جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

برترین [تلألو هور] اثر «نازنین هاشمی نسب کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تراژدی ، درام توسط Ciel با نام [تلألو هور] اثر «نازنین هاشمی نسب کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,200 بازدید, 155 پاسخ و 55 بار واکنش داشته است
نام دسته تراژدی ، درام
نام موضوع [تلألو هور] اثر «نازنین هاشمی نسب کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Ciel
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Ciel
موضوع نویسنده

Ciel

سطح
1
 
شاعر انجمن
شاعر انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jan
545
9,641
مدال‌ها
3
خیره در چشمان یک‌دیگر، گم شده بودیم.
مهراد اَبروان پُرپشتش را درهم پیچاند.
کلافه دست روی ته‌ریشِ بلند‌شده‌اش کشید و استکان چای‌اش را روی سینی نقره‌ای رنگ برگرداند.
حتی یک حرکت کوچک از جانب او برایم مهم بود.
- الان وقت این حرفا نیست.
این یعنی« ساکت باش، صدات رو خفه‌کن!»
هیچ دلم نمی‌خواست از این بحث فاصله بگیرم، او باید می‌فهمید من برای چه به‌این خانه آمده‌ام.
- اتفاقاً الان وقت این حرف‌هاست، من باید کنار مهرو باشم که بتونم کمکش کنم.
مهراد گویی تیک عصبی گرفته‌بود! مدام گردنش را تکان می‌داد و نمی‌توانست در جایش ثابت بماند.
- مهرو به‌کمک تو احتیاجی نداره، نمی‌خواد از سَر دلسوزی خودتو وسط بندازی.
این مرد، با دقایق قبل فرق داشت.
زبانش تند و تلخ شده بود! از این‌که عشقم نسبت به‌مهرو را بروز داده بودم، عصبی شده بود!
سعی میکرد انگشتان مشت‌شده‌اش را رام نگه‌دارد اما زبانش را نه، غلاف کردن آن برایش سخت بود.
- به‌جونِ عزیزم از سر دلسوزی نیست، از عشقه... من واقعاً مهرو رو دوست دارم؛ می‌خوام هرجوری شده اونو از این آتیش بیرون بکشم، حتی اگه خودم تو این آتیش بسوزم مهم نیست.
این‌بار چهار‌زانو روی فرش نشست و نگاه غضب‌آلودش را از نگاهم گرفت.
- وضعیت ما رو نمی‌بینی، بابام رو نمی‌بینی؟ به‌نظرت میشه، میتونی حرف از عشق و عاشقی بزنی؟
با این‌که مطمئن نبودم اما سرم را به‌نشانه‌ی مثبت تکان دادم:
- می‌دونم الان وقت مناسبی برای این حرفا نیست اما منم نمی‌تونم دست روی دست بذارم، پاشا... اون عوضی برگشته.
مهراد شوکه شده، به‌سمتم چرخید و این‌بار روی فرش قرمز رنگ ولو شد.
چشمانش گویی داشت از حدقه بیرون می‌زد.
حتی، صدای تندِ تپش‌های قلبش زیر گوش‌هایم بود.
- پاشا؟ کجا برگشته؟
- اومده بود سراغِ مهرو، نمی‌دونی تو این مدت چه‌قدر برای مهرو سخت...
مهراد جوری از‌جا پرید که من با این واکنش سریع، به‌اجبار
ادامه‌ی سخنانم را بلعیدم.
- چی داری میگی؟ اون... اون از کجا فهمیده مهرو تهرانه؟
انگشتان دستم را لابه‌لای موهایم، دفن کردم.
سرم داشت همانند یک بمب ساعتی، منفجر میشد.
- این‌که مهرو رو چطور پیدا کرده مهم نیست، الان فقط مهم اینه که حواسمون به مهرو باشه.
مهرادِ پریشان حال، لب باز کرد تا حرف بزند اما با آمدن مهروی گریان به‌داخل پذیرایی سخنانش را دربطن سی*ن*ه خفه کرد.
مهرو آن‌طرف بخاری روی زمین نشست و مشغول پاک کردن اشک‌های روی گونه‌اش شد.
طغیان چشمان مهرو، مرا سیلاب میکرد.
او گریه میکرد، من می‌شکستم.
او غمگین بود، من خرد و خاکشیر میشدم.
هیچ‌گاه برای یک دختر، برای یک انسان این‌گونه نشده بودم.
او چه در وجودش داشت که مرا این‌گونه به‌تب و تاب انداخته بود!؟
مهراد به‌سمت خواهرکش رفت و انگشتان لرزان مهرو را میان دستانِ مردانه‌اش فشرد.
- بابا عصبانیه، حرفاشو به‌دل نگیر مهرو... آروم باش خوشگلم.
مهرو عصبی گریست و دستانش را از حصار امن دستانِ برادرش بیرون کشید.
ای کاش می‌توانستم او را درآغوش بگیرم و چه‌حیف که نمی‌توانستم.
- چرا... چرا از دست من عصبانیه؟ چرا فکر... فکر میکنه من آبروش رو بردم! به‌خدا تقصیر من نبود... مقصر من نبودم.
مهراد او را درآغوش کشید و سرش را بوسید، ای‌کاش من به‌جای مهراد بودم، دلم می‌خواست تا زمانی که مهرو اشک می‌ریزد او را درحصار آغوشِ امن خود پنهان کنم.
- هیش، گریه نکن قول میدم تا فردا همه‌چی بهتر میشه.
واقعاً به‌همین راحتی‌ها بود؟
تا فردا همه‌چیز بهتر میشد؟
این اوضاع نابسامان، این سرگیجه‌های لعنتیِ زمان بهبود می‌یافت؟
هنوز مهرو، از زندانی کردن پاشا باخبر نبود و اگر می‌فهمید از اِسارت پوشالی من خلاص گشته، چه میکرد؟
نباید بفهمد. نباید می‌فهمید.
من آن مرتیکه را پیدا می‌کنم و زندگی‌اش را همانند شب‌های تیره، سیاه میکنم. جوری که حتی ستاره‌های تابانِ آسمان هم لحظه‌ای زندگی‌اش را روشن نکنند.
مادر مهرو نیز از اتاق بیرون آمد.
رخساره‌‌ی مهرو، درست شبیه به مادرش بود. هردو مهربان و معصوم به‌نظر می‌رسیدند.
مهراد و مادرش، سعی می‌کردند مهرو را آرام کنند اما اشک‌های مهرو قصد تمام شدن نداشتند.
با تردید و دودلی، با زبانی که با قلبم همراهی نمی‌کرد به‌حرف آمدم:
- من دیگه رفع زحمت میکنم.
الان وقت ماندنم نبود، الان وقت حرف زدن با پدرِ مهرو نبود.
امشب همه‌ی ما احتیاج به سکوت و تنهایی داشتیم.
امشب مهرو باید کنار خانواده‌اش می‌ماند و من باید، فردا او را از پدرش خواستگاری می‌کردم.
انگار باری سنگین روی شانه‌هایم بود. از فردا و مقابله با پدر مهرو می‌ترسیدم. اگر جواب منفی بشنوم چه؟
صدای دلسوزانه‌ی مادر مهرو، مرا از عالم خودم بیرون کشاند.
- شام نخورده کجا میری پسرم؟ خسته‌ی راهی.
لبخند خشکیده‌ای روی ساقه‌ی ضعیف لبانم نشاندم و گفتم:
- بیرون یه چیزی می‌خورم، به‌شما زحمت نمیدم.
مهراد جلو آمد و دستش را به‌سمتم دراز کرد:
- به‌سلامت... یه رستوران خوبم سراغ دارم.
از وقتی فهمیده بود من به‌مهرو علاقه دارم، رفتارش را عوض کرده بود.
- عه مهراد پسرم این چه حرفیه؟ ببین خستگی داره از چشماش می‌ریزه!
دست بالا آمده‌ی مهراد را میان دستانم فشردم و پاسخ محبت مادرِ مهرو را دادم:
- امشب میرم هتلی مسافرخونه‌ای چیزی، فردا دوباره میرسم خدمتتون.
مهراد اَبروانش را بالا انداخت و به‌شدت دستم را میان دستانش فشرد.
- اتفاقاً آدرس یه مسافرخونه‌ی خوبم دارم.
لبخندم را پررنگ‌تر کردم، آن‌قدر این لبخندِ روی لب‌هایم مصنوعی و بی‌ربط بود که گونه‌هایم را به‌درد می‌انداخت.
- خیلی ممنون...
سرم را جلو برده و کنار گوش مهراد، زمزمه کردم:
- زیاد خوشحال نباش برادرزن، فردا برمی‌گردم.
بدترین موقع برای شوخی بود اما خُب، باید حساب کار دستش می‌آمد. که هیچ‌ک.س نمی‌تواند باعث و بانی جدایی من و مهرو باشد، کسی نمی‌تواند مخالف این عشق باشد.
 
موضوع نویسنده

Ciel

سطح
1
 
شاعر انجمن
شاعر انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jan
545
9,641
مدال‌ها
3
مهرو چندباری سعی کرد تا مرا برای شام نگه دارد اما، مهراد با زبان بی‌زبانی مخالفت خود را نشان می‌داد.
نمی‌دانم اخلاقِ جدیدِ مهراد طبیعی بود یا خیر!
شاید اگر من نیز جای او بودم، شرایط بدتری را ایجاد می‌کردم!
شاید اگر مردی در مقابلم به دینا، ابراز عشق و علاقه میکرد من نیز، سگرمه‌هایم را درهم می‌ریختم!
الان که خوب فکرش را می‌کنم، این رفتارهایش طبیعی‌ست! او فقط خیلی روی خواهرکِ زجرکشیده‌اش حساس است!
از پله‌های سیمانی پایین رفتم و برای لحظه‌ای به‌عقب برگشتم.
دلم می‌خواست مهرو برای بدرقه کردنم بیاید اما انگار، توقع بالایی داشتم!
او آن‌قدر پریشان بود که حتی ماندن و نماندنم ذرّه‌ای برایش مهم به‌حساب نمی‌آمد!
- ولی ای‌کاش شام نخورده نمی‌رفتی پسرم.
آن‌قدر در این دقایق، محبت مادرانه‌اش را نثارم کرده بود که برای لحظه‌ای دلم خواست همین‌جا بمانم اما، حیف که نمی‌توانستم، باید می‌رفتم و اندکی طعم تنهایی را می‌چشیدم.
منِ غریبه میان این خانواده چه‌کار دارم؟
اگر بمانم، پدر مهرو چه فکری درباره‌ی من میکند؟
نمی‌گوید«پسره نیومده، پسرخاله شده؟»
- خیلی ممنون، فردا مزاحم میشم.
دامان چین‌دار تیره‌اش را اندکی بالا داد و از پله‌های سیمانی پایین آمد تا بدرقه‌ام کند.

مانع‌اش شدم.
- هوا سرده، خودتونو به‌زحمت نندازید.
آخرین پله را که رَد کرد، ایستاد و چادری که از ابتدا تا انتها روی سرش بود را مرتب کرد.
- فردا برای ناهار بیا اینجا پسرم.
لبخندی زدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم، انگار مادرم مقابلم ایستاده بود.
- چشم.
به‌سمت درب بسته‌ی حیاط چرخیدم و دو قدمِ بلند به‌سمت آن برداشتم اما، صدای مهرو مرا درجا متوقف کرد.
همین را می‌خواستم، صدایش را دوست داشتم.
چرخیدم و با مردمک‌های رقصانِ نگاهم، به چهره‌ی دَرهم و خسته‌اش خیره ماندم. انگار، آمدن به اصفهان او را غمگین‌تر از قبل کرده بود!
مقابلم ایستاد، لب‌های لرزانش را تکان داد و گفت:
- بابت همه‌چیز ازت ممنونم، به‌خاطر من امروز خیلی اذیت شدی.
لبخند زدم تا دلش قرص شود، تا فکر نکند من به‌خاطر او خسته و درمانده‌ام.
- بودن کنارِ تو خستگی رو از تنم بیرون میکشه قشنگم.
شرمگین لبخندی روی لب گذاشت و پشت گوشش را خاراند.
- شرمنده که نمی‌تونم این‌جا نگهت دارم، بابام رو که دیدی!
لحظه‌ای سرم را بلند کرده و به مهراد چشم دوختم، همانند اجل معلق، اندکی دورتر از ما ایستاده بود و با گوش‌های تیزش، می‌توانست سیبی را از وسط نصف کند.
- تو نگران من نباش و فقط استراحت کن، این چشمای خوشگلت داره داد میزنه که خسته‌است؛ راستی...
سرم را جلو بردم و به عمق چشمانش زل زدم، این جنگل باران زده‌ی نگاهش داشت مرا دیوانه میکرد.
- بهم قول بده دیگه گریه نکنی!
صدای مهراد همانند یک قاشق نشسته، میان احساسات عمیق ما پرت شد.
- فاصله رو رعایت کن داداش.
به‌اجبار سرم را عقب کشیدم و دو دستم را برای مهراد بالا بردم.
- چشم فامیل.
مهراد از حرص و خشمی که در جانش غوطه‌ور شده بود، پشت چشمی نازک کرد و روی پله‌ی سیمانی نشست. این چهره‌ی عبوس و دَرهم، تنها یک حرف برای گفتن داشت.«می‌کشمت»
- داوین...
با صدای مهرو، نگاهم را از مهراد گرفته و به نیمه‌ی جانم چشم سپردم.
- جانِ داوین؟
فر بیرون آمده از خرمن سیه‌رنگ موهایش را پشت گوش فرستاد و نگاهش را به دمپایی‌های پلاستیکیِ آبی رنگش دوخت.
- بابام به‌همین راحتی‌ها راضی به ازدواج ما نمیشه داوین، دیدی که باهام چی‌کار کرد؟ دیدی که حتی طاقت دیدن منو نداشت؟ حق هم داره، همیشه هر اتفاقی میفته این دختره که مقصر شناخته میشه، اون به‌خاطر آبروی ریخته شده‌ش، به‌خاطر حرف همسایه‌ها خونه رو فروخت و اومد این‌جا...
به‌چشمانم نگاه کرد و باتردید ادامه داد:
- نمی‌خوام این حرفو بزنم اما... بهتره که بدون من برگردی، من...
میان حرفش پریده و به‌تندی غریدم:
- هیش، این چرت و پرتا رو نمی‌خوام بشنوم. ببین مهرو، بدون تو از من هیچی نمی‌مونه این حرفو...
چند ضربه به‌شقیقه‌ام کوباندم و جری‌تر از قبل ادامه دادم:
- من تو عقلم... تو قلبم نوشتم پس توأم این حرفو توسرت فرو کن که من بدون تو دووم نمیارم، نمیتونم. فردا برمی‌گردم، با بابات حرف می‌زنم؛ قول میدم درستش میکنم.
به‌دور از دوربین قدرتمند چشمان مهراد، که همانند جغدی درشب نگاهش را بدون حتی پلک زدنی به‌ما دوخته بود، خیلی نامحسوس گوشه‌ی شال لطیف مهرو را به‌دست گرفتم و سعی کردم آرام‌ترش کنم.
- تو فقط مثل دخترای خوب و حرف گوش‌کن، یه چیزی بخور و باخیال راحت بخواب، به‌هیچی هم فکر نکن. باشه؟
تا خندید، چالِ کوچک گوشه‌ی لبش آشکار شد. دلم می‌خواست درسیاهچاله‌ی این کهکشانِ رویایی غرق شوم.
- سعی میکنم.
شالش را به‌اجبار رها کردم و قدمی عقب‌تر رفتم، سرما به‌اندازه‌ی کافی سوزناک و غیرقابل تحمل بود، نمی‌خواستم این خانواده را در این سرما، معطل کنم.
- بااجازه.
درب را باز کردم و تنها صدای مادر مهرو را شنیدم.
- به‌سلامت مادر.
از خانه بیرون زده و به‌سمت ماشینم رهسپار شدم، بعد از نشستن روی صندلی، بخاری را روشن کرده و ماشین را به‌حرکت درآوردم.
پیدا کردن مسافرخانه اندکی زمان‌بر بود اما، بعد از کمی گشت‌وگذار بالأخره یک مسافرخانه‌ی کلنگی را پیدا کردم. چاره‌ای نداشتم باید امشب را در این مکان سپری می‌کردم.
جعبه‌ی بزرگ پیتزا و نوشابه‌ی بزرگ را که میانه‌ی راه خریده بودم، دست‌به‌دست کرده و وارد مسافرخانه شدم.
صاحب مسنِ مسافرخانه، یک مرد لاغر با موهای نامرتب بود که بی‌حوصله روی صندلی چوبی‌اش لَم داده بود و بادقت، در تلویزیون کوچک مقابلش، فوتبال تماشا میکرد.
حتی حضور من را مهم ندانست، سرش را بلند نکرد و نگاهش را از روی مانیتور برنداشت! شایدهم فوتبال به‌جای حساسی رسیده بود!
- یه اتاق میخوام.
تازه انگار، به‌هوش آمد و متوجه‌ی فضای اطرافش شد. عینک کج‌شده‌اش را صاف کرد و مرتب، روی صندلی‌اش نشست.
- برای چند شب!؟
چند روزی در این شهر کار داشتم، به‌همین زودی‌ها این قائله ختمِ به‌خیر نمیشد و من حوصله‌ی پیدا کردن جایی دیگر را نداشتم، فقط یک مکان می‌خواستم برای خوابیدن.
- سه چهار شب.
سرش را تکان داد و از داخل کشوی میزِ چوبی مقابلش، یک دسته کلید بیرون کشاند و درهمان حین گفت:
- تنهایی؟
خسته و بی‌حوصله، به میز مقابلم تکیه زده و سؤالش را تأیید کردم.
- آره.
کارت بانکی‌ام را از جیب شلوارم خارج کردم و پیش‌پیش، پول اتاق را پرداخت کردم. مرد مسن، کیفورتر از قبل برخاست و گفت:
- دنبالم بیا.
اتاق کوچکم، در طبقه‌ی دوم قرار داشت یعنی این مسافرخانه کلاً دوطبقه داشت.
اتاق من شاید دوازده‌ متر، بیشتر یا کمترش را نمی‌دانم اما همین اندازه‌ها بود.
یک تخت فلزی زیر پنجره‌ی اتاق قرار داشت. یک کمد چوبیِ شکلاتی رنگ، یک گاز و یک سینک تمیز نیز گوشه‌ی اتاق قرار داشتند.

پرده‌ی حریر سبز رنگِ پنجره‌ی اتاق، میان دستان زمخت باد می‌رقصید و اصلاً در این سرمای جان‌سوز، چرا پنجره‌ی این اتاق باز مانده بود!
برخلاف تصورم این اتاق، تمیزتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم.
پنجره را بستم، پیتزا و نوشابه را روی تخت قرار داده و به‌سرعت هودی‌ام را ازتنِ خسته‌ام جدا کردم.

پایین تخت، روی گلیم قرمز رنگ نشسته و به موبایلِ میان دستانم خیره ماندم.
به‌سرعت شماره‌ی سهراب را گرفته و صدایش را روی بلندگو قرار دادم.
- الو داداش...
میان حرفش پریده و درهمان حین، شعله‌ی آبی‌رنگ فندکم را زیر سیگارم گرفتم.
- چیشد؟ خبری ازش داری یا نه!
کمی مِن‌مِن کرد و همین تردید، به‌من فهماند سهراب هیچ رَدی از آن عوضی پیدا نکرده‌است.
- آب شده رفته زیرِ زمین، دَم خونشم رفتم اما... خبری ازش نبود که نبود.
پک عمیقی به‌سیگار میان لبانم زدم و سرم را به لبه‌ی تخت تکیه دادم.
برای لحظه‌ای پلک‌های ملتهبم را روی هم فشردم.
- میخوام تا صبح اون حروم‌لقمه رو برام پیدا کنی سهراب.
صدای سهراب نگران بود، گویی پیدا کردن سوزن در انبار کاه برایش سخت و دشوار محسوب میشد اما، باید پیدایش میکرد.

باید کاه‌ها را دانه‌به‌دانه می‌گشت و سوزن خطرناک مرا پیدا میکرد.
- گم‌وگور شده به‌همین راحتی‌ها خودشو نشون نمیده داداش.
فریاد زدم و غبار غلیظ سیگار این‌بار، به‌سرعت ازمیان لبانم بیرون دوید.
- پیداش نکردی خودتم گم‌وگور میشی.
تماس را قطع کردم و موبایل را روی تخت انداختم، سرم چنان درد میکرد که انگار هزاران نفر، لابه‌لای شیار‌های مغزم فریاد می‌کشیدند. پشت چشمانم از این درد می‌سوخت و تمام اشتهایم کور شده بود.

بعد از اتمام سیگارم، تنها به خوردن نوشابه اکتفا کردم و بازهم سیگار کشیدم.
آن‌قدر سیگار کشیدم که پاکت سیگارم، خالی‌شد و من لبریز از افکاری سرتاسر منزجر کننده، روی تخت دراز کشیدم.
نمی‌دانستم باید به‌کدامین سمت و سوی مغزم سروسامان می‌دادم!
فکر فردا را می‌کردم یا فکر آن پاشای لعنتی را؟
فکر ناخوشیِ آقابزرگ را می‌کردم یا فکر غزل و شایانی که باید به تهران می‌بردم؟
فکر سهراب را می‌کردم؟ که شاید فریاد و تهدیدم برایش زیاده‌روی بوده باشد!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Ciel

سطح
1
 
شاعر انجمن
شاعر انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jan
545
9,641
مدال‌ها
3
***

بیدار شدن از خوابِ سبکی که درآن گرفتار شده‌بودم، کارِ سخت و طاقت‌فرسایی نبود.
تمامِ دیشب، روی این تختِ سفت و سخت‌تر از سنگ، بیدار مانده بودم.
باجسمی تکیده روی تخت نشستم؛ نورِ پرقدرت آفتاب از پشت پنجره‌ی مستطیلی شکل، پرده‌ی حریر را رَد کرده و مستقیماً، به‌سمت چشمانم می‌خزید.
انگار نه انگار، میان سرمای زمستان بودیم و این خورشید، در آسمانِ صبح چه‌کار داشت؟
موهای پریشان و ژولیده‌ام را چنگی زده و بی‌میل، تکّه‌ای کوچک از پیتزای سرد دیشب را گاز زدم. به‌سمت کوله‌ی سیاه‌رنگی که باخود آورده بودم، حرکت کرده و حوله‌ی جمع‌وجورِ سپید رنگم را بیرون کشاندم.
کِسل و بی‌حال، به‌سمت درب پوسیده‌ی حمام قدم برداشتم.
از همین حالا، امروز برایم خسته کننده و عذاب‌آور به‌نظر می‌رسید.
زیر قطرات گرم آب ایستادم و پلک‌هایم را روی هم فشردم؛ دوست داشتم ساعت‌های متوالی زیر قطرات درشتِ گرم آب بمانم اما این دلخوشی‌ها بماند برای بعد، الان وقتِ مناسبی برای این دلخوشی‌های کوچک نبود.
بعد از بیست دقیقه، حوله‌پیچ شده از حمام بیرون آمدم.
همان‌گونه که تن‌و‌بدنِ نمناکم را خشک می‌کردم، شلوار بگ کِرمی رنگم را پوشیده و با بالاتنه‌ای برهنه روی تخت نشستم.
موبایلم را از روی تخت برداشته و همان‌گونه که بایک دست نَم موهایم را با حوله می‌گرفتم، با دست دیگرم شماره‌ی دینا را روی صفحه‌ی موبایل، لمس کردم.
اندکی طول کشید تا صدای خواب‌آلودش را بشنوم، بوق‌های آخر بود که صدای خسته‌اش، در سرم پیچید.
- هوم؟
تماس را روی بلندگو گذاشته و موبایلم را روی تخت انداختم.
- خواب بودی؟
صدای خمیازه‌ی بلند و بالایش همانند یک تودهانی محکم بود.
- خواب؟ نه والا... داشتم ساعت هشت صبح، تو سواحل گاگاگولی قدم میزدم.
با نیمچه خنده‌ای روی لب، پرسیدم:
- سواحل گاگاگولی دقیقاً کجای این جهانه؟
بازهم خمیازه کشید و با این خمیازه‌ی بلند و بالایش، من نیز دچار خمیازه شدم.
- اگه می‌ذاشتی ادامه‌ی خوابم رو ببینم، از یکی می‌پرسیدم این ساحل رویایی دقیقاً کجای این جهانه!
لبخندِ روی لبم را پررنگ‌تر کردم، درهر شرایطی که بودم دینا برای من شفابخش بود. مورفینی بود که مستقیماً در قلبم خالی میشد.
- دو دقیقه تحملم کن، کارت دارم.
انگار می‌دانست کار من چیست، به‌خاطر همین موضوع لحن صدایش تغییر کرد.
- ای وای یادم رفت، قرار بود آدرسِ خونه‌ی غزلو برات بفرستم.
حوله را روی لبه‌ی فلزی تخت انداختم و با نوک انگشتانم، موهای نمورم را به‌عقب فرستادم.
- خبر داری آقابزرگ با غزل حرف زده یا نه؟ هیچ دلم نمی‌خواد برای آوردن اونا به تهرون برم منّت‌کشی!
دینا نخودی خندید و متعجب زمزمه کرد:
- تو! بری منّت‌کشی؟ مطمئنم هزارتا راه رو میری اما منّت هیچ آدمی رو نمیکشی.
بادی به غبغب انداخته و خودم را روی تخت به عقب کشیدم، پاهایم را دراز کرده و از لبه‌ی پنجره به بیرون نگریستم.
- این که صدالبته، منظورم اینه‌که نمی‌خوام به‌خاطرشون دردسر بکشم، باید زود برگردم اصفهان پیش آقابزرگ...
مکثی کرده و با قلبی که درآن رخت‌چرک می‌شستند، پرسیدم:
- آقابزرگ چه‌طوره؟ بهتره!
صدای «آهِ» پراز حسرتِ دینا قلبِ مرا شکاند، انگار تیری زهرآلود درست از وسط قلبم رد شده بود!
- دیشب کنارش بودم، خیلی سعی میکرد قوی باشه، خیلی سعی میکرد کاری کنه که من فکر نکنم حالش بده و داره درد میکشه اما من که بچه نیستم، می‌فهمم که چه اتفاقاتی داره میفته!
دست روی صورتِ پرحرارتم کشیده و سرم را به‌دیوارِ گچی پشتِ سرم تکیه دادم.
- زود برمی‌گردم تهران، بهش قول دادم که دستِ پُر برگردم.
دینا بینی‌اش را بالا کشید و انگار، اشک می‌ریخت!
- خودم... خودم شماره‌ی غزل رو براش گرفتم تا باهاش حرف بزنه، میاد و زحمت آوردن اوناهم به عهده‌ی توعه.
گویی باری سنگین از روی شانه‌هایم برداشته شد، همین‌که ذرّه‌ای از دغدغه‌هایم، کم شده بود مرا آسوده خاطر میکرد.
- باشه دماغو، حالا برو به ادامه‌ی خوابت برس.
صدای دینا دیگر رنگ ملیح خواب را نداشت.
- به‌لطف تو دیگه خوابم پرید؛ یه‌ساعت دیگه هم باید برم دانشگاه، نخوابم سنگین‌تره.
لبخندی کوچک روی لبانم نشست.
- پس سبب خیرم شدم!
دینای عصبی« بای» کش‌داری گفت و تماس را قطع کرد.
از بابت غزل و شایان اندکی خیالم راحت شده بود البته، هنوز نمی‌دانستم واقعاً آمدن آن‌ها قطعی هست یا خیر!
با آن شوهرعمه‌ای که من سراغ داشتم، انگار همه‌چیز مشکل میشد!
یک تکّه‌ی دیگر از پیتزایم را خورده و از روی تخت برخاستم. بافتِ کِرمی رنگ یقه‌اسکی‌ام را پوشیده و زیپِ کوچک کوله‌ام را باز کردم.
جعبه‌ی چوبی حکاکی شده را بیرون کشیده و بااحتیاط درب آن را باز کردم.
گردنبندهای بابونه و خورشید، زیباتر از حد معمول به‌نظر می‌رسیدند. کاش می‌توانستم بابونه را خودم، دور گردن ظریف مهرو بی‌اندازم.
کاپشن چرمِ سیه رنگم را روی شانه‌هایم انداختم، درب جعبه را بستم و آن را داخل جیب کاپشنم قرار دادم. ناامید بودم اما حسی، نیرویی مرا به‌جلو هل می‌داد. اگر پدر مهرو با شنیدن درخواستم مرا از خانه‌اش بیرون کند چه؟
نفسی پرقدرت کشیده و سوئیچِ ماشین و موبایلم را داخلِ جیب‌های کاپشنم چپاندم.
کلید این اتاق را تا از یاد نبردم، در جیب شلوارم پنهان کرده و از اتاق بیرون زدم.
اول صبح بود و برای رفتن به‌خانه‌ی مهرو، هنوزهم وقت داشتم اما ماندن در این چاردیواری گویی گلویم را گرفته و مرا در خود می‌بلعید. کمی هوای تازه و شایدهم پیاده‌روی، مرا از خشمی که هنوزهم جوشان و فروزان بود، دور میکرد.
 
موضوع نویسنده

Ciel

سطح
1
 
شاعر انجمن
شاعر انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jan
545
9,641
مدال‌ها
3
بعد از اندکی پیاده‌روی در شهرِ زیبای اصفهان، سوار ماشین شده و کُت چرم مشکی‌ام را روی صندلی کنارم پرت کردم.
ماشین را روشن کردم و صدای موزیکِ ملایم بی‌کلامِ را تا حد امکان بالا بردم.
فرمان را چرخانده و با حرکت جیغ‌کشان لاستیک‌ها، ماشین را چرخاندم. از میان‌بر دور زده و وارد خیابان اصلی شدم.
میانه‌ی راه، ماشین را مقابل یک گل‌فروشی متوقف کردم.
یک دسته‌گل بزرگ، با رزهای سرخ و بابونه‌های سپید رنگ برایم درست کردند. تضاد‌ِ رنگ‌های متنوع این گل‌ها، این دسته‌گل را فوق‌العاده نشان می‌داد.
یک جعبه شیرینی تَر نیز گرفته و بی‌مکث، ماشین را به‌سمت خانه‌ی مهرو به‌راه انداختم.
انگار آدمی مجهول، قلبم را میان انگشتان دستش گرفته‌بود و همانند توپ با آن بازی می‌کرد.
هیچ‌گاه تا این اندازه در این چند دقیقه‌، احساس پژمردگی نکرده بودم. همه‌چیز به‌کندی می‌گذشت.
حرف‌هایی که میان گلویم محبوس مانده‌بودند، سعی داشتند هرچه زودتر از میان لب‌هایم بیرون بریزند.
به‌مقصدم رسیده و از ماشین، خارج شدم.
دکمه‌ی آیفون را فشردم و سپس، با انگشتان تا شده‌ام چندضربه‌ی آرام به‌دربِ مقابلم کوباندم.
چندثانیه‌ای بیشتر طول نکشید که چهره‌ی طلبکار مهراد مقابل چشمانم نقش بست.
پیش‌قدم شدم.
- سلام.
بدون آن‌که کنار برود، دستس را بلند کرده و انگشتان دستش را لبه‌ی درب قرار داد، انگار اصلاً حضورم برایش مهم تلّقی نمیشد!
- دسته گل آوردی؟ به‌سلامتی مناسبتیه؟
به‌ظاهر لبخندی روی لب نشاندم اما دلم می‌خواست او را کنار بزنم و بگویم:«برو کنار بذار باد بیاد بابا» اما این حرف مانند سدّی مستحکم در گلویم باقی ماند.
- اومدم با پدرجان حرف بزنم.
نقطه‌ضعفش را فهمیده‌بودم، او روی کلمات حساس بود.
خشمگین شد، انگشتان دستش را لابه‌لای موهای خرمایی رنگش فرو برد و بازهم، اجازه‌ی ورود را نداد.
بی‌مقدمه‌چینی پرسید:
- برای چی دنبال مهرو راه افتادی؟
لبخندم، به نیشخندی عصبی تبدیل شد.
- دیشبم بهت گفتم، من دوستش دارم.
تا انگشتان دستش را از میان تارِ موهایش بیرون کشید بازهم فِر درشت موهایش، به‌حالت عادی بازگشت.
- مطمئنی؟ مطمئنی به‌خاطر دلسوزی نیست!؟
«دلسوزی» کلمه‌ی عجیبی بود!
برای لحظه‌ای در افکارم غرق شدم. مگر من دلم برای مهرو نمی‌سوخت! می‌توانستم انکارش کنم؟
- کنار تموم حس‌هایی که تو سرت داری، عشق روهم بهش اضافه کن.
خیره‌خیره نگاهم کرد انگار می‌خواست کلمات را از چشمانم بیرون بکشد!
- پس دلت براش می‌سوزه! اگه این‌جوریه عشق تو به هیچ دردی نمی‌خوره.
حرف‌هایش مرا عصبی می‌کرد، انگار آمده بود تا مرا آزار بدهد!
- اگه می‌فهمیدی چی تو دلم می‌گذره هیچ‌وقت به‌عشقی که نسبت‌به مهرو دارم، شک نمی‌کردی.
کلافگی مهراد شدید بود، آن‌قدر که میشد بایک نگاه ساده و گذرا، این دلواپسی را احساس کرد.
برای این‌که تیر آخرم را به‌هدف مقابلم پرتاب کنم، ادامه دادم:
- نگران چیزی نباش، منم مثل تو می‌خوام همه‌چیز درست بشه، منم مثل تو می‌خوام حالِ مهرو خوب بشه، می‌خوام اون پاشای لعنتی رو بفرستم به‌درک.
حرف‌هایم را باور کرد؟
مرا باور کرد و به‌عشقی که در قلبم می‌خروشید، ایمان آورد؟
نمی‌دانم.
بی‌حرف کنار رفت و درب را تا انتها برایم باز کرد. شاید همین حرکت کوتاه، باعث شد فکر کنم او عشق مرا باور کرده‌است!
«یاالله» گویان داخل حیاط آب و جارو شده، شدم.
گلدان‌های زیبا اما بی‌گیاه، گوشه‌ی حیاط چیده شده بودند و تنه‌ی خشکیده‌ی درخت انگور نیز انتهای حیاط برچشم می‌خورد.
زیرِ بنای اصلی این خانه نیز، یک انباری بزرگ قرار داشت.
مادر مهرو، چادر تیره‌ی گل‌گلی‌اش را بر سر انداخته و وارد حیاط شد.
زیر چشم‌هایش پُف کرده بودند و همین موضوع، به‌من فهماند او شب تا صبح را گریه‌ کرده است!
- بیا داخل پسرم، خوش آمدی.
لبخندی روی لب کاشتم و از چند پله‌ی مقابلم بالا رفتم.
- حسابی به‌شما زحمت دادم.
مادر مهرو، لبخندی میان تلخی چشمانش نشاند و مرا به‌داخل خانه هدایت کرد.
- این چه‌حرفیه پسرم! باعث رحمته.
کتانی‌های سیه‌رنگم را از پای درآورده و وارد فضای گرم خانه شدم، نگاهم بی‌محابا دنبال مهرو می‌گشت و بالأخره دیدمش، از اتاق بیرون می‌آمد و دستی روی لباس‌های زیبایش می‌کشید.
- سلام.
باصدای من، سرجایش متوقف شد و سرش را بلند کرد انگار، متوجه‌ی آمدنم به‌داخل پذیرایی نشده بود!
لبخندی شیرین روی لبان سرخ و دلفریبش کاشت و خجل، پاسخ سلامم را داد.
- سلام.
او هم گریه کرده بود!
با این چشمان خون‌آلود و ملتهب معلوم بود که دیشب، شب خوبی را سپری نکرده‌است اما ظاهرش، باهمیشه فرق میکرد انگار، اندکی به‌چهره‌ی تضعیف شده‌اش رسیده بود!
- بفرما بشین پسرم.
مهرو قدمی به‌سمتم برداشت تا دسته‌گل را از دستانِ منتظرم بگیرد اما، مهراد پاپیش گذاشت و زودتر از مهرو خودش را میان ما انداخت.
همانند پسربچه‌های دوساله، عُنق و لجوج پچ زد:
- دستات خسته شد، بده به‌من.
مهراد بی‌رودروایسی، دسته‌گل و شیرینی را از میان دستانم قاپید و به‌سرعت نور آن‌ها را روی اُپن آشپزخانه قرار داد و به‌سمت ما بازگشت. نمی‌دانم چرا اما، هم از این پسر خوشم می‌آمد و هم یک‌جورایی، مدام روی مغزِ ترکیده‌ام راه می‌رفت.
دورتر از بخاری، به‌پشتیِ قرمز رنگ پشتِ‌سرم تکیه دادم به مهرویی چشم دوختم که دنبال مادرش، به‌سمت آشپزخانه می‌رفت.
نمی‌توانستم نگاهِ خیره‌ام را از او بگیرم.
نمی‌توانستم خوددار و کنترل‌شده رفتار کنم.
هرثانیه، هردقیقه‌ای که سپری میشد من بیشتر به‌احساساتی که داشتم، پی می‌بردم.
خبری از پدر این خانواده نبود و من، آمده بودم تا با او حرف بزنم اما انگار او چندان، مایل به‌حرف زدن با من نبود!
 
موضوع نویسنده

Ciel

سطح
1
 
شاعر انجمن
شاعر انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jan
545
9,641
مدال‌ها
3
تا سینیِ نقره‌ای رنگ چای مقابلم قرار گرفت، نگاهم را از گل‌های درشت قالی گرفته و سرم را بلند کردم.
دلم می‌خواست این سینیِ چای را میان دستان مهرو ببینم اما این‌بار هم مهراد، نخود نپخته‌ی این آش شده بود.
بی‌میل استکانِ چای، که عطر گل محمدی‌اش آدم را مدهوش می‌کرد؛ برداشته و آن را روی پیش‌دستیِ شیشه‌ای مقابلم گذاشتم.
مهراد کنارم نشست و مهرو نیز، کنار برادرش جای گرفت.
جوری لُپ‌هایش سرخ و گل‌انداخته شده‌بودند که انگار، تازه هم‌دیگر را دیده و شناخته بودیم! اگر مهراد نبود، همین حالا این دخترِ بامزه را یک‌لقمه‌ی چرب می‌کردم.
مادر مهرو، همان‌گونه که زلف حناشده‌اش را زیر چارقدِ ضخیم یشمی‌رنگش قایم می‌کرد، لبخندی مادرانه روی لب کاشت و گفت:
- دختر پاشو به آقا داوین شیرینی تعارف کن، من الان برمی‌گردم.
این را گفت و به‌سمت اتاقی قدم برداشت که شاید همسرش درآن‌جا بود!
مهرو برخاست و به‌سمت آشپزخانه رفت، ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید که با ظرف شیرینیِ بلور بازگشت.
نگاهی به قد و بالایش انداختم.
در آن لباسِ سِت نسکافه‌ای رنگ می‌درخشید، موهای فِرش را بالای سرش جمع کرده و شالِ روشن‌تری نیز روی موهایِ فریبنده‌اش انداخته بود.
اندکی آرایش روی رخساره‌اش داشت و لب‌های خوش‌رنگش، داشت مرا از خود بی‌خود میکرد.
- داداش منو ببین.
باصدای مهراد، بی‌میل و انگیزه نگاهم را از مهروی افسانه‌ای مقابلم گرفته و به‌مهرادِ طلبکار چشم دوختم. اگر می‌گفتم او همانند چسب یک‌دوسه است، اغراق نکرده بودم.
- جان؟
جرعه‌ای از چای داغش را نوشید و درجایش جابه‌جا شد انگار، روی میخ‌های برّنده نشسته بود!
جوری که به‌گوش مهرو نرسد، زمزمه کرد:
- هر وقت وقتش شد اجازه میدم نگاش کنی. الان فقط به‌من نگاه کن.
نه گذاشتم و نه‌برداشتم، از فرصت سواستفاده کرده و شوخی‌ِ بی‌مزه‌ای، پراندم.
- سیبیلات میره تو چشمم داداش، شرمنده.
سرخ شد، گُر گرفت و تا آمد پاسخ بی‌نمک‌بازی‌هایم را بدهد، مهرو مقابلِ ما قرار گرفت.
تا آمد ظرف شیرینی را به‌سمتم بگیرد، مهراد همانند برق‌گرفته‌ها ایستاده و ظرف بلور را از میان دستانش قاپید.
- تو بشین، چایت سرد شد.
مهرو متعجب از حرکت برادرش، سرش را کج کرده و ناخواسته سرِجای قبلش نشست. اگر امکانش را داشتم برای دقیقه‌ای این مردِ مزاحم را از خانه بیرون می‌انداختم. پسرک سمج... .
- بفرما.
بدون ذرّه‌ای خم‌شدن، ظرفِ شیرینی‌ را مقابلم گرفت و چپ‌چپ نگاهم کرد. جوری رفتار میکرد که انگار من، دشمنِ چندین و چندساله‌اش بودم!
لبخندی دندان‌نما زدم؛ یک شیرینی برداشتم و آن را کنار استکان چای‌ام، روی پیش‌دستی شیشه‌ای قرار دادم.
مهراد کنار مهرو نشست و یک‌شیرینی نیز برای خودش برداشت.
تا نگاهِ خیره‌ی مهرو را دیدم، از بی‌حواسی مهراد استفاده کرده و لبانم را به‌قصد بوسه برایش، جمع کردم اما نگاهِ جاسوسانه‌ی مهراد، که بی‌شباهت به‌دوربین مداربسته نبود، مرا به‌سرفه انداخت.
پراز طعنه غرید و کلمه‌ی داداش را جوری غلیظ تلفظ کرد که کم‌ مانده‌بود، دندان‌هایش از دهانش بیرون بریزند.
- چیزی شده داداشم؟
این غیرت برادرانه‌اش بیشتر از حدّ نرمال نبود؟
هیچ‌گاه تا این اندازه دستپاچه نشده بودم، اگر می‌گفتم داشتم برای دردانه‌ام بوسه‌ای می‌فرستادم قطعاً مرا به هزار قسمت مساوی تقسیم میکرد.
بدون ذرّه‌ای فکر، آمدم جمعش کنم اما بیشتر خودم را در دامِ حقارت انداختم.
- نه مگس نشسته‌بود اینجا...
این را گفتم و بی‌اختیار دستی روی لبانم کشیدم؛ مهراد «آهانی» گفت و اَبروانش را بالا پراند انگار، بوهایی از این دروغم برده بود!
استکان چای‌ام را برداشته و جرعه‌ای از آن‌را نوشیدم، رنگ و طعم این چای با چایی که دیشب مهراد برایم آماده کرده‌بود، بسیار فرق میکرد.
تا جرعه‌ی دوم از چای‌ام را نوشیدم، درب اتاقِ این خانه باز شد.
پدرِ مهرو چرخ‌های بزرگ ویلچرش را چرخاند و با اَبروانی درهم، با نگاهی که ازش خون چکّه میکرد، به‌سمت پذیرایی حرکت کرد و مادر مهرو نیز پشت‌سرش قدم برداشت.
به‌سرعت ایستاده و سلام کردم.
- سلام.
پدر مهرو دورتر از من، ویلچرش را متوقف کرد و به‌سردی پاسخ سلامم را داد.
- علیک سلام.
نگاهم بی‌اختیار روی مهروی پریشان و پراضطراب افتاد، پشت مهراد قایم شده و سرش را پایین انداخته بود.
می‌دانستم از چه پریشان است.
از اینکه من علاقه‌ام نسبت به او را فاش کنم و در این خانه، مهلکه‌ای سخت به‌راه بیفتد.
می‌ترسید اما من نیز، بدون مهرو به تهران برنمی‌گشتم.
مادر مهرو جلو آمد و نگاهی به‌چای نصفه‌ام انداخت.
- بفرما بشین پسرم، ای وای چایتم که سرد شد...
بالحن مهربان کلامش، ادامه داد:
- الان برات عوضش میکنم.
به‌سرعت نشستم و استکانِ چای را میان دستانم گرفت.
- نه مادر، خوبه.
تا کلمه‌ی"مادر"میان لبانم جای گرفت، سر مهراد جوری به‌سمتم چرخید که هرآن امکان داشت سر از بدنش جدا شود!
همگی سرجای خود نشستیم و فضای سنگینی در پذیرایی پراکنده شد.
عرقِ سردی پشت کمرم نشسته‌بود و من نمی‌دانستم چگونه سرِنخ صبحت‌هایم را به‌دست بگیرم! اصلاً چگونه از علایقم، از احساساتم، از دلیلی که به‌خاطرش به اصفهان آمده بودم، حرف می‌زدم!؟
سخت بود، دشوار بود.
بعد از تمام کردن محتویات داخل استکانم، ناچاراً سکوت را شکستم به‌حرف آمدم.
پدرمهرو را هدف سخنانم قرار داده و بعد از نشستن نگاهش روی صورتم، بی‌درنگ گفتم:
- میشه باهاتون صحبت کنم؟
تمام نگاه‌های اهالی این خانه، به‌سمتی بود که من نگاه می‌کردم.
- لااله‌الله‌لا...
دستی روی ریش سپید شده‌اش کشید و مرواریدهای زرد رنگ تسبیح‌اش را بالا و پایین کرد؛ بااندکی تردید ادامه داد:
- بریم حیاط.
انگار نمی‌خواست مقابل دیگران حرف بزند و چه خوب، منم همین‌را می‌خواستم.
زودتر از من، چرخ‌های بزرگِ ویلچرش را چرخاند و از پذیرایی بیرون زد.
من نیز ازجایم برخاسته و نگاهِ پراطمینانم را به چشمان نگران مهرو دوختم درحالی‌که، خودم از خودم مطمئن نبودم.
وارد ایوان دلباز حیاط شدم.
سرمای زمستان به‌لطف خورشیدِ آسمان و اضطرابی که دمای بدنم را بالا می‌برد، مثل همیشه سوزناک و جان‌سوز نبود.
قبل از این‌که حرفی بزنم، یا سخنانی که درونِ قلبم جامانده بودند را بگویم، پدر مهرو به حرف آمد:
- اون زمانایی که پاهام سالم بودن، اون روزگاری که با این پاهای لامروتم کار می‌کردم و پله‌ها رو دوتایکی بالا می‌رفتم هیچ‌وقت، تصوّر نمی‌کردم که قراره از دستشون بدم اما خب، از دستشون دادم...
مکثی کرد و نگاهِ محزونش را از پشتِ عینک مستطیلی شکلش، به‌شاخه‌های خشکیده‌ی درخت انگورِ مقابلش سپرد.
مستأصل ادامه داد:
- اولاش عادت نداشتم، اون خونه‌ی قدیمی پله داشت و من ماه‌ها از اون خونه بیرون نرفتم، به‌پاهای بی‌جونم عادت نکرده بودم اما یه‌روز فهمیدم، بدون پا هم تونستم زندگی کنم... تونستم روزهام رو شب کنم... اوس‌بنّای محله رو آوردم، کنار اون پله‌هایی که یه‌روز مثل برق‌وباد بالاوپایین می‌کردم، برای من یه مسیر صاف و هموار ساخت بلکم بتونم از خونه بیرون برم و کنار رفیق‌های پیرم، پیری کنم...
لبخندی مغموم روی لب نشاند و به‌سرعت، دانه‌های درشت تسبیح را زیر انگشتان لرزانِ دستش، به‌حرکت درآورد.
- مهرو هم درست شبیه‌به قوّتِ پاهام، زیر پام رو خالی کرد و رفت. فرار کرد و من رو مثل گذشته خونه‌نشین کرد اما تفاوتش می‌دونی چیه پسر؟ اینه که حتی اگه یه‌راه صاف و هموار برای خودم درست کنم نمی‌تونم مثل گذشته زندگی کنم. اگه میخوای ازش دفاع کنی یا قصه درهم ببافی، نباف پسر من این پیچ‌وتاب‌ها رو خیلی خوب بلدم.
 
موضوع نویسنده

Ciel

سطح
1
 
شاعر انجمن
شاعر انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jan
545
9,641
مدال‌ها
3
دست‌هایم را داخلِ جیب‌‌های شلوارم پنهان کردم.
این مرد خیلی‌خوب بلد بود حرف بزند، این مرد خیلی عالی برایم، فلسفه و منطق زندگی‌اش را می‌گفت!
با شنیدن حرف‌هایش، فهمیدم که کجای کار ایستاده‌ام.
فهمیدم که هنوز، دلش با مهروی بی‌گناه صاف نشده است! اگر پشت دخترش می‌ایستاد شاید، کارم آسان‌تر میشد اما حیف که همه‌چیز، دست‌به‌دست یک‌دیگر داده بودند تا کارهایم، احساساتم اکنون سرانجامی نداشته باشند.
- تا اون‌جایی که من میدونم دختر شما مقصر نیست، شما چرا...
میان حرفم پرید و به‌تندی گفت:
- انقدر بدبخت شدم که دخترم باغریبه‌ها نشست و برخاست کرده، بدبختیِ زندگی مارو به دیگران گفته.
یکی از دستانم را از جیب شلوارم بیرون آورده و دستی روی صورتم کشیدم.
- آقابزرگم مهرو رو مثل دختر خودش میدونه، نذاشت هیچ‌وقت حتی یه‌لحظه، مهرو احساس غریبی کنه. خواهش میکنم یه‌کم آروم باشید، به این فکر کنید که مهرو، گناهی جز ترس تو این ماجرا نداشته.
پدر مهرو عصبی بود‌؛ آن‌قدر که این احساسات از نگاهِ تند و تیزش فوران میکرد.
- اگه مهرو بی‌گناهه باید بامن بیاد بریم کلانتری، همین امروز...
چرخ ویلچرش را چرخاند تا به‌سمت پذیرایی برود اما، مقابلش ایستاده و مانعش شدم. هنوز حرف‌هایم را نزده بودم.
- من خودم... قول میدم همه‌چیز رو درست کنم.
نگاهش را بالا کشید. درد... حسرت... ترس... خشم در نگاهش می‌خروشید.
- نمی‌دونم چرا دنبال دخترم راه افتادی!؟ نمی‌دونم چه نیّتی داری اما بی‌خیال شو و برگرد تهران، من نمی‌خوام خواسته یا ناخواسته مهمونم رو ناراحت کنم.
چرخ‌های ویلچرش را هل داد اما بازهم من فارغ از همه‌چیز، مقابلش زانو زدم.
- من نمی‌تونم برگردم تهران...
جنگل چشمانِ مهرو مدام، در شیارهای مغزم می‌چرخید.
عطر خوشِ بابونه‌ی تنش، از یاد رفتنی نبود.
فِر درشت گیسوانش، تنها اُمیدِ این روزهای ناامیدی‌ام بود.
من چه‌گونه بدون او، به‌شهرم برمی‌گشتم و اصلاً، چه به آقابزرگ می‌گفتم؟
چه‌گونه نگاهِ منتظر مهرو را بی‌جواب می‌گذاشتم؟
ادامه‌ دادم:
- یعنی... بدون مهرو نمی‌تونم برگردم تهران... .
مرد مقابلم با شنیدن حرف‌هایم، متعجب نشد.
شاید نگاهم، قبل از حرف‌هایم همه‌چیز را لو داده بود!
- پسر برگرد شهرت، نذاز شرمنده‌ی خودم بشم که نتونستم دخترمو خوب بزرگ کنم.
یعنی چه!
با این حرفِ تلخش، چه منظوری داشت؟
یعنی علاقه‌ی من به‌دخترش باعث شرمندگی‌اش میشد؟ مهروی پاک و معصوم، چه گناهی کرده‌بود که باید این‌گونه مورد قضاوت قرار می‌گرفت؟ آن هم از جانب پدرش!
- لطفاً این اجازه و این جسارتو بهم بدید که بتونم ازش خواستگاری کنم؛ من دوستش دارم نمی‌خوام از دستش بدم. اون پاک‌ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم.
لاستیک‌های ویلچرش را میان انگشتان دستش فشرد، انگار با این کار می‌خواست ضرب‌دستش را حواله‌ی صورتم نکند!
با دندان‌های چفت‌شده و لب‌هایی که از خشم، می‌لغزید گفت:
- الان وقت این کارا نیست، تا تکلیف مهرو معلوم نشه من نمیتونم قولی به کسی بدم، درضمن آدمی که نیّت درستی داره با دوتا بزرگ‌تر میاد.
نمی‌خواستم بحث مریضیِ آقابزرگ را پیش بکشم، نمی‌خواستم فکر کند به‌خاطر احوال ناخوش آقابزرگ، من مجبور به این عشق شدم.
من واقعاً به‌ مهرویم علاقه‌مند بودم و نمی‌خواستم این مرد فکر کند، من دلیلِ دیگری برای پاپیش گذاشتن دارم.
- بزرگ‌ترم الان روی تخت بیمارستانه... میتونم کاری کنم باهاش حرف بزنید. فقط خواهش میکنم الان نه نیارید یعنی، هیچ‌وقت نه نیارید، من خالصانه و مخلصانه اومدم جلو، نمی‌خوام سرافکنده و ناراحت برگردم.
پدر مهرو، بادستی که تسبیح درآن بود چندضربه‌ی آرام به‌قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش زد و بالحن لرزان صدایش، نجوا کرد:
- من هنوز دلم از دخترم خونه، به‌خودم قول داده بودم که دیگه دختری به اسم مهرو ندارم، قول داده بودم اما نتونستم پاش وایسم...
ویلچرش را تکانی داد و درهمان حین، ادامه‌ی سخنانش را از سر گرفت.
- مهرو رو تحویل میدم، این‌دفعه دیگه نمی‌ذارم فرار کنه... این دفعه دیگه نمی‌ذارم با آبروم بازی کنه... اگه گناهی نکرده پس چرا رفت؟ چرا از خونه و خونواده‌اش بُرید و رفت؟
 
بالا پایین