جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال پیشرفت [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط sahel_frd با نام [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,124 بازدید, 79 پاسخ و 37 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع sahel_frd
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط sahel_frd
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
- سیاوش، مرتیکه جانی دخترم کجاست؟ منو ولم کن برم پیش شوهرم کثافت.
مطمئناً الان به‌خاطر صدای بلندش همه بیدار شدن، برای همین سریع از اتاقش بیرون اومدم و سمت اتاق خودم دوییدم. همین‌که در اتاقم باز کردم در اتاق دانیار هم باز شد. دستش روی صورتش کشید و متعجب به من نگاه کرد.
- این وقت صبح چرا بیداری؟
برای این‌که بهم شک نکنه، الکی خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- مگه این سر و صدا رو نمی‌شنوی؟ این چرا داد میزنه؟
دستش بین موهای بهم ریختش کشید و خواب‌آلود نگاهم کرد. تیشرت سفیدی با گرمکن مشکی‌رنگی تنش بود.
- من چه بدونم، زنیکه دیوونه معلوم نیست باز چه خوابی دیده که حمله عصبی بهش دست داده.
- دخترش از دست داده؟
- نمی‌دونم بابا، مرده‌شور خودش و دخترش ببرن، اعصاب نزاشته برامون دیوونه.
خمیازه دیگه‌ای کشید و گفت:
- برو بخواب الان پرستار میاد آرومش میکنه.
- باشه.
خواستم برم تو اتاق که با صدای دانیار دوباره به موقعیت قبلم برگشتم:
- وایسا ببینم.
با دو قدم بلند روبه‌روی من وایساد، با تعجب و اخم به یه قسمت از گلوم نگاه می‌کرد.
یه قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- چته تو، چرا اومدی تو حلقم؟
نگاهش بالا اومد.
- گلوت چرا این‌جوری شده؟
دستم رو روی قسمتی که می‌سوخت، گذاشتم و گفتم:
- چیزه... فک کنم یه چیزی نیشش زده‌بود وقتی می‌خاروندم زخمیش کردم.
با چشم‌هایی که می‌خواست بگه خودت خری دوباره لب زد:
- و چرا کاملاً قرمز شده؟
لبم به دندون گرفتم.
- ام‌‌... سر شب با عمو رفتیم رستوران انگار تو غذاشون بادوم داشتن حساسیت کردم.
- چه رستورانی؟ چرا عمو چیزی به من نگفته؟
زنی که فکر کنم پرستار بود به اتاق لیلا رفت. هنوزم صداش می‌اومد که به سیاوش ناسزا می‌گفت.
- با توام!
سریع نگاهم سمت صورت پر اخمش چرخید.
- نمی‌دونم یه قرار کاری داشت، منم چون حوصلم سر رفته بود باهاش رفتم. الان هم اجازه بدی می‌خوام برم بخوابم.
قبل از این‌که وارد اتاق بشم، مچ دستم رو گرفت و منو کشید سمت اتاقش.
- هی! داری چیکار می‌کنی؟
بدون حرف منو نشوند روی مبل و سمت سرویس رفت و با یه جعبه اولیه کوچیک بیرون اومد.
بی‌توجه به نگاه پر بهتم کنارم روی مبل نشست و پد آغشته‌شده به ضد عفونی کننده رو روی پوست گردنم کشید. از سوزش شديدش لبم رو محکم زیر دندون کشیدم تا جیغ نزنم. آروم و با حوصله دستمال خیس رو روی زخمم می‌کشید که برای یه لحظه نگاهش بین لب‌هام و گردنم بالا پایین شد. بین ابروهاش گره‌ افتاد و بعد از یه مکث کوتاه عقب کشید و شیشه ضد عفونی‌کننده رو پرت کرد تو بغلم و رفت روی تختش دراز کشید و گفت:
- یکی دو روز استفاده کن که عفونت نکنه، روشم نبند که زود خوب شه.
از روی مبل بلند شدم که اونم ساعدش روی چشم‌هاش گذاشت.
- باشه مرسی.
قبل از بیرون اومدن از اتاق آروم گفت:
- به لیلا نزدیک نشو زن خطرناکی، ممکنه بهت آسیب بزنه. عمو هم دوست نداره جز خودش و پرستارش کسی نزدیکش بشه.
دستم تو هوا خشک شد و روی پیشونیم عرق سردی نشست. نفس عمیقی کشیدم بدون این‌که سمتمش بچرخم لب زدم:
- چرا مزخرف میگی، من به لیلا چیکار دارم؟
صدای پوزخندش رو اعصابم بود.
- میری چراغم خاموش کن‌.
برای این‌که خودم بی‌خبر نشون بدم، سمتش چرخیدم و پرسیدم:
- چرا این حرف زدی، منظورت چی بود؟
ساعدش رو از روی صورتش برداشت و خیره نگاهم کرد.
- منظورم کاملاً واضح بود. به اون زن نزدیک نشو عموم روش حساسه.
ناخنم کف دستم فشار دادم و گفتم:
- خب من که بهش نزدیک نشدم چرا این حرف زدی؟
از عصبانیت صورتش سرخی شد
- بیشتر از این منو احمق جلوه نده! چون خودت احمقی. الانم گمشو بیرون، چراغم پشت سرت خاموش کن‌.
با حرص سمتش چرخیدم و گفتم:
- خودت که دست داری، بیا چراغ اتاق تو خاموش کن‌ به من چه!
از اتاقش اومدم بیرون و محکم در بهم کوبیدم، طوری که صدای بلندش خودمم از جا پروند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
زیر لب غر زدم:
- مردک احمق، اگه خیلی حالیت بود می‌فهمیدی سیاوش چه نقشه‌هایی برات کشیده. اومده منو نصیحت می‌کنه.
آروم خودم پرت کردم روی تخت و با فکر به سرهنگ و اتفاقات امشب چشم‌هام بستم.
با صدای زنگ گوشی خواب‌آلود چشم‌هام باز کردم و گوشی رو روبه‌روی صورتم گرفتم. تماس تصویری داشتم، به محض این‌که چشمم به اسم ددی خورد خواب از سرم پرید و سیخ روی تخت نشستم. انقدر به صفحه گوشی زل زدم که تماس قطع شد و دوباره گوشی تو دستم لرزید. کلافه دستم تو موهام کشیدم، الان چی باید می‌گفتم؟ من اصلاً آمادگی حرف زدم با کوروش نداشتم. دوباره انقدر درگیر افکارم شدم که گوشی قطع شد و خداروشکر ايندفعه دیگه زنگ نخورد.
کوروش قبلاً هم زنگ زده بود و تماس‌هاش بی پاسخ مونده بودن، اگه این‌بار هم جواب نمی‌دادم حتماً شک می‌کرد که یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه ست.
با استرس انگشتم روی شمارش کشیدم و به جای تماس تصویری، تماس صوتی گرفتم.
به بوق اول نرسیده صدای بشاش کوروش تو گوشی پیچید.
- نفس بابا!
لب‌هام زیر دندون گرفتم و آروم جواب دادم.
- سلام ددی.
- سلام دختر نامردم، تو مگه دلت برام تنگ نشده؟
لبخند تلخی روی لبم نشست، کاش یه بار می‌شد بابای خودمم این‌طوری باهام حرف می‌زد.
- مگه میشه دلم برات تنگ نشه! دلم برات یه ذره شده.
صداش احساساتی شد:
- دختر یکی یه دونم تو جون منی. حالا که این‌قدر دلتنگ بابات شدی یه خبر خوب بدم بهت.
ابروهام بالا پرید.
- چه خبری؟
- نفس صدات چرا یه جوری شده؟
آروم هوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- یعنی چی، صدام چطوری شده؟
- نمی‌دونم حس می‌کنم صدات عوض شده.
- حالا هر چی ددی، نگفتی چه خبری؟
- آهان، تا سه ماه آینده کار‌هام یکم جمع و جور می‌کنم میام ایران.
مشت آرومی روی پیشونیم زدم و گفتم:
- وای چه خبر خوبی!
- می‌دونستم خوشحال میشی دخترم. الان هم باید به جلسم برسم، کاری نداری؟
- نه ددی فعلاً بای.
- فعلاً دخترم.
انگشت شستم بین دندون‌هام گرفتم و خندیدم. دیگه از این بدتر چی می‌تونست بشه که کوروش بیاد اینجا، اگه متوجه رفتار‌هام بشه چی!
حتماً باید با سرهنگ حرف می‌زدم یا می‌دیدمش این‌طوری نمیشه. گوشی کوچیکم برداشتم و وارد سرویس شدم، طبق معمول سرهنگ جواب نداد و مجبوراً این‌بار شماره سجاد گرفتم.
- الو؟
صدای سجاد که تو گوشم پیچید، حس خوبی گرفتم. حسابی دلتنگش بودم.
- سلام سجاد.
- سلام، رها تویی؟
صداش چقدر گرفته بود.
- آره حالت خوبه، صدات چرا این‌جوری؟
مکث کوتاهی کرد و گفت:
- خوبم چیزی نیست، تو خوبی؟
- خوبم، از سرهنگ بی‌خبرم چرا جواب تماس‌هام نمیده.
انگار رفت بیرون که صدای بوق ماشین‌ها و باد تو گوشی پیچید.
- یکم حالش خوب نبود برای همین نتونسته جواب بده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
- منظورت چیه، چرا حالش خوب نیست؟
مشخص بود برای گفتن مستأصل.
- رها یه چیزی بهت میگم اما نگران نشو.
- سجاد حرف بزن دیگه الان پس میوفتم.
- رها، بابام سکته کرده.
انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سرم. عرق سردی روی پیشونیم نشست. پاهام توان نگه داشتن وزنم نداشتن. دستم به روشویی گرفتم و گوشی محکم‌تر بین انگشت‌هام فشردم.
- یعنی چی که سکته کرده، الان حالش چطوره؟
- نگران نباش حالش خوبه، امروز آوردنش تو بخش. می‌خواستم بهت خبر بدم اما شمارت نداشتم.
- میشه باهاش حرف بزنم؟
- بزار بپرسم بهت پیام میدم.
نالیدم:
- سجاد تو رو خدا راستش بهم میگی نه؟
صداش مهربون شد‌.
- رها قسم می‌خورم حالش خوبه، نگران نباش.
- باشه پس منتظرتم.
با صدای در اتاقم گوشی روی روشویی گذاشتم و لای در باز کردم.
حمیرا تو اتاق وایساده بود و با دیدن من لبخندی رو لبش نشوند.
- نفس جون صبحونه آمادست نمیای؟
- تو برو من یه دوش می‌گیرم میام.
- باشه پس منتظریم.
دوش آب سرد باز کردم و زیرش نشستم. اگه روزی سرهنگ نباشه من چیکار کنم؟ بعد پدرم تنها کسی که تونستم بهش تکیه کنم سرهنگ بود. من اون مرد جای پدرم گذاشته بودم.
تقریباً یه ربع گذشته‌بود که صفحه گوشی روشن خاموش شد. سریع خودم آب کشی کردم و حوله رو دور خودم پیچیدم، به‌خاطر سردی آب دست‌هام سر شده بودن لب‌هام بزور از هم باز می‌شدن.
همین‌که شماره سجاد گرفتم صداش تو گوشی پیچید:
- رها گوشی میدم بابام، فقط دو دقیقه وقت داری.
- باشه مرسی.
- رها دخترم.
با شنیدن صداش انگار اکسیژن بهم رسید.
- عمو مهراب، خوبی دورت بگردم؟
- خوبم بابا جان، نگران نباش.
بغض مثل سنگ تو گلوم نشست.
- چت شده چرا سکته کردی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- تو این سن این چیزها عادی، خودت که می‌دونی.
اشک‌هام آروم صورتم خیس کردن.
- تو که نباشی من نمی‌تونم، تنهایی از پسش بر نمیام.
سرفه‌ای کرد و جواب داد:
- این چه حرفیه دخترم، تو با وجود من یا بدون من همیشه باید محکم باشی، تو دختر قوی من هستی. قول بده هر اتفاقی هم برای من بیوفته تو هیچ وقت کم نیاری باشه؟
با عجز نالیدم:
- عمو!
- رها بابا جان بهم قول بده.
سرتق جواب دادم:
- قول نمیدم، همچین چیزی نمیشه تو باید خوب بشی من بدون تو نمی‌تونم. تو باید بهم قول بدی خوب بشی باشه؟
صدای خنده بی‌جونش از پشت گوشی اومد.
- دختر کله‌شق من، قول میدم خوب بشم. الان هم اگه خیالت راحت شده باید قطع کنم پرستار منتظر.
با پشت دست اشک‌هام پاک کردم.
- باشه مراقب خودت باش، از حالت بی‌خبرم نزار.
- باشه دخترم خداحافظ.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
بی‌حوصله یه دست لباس از کمد بیرون کشیدم و بدون این‌که بهشون دقت کنم، پوشیدم و سمت طبقه پایین رفتم.
هر سه صبحونه‌شون رو خورده‌بودن ولی از پشت میز بلند نشده‌بودن. صبح‌ بخیر آرومی گفتم و کنار حمیرا نشستم.
سیاوش: صبح بخیر دخترم، حمیرا گفت می‌خوای دوش بگیری، به‌خاطر همین بدون تو شروع کردیم.
حمیرا بشقاب پنیر و زیتون گذاشت روبه‌روم.
- نوش جان عمو، مرسی عزیزم ولی میل ندارم.
دانیار طبق معمول بی‌حرف به ما خیره شده‌بود.
حمیرا: نفسی چرا بی‌حوصله‌ای؟ انگار حالت خوب نیست.
دستم رو دستش گذاشتم و آروم فشردم.
- خوبم عزیزم، فکر کنم یکم سرما خوردم.
سیاوش به دانیار نگاه کرد و گفت:
- دانیار با نفس یه سر برید دکتر بعدش بیایید مکان جواد جلسه داریم.
احساس می‌کردم بدنم حسابی داغ کرده.
- نیازی نیست عمو جان من حالم خوبه.
- نمیشه اول برید دکتر، اگه بهتر نشدی برگردین خونه.
بالأخره دانیار زبون باز کرد و گفت:
- عمو جان اگه ممکنه نفس با سامان بره، ما هم به کارهای امروز مون برسیم.
- نمیشه، سامان با من میاد.
اون‌قدر بی‌حال بودم که حوصله کل‌کل با این دو تا رو نداشتم.
از پشت میز بلند شدم که برم حاضرشم ولی یهو چشم‌هام سیاهی رفت، سریع دستم به میز گرفتم که دانیار و حمیرا نگران اومدن سمتم.
حمیرا: نفس چی‌شد یهو؟
- چیزی نیست عزیزم، یه لحظه چشم‌هام تار شد.
دانیار یه قدم فاصله گرفت و گفت :
- حمیرا کمکش کن حاضر شه بریم بیمارستان.
کلافه به سُرمی که هنوز نصف بیشترش مونده بود، خیره بودم که دانیار گفت:
- میرم برات آبمیوه بگیرم، زود میام.
با رفتن دانیار، ساعدم روی پیشونیم گذاشتم و پلک‌هام روی هم گذاشتم.
- احوال سروان راد؟
با شنیدن صدا، چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد و سریع از جام بلند شدم.
ناباور به سجادی که روبه‌روم وایساده بود، نگاه کردم. مثل همیشه با لبخند خاص گوشه‌ی لبش نگاهم کرد و گفت:
- خیر باشه خانم، شما کجا این‌جا کجا؟
بالأخره لبم برای خنده کش اومد چقدر دلتنگش بودم.
- تو این‌جا چیکار می‌کنی دیوونه؟
- عه! این چه حرفیه، می‌دونی من چند روزه این‌جا هستم.
- یعنی چی، عمو مهرابم این‌جاست؟
کنارم روی تخت نشست و انگشتش روی بینیم کوبید.
- یعنی خودت خبر نداشتی این‌جا هستیم؟
روی دستش کوبیدم و گفتم:
- نه از کجا بدونم، حالم خوش نبود با دانیار اومدیم.
نگران نگاهم کرد.
- چرا چت شده؟ من فکر کردم به‌خاطر دیدن بابام اومدی.
- چیز خاصی نیست دکتر گفتم فشارم افتاده.
- مطمئنی چیز دیگه‌ی نیست که؟
- نه خوبم نگران نباش. حالا که این‌طوری پیش اومد باید یه سر به عمو هم بزنم.
- باشه مشکلی نیست. من مامان و سرباز ها رو دست به سر می‌کنم. دانیار هم تو یه جوری از سرت وا کن.
- باشه یه کاریش می‌کنم. کدوم اتاق بیام؟
- اتاق دویست و شونزده.
با دیدن دانیار که داشت سمت ما می‌اومد سریع سجاد هل دادم که از رو تخت بلند شه. با اخم نگاهم کرد.
- چته وحشی چرا هول میدی؟
- بلند شو دانیار داره میاد.
سریع از روی تخت بلند شد و یه قدم از تخت فاصله گرفت.
دانیار قوطی‌های رانی رو روی تخت گذاشت و با ابروهای بالا رفته به سجاد خیره شد.
- تو، تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
سریع نگاهش سمت من داد و پرسید:
- ببینم شما دو تا با هم در ارتباط هستین؟
متعجب بهش زل زدم.
- چرا چرت میگی، ایشون اومده بودن ملاقات یکی از دوست‌هاشون با من اتفاقی روبه‌رو شدن.
- که این‌طور، چه تصادف جالبی!
سجاد از روی عادت دستش سمتم گرفت و گفت:
- نفس خانم، باز هم بلا به دور باشه، امیدوارم زودتر سر حال بشید.
دانیار قبل از این‌که من بخوام بهش دست بدم، دست تو دست سجاد گذاشت و محکم فشرد.
- ممنونم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
سجاد سرش تکون داد و سعی کرد دستش از بین دست دانیار بکشه، ولی دانیار محکم‌تر دستش فشرد. دستم به گوشه پالتوش گرفتم و زمزمه کردم:
- چیکار می‌کنی، چرا دستش رو ول نمی‌کنی؟
بهم چشم‌غره‌ رفت و نگاهش به سجاد دوخت و گفت:
- محمد بودی درسته؟
سجاد که دیگه ردی از لبخند روی صورتش نمونده بود، جواب داد:
- بله چطور؟
- محمد دیگه نمی‌خوام دور و بر نامزدم ببینمت فهمیدی؟
سجاد لا ال... اللهي زیر لب گفت و دستش محکم از بین دست دانیار کشید.
- و اگه من بخوام ببینمش چی میشه؟
گیج به بحث پیش اومده بین دو نفر نگاه می‌کردم که یهو دانیار با مشت کوبید تو صورت سجاد. صدای هین بلند من و اعتراض چند نفر از مریض‌ها با هم بلند شد.
دانیار با نهایت خونسردی جواب داد:
- چیزی نمیشه، فقط دیگه زندت نمیزارم.
سجاد بی توجه به این‌که تو بیمارستانیم سمت دانیار پرید و با مشت کوبید تو صورتش و پشت سرش لگدی زیر شکمش کوبید. همین‌که دانیار قامت راست کرد، سجاد با کله کوبید تو دماغش. از روی تخت پایین پریدم و سعی کردم دو تاشون از هم جدا کنم‌. صدای اعتراض همه مریض‌ها بلند شده‌بود و چند نفر از همراه‌های مریض‌ها سعی کردن جلوی سجاد بگیرن. دانیار پشت دستش به بینیش کشید که رد خون روی دستش جا موند. با دیدن خون روی دستش دندون‌ روی هم سابید و دست‌هاش مشت کرد و سمت سجاد هجوم برد و از بین چند تا مردی که سعی کردن جلوش بگیرن رد و شد و لگدی روی سی*ن*ه‌ی سجاد کوبید که سجاد محکم به تخت یکی از بیمار‌ها خورد و صدای جیغ زن بلند شد. دوباره هر دو با مشت لگد به جون هم افتادن و با دخالت من هم چیزی عوض نشد، تا این‌که بالأخره حراست اومد و دوتاشون بیرون انداخت.
حدس می‌زدم سجاد به‌خاطر این‌که راحت برم پیش عمومهراب، این درگیری پیش آورده‌بود.
از همه بیمار‌ها عذرخواهی کردم و پالتوم پوشیدم که پرستار سد راهم شد.
- کجا خانم، هنوز سرم تون تموم نشده.
کیفم انداختم رو دوشم، گفتم:
- ممنون نیازی نیست، حالم بهتر شده.
- باشه هر طور راحتید.
- مرسی، فقط اتاق دويست و شونزده کدوم طبقه‌س؟
- طبقه دوم، سمت راست انتهای راهرو.
با احتیاط اطراف از نظر گذروندم و با یه تقه به در وارد اتاق شدم. خوشبختانه کسی داخل اتاق نبود، با وارد شدن من سرهنگ سرش چرخوند سمتم و با تعجب بهم خیره شد.
- رها، تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
با شنیدن صداش لبخند عمیقی روی صورتم نشست، سریع سمتش پا تند کردم و کنارش روی تخت جا گرفتم:
- خوبی عمو مهراب؟
انگار اون به اندازه من از دیدنم خوشحال نشده‌بود که با بدخلقی جواب داد:
- من خوبم، تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ می‌دونی این‌ کارت چقدر خطرناکه؟
- باور کنید اتفاقی شد، اصلاً نمی‌دونستم شما این‌جا بستری شدین.
خودش یکم بالاتر کشید و متعجب پرسید:
- یعنی چی، پس تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
- یکم فشارم پایین اومده‌بود. با دانیار اومدیم بیمارستان که اتفاقی سجاد دیدم، وقتی فهمیدم شما هم این‌جا هستی گفتم از فرصت استفاده کنم و بیام ببینم تون.
دستش روی سرم گذاشت و گفت:
- چرا مراقب خودت نیستی؟ تو دست من امانتی دخترم. حالا که من نمی‌تونم ازت مراقبت کنم، حداقل خودت مراقب خودت باش لطفاً.
دستش بوسیدم و گفتم:
- من خوبم نگران من نباشین لطفاً، حتی با دیدن شما کاملاً خوب شدم.
پدرانه دست روی موهام کشید و لبخند مهربونی روی لب‌هاش نشست. از وقتی ندیدمش شکسته‌تر شده بود، صورتش کلی لاغر شده‌بود و زیر چشم‌هاش حسابی گود افتاده‌بود.
- فکر کنم چون مریض بودین از اتفاقات بی‌خبرین درسته؟
- آره چند روزه که نتونستم باهات در ارتباط باشم، ببخشید.
بی‌توجه به زمان و مکان از قرار سیاوش و شریک‌هاش و این‌که چطور می‌خوان پای من و دانیار به این قضیه باز کنن براش گفتم و از رفتارهای عجیب لیلا براش گفتم و اون هم با حوصله گوش می‌داد، که با صدای زنگ گوشیم حرفم قطع کردم. دانیار بود که زنگ می‌زد.
زیر لب غر زدم:
- بر خرمگس معرکه لعنت.
گوشی دم گوشم گذاشتم و جواب دادم:
- بله.
- خدا بخواد سُرم جنابعالی تموم نشد؟
- چرا تازه تموم شد، الان میام.
- زودتر بیا، منو از کار و زندگیم انداختی.
به‌خاطر عمو حرف کشش ندادم و سریع گوشی قطع کردم و با یه خداحافظی کوتاه از عمو جدا شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
از خروجی بیمارستان که خارج شدم چشمم به ماشین دانیار خورد که اون طرف خیابون پارک بود. با قدم‌های بلند خودم رو به ماشین رسوندم و سوار شدم، به محض نشستن چشمم به خون گوشه‌ی لب و گوشه‌ی پیشونیش خورد.
ناخواسته ((اوه)) بلندی گفتم و خودم رو به سمتش کشیدم تا بهتر صورتش ببینم.
- چی شده؟ این چه سرووضعیه؟ وقتی از هم جداتون کردن که این شکلی نبودی!
بی‌تفاوت لب زد:
- چیزی نیست، یکم آقامحمدت رو ادب کردم.
ناخواسته پچ زدم:
- تو ادبش کردی یا اون تو رو؟
چپ‌چپ نگاهم کرد و ماشین رو راه انداخت.
- وایستا ببینم، این‌طوری که نمیشه بریم به جلسه.
با گوشه‌ی‌ چشم نگاهم کرد و گفت:
- مشکلش چیه؟
با دستم به صورتش و یقه‌ی پاره شده‌ش اشاره کردم.
- مشکل می‌تونه این‌ها باشه؟
گوشه خیابون نگه داشت و گفت:
- تو صندوق لباس دارم، نگران نباش برای شما کسر شأن نمیشه.
همین‌که پیاده شد چشمم به سوپری اون طرف خیابون افتاد‌. رفتم از سوپری دوتا آب و یه بسته دستمال‌کاغذی گرفتم، وقتی رسیدم لباسش رو پوشیده بود و روی جدول کنار خیابون نشسته‌بود. کنارش روی جدول نشستم و با بدخلقی گفتم:
- جا نبود بشینی؟
- ببخشین یادم رفت ازت اجازه بگیرم، بعدشم کسی مجبورت نکرده این‌جا بشینی.
چند برگ دستمال با آب خیس کردم و گفتم:
- بچرخ ببینم!
با اخم نگاهش رو بهم دوخت. دستمال رو آروم روی پیشونیش کشیدم که صدای ((آخ)) آرومش بلند شد. بی‌تفاوت چند بار این‌کار رو تکرار کردم و در آخر دستمال رو گوشه لبش کشیدم، نفس عمیقی کشید و مردمک چشم‌هاش روی صورتم لغزیدن. سیبک گلوش بالا_پایین شد، دستم گوشه لبش بی‌حرکت موند و چشم‌هام بین‌ مردک‌های قهوه‌‌ای‌رنگش قفل شد. تا حالا هیچ‌وقت این‌طوری تو چشم‌های کسی گم نشده‌بودم. تو چشم‌هاش یه چیز عجیبی بود اما درک نمی‌کردم، نمی‌دونم چند ثانیه یا حتی چند دقیقه تو نگاهش محو شده‌بودم که آروم پلک‌هاش رو بست و با دستش آستین لباسم رو کشید و گفت:
- کافیه.


***
با گوشه‌ی چشم به دست شکسته‌ی قادر چشم دوختم و تو دلم دعا کردم، کاش می‌تونستم کل استخون‌های توی بدنش رو بشکنم!
سیاوش با سرفه‌ی آرومی گلو صاف کرد و گفت:
- دانیار کاری که بهت سپردم تونستی انجام بدی؟
دانیار نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
- متأسفم عمو، نتونستم چیزی پیدا کنم.
قادر دستش رو روی شونه‌ی پسرش گذاشت و گفت:
- سیاوش تو نگران نباش، هر کسی که این‌کار با من کرده، صابر پیداش می‌کنه و حسابش رو می‌رسه.
با چندش به صابر خیره شده‌بودم، اون هم یه‌درجه کثیف‌تر از پدرش بود. یه پسر با قد حدود یک‌وهشتاد و موهای بلندی که تا زیر چونه‌ش می‌رسید و آزادانه رهاش کرده‌بود‌، صورتش کلاً جای زخم چاقو بود و روی تمام دست و گردنش خالکوبی‌های عجیبی بود. گویا چون من و دانیار این‌جا حضور داشتیم قرار شده بقیه شرکا هم پای بچه‌هاشون رو به این میز باز کنن و دایره‌ی کثافت‌کاریشون رو گسترش بدن. و چی بهتر از این که همه رو یه جا به درک واصل می‌کنم.
سیاوش گوشه‌ی لبش رو کش داد و گفت:
- مطمئنم پیدا می‌کنه. حالا بریم سراغ موضوع اصلی، مدارک حاضره؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
سعید یه سری برگه از کیف بیرون کشید و روی میز گذاشت.
دانیار پیش‌دستی کرد و جلوی هر کسی دو تا برگه گذاشت و شروع به توضیح دادن کرد:
- این برگه‌ها هر کدوم مربوط به یه کاری هست، در این‌جا پنج شریک حضور دارن. عمو جان، قادر، عزت، سعید و نفس که به جای پدرش کوروش حضور داره.
برگه‌ها مربوط به قاچاق اسلحه، قاچاق مواد و قاچاق اعضای بدنه، از اون‌جایی که قبلاً ما این کارها رو بارها انجام دادیم، همه به این مطالب کاملأ آگاهی دارند و این‌جا تنها کسی که نیاز به توضیح داشت، نفس بود‌.
نفس، سؤالی داری؟
سرم رو آروم به معنی نه بالا_پایین کردم و برگه‌‌های کنار دستم رو برداشتم تا بخونم که سیاوش برگه‌ها رو از بین انگشت‌هام بیرون کشید.
سیاوش: نفس‌جان نیازی به خوندن نیست عزیزم، من قبلاً خوندم تو فقط باید امضاء کنی.
از اونجایی که یادم بود، همه‌ی اعضا برگه‌ها رو امضا می‌کردن، اما فقط امضای من و دانیار بود که روی این برگه ها باقی می‌موند و مابقی از بین می‌رفتن، با لجبازی رو کردم سمت سیاوش و گفتم:
- این‌که شما قبلاً خوندین کار خیلی خوبیه، اما منم باید بدونم چی رو دارم امضاء می‌کنم، مگه نه؟
سعید خنده‌ی مسخره‌ای کرد و گفت:
- خب، حق داری بخوای بخونی. اما کسی که داره میگه خوندم هر کسی نیست، بالأخره هر چی نباشه، عموی همسر آینده‌ت و دوست صمیمی بابات هست.
سعی کردم دست‌هام رو مشت نکنم و لبخند کجی تحویلش دادم.
- درسته حق با شماست.
سیاوش که دید از موضعم پایین اومدم گفت:
- به هر حال، نفس هر کاری که دوست داشته باشه، می‌تونه انجام بده.
برگه‌ها رو دوباره جلو روم گذاشت و ادامه داد:
- بیا دخترم، اگه به عموت اعتماد نداری می‌تونی بخونی.
با لبخند تصنعی جواب دادم:
- این چه حرفیه عمو جان، البته که به شما اعتماد دارم.
بلافاصله پای هردو برگه رو امضا کردم و بعدش مابقی اعضاء مدارک رو امضا کردن.
سعید: حالا که این‌جا کارم تموم شده، باید برگه‌ها رو به دست دوستان‌مون برسونم تا محموله‌ها رو سریع راه بندازن.
عزت هم هم‌زمان با سعید بلند شد و گفت:
- با اجازه منم باید یه‌سری از کارهام رو سروسامون بدم.
قادر با اون قیافه کریهش خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
- شما برید ما فعلاً این‌جا برای این شراکت بی‌نقص جشن داریم، مگه نه نفس‌جان؟
عصبی انگشت شستم رو پشت پلکم کشیدم، انگار دستش کافی نبوده، باید استخون‌های بیشتری ازش بشکنم!
دانیار خونسرد از پشت میز بلند شد و گفت:
- خانم، باید بگی نفس‌خانم مردک، بعدشم من با نامزدم بیرون کار داریم، شما به جشن‌تون برسین.
جمله‌ی دانیار تموم نشده‌بود که من کنارش وایستادم تا بریم اما صابر با حالت عصبی دستش رو بین موهاش کشید و گفت:
- خیر باشه دانیار! این چه طرز حرف زدن با پدر منه؟ سر نامزدت غیرتی میشی، بی‌خود می‌کنی میاریش سر میز پنج‌تا مرد میشونیش!
با پوزخند لب زدم:
- مرد؟ تو خودت رو مرد به حساب میاری، با اون شکل‌وشمایل عجیب‌غریبت!؟
لیوان روی میز رو با حرص روی زمین پرت کرد و دهن باز کرد که جوابم رو بده اما با صدای بلند سیاوش کاملاً خفه شد.
- خفه شو پسره‌ی احمق، تو فکر کردی کی هستی که جلوی من به برادرزاده و عروس من توهین می‌کنی؟
قادر: سیاوش کافیه، لطفاً آروم باش.
سیاوش دستش رو محکم روی میز کوبید و گفت:
- آروم باشم؟ همین‌که تا الان اشاره نزدم مخش رو این‌جا بریزن به‌خاطر دوستی بین ما هست. دفعه بعد این‌طوری آروم نخواهم‌بود، الان هم سریع از دانیار و نامزدش معذرت‌خواهی کن.
صابر رو به من و دانیار وایستاد، مشتش رو گره کرد و گفت:
- همین مونده از یه زن معذرت‌خواهی... .
حرفش تموم نشده، دانیار دستش رو به گردنش رسوند و سرش رو محکم به میز کوبید.
همون‌طور روی میز نگهش داشت و گفت:
- زن نه، خانم.
نوچه‌های قادر به سمت دانیار اسلحه کشیدن، اون‌طرف هم سامان و چند نفر از نوچه‌های سیاوش اسلحه کشیدن.
سیاوش: کافیه تمومش کن دانیار.
دانیار سر صابر رو بیشتر به میز فشرد و گفت:
- باید معذرت‌خواهی کنه!
صابر که متوجه بود قضیه داره بیخ پیدا می‌کنه، آروم لب زد:
- معذرت می‌خوام!
دانیار: نشنیدم؟ بلندتر!
این‌بار تقریباً با داد گفت:
- خیلی خب، ببخشین معذرت می‌خوام.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
دانیار عصبی آستین مانتوم رو گرفت و دنبال خودش کشید.
یه‌ساعتی بود که با ماشین همین‌جوری تو خیابون‌ها می‌‌چرخیدیم، فقط صدای نفس کشیدن هم‌دیگه رو می‌شنیدیم و کسی حرف نمی‌زد، بالأخره طاقتم تموم شد.
- نمی‌خوای بری خونه؟ خسته شدم.
گوشه خیابون ماشین رو پارک کرد و کلافه دستش رو بین موهاش کشید.
بدون این‌که نگاهم کنه پرسید:
- شبی که با عمو بیرون رفتین، اون قادر کثافت چیزی بهت گفت؟ یا... .
از حرفش تعجب کردم منظورش چی‌ بود از اون ((یا)) آخر؟!
- منظورت چیه؟
- منظورم همین بود که شنیدی، اون آشغال چیزی بهت گفته یا... یا کاری باهات کرده؟
از سؤال‌های احمقانه‌ش حرصم گرفت.
- اون عوضی گ** می‌خوره بخواد با من کاری بکنه، به گور باباش خندیده که بخواد چیزی بهم بگه. این چرت‌و‌پرت‌ها چیه میگی؟
نگاهش رو چرخوند و روی صورتم قفل کرد.
- پس چرا اون‌جوری زدی ناکارش کردی؟
لبم رو از داخل زیر دندون کشیدم. از کجا فهمیده آخه! اگه باز می‌زدم زیر حرفش باز به خودم توهین می‌کرد. به‌خاطر همین یه لبخند زورکی زدم و گفتم:
- از کجا فهمیدی؟
- خوبه لااقل این‌بار خر فرضم نکردی!
این‌بار دیگه لبخندم واقعی کش اومد.
- رو اعصابم راه رفت، منم زدم بازوش رو شکستم، البته وقت کم بود وگرنه گردنشم می‌شکستم.
گره ابروهاش باز شدند.
- چی بهت گفت؟
- هیچی، از نگاهش چندشم می‌شد و با قیافه‌ش حال نکردم، تو از کجا فهمیدی؟
چشم غره‌‌ای بهم رفت و گفت:
-آخر راه‌رو روبه‌روی سرویس، دوربین بود خانم باهوش، با هزار مصیبت تونستم فایل اصلی رو حذفش کنم. البته به چند نفر هم بدهکار شدم به‌خاطر تو.
ابروهام بالا پریدن.
- پس منظور عمو‌سیاوش از کاری که گفت این بود؟
سرش رو به معنی مثبت، بالا_پایین کرد و استارت ماشین رو زد.
با تعجب دوباره پرسیدم:
- پس چرا بهش نگفتی؟
بدون این‌که نگاهم کنه جواب داد:
- چون کار خوبی کردی، اصلاً با قیافه‌ی اون مردک و پسر بی‌وجودش حال نمی‌کنم.
حالم یه جوری شد، احساس کردم انگشت‌های دستم یخ بستن. اولین بار بود همچین چیزی احساس می‌کردم، حس حمایت از طرف کسی که نمی‌دونم اصلاً چه معنی برام داشت.
- بریم شام بخوریم؟
این مرد امروز یه چیزیش بود ولی فقط خدا خودش می‌دونست و من.
- آره گشنمه.
دست‌هام رو روی میز چوبی قدیمی گره زدم و با تعجب به مغازه‌ی کوچیکی که توش نشسته‌‌بودیم نگاه کردم. مغازه‌ی کوچیکی که همش پنج‌تا میز توش جا شده‌بود و یه یخچال قدیمی کنج دیوار بود و از کنار یخچال تا دیوار یه پرده کشیده‌بودن و پشتش جیگر کباب می‌کردن. نگاهم رو دورتادور مغازه چرخوندم و در آخر روی لبخند محو دانیار استپ کردم.
دست‌هاش رو به‌هم گره کرده‌بود و با لبخند محوی به قیافه‌ی متعجبم خیره شده‌بود. حالا که بیشتر دقت می‌کردم متوجه شدم دانیار چال گونه داره.
با لبخند و چال گونه به‌نظرم جذاب می‌رسید؟ این سؤال تو ذهنم نقش بست.
با صدای دانیار به خودم اومدم.
- بسه بابا چرا این ریختی نگاه می‌کنی؟
سعی کردم به حالت عادیم برگردم.
- منظورت چیه، مگه چجوری نگاه کردم؟
تا خواست جوابم رو بده، مرد مسنی کنار میز وایستاد و با خوشحالی دستش رو سمت دانیار گرفت و گفت:
- خوش اومدی پسرم، خیلی وقته ندیدمت!
دانیار به احترام مرد بلند شد و دستش رو بین دست مرد گذاشت.
- حق داری علی بابا، یه مدته درگیرم، نتونستم بیام.
- باشه پسرم ایرادی نداره، همین‌که با خانومت ما رو قابل دونستی و این‌جا اومدی، برام کافیه.
دانیار نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
- این چه حرفیه علی بابا! تو همیشه جایگاهت برام خاصه، تو یادگار بچگیمی.
مرد لبخند تلخی زد و آروم رو شونه دانیار زد و رفت. چند دقیقه بعد یه سینی پر از جیگر که کنارش گوجه و فلفل هم بود روی میز گذاشت و رفت.
دانیار: خب بسم‌الله، بخور ببینم چطوره؟
دلم نمی‌خواست بخورم اما اگه نمی‌خوردم هم زشت می‌شد. یه تیکه نون کوچیک برداشتم و یه تیکه جیگر لای نون گذاشتم و خوردم. باورم نمی‌شد اما واقعاً طعم خیلی خوبی داشت! یادم نمیاد آخرین بار کی جیگر خورده‌بودم.
دانیار با حوصله یه تیکه نون بزرگ برداشت و یه سیخ کامل لای نون گذاشت و روی جیگر هم کلی گوجه و فلفل گذاشت و لقمه رو سمت من گرفت. به دستش که خیره شدم گفت:
- نگران نباش دستم رو شستم.
به جرأت می‌تونم بگم، این اولین غذایی بود که تو کل عمرم، اِنقدر به‌نظرم خوش مزه می‌اومد.
اولین لقمه‌ای که دانیار برام گرفته بود رو پس نزدم هیچ، بعد از اون سه_چهارتا لقمه‌ی دیگه هم برام گرفت و من با اشتها همه‌شون رو خوردم!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
یه هفته از امضای قرارداد گذشته بود و امروز قرار بود بریم کسایی که قرار عضو‌های بدن‌شون گرفته بشه رو بببینم و به بیمارستان قادر منتقل کنیم.
تو ماشین منتظر دانیار بودم، قبل از اومدن با سرهنگ حرف زده بودم رأس ساعت یازده صبح مکان محاصره می‌شد و تمام کسایی که داخل بودن رو نجات می‌دادن.
با صدای در ماشین به خودم اومدم.
دانیار پشت فرمون نشست و راه افتاد.
بعد از اون شبی که با هم شام خوردیم زیاد به پروپای هم نمی‌پیچیدیم، هر ک.س سرش تو کار خودش بود.‌ البته یه شب ‌که می‌خواستم برم اتاق لیلا منو دید و با تهدید گفت اگه یه بار دیگه به اتاق لیلا نزدیک بشم به سیاوش میگه، برای همون یه هفته هست که نتونستم لیلا رو هم ببینم.
- به چی فکر می‌کنی؟
با صدای بلند دانیار دست از افکارم کشیدم و جواب دادم:
- هیچی.
- هیچی؟ به‌خاطر هیچی یه ساعت دارم صدات می‌کنم تو حتی متوجه هم نمیشی!
انگشت شستم رو روی شقیقه‌م کشیدم و گفتم:
- نمی‌دونم داشتم به بابام فکر می‌کردم امروز زنگ نزده.
مشکوک نگاهم کرد و دنده رو جابه‌جا کرد.
- بابات کی میاد ایران؟
خودم هم جواب این سؤال نمی‌دونستم چون چند روزی بود هی به بهونه‌های مختلف سعی می‌کردم به تماس‌های کوروش جواب ندن و با یه ایمیل سروته قضیه رو هم بیارم.
- نمی‌دونم شاید تا دو_سه ماه آینده.
جوابم رو نداد در عوض دستش رو سمت سیستم برد و صدای آهنگ ملایمی توی ماشین پخش شد.


***
چشم‌هام داشت سیاهی می‌رفت، با دیدن بچه‌هایی که این‌جا جمع کرده بودن، احساس می‌کردم هر آن ممکنه بزنم زیر همه چی و اسلحه‌م رو بکشم و مخ تک‌تک این آشغال‌ها رو متلاشی کنم.
دانیار کاملاً خونسرد به بچه‌ها نگاه کرد و به سامان گفت:
- خیلی خب، کامیون بیارید تا بچه‌ها رو سوار کنن.
نیم‌ساعت زودتر کار شروع کرده بودن، قرار بر این بود که کامیون ساعت یازده از مکان حرکت کنه، این‌طوری نقشه‌هامون با سرهنگ به هم می‌خورد.
به بچه‌هایی که ترسیده کنج دیوار نشسته بودن و از ترس به خودشون می‌لرزیدن نگاه کردم، هر کدوم سر و وضع شون بدتر از اون‌یکی بود. بیشترشون پسر بودن و تعداد انگشت‌شماری بین شون دختر بود. این‌ها همه شون بچه‌های کار بودن که این آشغال‌ها با پول و غذا بچه‌ها رو گول می‌زدن و تو این طعمه می‌انداختن و تهشم به بیمارستان قادر بی‌*رف منتقل‌ می‌کردن و اعضای بدن شون رو در می‌آوردن.
دستم از استرس به لرزش افتاده بود، ساعت گوشیم چک کردم هنوز بیست‌وسه دقیقه مونده بود تا عملیات شروع بشه. امیدوار بودم بچه‌ها اطراف مکان رو محاصره کرده باشن.
 
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
147
1,511
مدال‌ها
2
یه خونه ویلایی لوکس بین یه منطقه‌ی دور افتاده از شهر بود، به‌نظرم هیچ‌وقت کسی شک نمی‌کرد که تو زیر زمین همچین خونه‌ی لوکسی چه کثافت کاری دارن انجام میدن.
با صدای گریه‌ی بلند چند تا بچه به خودم اومدم، داشتن اون‌ها رو سوار کامیون می‌کردن و بچه‌ها از ته دل گریه می‌کردن. دیدن این صحنه قلبم رو فشرد، حالا که فکرش رو می‌کنم من چند باری که تیر خورده بودم دردش کمتر از دیدن این صحنه‌بود. نمی‌دونم چطوری از اون زیر زمین لعنتی بیرون اومدم فقط وقتی به خودم اومدم که صدای ‌خش‌خش برگ‌ها رو شنيدم و پشت بندش چشمم به سایه سیاهی پشت درخت افتاد.
سعی کردم به خودم بیام، آروم دستم رو به کلت کمریم رسوندم و ضامنش رو زدم، قدم کوچیکی برداشتم که صدای خش‌خش برگ‌ها بلند شد. سایه‌ای که پشت درخت بود متوجهم شد و نگاه کوتاهی به من انداخت که متوجه پارچه‌ی مشکی رو صورتش شدم. سریع شروع به دوییدن کرد، اسلحه‌ به دست دنبالش دوییدم و بلند فریاد زدم:
- ایست! صبر کن، وگرنه شلیک می‌کنم!
بین درخت‌ها خیلی سریع فرار می‌کرد و منم پشت سرش بودم.
هم‌زمان با دوییدن من و مردی که صورتش رو پوشونده بود متوجه حضور دو نفر دیگه شدم، اون‌ها هم مثل اون مرد صورت شون رو بسته بودن و سمت دیوار ته حیاط می‌رفتن.
ناچار دستم رو روی ماشه گذاشتم و نشونه گرفتم، صدای شلیک اسلحه باعث شد هر سه تا شون برای یه لحظه من رو نگاه کنن.
یکی از بین اون سه نفر سمت من چرخید و اسلحه شو به سمت من نشونه گرفت، همون‌جا سر جام وایستادم. تو یه لحظه مردی که اول متوجهش شده بودم دستش رو زیر دست اون یکی زد صدای ((نزن)) گفتنش تو صدای شلیک گلوله گم شد. هم‌زمان با سوزشی که روی شونه‌م احساس کردم انگشتم رو روی ماشه فشار دادم و شلیک کردم که به کتف یکی از اون آدم‌ها خورد. اسلحه از بین انگشت‌هام سر خورد و روی زمین افتاد، دستم ر‌ روی شونه‌ی زخمیم فشار دادم و روی زمین نشستم. با صدای فریاد دانیار که اسمم رو صدا زد، اون آدم‌ها سریع ازم فاصله گرفتن و از روی دیوار فرار کردن.
- نفس!
دانیار هیجان زده کنارم نشست که با دیدن دست خونیم وحشت زده لب زد:
- زخمی شدی؟
سامان که مطمئن شد دانیار کنارمه با چند نفر از آدم‌هاش دنبال اون مرد‌ها رفتن.
با درد لب زدم:
- خوبم چیزی نیست!
کلافه سریع کتش رو از تنش در آورد و روی زخمم فشار داد.
- می‌تونی راه بیایی؟
کتش رو به زخمم فشردم و گفتم:
- آره بریم.
موقع خارج شدن از در ویلا متوجه کامیون شدم که داشتن درش رو می‌بستن تا راه بیوفته، من نمی‌تونستم همین‌طوری اون‌ها رو ول کنم. خواستم خودم رو به بدحالی بزنم تا یکم وقت بخرم، شاید این‌جوری یه خبری از پلیس‌ها می‌شد.
روی زانو نشستم و پلک‌هام روی هم گذاشتم، دانیار با دیدن وضعیتم عصبی شد و نگران کنارم زانو زد.
- خوبی؟ الان ماشین میارم، نترس باشه!
دردم وحشتناک بود اما اون لحظه تمام حواسم پی اون کامیون لعنتی بود که حرکت نکنه. داشتم فکر می‌کردم چیکار کنم که یکم وقت تلف کنم که با صدای شنیدن آژیر ماشین پلیس انگار بهم اکسیژن وصل کرده باشن.
لبخند محوی رو صورتم نشست، دانیار سریع از ماشین پرید و کمکم کرد که تو ماشین بشینم.
به محض حرکت ماشین دانیار ماشین‌های پلیس ویلا رو محاصره کردن.
دانیار از آیینه به ماشین‌ها نگاهی انداخت و بدون واکنش خاصی پاش رو روی پدال گاز فشار داد.
احساس سرمای شدیدی می‌کردم ‌و چشم‌هام به خماری می‌رفت برای یه خواب عمیق، با صدای دانیار کمی لای پلکم باز کردم.
- نفس، نفس نباید بخوابی باشه؟ الان میریم‌ بيمارستان قادر نگران نباش.
نفس‌هام تند شده بود و درد امونم رو بریده بود، با درد گفتم:
- اون‌جا نمیشه! من بیمارستان اون آشغال نمیرم.
- الان وقت این حرف‌ها نیست.
با عجز نالیدم:
- منو اون‌جا نبر خواهش... .
 
بالا پایین