- Jun
- 975
- 6,421
- مدالها
- 2
- خسته هستی فروغ، بهتر است بروی من دوباره فردا سرم خلوت شد، سری به تو میزنم.
دستش را گرفتم و لب فشردم و گفتم:
- خیال کردی بروم شب تا صبح از فکر و خیال تو خوابم میبرد؟
لب فشرد و با کلافگی سر به طرفی برگرداند و دوباره نگاه من کرد و با نرمی گفت:
- فروغ! خدا ما را دوباره به هم نرسانده که دوباره رنج بکشیم. ایمان داشته باش اگر بعد از این همه سال دوباره با تمام این محالات ممکن، آن هم در جبهه ما را به هم رسانده دیگر قرار نیست طعم جدایی بکشیم.
- اما همهی اینها همیشه به خاطر تو بود نه خواست خدا! آن زمان هم درگیر انقلاب و احزاب سیاسی بودی، من هرچه تو را منع کردم گوش ندادی و چنین سرنوشتی را برای هردوی ما رقم زدی و بعد از آن هم با اعتماد به این و آن دنیا را برای هردویمان سیاه کردی و حالا هم با جبهه و جنگ و شهادت!
گلویم از بغض دردناکی باد کرد و دوباره اشک در چشمانم بالا آمد. حمید سر به زیر انداخت و گفت:
- چه کنم فروغ؟! تو بگو چرا اینجا هستی؟ تو که دنبال شهادت نیستی چرا اینجا آمدی آن هم درست زیر آتش دشمن! خیال میکنی من خیالم از بابت تو در اینجا راحت است؟ خیال کردی از صبح هزار فکر و خیال به خاطر تو به سرم نزده؟ خیال میکنی دعاهای زیرلبم در این روزها چیست؟ هر سوت موشکی که از این آسمان میگذرد چند بار قلب من در سی*ن*ه میریزد؟ غیر از تو در این جبههها چه کسانی به من احتیاج دارند؟ خودت ببین! چطور آنها را بگذارم و بروم؟! با خیال راحت سر روی بالش بگذارم. من که لایق شهادت نیستم لااقل کمک برادرانی باشم که به من احتیاج دارند. من فقط خدمتگذار این مردان خدا هستم. حالا بلندشو تا اتوبوس نرفته؛ بعداً راجع به این قضیه مفصل صحبت میکنیم.
از جایم تکان نخوردم و گفتم:
- نمیروم.
با تحکم غرید:
- فروغ!
مصمم گفتم:
- همین امشب باید حرف بزنیم.
پفی کرد و گفت:
- امشب مناسب نیست، تو هم خسته و کلافه هستی! آن پسرک تخس هم مرا حسابی خسته کرده دیگر توانی ندارم.
دستم را گرفت و از جا برخاست و گفت:
- بلند شو بعداً برایت از این شیطان کوچک میگویم.
از جایم تکان نخوردم و گفتم:
- گفتم که میمانم، چه تو باشی چه نباشی.
به صورتم زل زد، چهرههای ما در هالهای از تاریکی محو شدهبود. اتوبوس هم در آن لحظه که حرکت کرد. او لب فشرد و کنارم روی کیسههای شنی نشست و گفت:
- خیلی خب! وقت نماز است. نماز را که خواندیم پشت سنگر با هم حرف میزنیم.
سری تکان دادم او هم برای گرفتن وضو رفت. از جا برخاستم و به داخل رفتم، زری مشغول ضدعفونی کردن پای قطع شدهی یک رزمنده بود که امروز به بیمارستان آوردهبودند، با دیدن من ماتش برد و گفت:
- فروغ! تو چرا اینجا ماندی؟!
دستش را گرفتم و لب فشردم و گفتم:
- خیال کردی بروم شب تا صبح از فکر و خیال تو خوابم میبرد؟
لب فشرد و با کلافگی سر به طرفی برگرداند و دوباره نگاه من کرد و با نرمی گفت:
- فروغ! خدا ما را دوباره به هم نرسانده که دوباره رنج بکشیم. ایمان داشته باش اگر بعد از این همه سال دوباره با تمام این محالات ممکن، آن هم در جبهه ما را به هم رسانده دیگر قرار نیست طعم جدایی بکشیم.
- اما همهی اینها همیشه به خاطر تو بود نه خواست خدا! آن زمان هم درگیر انقلاب و احزاب سیاسی بودی، من هرچه تو را منع کردم گوش ندادی و چنین سرنوشتی را برای هردوی ما رقم زدی و بعد از آن هم با اعتماد به این و آن دنیا را برای هردویمان سیاه کردی و حالا هم با جبهه و جنگ و شهادت!
گلویم از بغض دردناکی باد کرد و دوباره اشک در چشمانم بالا آمد. حمید سر به زیر انداخت و گفت:
- چه کنم فروغ؟! تو بگو چرا اینجا هستی؟ تو که دنبال شهادت نیستی چرا اینجا آمدی آن هم درست زیر آتش دشمن! خیال میکنی من خیالم از بابت تو در اینجا راحت است؟ خیال کردی از صبح هزار فکر و خیال به خاطر تو به سرم نزده؟ خیال میکنی دعاهای زیرلبم در این روزها چیست؟ هر سوت موشکی که از این آسمان میگذرد چند بار قلب من در سی*ن*ه میریزد؟ غیر از تو در این جبههها چه کسانی به من احتیاج دارند؟ خودت ببین! چطور آنها را بگذارم و بروم؟! با خیال راحت سر روی بالش بگذارم. من که لایق شهادت نیستم لااقل کمک برادرانی باشم که به من احتیاج دارند. من فقط خدمتگذار این مردان خدا هستم. حالا بلندشو تا اتوبوس نرفته؛ بعداً راجع به این قضیه مفصل صحبت میکنیم.
از جایم تکان نخوردم و گفتم:
- نمیروم.
با تحکم غرید:
- فروغ!
مصمم گفتم:
- همین امشب باید حرف بزنیم.
پفی کرد و گفت:
- امشب مناسب نیست، تو هم خسته و کلافه هستی! آن پسرک تخس هم مرا حسابی خسته کرده دیگر توانی ندارم.
دستم را گرفت و از جا برخاست و گفت:
- بلند شو بعداً برایت از این شیطان کوچک میگویم.
از جایم تکان نخوردم و گفتم:
- گفتم که میمانم، چه تو باشی چه نباشی.
به صورتم زل زد، چهرههای ما در هالهای از تاریکی محو شدهبود. اتوبوس هم در آن لحظه که حرکت کرد. او لب فشرد و کنارم روی کیسههای شنی نشست و گفت:
- خیلی خب! وقت نماز است. نماز را که خواندیم پشت سنگر با هم حرف میزنیم.
سری تکان دادم او هم برای گرفتن وضو رفت. از جا برخاستم و به داخل رفتم، زری مشغول ضدعفونی کردن پای قطع شدهی یک رزمنده بود که امروز به بیمارستان آوردهبودند، با دیدن من ماتش برد و گفت:
- فروغ! تو چرا اینجا ماندی؟!