سمتم چرخوند. چشم‌هاش گرفته بودن و رنگ صورتش تیره‌تر از قبل به چشم می‌اومد.
- خبری ازش نداری؟ مرخص شده؟
سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت.
- آره.
دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و مصرانه گفتم:
- خب پس ناراحت نباش دیگه، حالش خوب میشه. سوگل خدایی نکرده توی کما نرفته که اینقدر غصه می‌خوری!
ابروهاش در هم رفت و برزخی نگاهم کرد.
- تقصیر من بود دل‌آرا! اگه اونقدر دری‌وری نمی‌گفتم، اگه با خبر اومدن خواستگار و احتمال ازدواجم روی مخش نمی‌رفتم، اگه اونقدر خودخواهی نمی‌کردم و با حرف‌هام غرورش رو به بازی نمی‌گرفتم، این بلا سرش نمی‌اومد.
چه بد بود که آدم به نقطه‌ای برسه که از گفته و کرده‌ش به این اندازه پشیمون بشه. سوگل دوست داشت زمان به عقب برگرده تا به دور از غرور و طبق خواسته‌ی دلش با پولاد روبه‌رو بشه. هنوز هم دیر نشده‌بود. پولادی که سوگل از مهربونی‌هاش گفته‌بود، قطعاً وقتی به دانشگاه برگرده و تغییر رفتار سوگل رو ببینه دوباره احساساتش رو ابراز می‌کنه. سعی کردم نمک روی زخمش نپاشم و آرومش کنم:
- باشه عزیزم، ولی قرار شد خودخوری نکنی، چون چیزی درست نمیشه! فعلاً دعا کن حالش زود خوب بشه.
نگاهش رو به جاده دوخت و من هم خودم رو عقب کشیدم. چاره‌ای نبود. باز هم باید صبر می‌کردیم تا زمان بگذره. چشم‌هام رو بستم. هنوز چند دقیقه‌ای مونده‌بود تا به باغ آقاجون برسیم. طبق خواسته‌ی سوگند، امروز به سیزده‌به‌در نرفته‌مون، می‌رفتیم؛ البته با تأخیر زیاد! با وجود صدای بلند موزیک، صدای خوندن بردیا و فکری مشغول، اونقدر خسته بودم که بعد از بستن چشم‌هام، بلافاصله به خواب برم.
- دلی؟ پاشو! رسیدیم.
دست سوگل که روی شونه‌م قرار داشت و مدام تکونم می‌داد رو پس زدم و بدون اینکه چشم‌هام رو باز کنم، با صدای گرفته‌ای گفتم:
- یکم بخوابم بعد میام.
صدای اطراف داشت برام کم‌رنگ‌تر می‌شد که صدای بردیا رو شنیدم.
- دختر خب برو توی ویلا بخواب. رسیدیم ها!
با نهایت لجبازی پام رو به کف ماشین کوبیدم و چشم بسته، غرغرکنان گفتم:
- گفتم خوابم میاد!
- باز این خوابش میاد، رد داده.
سوگل این جمله رو گفت و بعدش صدای بسته شدن در اومد. از خالی بودن ماشین استفاده کردم و روی صندلی دراز کشیدم. بدنم سنگین و چشم‌هام مسـ*ـت خواب بود. نمی‌تونستم بیدار بشم. دیگه جز صدای بستن در ماشین، صدایی نشنیدم و دوباره خوابم برد.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
با صدای روشن شدن موتور ماشین، گوش‌هام تیز شد. قبل از اینکه عکس‌العملی نشون بدم، ماشین با شتاب حرکت کرد. همین که خواستم چشم‌هام رو باز کنم، از روی صندلی پرت شدم کف ماشین! جیغ بلندی کشیدم؛ چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد، اما جز سیاهی کف‌پوش، چیزی نمی‌دیدم. دزد بود؟ ماشینمون رو دزد برد؟!
- بسم‌الله! صدای چی بود؟
بدنم گیر کرده‌بود و نمی‌تونستم تکون بخورم. نفس‌نفس می‌زدم و قلبم به شدت می‌کوبید.
- کی اونجاست؟ دل‌آرا؟!
خدای من. می‌تونست دزد باشه تا من و ماشین رو با هم ببره. چرا باید توی این شرایط صدای هیربد رو بشنوم؟
- تو اینجا چیکار می‌کنی آخه؟
حق با هیربد بود؛ واقعاً من اینجا چیکار می‌کردم؟ صدای باز و بسته شدن در ماشین اومد و بعد در عقب باز شد. من مچاله و در هم، کف ماشین چیکار می‌کردم؟ صورتم به سمت کف‌پوش بود و شونه‌هام بین دو صندلی عقب و جلو گیر کرده‌بود. کلاه از سرم افتاده و موهای فرم دورم ریخته بودن و اجازه‌ی نفس کشیدن بهم نمی‌دادن. هنوز داشتم خواب می‌دیدم؛ امکان نداشت توی این شرایط مقابل چشم‌های هیربد باشم!
- دل‌آرا؟ می‌تونی دست من رو بگیری؟
نه هیربدجان من ترجیح میدم با کف‌پوش ماشین یکی بشم و نابود بشم! اصلاً نمی‌خوام بلند بشم، نمی‌خوام! نیش اشک رو توی عمق چشم‌هام حس می‌کردم.
- چرا جوابم رو نمیدی؟ خدایا!
نگرانی توی صداش موج می‌زد. نترس هیربد، هیچ آدمی این شکلی نمرده! طولی نکشید که دست‌هاش روی شونه‌هام قرار گرفت و به آرومی بدنم رو به سمت خودش کشید. بی‌معطلی کف دو دستم رو روی صورتم گذاشتم. کمک کرد روی صندلی بشینم.
- وای! خیلی معذرت می‌خوام. به خدا کسی به من نگفت که تو توی ماشینی. فقط سوئیچ رو بهم دادن تا ماشین‌ها رو جابه‌جا کنم چون ماشین ما جا نمی‌شد. ببخشید دل‌آرا، توروخدا بگو حالت خوبه؟
فین‌فین‌کنان، سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم. گرمای دستش روی دست‌هام قرار گرفت. مقاومتم فایده نداشت چون زورش بیشتر بود و دست‌هام رو پایین آورد. از بین موهای فری که روی صورتم رها شده‌بود، صورت خجول، اما خندونش رو دیدم. بیرون ماشین ایستاده‌بود و به سمتم خم شده‌بود.
- بهشون گفتم من خسته‌م... می‌خوام بخوابم. گفتم من سیزده‌به‌در... نمی‌خوام. بفرما! ببین چی‌شد!
این‌بار دستش به سمت موهام اومد و اون‌ها رو از جلوی صورتم کنار زد. با دیدن چشم‌های اشکیم، آروم خندید و گفت:
- باورم نمیشه! موهای تنم سیخ شد. جاییت درد نمی‌کنه؟ یه نیش گاز زدم، ماشین شتاب گرفت! باید خود فربد می‌اومد جابه‌جاش می‌کرد.
سرش رو به سمتم خم کرد و با مهربونی که از عسلی چشم‌هاش به سمت چشم‌هام جاری شده‌بود، زمزمه کرد:
- آخه چرا گریه می‌کنی؟
- از امروز متنفرم!
خندید. صدای خنده‌ش صاف رفت و وسط قلبم نشست. دندون‌هام رو روی هم فشردم و ادامه دادم:
- از ماشین فربد و بردیا، از خودم و از تو هم متنفرم!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,038
17,199
مدال‌ها
4
خنده‌کنان دستش رو به سمت بازوم آورد و کمک کرد تا از ماشین پیاده بشم. با دستش روی کتم رو تکوند و زیر لب گفت:
- من هم متنفرم که تو رو به این روز انداختم. فقط بهم بگو جاییت درد نمی‌کنه؟
موهام رو پشت گوشم زدم و سعی کردم آروم باشم، اما قلبم اونقدر بی‌امان می‌کوبید که هیچ‌جوره به آرامش نزدیک نبودم.
- نمی‌دونم.
انگشت اشاره‌ش رو به سمت صورتم گرفت. اخم کرد و با جدیت گفت:
- پس گریه نکن دیگه.
پشت دستم رو به چشم‌هام کشیدم و با تخسی در جوابش گفتم:
- چرا بهم زور میگی؟ دلم می‌خواد گریه کنم!
لبش رو به دندون گرفت.
- دل‌آرای دوساله از تهران!
چشم‌هام رو درشت کردم و به سمتش خیز برداشتم که خندید و دست‌هاش رو به حالت تسلیم شدن بالا گرفت.
- آروم باش دخترم، چندتا نفس عمیق بکش.
پشت چشمی براش نازک کردم و به حرفش گوش دادم. دم عمیق گرفتم و برای چند ثانیه نفسم رو حبس کردم و بعد با بازدمی طولانی هوا رو بیرون فرستادم. دستم رو خم کردم تا شلوارم رو تمیز کنم که درد توی شونه‌ی راستم پیچید. «آخ.» گفتم و دست چپم رو به شونه‌ی راستم گرفتم.
- خوبی؟!
اخم کردم و بهش توپیدم:
- شونه‌م خراب شد! خیالت راحت شد؟
خنده‌ش گرفت. این‌بار سرش رو پایین انداخت تا خنده‌ش رو نبینم. خودم هم خنده‌م گرفت؛ احتمالاً مغزم آسیب دیده‌بود. به ماشین تکیه دادم و آهسته دست راستم رو حرکت دادم تا شونه‌م ماساژ بخوره و در همین حالت گفتم:
- بخند آقاهیربد. وقتی به خاطر ضربه به مغزم، ازت شکایت کردم می‌فهمی!
سرش رو که بلند کرد، چشم‌هایی رو دیدم که از شدت خنده پر از اشک شده‌بود. لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم نسبت به آوای قلبم که برای هیربد می‌تپید بی‌توجه باشم. اگه به من گفته‌بودن هیربد هم قراره بیاد، خودم رو آماده می‌کردم و کار به اینجا نمی‌کشید.
- نمی‌خوای یکم باهام مهربون باشی؟ ضربه غیرعمد بوده!
باهات مهربون بودم که کارم به اینجا رسیده و الان جلوت لکنت زبون گرفتم. امروز چه بی‌دفاع بودم، خدا تا آخر روز رو به خیر بگذرونه. با نوک انگشتش که به بینیم ضربه زد؛ به خودم اومدم و چندبار پلک زدم.
- ماشین رو پارک کنم، میام.
چیزی نگفتم، چند قدم عقب رفتم و جلوی در باغ ایستادم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین