جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

حرفه‌ای [خاطرات وارونه] اثر «فاطمه ترکمان کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط ژولیت با نام [خاطرات وارونه] اثر «فاطمه ترکمان کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 8,566 بازدید, 617 پاسخ و 44 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [خاطرات وارونه] اثر «فاطمه ترکمان کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ژولیت
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ژولیت

نظرسنجی رمان "خاطرات وارونه": (لطفا فقط کسانی که بیشتر از ده پست خواندند در نظرسنجی شرکت کنند)

  • عالی

  • خوب

  • قلمت نیاز به پیشرفت داره

  • جالب نیست


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
-‌ خسته هستی فروغ، بهتر است بروی من دوباره فردا سرم خلوت شد، سری به تو می‌زنم.
دستش را گرفتم و لب فشردم و گفتم:
-‌ خیال کردی بروم شب تا صبح از فکر و خیال تو خوابم می‌برد؟
لب فشرد و با کلافگی سر به طرفی برگرداند و دوباره نگاه من کرد و با نرمی گفت:
-‌ فروغ! خدا ما را دوباره به هم نرسانده که دوباره رنج بکشیم. ایمان داشته باش اگر بعد از این همه سال دوباره با تمام این محالات ممکن، آن هم در جبهه ما را به هم رسانده دیگر قرار نیست طعم جدایی بکشیم.
-‌ اما همه‌ی این‌ها همیشه به خاطر تو بود نه خواست خدا! آن زمان هم درگیر انقلاب و احزاب سیاسی بودی، من هرچه تو را منع کردم گوش ندادی و چنین سرنوشتی را برای هردوی ما رقم زدی و بعد از آن هم با اعتماد به این و آن دنیا را برای هردویمان سیاه کردی و حالا هم با جبهه و جنگ و شهادت!
گلویم از بغض دردناکی باد کرد و دوباره اشک در چشمانم بالا آمد. حمید سر به زیر انداخت و گفت:
-‌ چه کنم فروغ؟! تو بگو چرا اینجا هستی؟ تو که دنبال شهادت نیستی چرا اینجا آمدی آن هم درست زیر آتش دشمن! خیال می‌کنی من خیالم از بابت تو در اینجا راحت است؟ خیال کردی از صبح هزار فکر و خیال به خاطر تو به سرم نزده؟ خیال می‌کنی دعاهای زیرلبم در این روزها چیست؟ هر سوت موشکی که از این آسمان می‌گذرد چند بار قلب من در سی*ن*ه می‌ریزد؟ غیر از تو در این جبهه‌ها چه کسانی به من احتیاج دارند؟ خودت ببین! چطور آن‌ها را بگذارم و بروم؟! با خیال راحت سر روی بالش بگذارم. من که لایق شهادت نیستم لااقل کمک برادرانی باشم که به من احتیاج دارند. من فقط خدمت‌گذار این مردان خدا هستم. حالا بلندشو تا اتوبوس نرفته؛ بعداً راجع به این قضیه مفصل صحبت می‌کنیم.
از جایم تکان نخوردم و گفتم:
-‌ نمی‌روم.
با تحکم غرید:
-‌ فروغ!
مصمم گفتم:
-‌ همین امشب باید حرف بزنیم.
پفی کرد و گفت:
-‌ امشب مناسب نیست، تو هم خسته و کلافه هستی! آن پسرک تخس هم مرا حسابی خسته کرده دیگر توانی ندارم.
دستم را گرفت و از جا برخاست و گفت:
-‌ بلند شو بعداً برایت از این شیطان کوچک می‌گویم.
از جایم تکان نخوردم و گفتم:
-‌ گفتم که می‌مانم، چه تو باشی چه نباشی.
به صورتم زل زد، چهره‌های ما در هاله‌ای از تاریکی محو شده‌بود. اتوبوس هم در آن لحظه که حرکت کرد. او لب فشرد و کنارم روی کیسه‌های شنی نشست و گفت:
-‌ خیلی خب! وقت نماز است. نماز را که خواندیم پشت سنگر با هم حرف می‌زنیم.
سری تکان دادم او هم برای گرفتن وضو رفت. از جا برخاستم و به داخل رفتم، زری مشغول ضدعفونی کردن پای قطع شده‌ی یک رزمنده بود که امروز به بیمارستان آورده‌بودند، با دیدن من ماتش برد و گفت:
-‌ فروغ! تو چرا اینجا ماندی؟!
 
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
-‌ حمید اینجا است.
او هاج و واج ماند و سکوت کرد. بعد از گرفتن وضو و خواندن نماز جماعت به پشت سنگر رفتم و حمید را آنجا دیدم. چراغ قوه‌ای را روشن کرده‌بود که نور کم سوی آن هاله‌ی کم‌رمقی ایجاد کرده بود. کم و بیش صدای شلیک تیر از دوردست‌ها به گوش می‌رسید. با دیدنم صورت خسته‌اش از لبخندی شکفته‌شد و گفت:
-‌ قبول باشد، حتم دارم تنها دعایت زنده ماندن من بود.
لبخندی به لب راندم و گفتم:
-‌ امیدوارم مقبول باشد.
خنده‌ای ملیح کرد و گفت:
-‌ تا چه زمانی در اینجا هستی؟
-‌ پانزده‌‌روز دیگر موعد خدمتم به پایان می‌رسد و باید به تهران برگردم. تو چطور؟
-‌ نه یا ده روز دیگر هم موعد مرخصی من هم می‌رسد!
خیالم راحت شد و گفتم:
-‌ خدا کند این یک هفته هم به خیر بگذرد. بعد از آن چه برنامه‌ای داری؟
_ تا خدا چه بخواهد!
کمی این‌پا و آن‌پا کردم و گفتم:
-‌ تا کی قصد داری به جبهه بیایی؟
سکوت طولانی کرد که ته دلم را خالی کرد، لب گشود و گفت:
-‌ گفتم که هنوز نمی‌دانم چه می‌شود. بگذار آن را در زمان خودش تصمیم می‌گیرم. تو چطور؟
نگاه مصمم را به او دوختم و گفتم:
-‌ من هم در زمان خودش تصمیم می‌گیرم.
خنده‌ای در پاسخم کرد و تکانی خورد و گفت:
-‌ تهران که برگشتی با هم حرف می‌زنیم.
سری تکان دادم و نگاهم روی چهره‌ی خسته‌اش ماند و گفتم:
-‌ نگفتی آن کسی که امروز توانت را گرفته چه کسی است؟
لبخند کجی کرد و گفت:
-‌ ابوالفضل! اسمش ابوالفضل است و همه‌اش سیزده‌سال دارد. این بچه چموش شناسنامه‌اش را دستکاری کرده و به گروهان ما اعزام شده و بلای جان من شده! هنوز شیطنت بچگی در وجودش موج می‌زند. چند وقت پیش امام جماعت عبا و عمامه‌اش را کناری می‌گذارد تا وضو بگیرد، این نیم‌وجب بچه آن را برداشته‌بود و پیش‌نماز همه شده‌بود. خدا می‌داند که از دست این یک الف بچه چقدر خون خوردم. آن روز هم رفته‌بود به مصطفی گفته‌بود که چه صدای خوشی داری و صدای تو باب اذان است. حالا باید صدای مصطفی را بشنوی! بنده‌ی خدا حرف که می‌زند انگار صدایش از یک بلندگوی زنگار گرفته سوت می‌کشد، تن صدایش را هم که نگویم که چطور رعشه بر بدن آدم می‌اندازد! مصطفی هم سرخوش از تعریف‌های صدمن یک غاز این بچه‌ی چموش، بلندگو را در دستش گرفته و اذان ظهر را گفت. باورت نمی‌شود که چه اوضاعی شده‌بود! یک لحظه‌ این بعثی‌ها را از خواب بیدار کرده که خیال کرده‌بودند قیامت شده و اسرافیل در صور دمیده! آتش دیوانه‌وارشان از زمین و آسمان شروع شده‌بود و به هر نقطه کور و بازی شلیک می‌کردند. بخدا که پدر ابوالفضل خواسته نفسی بکشد این رضایتنامه جبهه را برایش انگشت زده و آن را روی سر ما خراب کرده. ببینم! شما در داروخانه‌یتان قرص خواب‌آوری، داروی آرامش‌بخشی چیزی ندارید من این بچه را مدتی در خواب کنم؟
خنده‌ای برلب راندم و گفتم:
-‌ نه! همه‌ی این داروها مسکن هستند و تو تا کی می‌خواهی این کار را با او بکنی!
 
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
-‌ تا زمانی که مهلتش تمام شود. آن روز برای اینکه نگذاشتم وارد خط شود، از پادگان فرار کرده‌بود و پنهانی به خط آمده‌بود کلاهش را روی یک چوب بلند گذاشته‌بود و از تپه خاکی هی آن را از این طرف به آن طرف می‌برد و آن عراقی نگون بخت هم هی شلیک می‌کرد و به خیالش یک رزمنده را هدف گرفته‌است. آخ... آخ فروغ! به خدا که دلم می‌خواهد این بچه را یک جوری گوشمالی بدهم اما دست و بالم بسته‌است. اگر داروی خواب‌آوری داری به من بده که این پسر را تا چند روز خواب کنم بلکه رزمنده‌ها نفس راحتی بکشند.
خنده‌ای که مدت‌ها از لبم پرکشیده‌بود روی لب‌هایم شکفت و گفتم:
-‌ نمی‌شود حمید! این داروها برای او خطرناک و حتی اعتیادآور هستند.
او با لبخند من، لبخند گرمی زد و گفت:
-‌ می‌دانی که چقدر دلم برای این خنده‌هایت تنگ شده‌بود؟ به گمانم از زمانی که پدرت فهمید عاشق هم هستیم دیگر از آن محروم شدم.
آهی کشیدم و گفتم:
-‌ از آن روز دیگر زندگی‌ام جهنم شد.
جلو آمد و مرا در آغوش کشید و گفت:
-‌ دیگر تمام شد!
درحالی که از حرفش مطمئن نبودم، سکوت کردم. مرا از خود جدا کرد و به صورتم زل زد و گفت:
-‌ آن روزها تمام شدند فروغ، دیگر نباید چهره‌ات را با این غم و اندوه ببینم.
-‌ کاش بشود حمید! من دیگر از جنس اندوه شدم. از آن زمانی که با عشق تو درگیر شدم آن فروغ شاد و خوشحال از وجودم پر گرفت و مرا در دریای اندوه این عشق غرق کرد. همه مرا در این عشق شکنجه و رنج دادند، حتی تو هم از این کار دریغ نکردی! مرا به عشق خودت و روزهای پر نور امیدوار کردی اما هر روزش سیاهی و درد بود. در تمام این سال‌ها خودم را سرزنش می‌کردم که چرا آن روزها که همه مرا نصیحت می‌کردند از تو دل بکنم این کار را نکردم! اگر این کار را کرده‌بودم تو زنده بودی و من هم یک گوشه به زندگی خودم خو گرفته بودم. آن فروغ قبل از عشق تو گریه به ندرت در چشمانش می‌نشست اما این فروغ مقابل چشمانت آنقدر از جنس اندوه و غم شده که دیگر خنده به لبش نمی‌آید. با من چه کردی حمید؟! هنوز هم به آن پافشاری می‌کنی! هنوز هم می‌خواهی مرا در رنج خودت بسوزانی. هنوز هم خیال شهادت داری.
نگاه پردردش را به من دوخت و در سکوت به چهره‌ی دردمند من زل زد و به سختی لب گشود و گفت:
-‌ دلم می‌خواست که زمان را به عقب برمی‌گرداندم و هرگز عشقم را به تو ابراز نمی‌کردم، هرگز تو را مجبور نمی‌کردم به این عشق تن بدهی، کاش آن‌روزها تو را آرزویی محال می‌دیدم و به خواست پدرم به از تهران می‌رفتم تا تب عاشقی هم از سر تو بیافتد! همه‌ی این‌ها از خودخواهی من بود فروغ! می‌خواستم خار به پایت نرود اما با عشق خودم کاری کردم که خار به چشمت کنند. اگر این روزها را می‌دیدم نمی‌گذاشتم هرگز به سوی من بیایی! من از کودکی با عشق تو عجین بودم، از خودم انتظاری ندارم! اما از اینکه با این عشق سبب رنج تو شده‌ام از تو شرمنده‌ام.
 
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
نگاه پر درد ما به هم بود. برق اشک در چشمانش درخشید، چشم از من چرخاند و گفت:
-‌ دیگر نمی‌دانم برای آن همه دردی که کشیدی چه کنم؟! این استیصال و این ناتوانی مرا درمانده کرده که دین تو همیشه برگردنم هست و من هرگز قادر به ادا کردن حق تو نیستم. از وقتی تو را یافتم، ندایی در قلبم زبانه می‌زند که تا فروغ نخواهد خدا مرا لایق خودش و شهادت نمی‌داند. من لایق این حجم از عشق تو نبودم!
دستش را گرفتم و گفتم:
-‌ این را نگفتم که خودت را برای عشق من سرزنش کنی، من این راه را به انتخاب خودم برگزیدم، منتی بر سر تو نیست اما... اما این وضعیت... این جبهه و خیال تو باز دارد مرا رنج می‌دهد. بگو که دیگر به جبهه نمی‌روی.
زهرخندی به لب راند و بغضش را فرو داد و با چشمان خیس گفت:
-‌ از مردن من می‌ترسی فروغ؟ خیال کردی اگر جبهه نیایم مرگ مرا پیدا نمی‌کند؟ خیال کردی اگر دور از جنگ بمانم عزرائیل مرا پیدا نمی‌کند؟ خودت می‌دانی که پیمانه عمر کسی پر شود چه در جنگ چه در خانه بالاخره یک نفر یک چیزی وسیله می‌شود که کوله‌بارش را جمع کند و برود.
لب فشردم اشک از چشمم چکید، دستش را رها کردم. دردمندانه به او زل زدم و گفتم:
-‌ پس امیدوارم رنجی که کشیدم را روزی لمس کنی. آن زمان می‌فهمی معنای مردن چیست. به خط برگرد حمید. خسته هستی و باید استراحت کنی و الا توان فردا را نداری.
این را گفتم و راه رفتن را پیش گرفتم، هرچه صدایم کرد جوابی نشنید. گلویم پر از بغض‌های فروخفته شده‌بود. آه... آه از عشقی که دیگر از آن گریزی نیست تا زمانی که مرگ جانم را بستاند.
چند روزی از ملاقات ما می‌گذشت، حمید هر روز نیم‌ساعتی به بیمارستان می‌آمد و سری به من می‌زد و هر بار که حرف از جبهه و شهادت می‌زد گویی در دلم رخت می‌شستند، هر بار که از پیش من دوباره به اردوگاهش برمی‌گشت، دلم من هزار پاره می‌شد تا روز بعد او را ملاقات می‌کردم و خیالم از زنده ماندنش راحت می‌شد. کارم شده‌بود گریه و زاری و دخیل بستن به این امام‌زاده و آن امام‌زاده که خدا حمید را باز از من نگیرد. چند وقت پیش به داخل شهر رفتم تا از تلفنخانه شهر خبر زنده‌بودن او را به فردین اطلاع دادم اما متاسفانه فردین در خانه نبود و رساندن خبر را موکول به زمانی کردم که خدمت من و حمید تمام شده‌باشد.
عصر بود و بیمارستان اندکی شلوغ بود، عراقی‌ها کمی در غصب خاک پیش‌روی کرده‌بودند و باز هم بیمارستان بوی خاک و خون گرفته بود. صدای سوت جت‌های جنگی که مدام در آسمان اطراف بیمارستان جولان می‌دادند و اطراف بیمارستان را بمباران می‌کردند، در قلب همه آشوب به پا کرده‌بودند. بیش از همه‌ی این‌ها استفاده از سلاح‌های شیمیایی کار درمان را دوچندان سخت‌تر کرده‌بود. غبار خستگی و ناراحتی روی چهره‌ی همه نشسته‌بود و همه در تکاپوی نجات رزمنده‌ها بودیم که ناچار شدم به همراه رزمنده‌ی بدحالی که پنج گلوله را از شکم او بیرون و تازه از اتاق عمل ترخیص کرده‌بودند، را با آمبولانس به بیمارستان شهری انتقال دهیم. غیر از او چند رزمنده بدحال که یکی از آن‌ها استخوان دستش بیرون زده‌بود و امکان جراحی برایش در بیمارستان شهری فراهم نبود و یک رزمنده آلوده شده به گاز خردل از نوع حاد هم همراه او بودند. ناچار من، مسئول مراقبت آن‌ها در حین انتقال شدم. در مسیر جاده چندین‌بار خمپاره نزدیک آمبولانس منفجر شد که با انحراف تیز آمبولانس مرگ از بیخ گوشمان گذشت. با اینکه دیگر مثل سابق آرزوی شهادت را نداشتم اما تمام راه شهادتین را بر لب داشتم و خیال می‌کردم رسیدن به بیمارستان شهری امری محال است و هر لحظه ممکن است تیر جت‌های جنگی بعثی به هدف بخورد و جانمان با دود و آتش به آسمان عروج کند.
 
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
وقتی رزمنده‌ها را به بیمارستان انتقال دادیم با عجله به سوی بیمارستان صحرایی برگشتیم تا بقیه مسئولیت‌هایمان را از سر بگیریم. تمام سرم پر از نگرانی برای حمید بود و مدام از ته قلب خدا را صدا می‌کردم و التماسش می‌کردم که آسیبی به او وارد نشده‌باشد. هنگام برگشت، آرامش نسبی به آسمان بازگشته‌بود و خبری از جت‌های جنگنده نبود. اما هر چه به بیمارستان صحرایی نزدیک می‌شدیم دود غلیظ مشکی رنگی را واضح‌تر می‌دیدیم. وحشت در دلم افتاد که نکند بیمارستان صحرایی در نقطه دید جنگنده‌ها قرار گرفته‌باشد و آنجا را هدف قرار داده‌باشد.
هر چه به آن منطقه نزدیک می‌شدیم، حدسم بیش از پیش به یقین مبدل می‌شد و مثل مرغ سرکنده برای رسیدن به بیمارستان لحظه‌شماری می‌کردم.
همین‌‌که به آنجا رسیدیم نه تنها رزمنده‌ها بلکه تانکر آبی در بخش غربی بیمارستان صحرایی بود که سعی داشتند آتش آن را سرد کنند. تعداد بسیاری از رزمنده‌ها را به بیرون انتقال داده‌بودند و همه با داد و فریاد تلاش می‌کردند بقیه رزمنده‌ها را از داخل بیمارستان نجات دهند. سراسیمه و دوان‌دوان با حالی منقلب و آشفته از بیمارستان پیاده شدم و به سمت بیمارستان دویدم. عده‌ای با سطل‌های آب می‌دویدند و عده‌ای دیگر سراسیمه با چفیه صورت‌هایشان را پوشانده بودند تا دود به گلویشان نرود و داخل بیمارستان می‌شدند تا رزمنده‌های اسیر را نجات دهند. با عجله سوی آن‌ها برای کمک دویدم و داخل بیمارستان شدم با مقنعه‌ام دهانم را گرفتم اما دود پر شده در بیمارستان، در حلقم رفت. به کمک یکی از بچه‌ها، رزمنده‌ای که به شدت سرفه می‌کرد را همراه تخت خارج کردیم. مدام با چشم به دنبال زری می‌گشتم. دست و دلم می‌لرزید که نکند اتفاقی برایش افتاده‌باشد. دود تمام بیمارستان را پر کرده‌بود و در گلوی من هم پر شده‌بود و از زور سرفه حالت خفگی داشتم. اوضاع وخیمی بود که تا رسیدن نیروی کمکی و خاموش کردن آتش و انتقال رزمنده‌ها از بیمارستان صحرایی به بیمارستان شهری چندین ساعت طول کشید. تا به عمرم چنین فاجعه‌ای به چشم خود ندیده‌بودم. بخشی از بیمارستان نابود شده‌بود و تعدادی از رزمنده‌ها و دکتر و پرستار هم شهید شده‌بودند. عده‌ای دیگر هم در اثر استنشاق دود حال و روز خوبی نداشتند، بالاخره توانستم در آن جمعیت آشفته و ترسیده، زری را با چشم‌های سرخ و پف کرده از گریه ببینم که چفیه را روی دهانش بسته‌بود. هردو یکدیگر را محکم در آغوش گرفتیم که او با تمام توانش در آغوشم گریست و از شهادت بقیه گفت. گویا قلبم را لای گیره‌ی در گذاشته‌بودند. هر کسی یک نفر را در آغوش گرفته‌بود و می‌گریست. چندتا از پزشکان از جمله دکتر بهنود در بخش غربی مشغول طبابت بودند که با اصابت موشک آسمانی شده‌بودند. تعدادی از بچه‌ها زخمی شده را به بیمارستان شهری انتقال داده‌بودند. بعد از رفع خطر ناچار برای درست کردن وضعیت بیمارستان به داخل رفتیم. بخش غربی سوخته و ویران شده‌بود. اجساد سوخته را با اشک و آه بیرون آوردند و هرکَس با حالی منقلب در عزای از دست دادن دوستان و همکاران و رزمنده‌های بی‌گناه اشک می‌ریخت. سر و سامان دادن به بیمارستان تا شب طول کشید و هیچ‌کَس آن شب به خوابگاه برنگشت تا وضعیت آنجا را سامان ببخشند. آخر شب بود که بالاخره بیمارستان را پاکسازی و ضدعفونی کردند. گاه‌گاهی صدای گریه‌ی کسی در فضای غریبانه بیمارستان، سکوت را می‌شکست اما هیچ‌کَس از سر خستگی نای حرف زدن و دلداری دادن نداشت. همه در غم از دست دادن عزیزانی که در این مدت با آن‌ها زندگی کرده‌بودیم، ماتم گرفته‌بودیم و بی‌صدا اشک می‌ریختیم. با گام‌های کشیده و خسته به سمت بخش غربی رفتم که چون سوراخ بزرگ و بازی رو به آسمان گشوده شده‌بود و سقف آسمان را نمایان کرده‌بود. با نگاهی خیس سوی آسمان نگریستم. درمانده با قدمی کشیده پیش رفتم که صدای قرچ‌قرچ چیزی زیر کفش‌هایم حس شد. با کنجکاوی زیرپایم را نگریستم و تسبیح نیمه‌آب شده‌ی و از هم گسسته‌ای را دیدم. دو زانو روی زمین فرو ریختم و دانه‌هایش را در دست گرفتم. بی‌گمان از آن شهیدی بود که آن را تا لحظه‌ی مرگ با خودش داشت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
در حال مغموم خودم غرق بودم که کسی شانه‌ام را لمس کرد. از ترس و وحشت از جا پریدم و حمید را دیدم که نفس‌نفس‌زنان و با نگاهی خیس مرا نگریست. با دیدنم نفس راحتی کشید و با دو دستش صورتش را از سر ناراحتی پوشاند. از دیدنش گویی دوباره دنیا را به من بخشیده‌بودند. آنقدر امروز اوضاع بیمارستان آشفته‌ بود که مجال نگرانی برای او برایم فراهم نشد. دست‌هایش را از روی صورتش کنار زد چشمانش از بغض سرسختی که گلویش را گرفته‌بود، سرخ شده‌بود. قبل از اینکه لب باز کنم و از شکایت از دست دادن همکارانم پیش او درد و دل کنم، مرا در آغوش کشید و به سی*ن*ه فشرد و زیرلب گفت:
-‌ الهی شکر! خدایا شکر.
از او جدا شدم و با چانه‌ای که از شدت بغض می‌لرزید و پرده‌ی اشکی که بالا آمده‌بود، نالیدم:
-‌ دوست‌هایم، همکارهایم، همه شهید شدند. خدا می‌داند که چقدر از امروز و از این جنگ بیزارم حمید!
بغضی که در تمام این مدت در سی*ن*ه‌ام سنگینی‌اش را انداخته بود شکفته‌شد و سیل اشک‌هایم سرریز کردند. حمید با تاثر نگاهم کرد و با نوای غم‌آلودی گفت:
-‌ آه فروغ! من هم امروز عزیزانم را از دست دادم و می‌دانم چه حالی داری! یک‌ساعت پیش وقتی به من خبر دادند که اینجا را زدند دیگر حال خودم نبودم. خدا می‌داند با چه حالی خودم را به اینجا رساندم. اگر... اگر اتفاقی برایت می‌افتاد چه می‌کردم؟
پشت هم اشک‌هایش چون قطرات باران از مژه‌هایش فرو می‌افتادند. مرا که هق‌هق می‌کردم و از سوگ از دست دادن کسانی که دیگر روی آن‌ها را نخواهم دید اشک می‌ریختم را در آغوش گرفت. زیر گوشم با ناراحتی نالید:
-‌ مدام حرف آن روزت بر سرم مشت می‌زد که گفتی رنجی را بکشم که در تمام این مدت کشیدی! خدا می‌داند که در این ده دقیقه تا مرز جنون رفتم. هزار بار مردم و زنده شدم فروغ! خدا را شکر که زنده هستی.
یک هفته دیگر گذشت، در این مدت نیروهای جهادی با کمک رزمنده‌ها دیوارکشی بخش تخریب شده را انجام دادند، در این مدت گاهی حمید هم به بهانه کمک به آنجا می‌آمد و به بقیه کمک می‌کرد. حتی یکبار گروهانش را برای سرعت بخشیدن به کار به بیمارستان آورد و همگی پا به پای نیروهای جهادسازندگی توانستند بخش عظیمی از کار را به نتیجه برسانند. رابطه‌ و دیدارهای ما هم همان‌طور کماکان ادامه داشت و هر بار که حرف جبهه پیش کشیده می‌شد، سکوت پر تردیدش بر قلبم زهر می‌پاشید. از آن بدتر آن بود که چندبار با گونه‌هایی گلگون و شرمندگی شروع زندگیمان را پیش کشیدم که در کمال حیرت حمید از آن شانه خالی کرد و آن را موکول به زمان دیگری کرد و گفت باید مفصل در مورد آن صحبت کنیم، در چهره‌اش تردید و نگرانی به چشم می‌خورد که حال من سرگشته را بیش از پیش مشوش می‌کرد. انگار این حمید پیش رویم آن حمید هفت‌سال قبل نبود که برای رسیدن به من جان و دلش پر می‌کشید. انگار که حال و هوای جبهه‌ها و نور خدا جای عشق مرا در قلبش گرفته‌بود و پیوسته با حسرت از شهادت دوستانش می‌گفت و ته دل مرا خالی می‌کرد. همان حرف‌هایش کاسه‌ی صبر مرا لبریز می‌کرد، پیوسته بر سر جانمازها مَشک اشکم را روان می‌کرد و ملتمسانه از خدا می‌خواستم که بار دیگر او را از من نگیرد.
 
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
صبح بود که حمید دوباره به بیمارستان آمده‌بود، کوله‌پشتی خاکی‌اش را بر دوش انداخته‌بود و عزم رفتن به تهران را داشت. بالاخره زمان مرخصی‌اش رسیده‌بود و داشت به خانه برمی‌گشت و از این بابت من هم داشتم نفس راحتی می‌کشیدم.
درحالی که آفتاب تیز صبح خردادماهی چشمش را می‌زد، دستش را سایبان پیشانی کرد و گفت:
-‌ خب فروغ، من با یک کوله‌بار روسیاهی باز دارم به تهران برمی‌گردم. به گمانم لقب پیر پسر این جنگ مال من باشد.
لب فشردم و با حرص گفتم:
-‌ استغفرالله! باز می‌خواهد دل مرا ریش کند! انگار نمی‌فهمد وقتی حرفِ شهادت می‌زند فشارخونم بالا می‌رود و کفر مرا درمی‌آورد.
از ته دل خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
-‌ می‌دانم که نقطه ضعفت چیست، خواستم کمی سربه سرت بگذارم. خیالت راحت باشد! تا تو بر سر سجاده دعاگوی من هستی خدا به من روسیاه نظر نمی‌کند.
غریدم:
-‌ حمید!
از ته دل خنده‌ای برلب آورد و گفت:
-‌ خب دیگر! وقت رفتن است. راستی... آدرس خانه‌ات کجاست؟ گفتی هفته‌ی دیگر کِی به تهران می‌رسی؟
-‌ سه شنبه از اینجا برمی‌گردیم احتمالاً برای چهارشنبه تهران باشم. آدرس خانه‌ام هم... .
بعد از مکث کوتاهی گفتم:
-‌ خودکار و قلم داری؟
دستی در جیب پیراهنش کرد و گفت:
-‌ خودکار هست اما کاغذ ندارم.
به دنبال کاغذی گشتم اما آنقدر عجله داشتم که چیزی پیدا نکردم ناچار کف دستش را آورد و گفت:
-‌ عیبی ندارد روی کف دستم بنویس، کاغذ که پیدا کردم آن را بازنویسی می‌کنم.
روی کف دستش آدرس را نوشتم و گفتم:
-‌ تو را به خدا اهمال نکنی که پاک شود. من منتظرت هستم، می‌خواهی تو هم آدرست را به من بده تا رسیدم خودم به سراغت می‌آیم.
لب گزید و با چشمانی شیطنت‌بار و لبخندی تخس گفت:
-‌ نه چک زدیم نه چانه عروس آوردیم به خانه؟! معلوم است که تو نباید بیایی! خیالت راحت! چهارشنبه ریخت اولین کسی که در تهران می‌‌بینی خودم است.
این‌پا و آن‌پا کردم و با گونه‌های سرخی گفتم:
-‌ پس منتظرت می‌مانم. مرا چشم به راه نگذار.
خندید و آدرس را از روی کف دستش خواند و گفت:
-‌ خیالت تخت باشد! اگر خانه‌ات تراس دارد که بهتر! مثل آن روزها در تراس خانه‌ات منتظرت می‌نشینم.
خنده‌ای سر دادم و گفتم:
-‌ نه خدا را شکر که ندارد. آنجا هم که خانه‌ی من نیست، مال مردم است! آن‌وقت آبرویمان را می‌بری!
با چهره‌ای شکفته به من زل زد و چندثانیه‌ای در خیالش غرق شد، گویی به آن روزها می‌اندیشید. صدایش کردم که رشته‌ی خیالش از هم گسست. مردد گفتم:
-‌ حمید، نتوانستم فردین را پیدا کنم و خبر زنده بودنت را بدهم، حالا که به تهران برمی‌گردی به فرحزاد برو و او را هم از زنده بودن خودت مطلع کن.
با بی‌میلی گفت:
-‌ ببینم چه می‌شود!
 
موضوع نویسنده

ژولیت

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
975
6,421
مدال‌ها
2
بهت‌زده غریدم:
-‌ می‌خواهی هنوز هم زنده ماندنت را کتمان کنی؟
-‌ معلوم است که نه! منتها فردین کمی ترسو است و خیال می‌کند روح سرگردان من در باغ می‌چرخد. می‌ترسم خدای ناکرده در آن باغ درندشت سکته کند آن وقت کی حوصله نعش‌کشی دارد.
معترض غریدم:
-‌ حمید!
خنده‌ای برلب آورد و گفت:
-‌ جانِ حمید! باشد! اگرچه توضیح دادن ماجرا برای او سخت است اما سری هم به آنجا می‌زنم.
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
-‌ باید فردین به فروزان و بقیه خبر بدهد، اگر من بگویم هیچ‌کَس حرف مرا باور نمی‌کند. فروزان خیال می‌کند ماخولیایی شده‌ام و می‌ترسد.
خنده‌ای در پاسخم کرد و گفت:
-‌ خیلی خب! من دیگر می‌روم، مواظب خودت باش فروغ‌جان.
لبخند گرمی در پاسخش زدم و گفتم:
-‌ به امید دیدار!
به راه افتاد و دستی به علامت خداحافظی بالا برد و از بیمارستان آرام‌آرام با آن کوله‌ی دراز شبیه بالش که به پشت آویخته‌بود دور شد. تا زمانی که از جلوی چشمم محو شود به او زل زدم و بعد به بیمارستان خزیدم تا باقی کارهایم را بکنم.
شب طبق معمول با زری در حیاط خوابگاه نشسته‌بودیم. گرمای خرداد‌ماهی خوزستان بیداد می‌کرد. هوا شرجی و آزاردهنده بود. زری شانه‌ام را فشرد و گفت:
-‌ پس اگر برگردیم تهران، اسباب کشی داریم. حتماً مرا صدا کن تا کمکت کنم وسایلت را جمع کنی. از اینکه تو را در جبهه نمی‌بینم دلم می‌گیرد.
خنده‌ای ملیح سر دادم و گفتم:
-‌ حالا که معلوم نیست تصمیم حمید چه باشد. اگر او لج کند و به جبهه بیاید من هم باید بیایم.
-‌ اگر هردویتان بیایید، خیالتان راحت! پسرعموی من در بخش اعزام است، هر طور شده می‌گویم که ما را به جایی بفرستند که حمید هست.
_ ای کاش کسی بود که می‌توانست کاری کند که حمید به جبهه نتواند بیاید.
خنده‌ای در پاسخم کرد و گفت:
-‌ آن دیگر ممکن نیست مگر که زیر هجده‌سال باشد.
لب فشردم و سکوت کردم. او از جا برخاست و گفت:
-‌ من می‌روم بخوابم تو هم زیاد بیدار نمان.
سری تکان دادم و در دریای خیالم غرق شدم.
 
بالا پایین