- Jul
- 149
- 1,523
- مدالها
- 2
***
《دانیار》
داشتم از استرس دیوونه میشدم، دنده رد جابهجا کردم و با نگرانی انگشتم رو زیر بینی نفس گرفتم تا ببینم نفس میکشه یا نه!
با نفسهای نامنظمش کمی خیالم راحت شد و سریع شمارهی دیاکو رو گرفتم.
بعد از سه بوق صداش تو ماشین پخش شد:
- دانیار به خدا تقصیر من... .
نزاشتم جملهش رو کامل کنه، با عصبانیت صدام رو بالا بردم.
- پسر خاک بر سرت کنن، یعنی گند بزنن تو اون خراب شدهای که تو رو نیروی ویژه انتخاب کردن و فرستادن مأموریت.
بین حرفم پرید:
- دانیار، حق داری داداشم ولی به خدا اتفاقی شد.
- پسر اتفاق چیه رسما به قصد کُشت به دختره شلیک کردین، میدونی تا الان چقدر خون از دست داده؟ دکترِ سیاوش که خارج از شهرِ، دختره هم بیمارستان قادر نمیره! الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟
- باشه ببرش خونهی خودت!
با حرص لب جواب دادم:
- دیاکو مسخره بازی رو بزار کنار، این از بس خون از دست داده الان تموم میکنه.
- بابا مسخره بازی چیه، میگم ببرش اونجا میگم دلارام بیاد بهش رسیدگی کنه!
چرابه فکر خودم نرسیده بود؟ تا خونه حداقل نیم ساعتی راه مونده بود. سریع فرمون سمت نیاوران چرخوندم و پام رو روی گاز فشردم.
دلارام: خوشبختانه گلوله به جای حساسی نخوردهبود، اما باید مراقب باشین عفونت نکنه، یه سری قرص براش تجویز کردم سریع براش تهیه کن.
دستکشهای خونیش از دستش بیرون کشید و سمت سرویس رفت.
دیاکو: خب دیگه خوشبختانه نفس خانم اینبار هم جون سالم به در بردن.
- خفه شو دیاکو، هنوزم از دستت شکارم.
خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
- برو بابا این وسط اونی که بیشتر از همه در حقش بیانصافی شده منم.
به بازوش اشاره کرد که با اسلینگ از گردنش آویز شدهبود، گفت:
- ببین، دختره با اینکه گلوله خورده بود زد ما رو هم ناکار کرد.
بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و گفتم:
- واقعاً حقت بود، دستش درد نکنه.
به بطری تو دستم اشاره زدم و گفتم:
- میخوری؟
سرش رو به معنی نه بالا انداختن و با حالت متفکری لب زد:
- میگم دانو بهنظرت این نفس مشکوک نیست؟ آخه این رفتارهاش عادی نیستن، یه دختر معمولی که هیچ تمرینی چیزی نداشته چطور تونست با اون وضع زخمیش اونجوری دقیق نشونه گیری کنه؟
حرفش کاملاً درست و منطقی بود. گاهی یه سری از کارهای نفس واقعاً برام عجیب میان، اون دختری که سه سال پیش دیده بودم با این دختری که میتونه پنج تا مرد رو تو مبارزه حریف بشه و به این خوبی از اسلحه استفاده کنه، کجا!؟
دلارام: خب، نگفتین این دختر کیه؟
با صدای دلارام که این سؤال پرسید به خودم اومدم.
دیاکو با خنده جواب داد:
- نامزد پسر خالهی محترم تون!
دلارام با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
- این چی میگه؟ راسته؟
ماگهای قهوه رو روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم.
- قضیه اونجوری نیست.
با سوء ظن نگاهم کرد و گفت:
- پس راست میگه! یعنی خاک بر سر جفتتون، بيچاره مامانم اگه بشنوه سکته میکنه.
- عه! چرند نگو دلارام. این دخترِ کوروشه شریکه سیاوش، بهخاطر یه سری دلایل مجبور به یه نامزدی سوری شدیم.
《دانیار》
داشتم از استرس دیوونه میشدم، دنده رد جابهجا کردم و با نگرانی انگشتم رو زیر بینی نفس گرفتم تا ببینم نفس میکشه یا نه!
با نفسهای نامنظمش کمی خیالم راحت شد و سریع شمارهی دیاکو رو گرفتم.
بعد از سه بوق صداش تو ماشین پخش شد:
- دانیار به خدا تقصیر من... .
نزاشتم جملهش رو کامل کنه، با عصبانیت صدام رو بالا بردم.
- پسر خاک بر سرت کنن، یعنی گند بزنن تو اون خراب شدهای که تو رو نیروی ویژه انتخاب کردن و فرستادن مأموریت.
بین حرفم پرید:
- دانیار، حق داری داداشم ولی به خدا اتفاقی شد.
- پسر اتفاق چیه رسما به قصد کُشت به دختره شلیک کردین، میدونی تا الان چقدر خون از دست داده؟ دکترِ سیاوش که خارج از شهرِ، دختره هم بیمارستان قادر نمیره! الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟
- باشه ببرش خونهی خودت!
با حرص لب جواب دادم:
- دیاکو مسخره بازی رو بزار کنار، این از بس خون از دست داده الان تموم میکنه.
- بابا مسخره بازی چیه، میگم ببرش اونجا میگم دلارام بیاد بهش رسیدگی کنه!
چرابه فکر خودم نرسیده بود؟ تا خونه حداقل نیم ساعتی راه مونده بود. سریع فرمون سمت نیاوران چرخوندم و پام رو روی گاز فشردم.
دلارام: خوشبختانه گلوله به جای حساسی نخوردهبود، اما باید مراقب باشین عفونت نکنه، یه سری قرص براش تجویز کردم سریع براش تهیه کن.
دستکشهای خونیش از دستش بیرون کشید و سمت سرویس رفت.
دیاکو: خب دیگه خوشبختانه نفس خانم اینبار هم جون سالم به در بردن.
- خفه شو دیاکو، هنوزم از دستت شکارم.
خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
- برو بابا این وسط اونی که بیشتر از همه در حقش بیانصافی شده منم.
به بازوش اشاره کرد که با اسلینگ از گردنش آویز شدهبود، گفت:
- ببین، دختره با اینکه گلوله خورده بود زد ما رو هم ناکار کرد.
بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و گفتم:
- واقعاً حقت بود، دستش درد نکنه.
به بطری تو دستم اشاره زدم و گفتم:
- میخوری؟
سرش رو به معنی نه بالا انداختن و با حالت متفکری لب زد:
- میگم دانو بهنظرت این نفس مشکوک نیست؟ آخه این رفتارهاش عادی نیستن، یه دختر معمولی که هیچ تمرینی چیزی نداشته چطور تونست با اون وضع زخمیش اونجوری دقیق نشونه گیری کنه؟
حرفش کاملاً درست و منطقی بود. گاهی یه سری از کارهای نفس واقعاً برام عجیب میان، اون دختری که سه سال پیش دیده بودم با این دختری که میتونه پنج تا مرد رو تو مبارزه حریف بشه و به این خوبی از اسلحه استفاده کنه، کجا!؟
دلارام: خب، نگفتین این دختر کیه؟
با صدای دلارام که این سؤال پرسید به خودم اومدم.
دیاکو با خنده جواب داد:
- نامزد پسر خالهی محترم تون!
دلارام با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
- این چی میگه؟ راسته؟
ماگهای قهوه رو روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم.
- قضیه اونجوری نیست.
با سوء ظن نگاهم کرد و گفت:
- پس راست میگه! یعنی خاک بر سر جفتتون، بيچاره مامانم اگه بشنوه سکته میکنه.
- عه! چرند نگو دلارام. این دخترِ کوروشه شریکه سیاوش، بهخاطر یه سری دلایل مجبور به یه نامزدی سوری شدیم.