جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال پیشرفت [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط sahel_frd با نام [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,198 بازدید, 81 پاسخ و 38 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع sahel_frd
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط sahel_frd
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
149
1,523
مدال‌ها
2
***

《دانیار》

داشتم از استرس دیوونه می‌شدم، دنده رد جابه‌جا کردم و با نگرانی انگشتم رو زیر بینی نفس گرفتم تا ببینم نفس می‌کشه یا نه!
با نفس‌های نامنظمش کمی خیالم راحت شد و سریع شماره‌ی دیاکو رو گرفتم.
بعد از سه بوق صداش تو ماشین پخش شد:
- دانیار به خدا تقصیر من... .
نزاشتم جمله‌ش رو کامل کنه، با عصبانیت صدام رو بالا بردم.
- پسر خاک بر سرت کنن، یعنی گند بزنن تو اون خراب شده‌ای که تو رو نیروی ویژه انتخاب کردن و فرستادن مأموریت.
بین حرفم پرید:
- دانیار، حق داری داداشم ولی به‌ خدا اتفاقی شد.
- پسر اتفاق چیه رسما به قصد کُشت به دختره شلیک کردین، می‌دونی تا الان چقدر خون از دست داده؟ دکترِ سیاوش‌ که خارج از شهرِ، دختره هم بیمارستان قادر نمیره! الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟
- باشه ببرش خونه‌ی خودت!
با حرص لب جواب دادم:
- دیاکو مسخره بازی رو بزار کنار، این از بس خون از دست داده الان تموم می‌کنه.
- بابا مسخره بازی چیه، میگم ببرش اون‌جا میگم دلارام بیاد بهش رسیدگی کنه!
چرابه فکر خودم نرسیده بود؟ تا خونه حداقل نیم ساعتی راه مونده بود. سریع فرمون سمت نیاوران چرخوندم و پام رو روی گاز فشردم.

دلارام: خوشبختانه گلوله به جای حساسی نخورده‌بود، اما باید مراقب باشین عفونت نکنه، یه سری قرص براش تجویز کردم سریع براش تهیه کن.
دستکش‌های خونیش از دستش بیرون کشید و سمت سرویس رفت.
دیاکو: خب دیگه خوشبختانه نفس خانم این‌بار هم جون سالم به در بردن.
- خفه شو دیاکو، هنوزم از دستت شکارم‌.
خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
- برو بابا این وسط اونی که بیشتر از همه در حقش بی‌انصافی شده منم.
به بازوش اشاره کرد که با اسلینگ از گردنش آویز شده‌بود، گفت:
- ببین، دختره با این‌که گلوله خورده بود زد ما رو هم ناکار کرد.
بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و گفتم:
- واقعاً حقت بود، دستش درد نکنه.
به بطری تو دستم اشاره زدم و گفتم:
- می‌خوری؟
سرش رو به معنی نه بالا انداختن و با حالت متفکری لب زد:
- میگم دانو به‌نظرت این نفس مشکوک نیست؟ آخه این رفتار‌هاش عادی نیستن، یه دختر معمولی که هیچ تمرینی چیزی نداشته چطور تونست با اون وضع زخمیش اون‌جوری دقیق نشونه گیری کنه؟
حرفش کاملاً درست و منطقی بود. گاهی یه سری از کارهای نفس واقعاً برام عجیب میان، اون دختری که سه سال پیش دیده بودم با این دختری که می‌تونه پنج تا مرد رو تو مبارزه حریف بشه و به این خوبی از اسلحه استفاده کنه، کجا!؟
دلارام: خب، نگفتین این دختر کیه؟
با صدای دلارام که این سؤال پرسید به خودم اومدم.
دیاکو با خنده جواب داد:
- نامزد پسر خاله‌ی محترم تون!
دلارام با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
- این چی میگه؟ راسته؟
ماگ‌های قهوه رو روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم.
- قضیه اون‌جوری نیست.
با سوء ظن نگاهم کرد و گفت:
- پس راست میگه! یعنی خاک بر سر جفت‌تون، بيچاره مامانم اگه بشنوه سکته می‌کنه.
- عه! چرند نگو دلارام. این دخترِ کوروشه شریکه سیاوش، به‌خاطر یه سری دلایل مجبور به یه نامزدی سوری شدیم.
 
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
149
1,523
مدال‌ها
2
عصبی دستش رو روی صورتش کشید و گفت:
- وای بازم اون مردک! تو کی می‌خوای از اون قاتل بی همه چیز فاصله بگیری؟ کم بلا سرت آورد؟ اگه یادت رفته، من یادت بندازم که چه‌جوری پدر و مادر تو... ‌.
نفهمیدم چطوری با مشت روی میز کوبیدم که صدای بلند شکستن شیشه‌ باعث قطع شدن حرف‌های دلارام شد. قطره‌های خون از دستم روی فرش کرمی‌رنگ ریخت.
دیاکو زودتر به خودش اومد و با نگرانی لب زد:
چیکار کردی لعنتی؟
دلارام ناباور دستش رو جلوی دهنش گرفت و به دست پر از خونم نگاه کرد.
کلافه به مبل تکیه زدم و پلک‌هام رو محکم یه هم فشردم و با دست چپم پیشونیم ماساژ دادم.
دیاکو حوله‌ای از آشپزخونه آورد و دور دستم پیچید عصبی بهم پرید:
- پسر تو یه ... تو یه احمق به تمام عیاری!
دلارام بالأخره به خودش اومد و سریع اومد کنارم و دستم رو چک کرد.
دلارام: پسر خدا لعنتت کنه، ببین چیکار کردی!
باید بخیه بزنم.
دلارام با موچین خورده شیشه‌ها رو از دستم بیرون کشید و زخمم رو چهارتا بخیه زد و با بانداژ دستم رو باند پیچی کرد.
تموم این مدت هیچ‌ کدوم‌مون حرفی نزدیم.
بلافاصله بعد از تموم شدن کارش کیفش رو برداشت و رفت، بین راه انگار پشمون شد و راه رفته رو برگشت و یه چیزی رو یه برگه نوشت و گفت:
- این پماد بزن دستت عفونت نکنه، دختره هم چون آرامبخش بهش تزریق کردم احتمالاً تا صبح بیدار نشه. فردا دوباره میام بهش سر می‌زنم.
از در که خارج شد محکم در رو به هم کوبید که دیاکو از جاش پرید.
با صدای خنده‌ی ریز دیاکو بهش چشم غره‌ای رفتم و گفتم:
- چته؟ نکنه خورده شیشه به کلت خورده؟
با خنده جوابم رو داد:
- پسر دوتامون چلاق شدیم، الان کی می‌خواد این‌جا رو جمع کنه؟
به خورده شیشه ها نگاه کردم، حق داشت کلی شیشه همه‌جا ریخته بود.
بعد از این‌که با جارو شیشه‌ها رو یه طرف سالن جمع کردم، غذا سفارش دادم و روی مبل دراز کشیدم.
 
بالا پایین