جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,181 بازدید, 183 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
186
1,184
مدال‌ها
2
وانت‌های استتار‌شده‌ی پلیس در کوچه‌های خاکی اطراف باغ مستقر شده‌بودند. چند ونِ مخصوص تیم پشتیبانی، با نورهای درون‌کابینی کم‌سو، درست پشت نوار امنیتی مخفی، در کمین ایستاده‌بودند.
داخل یکی از ون‌ها، صدای خش‌دار بی‌سیم فضا را شکافته بود. نور سبز نمایشگر، صورت‌های جدی مأمورها را روشن می‌کرد. دیار با تکیه به پشتی صندلی، اخم‌هایی درهم و هدفون روی گوش، به نقشه‌ زنده‌ای خیره بود که موقعیت ردیاب‌ها را لحظه‌به‌لحظه رصد می‌کرد.
درِ ون باز شد. ستوان با عجله گفت:
- موقعیت بررسی شد. کلیه‌ی ویلاهای اطراف خالی از سکنه‌ست، قربان! دستور چیه؟
سرهنگ، جلیقه‌ی ضدگلوله‌اش را پوشید و نگاهش را بالا آورد. کیپ تا کیپ باغ، توسط نیروهای پلیس محاصره شده‌بود. مأموران نوپو، پوشیده در لباس‌های ضدگلوله‌ی مشکی و ماسک‌های تاکتیکی، آماده‌باش بودند.
- عملیات رو شروع می‌کنیم!
ستوان اطاعت کرد. صدای یکی از تک‌تیراندازها از پشت بی‌سیم بلند شد:
- استقرار روی بام انجام شد. جنوب و شرق باغ تحت کنترله!
ستوان کلتش را روی کمر چفت کرد.
- تو بد تله‌ای افتادن، امکان نداره بتونن در برن.
سرهنگ با صلابت پاسخ داد:
- اشتباه نکن، نباید این افراد رو دست‌کم بگیری. این ملخک چندین باره که جسته.
سپس به دیاری که با چهره‌ای خشک و سخت به مانیتور زل زده‌بود، خیره شد. یادش نمی‌رفت چند سال پیش چطور به شوق دستگیری مشفق رفت و وقتی برگشت، مانند سربازی که آخرین گلوله‌اش را از دست داده باشد، خالی شد.
ستوان با اطمینان گفت:
- متوجه‌ام قربان! اما این‌بار فرق می‌کنه.
سرهنگ از ون خارج شد.
- مشکل همین‌جاست ستوان، که هر بار ما فکر کردیم فرق می‌کنه.
دست روی شانه‌اش گذاشت و دو ضربه‌ی آرام به آن زد.
- حواستون رو جمع کنید. فرصت اشتباه‌های ما تو این آزمون تموم شده. الان دیگه وقت قبول شدنه.
افسرِ صدا، در حال مانیتور کردن مکالمات رادیویی و وای‌فای منطقه، لب زد:
- یه سیگنال ناشناس وارد کانال داخلی شد. احتمالاً یکی از خودشونه که رمزگذاری نکرده، یا شایدم یه طعمه‌ست.
مأمور زنی که وظیفه‌ی مانیتورینگ حرارتی و صداهای محیطی را داشت، اضافه کرد:
- سنسور حرارتی هم نشون میده فعالیت انسانی اون‌طرف باغ کم شده، ولی چیزی تو ساختمون شمالی ثبت نشده. مسئله‌ی عجیب اینه که همه‌ی واکنش‌ها داره تو ضلع جنوبی باغ اتفاق میفته.
سرهنگ به دیار اشاره داد.
- به کلیه‌ نیروها آماده‌باش بده. الان وقتشه!
سپس از ون دور شد و به نشانه یک از سه، علامت داد. عملیات آغاز شد و مأمورهای پشتیبانی با دقت اطلاعات را رد و بدل می‌کردند.
دیار مثل عقابی تیزبین به نقشه‌ باغ خیره بود. اگر پاهایش یاری می‌کرد، امکان نداشت این عملیات را از دست بدهد. نگرانی همچون استخوانی تیز، پشت قلبش ایستاده‌بود و او هر لحظه منتظر خبری از گروگان‌ها بود. صدای شلیک و تیراندازی بلند شده‌بود. دیار بی‌اختیار خودش را جلو کشید تا موقعیت مأمورهای ضلع غربی را در مانیتور بسنجد. مأمورهایی که مسئول آزادسازی حوریا و دوستانش بودند. حیف که خبر نداشت آشوب بار دیگر از آن‌ها استفاده کرده و قبل از آن‌که برسند گروگان‌ها را خارج کرده‌است.
درست بعد از گذشت چند دقیقه، خش‌خش بی‌سیم بلند شد و آوای پر از تلاطم ستوان‌کبیری در فضا پیچید:
- از عقاب یک به شاهین!
مکثی کوتاه ایجاد شد، سپس آوای خونسرد شاهین بلند شد:
- شاهین در خط، ادامه بده عقاب یک!
لحظه‌ای سکوت، بعد صدای جدی و کنترل‌شده‌ی ستوان اعلام کرد:
- بررسی انجام شد. گروگان‌ها در محل نیستند. تکرار می‌کنم، هیچ اثری از گروگان‌ها در موقعیت نیست.
مردمک‌های ساکن دیار به یک‌باره به وحشت افتاد و به سمت سروان‌جاهد برگشت. یعنی چه که در موقعیت نبودند؟ پس حاج‌رحیم چطور آنقدر مطمئن آدرس این باغ قدیمی را داد؟ اطلاعاتی که از آن فرد ناشناس رسیده‌بود چه؟ اعلام ساعت، مشخصات دقیق باغ، سیگنال جهت‌یابی؛ همه‌اش بازی بود؟
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
186
1,184
مدال‌ها
2
حوریا دسته‌گل را روی میز گذاشت. گلدان شیشه‌ای رنگین‌کمانی را از کنار تخت برداشت. با شادی نمادینی گفت:
- بوش محشره! من که رسیدم، داشتن از وانت پیاده‌ش می‌کردن. نمی‌دونی چقدر برای هر شاخه‌ش وسواس به خرج دادم. باید قیافه‌ گلفروشه رو می‌دیدی.
صورتش را کج‌و‌کوله کرد تا به اصطلاح ادایش را درآورد.
- به جون تو یه کم دیگه می‌موندم، بی‌خیال فروختن گل‌ها میشد.
تخت را دور زد و رُبان را از دور دسته‌گل باز کرد.
- می‌گفت، خانم این‌ها تازه از مزرعه اومده، همه‌شون باطراوتن، شما دنبال چی هستین؟
گل‌ها را درون گلدان گذاشت. زیرچشمی او را پایید.
- منم گفتم شما مگه پول نمی‌خواین؟ خب بذارین من خودم شاخه‌هاش رو انتخاب کنم.
نگاه مرده‌ی یلدا به برگ‌های پژمرده‌ی درخت صنوبر بود که از پشت پنجره شیشه‌ای و غبارگرفته‌ی بیمارستان پیدا بود.
- راستی، داشتم می‌اومدم دکترت رو دیدم. گفت دو هفته‌ دیگه تحمل کنی، دنده‌ت کامل جوش می‌خوره.
گویی آب در هاون می‌کوبید. یلدا واکنشی به او و گفته‌هایش نداشت. صندلی کنار تخت را نزدیک او کشید. صدای پایه‌ فلزی‌اش روی کاشی‌های سفید، شانه‌هایش را جمع کرد؛ پوستش مور مور شد. روی صندلی نشست. عطر یاس اتاق را پر کرده‌بود. آهسته صدایش کرد:
- یلدا؟
مردمک‌های بی‌نور یلدا به طرفش چرخید. تیله‌هایش چیزی درون خودش داشت؛ چیزی فراتر از درد!
حوریا دست‌هایش را گرفت. با محبت نوازشش کرد.
- نمی‌خوای تمومش کنی قربونت برم؟ یه کم به اشکان و پدرت فکر کن. می‌خوای دِقشون بدی؟ می‌دونی تو نبودت چی کشیدن؟
چشم‌های یلدا دو‌دو زد. نور در تیله‌های نم‌گرفته‌اش رقصید. شاید تنها کسی که درکش می‌کرد، حوریا بود. او قبلاً به جایش زندگی کرده‌بود و حالا بیشتر از هر کسی او را می‌فهمید.
- تو می‌فهمی من دارم چی می‌کشم.
حوریا موهای بیرون‌زده از روسری صورتی‌‌رنگش را نوازش کرد. می‌فهمید؟ شاید! اما نمی‌توانست جای او باشد. نمی‌توانست، چون وقتی فکر می‌کرد آشوب مادرش است، او را تمام و کمال کنار خودش داشت. خواست مسیر حرف را جور دیگری پیش ببرد.
- باید بدونی که برای پدرت، تو هنوز همون دختر دردونه‌ای هستی که نمی‌خواست خار به پاش بره؛ برای اشکان، همون دختر دوست‌داشتنی‌ای هستی که ترم اول دانشگاه دلش رو برد و... .
یلدا بی‌طاقت میان کلامش پرید. درد او آدم‌های مانده نبودند، درد او آدم‌های رفته بودند.
- باید می‌موند؛ باید می‌موند و برام توضیح می‌داد. این حداقل حقی بود که بعد از اون همه نبودن می‌تونست بهم بده.
حوریا آه کشید. چقدر خوشحال بود که یلدا آخرین نگاه آشوب را ندید. اگر می‌دید، وای که اگر می‌دید... . دستش را روی جیبش گذاشت. امانتی آشوب را لمس کرد. هنوز زمانش نرسیده‌بود که این آخرین یادگاری را به او بدهد.
- ولی تو می‌دونی که اون نمی‌تونست بمونه؛ هم برای خودش، هم برای تو!
صدای یلدا بلند شد. خشمگین بود؛ از دست زنی که ادعا می‌کرد مادرش است، ولی حتی نماند که ادعایش را ثابت کند.
- برای من نه، برای خودش! اون برای خودش رفت. مثل همه این سال‌هایی که فرار رو به موندن ترجیح داد.
اشک‌هایش جاری شد. نوایش شکست.
- اون حتی منتظر نموند که من به‌هوش بیام. حتی نذاشت ببینمش. مثل ترسوها رفت. اون یه بزدل احمقه. ازش متنفرم. متنفرم که اومد و همه‌چی رو به‌هم ریخت.
حوریا با ناراحتی دست‌هایش را فشرد. از نظر او، آشوب قوی‌ترین زنی بود که در تمام زندگی‌اش دیده‌بود.
- آشوب کسی نیست که بدون خبر از سلامتی تو بره. مطمئن باش همین گوشه کنار، تو سایه‌ها ایستاده تا از حال خوبت مطمئن بشه.
یلدا بی‌اراده فریاد کشید:
- نمی‌خوام تو سایه مادرم باشه. مگه می‌شه تو سایه‌ مادر بود؟ اون یه خودخواه عوضیه! خودخواهی که حاضر نشد دست از هدف‌های کثیفش بکشه. هدف‌های خونینش رو به همه‌چی و همه‌ک.س ترجیح داد.
حوریا بی‌صدا پچ زد:
- ولی اون برای هدفش از تو دور نشد.
یلدا به گریه افتاد. حوریا بی‌صدا خم شد تا به آغوشش بگیرد؛ جای آشوب و نبودن‌هایش! پلک بست. زمزمه‌ی مادرانه آشوب، حتماً تا قیامت در خاطرش می‌ماند.
«دستش را گرفت و یادگاری‌اش را کف دست حوریا گذاشت. در چشم‌هایش خبری از آن کِبر همیشگی نبود، اما جدی بود، بیش از حد جدی!
- این برای یلداست. می‌خوام وقتی به دستش برسه که از من متنفر نباشه. نمی‌خوام حرمت یادگاریم رو بشکنه.
شانه‌هایش را گرفت و مردمک‌هایش با حالت غریبی در خرمایی‌هایش چرخید. هیچ‌وقت فرصت نشد تا با خیال راحت به یلدا نگاه کند.
- این امانتی، امانتیه خشایاره برای دخترش!
بعد، اندک نوری که می‌رفت تا در قهوه‌ای‌هایش شعله بکشد، مثل فانوسی که در دل تاریک‌ترین جنگل دنیا رها شده باشد، خاموش شد و سپس، تاریکی همه‌جا را فرا گرفت. غرور به نگاهش بازگشت و عقب کشید. چه کسی می‌دانست، شاید او پشت آن نقاب سنگی، آشوب هفده‌ساله‌ای را پنهان کرده‌بود که روزی تصمیم گرفت برای قلبش زندگی کند.»
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
186
1,184
مدال‌ها
2
حوریا از اتاق بازجویی بیرون آمد. سرش گیج می‌رفت. رنگش حسابی پریده بود. فکر می‌کرد با دستگیری مهره‌های اصلی پرونده همه‌چیز تمام شده، ولی مثل آن‌که اشتباه می‌کرد، این داستان حالاحالاها وبال گردنش بود.
دیار در دهانه‌ِ اتاق خودش، مشغول صحبت با افسر بود که از دیدن حوریا به آن شکل، گفتگویش نیمه‌تمام ماند.
افسر از سکوت طولانی‌اش سربلند کرد‌. خیرگی‌اش باعث شد خط دیدش را دنبال کند و به دختری برسد که همه، داستان عجیبش را با سرگرد می‌دانستند. باورش سخت بود که سرگرد پیران با آن همه جدیت و تعصب، به دختری ببازد که درصدی با شخصیتش سنخیت نداشت.
دیار تکیه‌اش را از در برداشت و به عصایش داد.
- لطفاً خانم رو به اتاقم راهنمایی کنید.
افسر اطاعت کرد. به نظر می‌رسید چیزی این میان وجود داشت که هنوز آن دو را به هم وصل می‌کرد. به طرف حوریا رفت.
همزمان بازجوی پرونده از اتاق خارج شد. دیار با استهزا برایش سر تکان داد. بازجو که سروان‌جُغتایی نام داشت، به نشانه احترام برایش پا کوبید.
- مشکل چیه سروان؟
سروان نیم‌نظری به حوریا انداخت. حس می‌کرد چیزی وجود دارد که این دختر و دوستانش از او پنهان می‌کنند. محکم پاسخ داد:
- مشکلی نیست سرگرد! فکر می‌کنم ساعت بازجویی و سوال‌ها بهشون فشار آورده.
دیار مکثی کرد. لحن سروان را می‌شناخت. این یعنی چندان از روند بازجویی رضایت نداشته‌است.
- چطور پیش رفت؟
سروان، چشم از حوریایی که سرش را میان دست‌هایش گرفته‌بود، برداشت.
- به نظرم چیزی هست که اون‌ها نمی‌خوان بگن. چیزی که شاید بتونه ما رو به اون زن برسونه.
افسر با حوریا به طرفشان آمد. برای همین دیار زمزمه کرد:
- ته‌توش رو درمیارم، برو بعداً در موردش حرف می‌زنیم.
سروان سر تکان داد و با گفتن «بااجازه»ای از کنارش گذشت. دیار خودش را عقب کشید تا حوریا وارد اتاقش شود. «سلام» زیرلبی‌اش را هم همان‌طور زیرلبی پاسخ داد. سپس افسر را مرخص کرد و در را پشتِ سرش بست. قهوه‌ای‌هایش را روی لب‌های بی‌رنگ و صورت خسته‌ حوریا گرداند‌. به نظر می‌آمد از لحاظ روانی فشار زیادی را تحمل کرده‌است.
صدای عصا روی کاشی‌های خاکستری، سر حوریا را برای لحظه‌ای بالا آورد. دیار لنگ‌لنگان و آهسته به طرفش گام برمی‌داشت. ناراحت از دیدن این وضعیت، نفس آه مانندی از دهانش خارج شد. حالش خوش نبود، کلافه بود. بازجو نسبت به آن‌ها سوظن داشت و یک سوال را، چندین و چندبار، با عناوین مختلف از آن‌ها می‌پرسید.
- چی شده؟ چرا انقدر به‌هم ریختی؟
حوریا ناراحت و عصبی از اوضاعی که در آن قرار داشت، صدایش را بالا برد:
- دیگه باید چی بشه که به این حال بیفتم؟ هر چی به همکارهات توضیح میدم تو سرشون نمیره. یکی نیست بهشون بگه خودتون و نفوذی‌هاتون که نتونستین نفر اصلی رو دستگیر کنین، اگه آشوب نبود هنوزم نمی‌تونستین؛ اونوقت... .
دیار با بدخلقی کلامش را برید.
- صدات رو بیار پایین، چه خبرته؟! وقتی با دوست‌هات جمیزباندبازی در میاوردی باید فکر اینجاهاشم می‌کردی. آزاد کردن یلدا کار شما نبود که سرخود رفتین پِی‌ش! بعدشم خوش‌خوشان افتادین دنبال زنی که اسمش مو به تن پلیس‌ها سیخ می‌کنه. هیچ اطلاعاتی هم تو حرف‌هاتون ازش نمی‌دید که بشه سرنخی گرفت. با این وضعیت چه انتظاری دارین؟ که ازتون تقدیر به عمل بیارن؟ این روال عادی پرونده‌ست، باید طی بشه.
حوریا با حرص نگاهش کرد. نمی‌فهمید چرا همه می‌خواستند آن‌ها را متهم جلوه دهند. انگار نه انگار که خودشان قربانی بودند. دندان روی هم سایید.
- فعلاً که همون زن، پَته‌ شاهکار و دار و دسته‌اش رو روی دایره ریخت، غیر از اینه؟
دیار اخم درهم کشید. جانبداری‌هایش را نسبت به آن زنِ‌خلافکار برنمی‌تابید. حوریا طوری حرف میزد که کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد آشوب هیچ گناهی در این پرونده نداشته‌است.
- ریخت، چون آتیش شاهکار داشت دامن خودش رو می‌گرفت. نکنه فکر کردی از روی انسان‌دوستیش دست به همچین عمل خیرخواهانه‌ای زده؟
لحن حق به جانب دیار، حوریا را آزار می‌داد. برای چند لحظه ساکت ماند. سپس با غضب رو برگرداند. خواست به طرف در برود که هنوز قدم از قدم برنداشته، دیار آستین مانتویش را گرفت.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
186
1,184
مدال‌ها
2
- من گفتم شما می‌تونی بری؟
چشم‌های حوریا مانند بچه‌گربه‌ای که در سه کنج دیوار خفت شده باشد، از خشم می‌درخشید.
- برای رفت و آمدم باید ازتون اجازه بگیرم؟
دیار آستینش را محکم‌تر در چنگ گرفت. صورتش سرخ شده‌بود و آروارهایش به‌هم فشرده. در مرامش بود، دست و پا و دهانش را می‌بست تا دیگر این‌طور روی مغزش راه نرود. نگاه بُرنده‌اش را در خرمایی‌های بی‌پروایش دوخت.
- مادامی که به خاطر خودسری‌هات سر و کارت با آگاهی و این ساختمون خراب شده باشه، چرا که نه!
نیشخندی زد. با غیظ اضافه کرد:
- به هر حال یه چند وقتی تحت تربیت آشوب بودی، یادت که نرفته!
برای تاکید، پلک روی هم گذاشت. با نوایی به ظاهر آرام ادامه داد:
- لازمه یکی کنترلت کنه تا هوای یاغی‌گری‌هاش از سرت بپره.
حوریا دندان‌قروچه کرد. دلش می‌خواست وقتی دیار این‌طور با او صحبت می‌کرد خرخره‌اش را بجود.
- حداقلش من با همه‌ی به قول خودت خودسری‌هام تکلیفم مشخصه، می‌دونم کجای زندگی ایستادم. شما نگران خودت باش که هنوز نمی‌دونی تو کدوم تیمی‌!
تیله‌هایش را به وضعیت دست‌هایشان دوخت و پوزخند طعنه‌آمیزی زد.
- فقط یه وقت براتون بد نباشه متهم پرونده‌تون رو تو اتاق شخصیتون نگه داشتین. به هر حال دیواره و موش و گوشش!
مردمک‌های نم‌زده‌اش رنگ تمسخر گرفت. با وجود همه‌ی تلاشش، صدایش اما لرزید:
- آخه می‌دونی که، من همون دختر بی‌معرفتی‌ام که نامزدش رو تو راه‌پله‌ی پرونده مشفق جا گذاشت. همکارهات بین خودشون همین‌جوری میگن دیگه، نه؟ وقتی از کنارشون رد میشدم شنیدم. حالا بد نیست همون همکارها ما رو تو این وضعیت ببینن؟ فکر نکنم انقدر تیزبین باشن که ببینن آستینم رو گرفتی. یه وقت فکر می‌کنن جناب سرگردشون لغزیده و دوباره دست همون دختر نااهل رو گرفته. دختری که آخرشم سهم جناب سرگرد نمی‌شه، میرسه به مردی که از سر شکم سیری، دلش هوس یه زن نساز رو داره.
حوریا این‌ها را می‌گفت چون داشت می‌سوخت از پچ‌پچ‌های تحقیرآمیزی که آن دو زن نسبت به او داشتند‌. فکر نمی‌کرد داستانش در محفل خاله‌زنک‌ها آنقدر پیچیده باشد که از او به عنوان یک خانه خراب‌کن یاد کنند.
دیار اما گویی که با جمله‌ی آخرش آتش گرفته باشد، جری شده مچ دو دستش را گرفت و او را به طرف خودش کشید؛ آن‌چنان محکم و بی‌انعطاف که عصا از زیربغلش رها شد و حوریا درست مقابل سی*ن*ه‌ی ستبرش قرار گرفت. پاهایش به خاطر نداشتن تکیه‌گاه می‌لرزید و او، خشمگین‌تر از آن بود که به آن‌ها بهایی دهد. نفس گرم و طوفانی‌اش، از زاویه‌ی بالا به صورت حوریا می‌خورد.
- بهت گفته بودم خاطره‌ی اون شب ازم آدمی ساخته که می‌تونم همین الان دندون‌های خوشگلت رو بابت حرف‌هات بریزم تو حلقت؟ یا نه، فکر کردی هنوز همون دیار پَپه‌‌ی چند سال پیش جلوت ایستاده که دست آویز تو یه الف بچه بشه‌؟
حوریا دست‌هایش را کشید تا خودش را آزاد کند. رگه‌های چشم دیار قرمز شده‌ و پره بینی‌اش باز و بسته میشد. سفت‌تر مچش را نگه داشت و اجازه حتی یک اینچ فاصله را هم به او نداد. غرشش همچون سِیلی طغیان‌کرده بود:
- اگه فکر کردی با این حرف‌های صدمن یه غاز می‌تونی از زیر اون حقیقت احمقانه‌ای که پنهون کردی در بری، کور خوندی. انقدر اینجا میتمرگی تا بفهمم چی تو کله‌ی پوک تو و اون دوست‌های بی‌عقل‌تر از خودت می‌گذره، که از آشوب یه قهرمان دو آتیشه ساختین.
حوریا سعی کرد خودش را از تک‌و‌تا نیندازد. می‌دانست دیار دقیقاً از کجای جمله‌اش سوخته. همه جراتش را جمع کرد. بی‌توجه به چشم‌های برزخی‌اش لب زد:
- چرا عصبی میشی‌، مگه حقیقت نیست؟ مگه همون روزی که بی‌اجازه از من صیغه‌ رو فسخ می‌کردی، به این روزها فکر نکرده بودی؟ من اگه اون شب نمیومدم در خونه‌ات تو کجا دوباره من رو می‌دیدی؟ کجا یادت می‌اومد که یه حوریا نامی هم تو زندگیت بود؟
خنده کنایه‌آمیزی کرد. خنده‌اش پر از بغض بود. امکان نداشت این یک دفعه را کوتاه بیاید.
- واقع‌بین باش جناب سرگرد! مگه چقدر می‌تونستم وردل ناپدریم زندگی کنم؟ یکسال؛ دوسال؛ چند سال؟ بالاخره که باید زن یکی بدبخت‌تر از خودم می‌شدم. تو خودت چی؟ بالاخره که باید یکی مثل حسنا رو می‌گرفتی، نمی‌گرفتی؟ پس دیگه جوش چی رو می‌زنی؟ جوش چیزی که اگه من دنباله‌اش رو نمی‌گرفتم، کفنش پشت همون میله‌ها پوسیده بود‌؟
پاهای دیار حالا دیگر به وضوح می‌لرزید. فشار دست‌هایش دور مچ حوریا سخت‌تر شده‌بود. عرق سرد بر پیشانی‌اش نشسته‌، ابروهایش درهم تنیده و نفس‌‌هایش گرم بود. صدایش به فریاد نمی‌رسید، ولی بلند بود؛ اندازه اتاقی که در آن بودند و فاصله‌اش با حوریا، بلند بود.
- جوش تو رو، جوش توی نااهل همیشه مدعی رو!
 
بالا پایین