جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,524 بازدید, 186 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
پلک‌هایش را با کوفتگی باز کرد. خبری از درد چند ساعت قبل نبود. حال کسی را داشت که از طوفانی سهمگین عبور کرده‌است. تکانی به تنش داد که با حس کشیدگی، از حرکت باز ماند. سرش را چرخاند. با دیدن حوریا که آن‌‌گونه پای تخت نشسته و تیشرتش را در چنگ گرفته‌بود، حالی ناشناخته به وجودش سرازیر شد.
مردمک‌هایش ناخودآگاه به سمت ساعت مربعی‌شکل اتاق رفت. پنج عصر را نشان می‌داد. «یعنی از آن‌وقت تا به حال پیش او مانده‌بود؟ آن هم در این وضعیت سخت و با این حال؟ بقیه کجا بودند که او در چنین وضعی نباشد؟» نوچی کرد و دست به تیشرتش برد تا آن را از حبس انگشت‌هایش آزاد کند. «دخترک یک‌دنده! با این کارهایش می‌خواست چه چیزی را ثابت کند؟»
تکان دست‌هایش کافی بود تا حوریا از جا بپرد. انگار هوشیار خوابیده‌بود. با گیجی سر راست کرد. چشم‌های باز دیار همه‌چیز را به خاطرش آورد. گردن خشک‌شده‌اش را تکان داد و دستی به صورتش کشید. آنقدر در سکوت اتاق به تیک‌تاک ساعت گوش سپرده‌بود که نفهمید کی خوابش برد. با نگرانی اجزای صورتش را کاوید. با نوایی پر از عشق پرسید:
- بهتری؟ مشکلی نداری؟
صورت دیار آرام بود. حرکتی به ابروهایش داد و به دستش اشاره کرد.
- جز دستت که روی تیشرتمه و اجازه نمیده تکون بخورم، نه، مشکل دیگه‌ای ندارم.
حوریا از کلام صریح و چهره‌ی جدی‌اش فوری عقب کشید. به دلش برخورد و ابروهایش ناخودآگاه درهم شدند. از طرفی هم خجالت‌زده شد؛ انتظار نداشت دیار او را در این حالت ببیند. از سرش گذشت: «حالا چه فکرها که پیش خودش نمی‌کنه، لابد فکر می‌کنه از خواب بودنش سواستفاده کردم.» با ناراحتی چشم دزدید و بی‌توجه به پاهایش که خواب رفته‌بودند، از جا بلند شد. واکنش عجولانه‌اش مجالی به پاهای سستش نداد تا به خودش بیاید و پیش از آن‌که بتواند تعادلش را حفظ کند، بی‌مقدمه روی سی*ن*ه‌اش فرود آمد.
«آخ» غیرارادی دیار با «هین» وحشت‌زده‌اش همزمان شد. دست‌پاچه‌‌ سعی کرد که بلند شود. موقعیت بدی بود؛ حس می‌کرد دارد به دیار آسیب می‌زند. از طرفی تلاش بی‌ثمرش برای بلند شدن هربار با شکست مواجه میشد و این، تنها باعث میشد فشار بیشتری به تن دیار وارد کند. دیار دست‌هایش را گرفت تا متوقفش کند. با صورتی جمع‌شده از درد، خفه گفت:
- چیکار می‌کنی دختر؟ لِهم کردی.
حوریا لب گزید. از روی درماندگی عذرخواهی کرد:
- ببخشید! پام خواب رفته‌بود.
برای لحظاتی خاموشی در فضا نشست. چون دیار داشت بی‌صدا نگاهش می‌کرد؛ از فاصله‌ی نزدیک، بعد از مدت‌ها! نفس حوریا از این تقابل تنگ شد. می‌توانست حرارت تن دیار را حس کند و این برای اویی که تا سر حد مرگ دلتنگ آغوشش بود، نهایت بی‌انصافی بود. انگشت‌های دیار به دور مچش، نبض گردن و سیب گلوی مقابل چشم‌هایش، همه‌و‌همه، مثل افسوسی از دلش گذشت. برای آن‌که بتواند خوددار بماند، با غم چشم از او گرفت و سر روی عضله سی*ن*ه‌اش گذاشت. در دل زمزمه کرد:«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.»
دیار آب‌دهان قورت داد. می‌توانست تپش قلب حوریا را حس کند، همین‌طور عطر موهایش را! نجوا کرد:
- قلبت داره تند میزنه.
حوریا پلک بست‌. نمی‌دانست چه بگوید. فقط می‌دانست که آرام گرفت، انگار تمام عمر زندگی کرده‌بود که به همین لحظه برسد؛ شبیه کسی که بعد از سال‌ها به خانه رسیده باشد‌. بی‌اختیار لب زد:
- شاید چون اونجایی هست که من می‌خواستم باشم و نتونستم.
دمای اتاق گویی چند درجه بالاتر از حد معمول رفته‌بود. دیار به مچ دستش فشار آورد و حوریا، با رنج سر بلند کند. در پاسخ به عقلش که او را نهی می‌کرد، گفت: «بزار نگاهش کنم، دلم براش تنگ شده.» با غمی پنهان و غربتی حسرت‌مند به شکلاتی‌هایش خیره ماند. چونان طفیلی که عروسک موردعلاقه‌اش را در بوران زندگی از دست داده باشد.
دیار از بی‌پروایی‌اش لبخند بی‌رمقی زد.
- داری راه زلیخا رو میری؟
حوریا غرق در قهوه تلخش، با صدایی شکسته زمزمه کرد:
- چه فایده وقتی از یوسف هم سرسخت‌تری!
لب‌های دیار جمع شدند. لبخند نیمه‌جانش پر کشید و نفسش در سی*ن*ه حبس شد. مچ دست‌های حوریا را بیشتر فشرد تا از جادوی خرمایی‌هایش کم کند. تصویر مقابلش مثل خواب می‌ماند؛ مثل تمام خواب‌هایی که در هنگام جدایی از او می‌دید و هربار سخت‌تر از قبل دل‌شکسته‌ میشد. او را مقابل خودش نگه داشت. چشم‌هایش میان مردمک‌های پرتمنای حوریا چرخ زد. اراده‌اش زانو زده سر پایین انداخت و جریانی عجیب از تنش عبور کرد. نگاهش به‌طرف خال روی لبش رفت و بار دیگر آب‌دهان قورت داد. نمی‌توانست نوسان مردمک‌هایش را میان چشم‌ها و لب‌هایش متوقف کند. برای بار هزارم از دلش گذشت: «نقطه ضعف لعنتی!» با اندوه پچ زد:
- ولی من یوسف نیستم.
سپس در حرکتی کاملاً غیرمنتظره، لب‌های نیمه‌بازش را به کام کشید. و او را چنان بوسید که قلبش می‌خواست؛ عمیق، مالکانه و پرمدعا!
دست‌هایش بی‌اجازه از مغزش، در موهای حوریا فرو رفت و پلک بست به روی خشمی که با هر بوسه، همچون زخمی سر بازکرده وسعت می‌یافت و بر دلش خنجر می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
هاجر تلفن را به‌طرفش گرفت.
- بیا جواب بده، جواب بچه‌هاش‌ رو بده؛ بگو به باباشون چی گفتی که چند روزه رفته و هیچ‌ک.س هم ازش خبر نداره.
حوریا بی‌حوصله از این کشمکش طولانی بلند شد. درست همین امروز که نیاز داشت تنها باشد و به بی‌عقلی‌اش فکر کند، مادرش بند کرده‌بود که توجیه نبودن حاج‌رحیم را از او بخواهد. حالش خوش نبود. بعد از آن ب*و*س*ه پیش‌بینی‌نشده مثل دختربچه‌های دبیرستانی فرار کرده‌بود و به اندازه همه‌ی دنیا از دست خودش عصبانی بود. حس می‌کرد به همه‌چیز گند زده؛ با آن‌که دیار پیش‌قدم آن بود، اما... موهایش را کفری از جلوی صورتش کنار زد. حالش افتضاح بود، کاش حداقل می‌ایستاد و عواقب حرکت انتحاری‌اش را می‌دید.
- نمی‌دونم مامان، به خدا نمی‌دونم. رفتن پدر اون‌ها چه ربطی به من داره؟
چشم‌های هاجر بارانی شد. طاقت از کف‌ داده، روی صندلی نشست.
- پس به کی ربط داره؟ خسته‌‌‌م کردی حوریا، دیگه از دست تو و کارهات خسته شدم. یعنی شوهرکردن من انقدر ناراحتت کرده که چشم روی مادربودنم بستی؟ هزاربار کج رفتی، شد یه‌بار به روت بیارم؟ شد یه‌بار بگم چرا رفتی؟ چرا کردی؟
بغضش شکست و به گریه افتاد. بریده‌بود؛ از این‌ همه وصل کردن و به هیچ‌جا نرسیدن خسته‌ بود.
- من اون شب تو حیاط دیدمتون! فکر کردی چون به روت نمیارم یعنی نمی‌فهمم؟ یعنی خرفتم؟
حوریا بی‌تاب از دیدن اشک‌های مادرش، شانه‌هایش را گرفت. ناباور صدایش زد:
- مامان؟! داری گریه می‌کنی؟
هاجر دستش را پس زد.
- چیه؟ حق ندارم گریه کنم؟ فقط چون رحیم ازم بیست‌سال بزرگ‌تره باید بی‌تفاوت بشینم و هیچی نگم؟ واسه این هم می‌خوای چند ماه از خونه و خانواده‌ بزنی و دربه‌در خونه‌ی نامزد سابقت بشی؟
حریر تکیه‌داده به دیواره‌ی آشپزخانه، به جان گوشت کنار ناخنش افتاد. دلش می‌خواست زمان به عقب برگردد؛ آن‌وقت او هیچ‌گاه به سراغ آن گاوصندوق کذایی نمی‌رفت. سکوت حوریا بعد از آن گفتگوی طولانی با حاج‌رحیم، بیش از پیش نگرانش می‌کرد.
حوریا آهی از افکار مادرش کشید. نگاه مستأصلش را به چشم‌های حریر دوخت. «چه می‌گفت؟ می‌گفت پسر شوهرت همان راننده‌ی ناشناسی است که با پدرم تصادف کرده؟ می‌گفت حاج‌رحیم تو را خواسته که سرپوش روی عذاب‌وجدانش بگذارد؟ می‌گفت ما شده‌ایم بار گران توشه‌ی حاجی، که قیامتش را تطهیر کند؟»
صندلی‌ ناهارخوری را نزدیک مادرش برد. کنارش نشست و به چشم‌های نم‌زده‌اش خیره شد.
- به من گوش بده مامان! من نمیگم برای شوهرت گریه نکن. تا الان هم اگه چیزی گفتم به خاطر این بوده که همه کارهایی که من نتونستم بکنم رو حاجی کرده. همیشه خواستم بچه‌ی خوبه باشم و نتونستم؛ خواستم دختر خوبی باشم و گند زدم؛ خواستم خواهر خوبی باشم و گند زدم... .
با افسوس اضافه کرد:
- من حتی نامزد خوبی هم نبودم.
غمگین دستش را جلو برد و روی دست‌های مادرش گذاشت. نمی‌خواست گذشته‌ای که تمام شده را وسط خوشی و آسایش مادرش نبش قبر کند، حداقل نه تا وقتی که از همه‌ی حقیقت با خبر نمی‌شد.
- هیچ‌وقت کافی نبودم، می‌دونم. ولی قسم می‌خورم من نگفتم حاجی بره. ما اون شب داشتیم در مورد حریر صحبت می‌کردیم. به ما نمیاد با هم حرف بزنیم، این رو هم می‌دونم، اما تو که می‌دونی حریر چقدر برای حاج‌رحیم مهمه. حریر ازش خواست تو رو راضی کنه با دوست‌هاش بره مسافرت، اون هم از من خواست حریر رو راضی کنم که این‌ کار رو نکنه. می‌دونی که نمی‌تونه به حریر نه بگه.
اشاره‌ای به حریر با آن چشم‌های گردشده، کرد.
- اصلاً اگه باور نمی‌کنی از خودش بپرس؛ من دروغ بگم، حریر که دروغ نمیگه.
سپس برای تأکید و همراهی رو به حریر سر تکان داد.
- بگو حریر! به مامان بگو که تو این رو از حاج‌رحیم خواستی.
حریر تکیه‌اش را از دیوار برداشت. پابه‌پا شد و دست به‌هم پیچاند.
- آره... آره راست میگه. من می‌خواستم با نیلا این‌ها چالوس برم، چون می‌دونستم تو اجازه نمیدی از حاج‌عمو خواستم راضیت کنه. اصلاً حاج‌عمو اگه می‌خواست واسه حرف‌های حوریا جایی بره که همون شب می‌رفت، نمی‌ذاشت سه‌روز بعدش بره.
هاجر با ناامیدی به دخترهایش نگاه کرد. داشتند دست به یکی می‌کردند که سرش را شیره بمالند؟! حتی بلد نبودند طوری دروغ بگویند که او باور کند.
حوریا باتردید گفت:
- اصلاً جلوی خودت بهش زنگ میزنم، میگم برگرده که تو فکر نکنی تقصیره منه! خوبه؟
هاجر با حرص صورتش را پاک کرد.
- لازم نکرده! اگه می‌خواست جواب بده، جواب تلفن بچه‌های خودش رو می‌داد، نه توی دخترخونده رو!
سپس تلفن به دست از جا برخاست.
- فقط تا دوروز دیگه صبر می‌کنم که برگرده، تا اون موقع ‌می‌تونی خودت رو برای گفتن حقیقت آماده کنی.
سپس در حالی‌که از کنارش می‌گذشت، به تلفن‌همراهش که پشت سر هم خاموش‌وروشن میشد، اشاره کرد.
- الان هم موبایلت رو جواب بده که از داستان دوست‌هات جا نمونی.
حوریا از کنایه مادرش ناراحت نشد. همین که فعلاً بی‌خیال ماجرا شده‌بود، برایش کفایت می‌کرد. موبایل سایلنت‌شده‌اش را برداشت. نام اشکان که روی صفحه چشمک میزد، متعجبش کرد. قاعدتاً این ساعت از روز باید سر کلاس می‌بود. تماس را برقرار کرد. هنوز «سلام» از دهانش خارج نشده، فریاد دردآلود اشکان، بند دلش را پاره کرد:
- حوریا، یلدا... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
با پلک‌های متورم و بینی سرخ‌شده، لبه‌های مانتویش را به‌هم نزدیک کرد. گرم بود، اما او عجیب احساس سرما می‌کرد؛ آنقدر زیاد که بدنش می‌لرزید.
با قرار گرفتن چیزی روی شانه‌هایش، بی‌هوا تکان خورد. دیار در حالی‌که با جدیت به گفته‌های سرهنگ گوش می‌داد، کتش را روی شانه‌های او انداخته‌بود. آهی کشید و بیشتر در خودش جمع شد.
چشم‌هایش ناخودآگاه به سمت اشکان کشیده شد. از سرش گذشت: «بیچاره اشکان، بیچاره او که یلدا را ندارد.» لب روی هم فشرد تا اشک‌هایش جاری نشوند. اشکان در همین یک‌شبانه‌روز فرو ریخته‌بود؛ موهای به‌هم‌ریخته، چشم‌های سرخ، شانه‌های افتاده و نگاهی حسرت‌مند! بی‌شک می‌مرد، اشکان بدون یلدا حتماً می‌مرد.
سروان سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کرد. رو به سرهنگ گفت:
- تموم مسیرهای احتمالی چک شده. دوربین مداربسته‌ای تو اون خیابون وجود نداشته. تیم تجسس هم تا الان به نتیجه‌ای نرسیدن. حتی یه شاهد عینی هم وجود نداره تا گرایی از آدم‌ربایی بده. تنها امیدمون دوربین کنترل ترافیکه که فیلمش دوساعت دیگه به دستمون میرسه.
شهیاد دست‌هایش را روی میز گذاشت و رو به جلو متمایل شد:
- از یه استراتژی دوبار استفاده کردن؛ حوریا رو طوری دزدیدن که ما حتی بعد از پیدا کردنشم، نتونستیم سرنخی از شب حادثه و نحوه‌ی ورودشون به ساختمون پیدا کنیم، برای یلدا هم درست از همین راه استفاده کردن. باید ماشین‌های توی فیلم رو رصد کنیم، نباید زمان رو از دست بدیم.
سپهر مشت گره کرد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. اضطراب داشت همه‌شان را از پا در می‌آورد، آن‌وقت آن‌ها هنوز دنبال زیربغل مار می‌گشتند. با عصبانیتی ناشی از نگرانی خروشید:
- پس پلیس چیکاره‌ست که اون‌ها هر وقت که خواستن میان و هر وقت هم که خواستن میرن؟ چرا اصلاً باید سراغ یلدا بیان؟
سرهنگ دستش را به لبه‌ی صندلی تکیه داد. عمیق نگاهش کرد.
- قبلاً هم بهت گفتم که ما با یه باند کوچیک طرف نیستیم. الان وقت سؤال_جواب کردن عمل‌کرد پلیس‌ها نیست، پسرجان! الان مسئله دوستتونه که توجیهی برای دزدینش وجود نداره!
دیار، خیره به موزاییک‌های رنگ‌ورورفته‌ی اتاق آگاهی لب زد:
- دزدیدن حوریا هم توجیه نداشت. به‌علاوه این‌که ادعای آشوب هم هنوز معما مونده. باید یه نقطه‌ی اشتراکی بین این مسائل باشه؛ بین دزدی چند سال پیش، حوریا و یلدا!
چشم ریز کرد و به جامدادی فلزی روی میز اشاره زد:
- اون ماژیک رو بهم میدی شهیاد؟
شهیاد ماژیک را به دستش داد. همزمان چرخ ویلچرش را به طرف وایت‌برد چسبیده به دیوار هدایت کرد.‌ دیار، شماره‌‌ی یک را روی تخته یادداشت کرد و شکلی مقابلش کشید.
- اولین نقطه‌ی اشتراک حوریا و یلدا، میشه مشفق و اتفاق چند سال پیش؛ نقطه‌ای که شروع درگیری غیرِ مستقیم بچه‌ها با این باند بود.
شماره‌ی دو را یادداشت کرد و ادامه داد:
- همه‌چیز از آزاد شدن حوریا شروع شد و اون پیام‌های تهدیدآمیز، و جالب این‌که تا قبل از آزادی حوریا کسی با یلدا کاری نداشت. با وجود این‌که یلدا زندانی نبود.
با پشت ماژیک، دو ضربه‌ی متوالی به روی دایره‌ای که کشیده‌بود، زد:
- اول باید این گره رو باز کنیم، که چرا حوریا باید از طرف اون‌ها تحت‌ِ نظر باشه؟ اون هم چند سال و اونقدر دقیق که حتی زمان آزادیش رو هم بدونن!
شماره‌ی سه را وارد کرد. حالا همه سراپا گوش شده‌بودند. سرهنگ با غرور خاصی کنار ویلچرش ایستاد. او می‌دانست دیار چه می‌کند. شیر به بیشه بازگشته‌بود.
دیار اضافه کرد:
- مورد بعدی بحث ادعای بی‌سروتهِ آشوبه که برای همه حل‌نشده باقی موند؛ هم برای پلیس‌ها، هم افراد خودشون! ادعایی که نمی‌تونه بی‌هدف عنوان شده باشه، پس آشوب و ادعاش دومین گره‌ی این ماجران!
شماره‌ی چهار را یادداشت کرد و به اشکان خیره شد. بیشتر از همه‌ی افرادی که در اتاق حضور داشتند، درکش می‌کرد. خودش کشیده‌بود و خوب می‌دانست چه می‌کشد اوی بی‌نوا!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
عنوان «دزدیده شدن» را یادداشت کرد و به‌طرفشان چرخید.
- و حالا برگشتن دوباره و این‌بار، دزدیدن یلدا؛ درست زمانی که تمام مسیرهای نفوذی پلیس مسدود شده‌بود و هیچ ردی ازشون نداشتن.
پلک‌هایش را به هم نزدیک کرد.
- سؤال اصلی این‌جا پیش میاد!
لب‌‌هایش را جلو کشید.
- مهم‌ترین و آخرین گره اینه که... .
برای ثانیه‌ای سکوت کرد. سپس موشکافانه ادامه داد:
- چی باید تو دست شماها باشه تا اون‌ها رو ترغیب به چنین ریسکی بکنه؟!
شهیاد صندلی چرمی دسته‌چوبی را دور زد و روی آن نشست.
- و اینم باید بگیم که اون هدف، هرچی که هست، اونقدری براشون بااهمیت بوده که پی اتصال دوباره‌ی پلیس‌ها رو هم به جون بخرن.
خرمایی‌های سرگردان حوریا به‌سوی سپهر و اشکان کشیده شد. انگار می‌خواست آن‌ها بگویند که منظور شهیاد و دیار چیست.
- ما چیز باارزشی نداریم که بخوان به خاطرش ما رو بدزدن.
سرهنگ دست‌هایش را پشت کمرش قلاب کرد. چند گام‌ محکم رو به جلو برداشت:
- شاید چیزی دارین که خودتون هم ازش بی‌خبرین، هان؟
اشکان با صدای گرفته گفت:
- ما نه بچه پولداریم، نه سفیروکبیر، روی چه حساب باید به ما بند کنن؟
سپهر مثل این‌که چیزی یادش آمده باشد سر تکان داد:
- ضمن این‌که اون‌ها هربار از بین ما، دخترها رو هدف قرار میدن. چرا اشکان نه، یا اصلاً چرا من نه؟ من که یه مدتی تو دستشون بودم.
شهیاد خیره به پرده‌ی کرکره‌ای چرک‌گرفته گفت:
- برای همین این‌جایین! که به ما بگین از اون شب و اتاق مشفق، چی بیرون بردین که به یلدا سپردینش؟
سپهر شوکه و مبهوت، ثانیه‌ای بر جا ماند. یک‌آن پیش خودش فکر کرد، نکند آن شب اشکان چیزی برداشت که آن‌ها خبر نداشتند. نگاهش با بلاتکلیفی به سمت او برگشت. به هر حال اشکان یک خواهر از دست‌رفته داشت و انگیزه‌اش برای انتقام چند برابر بود.
اشکان پوزخند زهرآلودی به واکنش رفیق شفیقش زد. با چشم‌هایی تهی به سرهنگ زل زد.
- فکر کردین من کی‌ام؟ یه عقده‌ای که حاضره برای انتقام و کینه عشقش رو فدا کنه؟
سرهنگ مکث کرد. چطور می‌توانست اصل داستان را به آن‌ها بفهماند؟ آن‌هایی که هنوز کله‌هایشان باد داشت و سه_چهار سال زندان هم عبرتشان نشده‌بود.
- تو قرار نبود این کار رو بکنی، اون‌ها خواستن که شما اینجوری عمل کنین. چیزی رو بردارین که برای اون‌هاست. شاید چون جاش پیش شما امن‌تر بود.
حوریا و سپهر با گنگی به سرهنگ نگاه کردند. دیار توضیح داد:
- شاید قبل از این‌که اون دزدی صورت بگیره، چیزی بهتون سپردن که نمی‌دونستین چیز مهمیه. شب دزدی از بین دخترها فقط حوریا دستگیر شد و اون‌ها تمام مدت فکر می‌کردن که وسیله‌ی موردِ نظر دست حوریاست. وقتی هم حوریا رو دزدیدن، فهمیدن شخص اشتباهی رو انتخاب کردن. برای همین حدس زدن چیزی که دنبالشن، دست یلداست. یا شاید هم یلدا چیزی رو بدون اطلاع شما از مشفق برداشته، چیزی که فکر نمی‌کرده اونقدرها هم اهمیت داشته باشه.
شهیاد دنباله‌ی بحث را گرفت:
- البته که همه‌ی این‌ها فرضیه‌ست و ما به کمک شما می‌خوایم ببینیم کدوم یکی از این فرضیه‌ها درسته!
سپهر با اطمینان ‌کامل سرش را به چپ‌وراست حرکت داد.
- فرضیه دومتون قطعاً اشتباست. یلدا شخصیتی نداره که بتونه مسئله به این مهمی رو از ما قایم کنه، اون هم نزدیک به چهارسال!
حوریا عاجز از کلاف سردرگمی که مقابلشان بود، سرش را میان دست‌هایش گرفت و چشم‌های بی‌تاب دیار را به طرف خودش کشید.
دلواپسی‌اش از نگاه سرهنگ دور نماند. انگار قرار نبود هیچوقت این دختر در دل دیار تمام شود‌. به تخته نگاه ‌کرد. نکاتی که دیار با ریزبینی روی آن نوشته‌بود را از نظر گذراند. دیار پس از مدت‌ها به اصل خودش بازگشته‌بود و این، همه‌اش به خاطر حضور حوریا بود. نفس عمیقی کشید. چشم‌هایش بار دیگر به‌سمت دیار چرخید. این عزیزتر از پسر، انگار نیاز به تلنگر داشت تا باور کند که به خاطر دختر مقابلش حاضر است هر کاری بکند. چشم از آن‌ها گرفت. زمزمه کرد:
- درسته! فرضیه دوم به روحیه دوستتون نمی‌خوره.
سپس با انگشت سبابه روی کلمات «دست راست جهانگیر» ضربه‌ زد.
- باید به فرضیه اول بسنده کنیم، فرضیه‌ای که بی‌ارتباط با آشوب نیست.
نگاه نافذش را از روی سپهر و حوریا، به اشکان سپرد. بی‌انعطاف تأکید کرد.
- کار احمقانه‌ای نمی‌کنین تا ما بهتون بگیم. این‌جا میدون بازی نیست که بخواین آزمون_خطا کنین، جون عزیزتون تو خطره! پس دست از کارآگاه‌بازی بردارین. به حضور همه‌تون تو این پرونده نیاز داریم، ولی نه به اون شکلی که شما مدِ نظرتونه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
آفتاب با دست‌ودلبازی خودش را وسط حیاط پهن کرده‌بود. نفس‌بریده، برای در امان ماندن از تابش مستقیم خورشید، خودش را به زیر سایه‌ی درخت چنار رساند. با حالی نزار روی نیمکت فلزی سوزن‌سوزن‌شده نشست. پاهایش را با درد از اسارت کفش‌های پاشنه‌بلندش آزاد کرد و مچش را مالید. با دیدن انگشت‌های ملتهبش، آه از نهادش برخاست. اگر می‌توانست از عادت نپوشیدن جوراب دست بردارد، شاید حالا وضعیتش بهتر بود. هرچند که با وجود دوندگی‌های اخیر، پوشیدن جوراب هم افاقه‌‌ی چندانی در شرایط نداشت. دوهفته‌ای از دزدیده‌شدن یلدا می‌گذشت؛ دوهفته‌ای که شب‌وروزهایشان قاطی شده‌بود؛ پاهایشان تاولِ ناامیدی زده‌بود و دست‌هایشان، اندر خم کوچه‌ی ندانستن، به جایی بند نبود. کاش که یلدا پیدا میشد. دستش را به یقه‌ی مانتویش گرفت و آن را پایین‌تر کشید. احساس خفگی همچون طوقی به دور گردنش پیچیده‌بود. داستان‌ این روزهایشان عجیب غم‌انگیز بود. اشکان دیگر نای نبودن یلدا را نداشت؛ پدرش به اندازه‌ی چند سال، پیر نبود تک‌دخترش شده‌بود و سپهر تمام مکان‌های رفته با تانیا را بی‌جهت می‌گشت... و در آخر، در آخر هیچ اثری از یلدا نبود. نبود و نتیجه‌ی تمام تلاش‌ مأموران برای یافتنش، به ماشینی رسید که صاحبش مال‌باخته‌ای بیچاره بود. نفس اندوهگینی کشید و کفش‌های نفرین‌شده‌اش را برای بار دیگر پوشید.
سرهنگ می‌گفت دست از پا خطا نکنند، می‌گفت صبور باشند، همه‌چیز درست می‌شود‌. آن‌ها ولی مطمئن نبودند دختری مثل یلدا توانسته باشد این دو هفته‌ی شوم را تاب آورده باشد. نفس دوباره‌ای کشید؛ اکسیژن لعنتی تهران هم که هر روز کمتر از دیروز میشد.
صدایی آشنا میان حواس به اغماءرفته‌اش، باعث شد سرش را بلند کند. شهیاد مقابلش بود، با لباس فرم پلیسی و درجه‌هایی که روی شانه‌‌هایش دوخته شده‌بودند.‌
«سلام» محکمش را بی‌رمق پاسخ داد. همزمان شالش را جلو کشید.
- برای چی تو گرما نشستی؟
چشم به بی‌سیم چسبیده به کمر شلوارش انداخت. آهسته لب زد:
- منتظر بچه‌هام! رفتن با سرهنگ حرف بزنن. من هم پاهام تو این کفش اذیت بودند، نمی‌تونستم پله‌ها رو بالا برم.
شهیاد دستش را مانند سایه‌بان به پیشانی‌اش چسباند. گرما باعث شده‌بود اخم‌هایش عمیق‌تر شوند. نیم‌نظری به کفش‌های نامناسبش انداخت. امان از دست دخترها! به زحمت دیار را راضی کرده‌بود که از ماشین پیاده نشود.
- برو تو ماشین من بشین، دیار هم اونجاست.
حوریا زبان روی لب‌های ترک‌خورده‌اش کشید.
- حال اشکان زیاد خوب نیست، باید منتظرشون باشم. می‌بینن نیستم نگران میشن.
شهیاد به مأموری نگاه کرد که چندگام آن‌طرف‌تر، کنار ماشین‌های پلیس پارک‌شده در حال سیگار کشیدن بود.
- من هم پیش سرهنگ کار دارم. به دوست‌هات میگم که تو ماشینی!
حوریا خواست دوباره مخالفت کند که شهیاد دستش را بلند کرد.
- می‌دونی که نری با همون وضعش پیاده میشه. به خاطر پرونده یلدا اومده‌بود، نمی‌دونست اینجایی! ضمن این‌که امروز جلسه فیزیوتراپیش بود و به خاطر اومدن به اینجا و پیگیری پرونده نرفت. لطفاً تا روی اون دنده‌اش نیفتاده، پاشو!
حوریا در حالی‌که سعی می‌کرد راه رفتن کج‌ومعوجش از نگاه تیزبین دیار پنهان بماند، سوار ماشین شد. زیر لب چیزی شبیه «سلام» زمزمه کرد. دیار پاسخش را نداد. در عوض با اخم‌های درهم خیره‌اش ماند. انگار قرار نبود عادت‌های قدیمی از سر این دختر بیفتد، هنوز برای حفظ اداهای دخترانه‌اش پافشاری می‌کرد؛ گویی سن‌وسال و محیط و تجربه برای او یکی معنا نداشت. با اوقات تلخی تشر زد:
- تو زِل گرما هرروزهر روز پا میشی میای اینجا‌ که چی بشه؟ با اومدنت یلدا پیدا میشه؟ یا می‌خوای اینجوری یه دردسر جدید به دوست‌هات اضافه کنی؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
حوریا حوصله‌ی بحث نداشت، جانش را هم! از یک طرف دزدیده‌شدن یلدا، از طرفی نبودن حاج‌رحیم، از طرفی هم شک بیمارگونه‌ای که دائم در سرش بالاپایین میشد که نکند این مسائل با هم بی‌ارتباط نباشند؟! خرمایی‌هایش متزلزل و صدایش مرتعش بود:
- پیدا نمیشه، ولی از تو خونه‌موندن و زل‌زدن به درودیوار برای این‌که فرجی بشه تا خبری از عزیزترین دوست بچگیم که نه، نزدیک‌تر از خواهرم بشه، بهتره! به قول خودت من همیشه برای دوست‌هام دردسر بودم، انتظار داری حالا که اشکان اینجوری آواره‌ی پیدا کردنِ یلداست، کنارش نباشم و به فکر گرماسرمای خودم باشم؟
اعصاب دیار بیشتر به‌هم ریخت. آتش می‌گرفت وقتی می‌دید خودش را عقل‌کل می‌داند و سعی می‌کند از دیگران مراقبت کند.
- تو سفسطه رو دستت نیست، ولی تا صبح هم صفحه بچینی، قطعاً تو اونی نیستی که بتونه مراقب حال اشکان باشه.
سپس بی‌مقدمه خم شد و کفش‌هایش را از پاهایش کند. با دیدن گوشه‌ی انگشت شستش که آن‌طور تاول زده‌بود، پوزخند زد.
- می‌بینی؟! شواهد امر هم همین رو میگه، که موقعیتت فرقی نکرده و تو هنوز هم براشون مایه‌ی دردسری! که اگه نبودی، حداقل حالا دست از این کفش‌های لعنتی برمی‌داشتی تا راحت‌تر کنارشون باشی.
سپس پاهایش را گرفت، بی‌توجه به معذب‌شدن حوریا، آن‌ها را روی کنسول چرمی وسط ماشین گذاشت تا باد کولر، اندکی از التهاب تاول‌ها کم کند. راه رفتن طولانی مدت در این کفش‌های بیش از حد ادایی، همیشه تاوان می‌گرفت و اگر فقط می‌فهمید منطق این دختر چیست، حتماً چند دنیا جلو می‌افتاد.
حوریا، بغض‌کرده خواست پاهایش را بردارد که دیار، بی‌انعطاف دست روی مچش گذاشت و نگهش داشت.
- یه‌لحظه آروم بگیر! پاهات مجبور نیستن تقاص استقلال کاذب تو رو بدن.
حوریا از فشار دست‌هایش احساس درد کرد. حساس از فشار این روزها، نوک بینی‌اش تیر کشید. دیارِ سال‌ها پیش، هرگز این‌طور طعنه‌زن و بی‌انصاف نبود. پشت پلک‌هایش داغ شدند و خاطره‌ی خرید نامزدیشان قلبش را مچاله کرد. آن روز هم همین بلا را سر خودش آورده‌بود، ولی دیار کسی نبود که نازک‌تر از گل به او بگوید‌.
- من معذبم، یه وقت بچه‌ها میان.
دیار به نیم‌رخ سرخش خیره ماند. متوجه دلخوری‌اش شد. چشم‌هایش را از او دریغ کرده و سفت و سخت به انگشت‌های درهم‌پیچیده‌اش دوخته‌بود. نفس کلافه‌ای کشید. سعی کرد به خودش مسلط باشد تا لحنش ملایم‌تر شود. عصبانیتش دست خودش نبود. نمی‌توانست نسبت به حوریا بی‌تفاوت باشد و این مسئله آزارش می‌داد.
- به شهیاد پیام میدم که وقتی میان خبر بده. بذار تا اومدنشون اینجوری بمونه.
حوریا سکوت کرد. نه که حرفی برای گفتن نداشته باشد، نه! فقط آنقدر دلگیر و پر از همه‌چیز بود که با هیچ کلامی نمی‌توانست آن را ابراز کند. دلش یک عصر پاییزی می‌خواست. یک عصر پاییزی دنج، روی نیکمت‌های سنگی دانشکده، زیر همان درخت بلوط معروف با شاخه‌های بلند و تنه‌ی پیرش؛ با یک لیوان چای داغ در کنار یلدا و در انتظار تمام شدن کلاس اشکان و سپهر، از درسی که ترم پیش به خاطر شیطنت‌هایشان افتاده‌بودند.
یا نه، می‌رفت به آن شب سحرانگیز زمستانی؛ شبی که دیار مجبورش کرده‌بود با آن لپ‌های گل‌انداخته از سرما، زیر باران بایستند و او را غرق اعتراف رویایی‌اش کند. اعترافی که ماه‌ها در انتظارش بود و وقتی شنید، گوشت شد و به سلول‌سلول شریان‌هایش چسبید.
محزون و در خود فرورفته پچ زد:
- کاش به جای همه‌ی این حرف‌ها یادت می‌رفت که تو گذشته چه اتفاقی افتاد! کاش هنوزم همون دیاری بودی ‌که با وجود همه‌ی سختی‌ها سر روی شونه‌هاش بذارم و یادم بره که کی هستم و چی هستم!
دیار با اندوه نفسش را رها کرد. از سرش گذشت: «ولی تو نتونستی به اون دیار اعتماد کنی. نتونستی صبر کنی تا همه‌چیز رو خودم درست کنم.»
صدای حوریا با خواهش لرزید:
- میشه... میشه برای چند لحظه به گذشته فکر نکنی و بشی همون دیاری که بودی؟ میشه فراموش کنی که با زندگیت چیکار کردم و چرا کردم؟
آهسته زمزمه کرد:
- فقط برای چند لحظه!
و بی‌صدا ادامه داد:
- دلم گرفته!
سپس بی‌‌اجازه از او سرش را کج کرد. شانه‌هایش را می‌خواست، شانه‌های محکم پر از اطمینانش را!
قلب دیار سوخت، مثل زخم بازشده‌ای که بر رویش نمک بپاشند. سیب آدمش در گلو بالاوپایین شد و در نهایت،دست‌هایش را به دور شانه‌‌اش انداخت.
همزمان از دلش عبور کرد: «همین که اینجام و جوش حال بدت رو می‌زنم یعنی به گذشته فکر نکردم؛ یعنی به اون راه‌پله‌ی نحس و صورت ترسیده‌ت تو تاریکی فکر نکردم، یعنی خاموش کردم حسی رو که دائم تو سرم می‌کوبه که منِ خوش‌خیال از همه‌جا بی‌خبر، اونی نبودم که از دردهات براش بگی، یعنی فراموش کردم که دوست‌هات رو به من ترجیح دادی.»
بخشی از قلبش درد گرفت، بخشی که فریاد می‌کشید: «من هنوز فراموش نکرده‌ام، آن راه‌پله و شب‌های بی او را فراموش نکرده‌ام.»
سرش را به سی*ن*ه‌اش چسباند و با زجر پلک بست. «گذشته فراموشم نمیشه و تو اگرچه سال‌هاست که در ظاهر پایان یافتی، ولی بخشی از من همیشه درگیرت بود. درگیر نگاه گرم و آبشار درخشانت، درگیر خال گوشه لب و لبخندهای بی‌تکرارت!»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
***
پلک‌های متورمش را باز کرد. همه‌جا تار بود؛ بوی نا و ترشیدگی بینی‌اش را می‌سوزاند. نفس ناامیدی کشید. هنوز در همان اتاق نیمه‌تاریک زندانی بود. هق خشکی زد. دلش برای اشکان تنگ شده‌بود. زیر لب زمزمه کرد:
- پس چرا کسی نجاتم نمیده؟
نگاه پر از یأسش را به دریچه‌ی کوچک نزدیک به سقف دوخت. هوا روشن بود، ولی برای او از هر شب سیاهی تیره‌تر بود. دلش خانه‌شان را می‌خواست، تخت گرمش را، دست‌های پرمهر پدرش را، دوستانش را! شانه‌هایش لرزید و به گریه افتاد. «کاش کسی بود که به دادش برسد!» تیر کشیدن کتفش او را متوقف کرد. آنقدر محکم به دیوار بسته شده‌بود که با هر تکان کوچک، دست‌هایش محکوم به تاوان بودند. ناله‌ای کرد و سرش را به دیوار سیمانی پشت‌ِ سرش تکیه داد. احساس ضعف و سرگیجه داشت. دلش دائم مالش می‌رفت، از فرط گرسنگی تهوع گرفته‌بود. در این چند روز، به جزء تکه‌نانی که شب‌به‌شب جلویش می‌گذاشتند، غذای دیگری عایدش نمی‌شد. غذایی که بهایش حسابی برای او گران تمام میشد؛ جزایش میشد کتک خوردن از مردی که در هیچ کجای زندگی‌اش به او بدهی‌ نداشت.
صدای قفل سنگی در او را از افکار درهمش بیرون کشید. ناخودآگاه از جا پرید و شانه‌هایش به گزگز افتاد.
مردِ همیشگی این‌بار تنها نبود، همراه مرد دیگری آمده‌بود. مردی کوتاه‌قد که مردمک‌های زاغ و تیزش در همان نور کم‌جان هم پیدا بود. بی‌اراده در خودش جمع شد. مظلومانه از سرش گذشت: «یعنی قراره دو نفری کتکم بزنن؟»
با هر گام آن‌ها، چشم‌های یلدا گشادتر میشد. صورت‌هایشان مثل تمام این مدت با سیاه‌رنگ پوشیده شده‌بود.
مردِ همیشگی با آن ابروی شکسته و سرِ تاس، درست بالای سرش متوقف شد.
- عیش‌ونوشش میرسه به چندتا کاسه‌لیس، اونوقت خرحمالیش واسه ماست.
سپس همان‌طور که دست‌های یلدا را از حصار طناب‌های ضخیم آزاد می‌کرد، غرید:
- نایست اونجا، برو یه صندلی بیار!
مرد دیگر با آن چشم‌های ترسناک، وسط اتاق ایستاد و با تحقیر خاصی به یلدا نگاه کرد.
- بعید می‌دونم این دخترِ بیرزه. رئیس داره وقتش رو تلف می‌کنه. از این مردنی اطلاعاتی درنمیاد.
مرد از پشت، یقه‌ مانتوی یلدا را گرفت و بلندش کرد‌. با آن صدای ضمختش خروشید:
- فضولیش به تو نیومده.‌ نکنه هوس قفس سگ‌ها رو کردی تن‌ِلش؟!
مرد کوتاه‌قد، زبان روی دندان‌هایش کشید و با رندی گفت:
- عجب لاش خورهایی هستین، زدین آش‌ولاشش کردین، یه گوشه‌شم می‌ذاشتین ما بزنیم.
مردِ همیشگی، یلدا را رو به جلو هل داد و غرلند کرد:
- جای شِر گفتن دست بجنبون که دیر نرسونیش. می‌دونی که به ازای هر دقیقه، یه‌ساعت از عمر خودت کم کردی.
یلدا نتوانست تعادش را حفظ کند. با صورت روی زمین افتاد و درد تا استخوان مغزش پیچید. برای ثانیه‌ای نفسش بند رفت. حس می‌کرد دماغش شکسته‌است. مرد، بی‌ملاحظه و خشمگین از اتفاقات چند ساعت قبل، لگد محکمی به پهلوی یلدا کوبید. آنقدر محکم که صدای شکستن دنده‌هایش درآمد.
- دِ بلندشو حیف‌ِ نون!
یلدا مثل مار به خودش پیچید. مزه‌ی خون را در دهانش حس کرد. دردش طاقت‌فرسا بود. از خدا آرزوی مرگ کرد. چشم‌هایش سیاهی رفتتند. حس خفگی و کشیدگی دور گردنش، آخرین چیزی بود که پشت پلک‌هایش جا ماند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
***
با انگشت شستش روی صفحه گوشی کشید. انگار با دیدن هر عکس، سرب داغ به قلبش سرازیر می‌کردند. روی صورت یلدا زوم کرد و تک‌تک اجزای آن را مانند گم‌شده‌ای در بیابان از نظر گذراند؛ لب‌های خندانش را، دندان‌های خرگوشی‌اش را! اشک‌هایش سرعت بیشتری گرفتند. یلدا را جوری برده‌بودند که گویی از ازل نبود. تمام رد پاها را پاک کرده‌بودند. مگر خدا معجزه می‌کرد که دوباره او را می‌دیدند. پدر یلدا هفته‌ی قبل سکته کرده‌بود و این وضع را برای همه بدتر کرده‌بود. اشکانِ رو به نابودی انگار به چند اشکان تقسیم شده‌بود؛ شب‌ها را در کنار پدر یلدا و در بیمارستان می‌گذراند، صبح‌ها را بند کلانتری و سرهنگ میشد، عصرها را هم تا خود شب آواره‌ی کوچه‌ای میشد که یلدا را در آن دزدیده‌بودند. زنگ همه‌ی خانه‌ها را میزد تا بلکه یکی از آیفون‌های تصویری، شواهدی از دزدیده‌شدن یلدا داشته باشد. انگار یادش رفته‌بود که پلیس قبل از او همه‌ی این کارها را کرده‌است. نه خواب درست‌وحسابی، نه خوراک درست‌‎وحسابی... هق زد. اشکان داشت نابود میشد و در این نابودی کاری از دست او و سپهر بر نمی‌آمد. و حقیقت ماجرا این بود که اشکان یک‌نفر را گم کرده‌بود و آن‌ها دونفر را؛ آن‌ها اشکان و یلدا را با هم گم کرده‌بودند.
با قرار گرفتن سایه‌ای در مقابلش، نگاه تارش را از گوشی کند. حریر بُق کرده، با لیوان آب‌میوه‌ای که در دست داشت، آهسته گفت:
- مامان برات درست کرده. میشه بخوریش؟
حوریا دلش می‌خواست بمیرد از این‌که فقط بلد بود دیگران را نگران خودش کند. دلش می‌خواست سر خودش را آن‌قدر به دیوار بکوبد که دنیا از وجود بی‌عرضه‌ای مثل او خلاص شود. احساس بی‌مصرفی در لایه‌لایه‌ی وجودش چادر زده‌بود و حقیقتاً ناتوانی حکایت تلخی بود. با صدای خش‌دارش گفت:
- دست خودم نیست، میل ندارم.
حریر دهان باز کرد تا حرفی بزند که زنگ موبایل حوریا مانعش شد.
خرمایی‌های حوریا روی صفحه گوشی ماند؛ شماره‌‌ی نقش‌بسته روی آن، زیادی عجیب‌غریب بود. با پشت دست روی گونه‌های خیسش کشید و تپش قلب گرفت. این شماره‌ی عجیب... .
نظر از تیله‌های پرسش‌آمیز حریر گذراند و مردد تماس را برقرار کرد. جوری گوشی را زیر گوشش نگه داشته‌بود که سر انگشت‌هایش سفید شده و استخوان‌های دستش برآمده شده‌بودند. جرأت حرف زدن نداشت. نفس ترسانش را در خاموشی رها کرد و نوایی که شنید... :
- عزیزک شیرینم، می‌تونم صدای نفس‌های ترسیده‌ت رو بشنوم.
مکثی کرد و سپس با لحن به ظاهر دلخوری گفت:
- هنوزم سلام کردن به مامان رو یاد نگرفتی.
بند دل حوریا پاره شد، انگار که از طبقه‌ی هفتم پرت شده باشد.
- تو، تو... .
لحن آشوب مثل همان وقت‌ها لطیف و پر از نوازش بود.
- باز هم گریه کردی شیرینم؟ پس کی قراره بفهمی که مشکلات با گریه حل نمیشه دخترکم؟
حوریا دستش را به تاج تخت گرفت تا پاهای شل‌شده‌اش را تکان دهد. پس باز هم این زن پشت تمام ماجراها بود؛ باز هم او کسی بود که یکی از آن‌ها را دزدید. عصبانی فریاد کشید:
- من دخترک و هیچ کوفتِ دیگه‌ی تو نیستم. بهم بگو یلدا کجاست؟ باهاش چیکار کردی؟ چی از جونش می‌خوای؟ بازی دادن من برات بس نبود؟ تو چه مرگته لعنتی؟!
نوای سرد آشوب و آن حسرت پنهان‌مانده در پشت کلامش، زیاد از حد گنگ بود:
- عزیزک پرخاشگر من، هاجر هیچ‌وقت نتونست تو تربیتت موفق باشه.
حوریا دستش را به سرش گرفت. گیج بود. نمی‌فهمید، آشوب و جمله‌هایش را نمی‌فهمید.
هاجر از فریاد بلند دخترش، خودش را به اتاق رساند. حوریا نالید:
- چی از جون ما می‌خوای؟
آوای آشوب حالا دیگر سخت و نفوذناپذیر بود؛ همانند مردابی تاریک که نیلوفرهای آبی‌اش، افاقه‌ای در کاستن خوفش نمی‌کرد.
- یلدا فرصت زیادی نداره؛ اگه زنده موندنش برات مهمه، باید کاری رو بکنی که من بهت میگم.
لب‌های حوریا لرزیدند:
- چ‌... چه بلایی سرش آوردین؟
حریر هشیارتر از همه‌شان به سمت گوشی‌ خودش یورش برد. بی‌معطلی شماره‌ی دیار را گرفت و به خواهرش نزدیک شد.
آشوب انگار جرعه‌جرعه یخ نوشیده‌بود، صدایش توخالی و بی‌هویت بود.
- تا دیر نشده باید پیداش کنی. قبل از پلیس‌ها! کوچیک‌ترین ردی از پلیس‌‌ها می‌تونه دوستتون رو نابود کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
دیار پاسخ داده‌بود و حریر به حوریا اشاره زد که گوشی را روی حالت پخش بگذارد، اما حوریا جرأت نداشت. گوشی را قایم‌تر به گوشش چسباند. این زن زرنگ‌تر از آن بود که متوجه نشود. در عوض صدای گوشی را زیاد کرد.
- من باید چیکار کنم؟
آشوب محکم و باصلابت گفت:
- برو به آدرسی که برات پیامک میشه، با دوست‌هات برو، فقط از طریق اون زن می‌تونین پیداش کنین.
حوریا متوجه منظورش نشد. آشوب به او زنگ زده‌بود که جای یلدا را بگوید؟ چرا؟ و آشوب انگار که مغزش را خوانده بود که اضافه کرد:
- محموله‌ای که دست اون زنه، کمکتون می‌کنه که به یلدا برسین. شما باید اون محموله رو به صاحبش برسونین.
نفس حوریا در سی*ن*ه‌اش حبس شد. پس باید یک‌بار دیگر به بیراهه می‌زدند. آوایش لرزید:
- باید کِی این‌کار رو بکنم؟
آشوب مانند ساعت شنی‌ای که شروع شده باشد، بی‌رحمانه پاسخ داد:
- همین الانشم دیره، وضعیت یلدا جایی برای وقت‌کشی نداره.
سپس بدون شنیدن کلامی از سمت او، تماس را به روی مغز بهت‌زده‌اش قطع کرد. حوریا برای چند لحظه بر جا ماند. انگار که نفس کشیدن را هم از یاد برده‌بود، اما با شنیدن صدای حریر، بی‌معطلی به سمت کمد لباس‌هایش دوید. هر چه که دم دستش بود را می‌پوشید و بی‌توجه به عدم سنخیت لباس‌هایش، برای پیدا کردن شال، به دور خودش می‌گشت. دیوانه‌وار می‌گشت. هاجر حال دخترش را فهمید، شال خودش را از سر برداشت و با دلهره، آن را به طرفش گرفت.
- به من بگو چی‌شده حوریا؟ کی پشت خط بود؟
حوریای وحشت‌کرده، فقط می‌دانست که باید عجله کند. در لحن آشوب خبری از شوخی و زمان اضافه نبود.
دست‌های مادرش را گرفت. خرمایی‌هایش دودو میزدند. می‌توانست به موقع برسد؟
- وقت نیست مامان، باید برم. فقط به دیار بگین نذاره پلیس‌ها چیزی بفهمن. قانعش کن مامان، به خاطر یلدا!
حریر گوشی را بالا آورد که بگوید دیار هنوز هم پشت خط است، ولی حوریا به طرف در دوید و جای کفش‌های همیشه مزاحمش، کتانی‌های ورزشی‌اش را پا کرد. سپس پله‌ها را دوتایکی کرد و بی‌اهمیت به موهای پریشان و بازمانده‌اش، خودش را از دروازه به بیرون پرتاپ کرد. تا سر کوچه دوید؛ بی‌شک اگر پاهایش قدرت داشتند تا رسیدن به یلدا هم می‌دوید. شماره‌ی سپهر را گرفت، باید هر چه زودتر به آن‌ها خبر می‌داد. در این تعجیل شتاب‌زده، پاهایش روی بند کتانی‌های بازمانده‌اش رفت و باعث شد به زمین بیفتد. قوزک پاهایش درد گرفت، ولی مهم که نبود، بود؟ دست‌هایش خراش برداشتند، اما مهم که نبود، بود؟ آسفالت کثیف بود و لباس‌هایش خاکی شدند و صفحه‌ی گوشی‌اش ترک برداشت و همه‌اش فدای یک تار موی یلدا، نه؟
بار دیگر بلند شد. سپهر جواب نمی‌داد. بوق‌های آزاد توی گوشی، با نفس‌های پیچیده در گوشش، نبضش را یک‌درمیان کرده‌بود.
- حوریا!
با شنیدن صدای فریاد کسی، حیرت‌کرده به عقب بازگشت. حاج‌رحیم، ایستاده بین در باز سمت راننده، نگاهش می‌کرد. برگشته بود؟ بعد از چندین هفته؟ آن هم حالا و در این موقعیت؟
مطمئن رو به او گفت:
- سوارشو، می‌رسونمت.
مات‌ومبهوت سرجایش ایستاد. دوباره همان شک قدیمی به سراغش آمد، از کجا می‌دانست می‌خواهد کجا برود؟
حاج‌رحیم با تحکم تکرار کرد:
- منتظر چی هستی دختر؟ مگه عجله نداری؟
پاهای حوریا مثل چوب‌های خشکی که به آن وزنه وصل کرده باشند، سنگین بودند. در سرش پیچید: «وقت نیست، یلدا تو خطره، نمی‌تونی همه‌ی جوانب رو بسنجی. عجله کن!»
پاهایش تکان خوردند؛ این‌بار ولی تندتر از قبل!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
189
1,224
مدال‌ها
2
مقابل خانه اشکان پارک کرد و به طرفش برگشت. موهای بازمانده‌اش را از نظر گذراند و چه میشد اگر این دختر، دختر خودش بود؟
- مطمئنی داری کار درست رو انجام میدی؟
تیله‌های حوریا مشوش و سردرگم بودند. مطمئن بود؟ نه، نبود.
- من فقط مجبورم!
حاج‌رحیم دست‌هایش را بند فرمان کرد. بی‌تعارف گفت:
- چند سال پیش هم مجبور بودی، نبودی؟
حوریا سر برگرداند. شرم بر روحش سایه انداخت. بی‌صدا لب زد:
- تو اجبار چند سال پیش، جون کسی در خطر نبود.
در نگاه حاج‌رحیم حرفی آشنا نهفته‌بود، حرفی شبیه تجربه!
- ولی پای چشم‌های خواهرت در میون بود. نبود؟
با نیشخند تلخی اضافه کرد:
- می‌بینی؟ توجیه چند سال پیشت هم همین اندازه قیمتی بود دخترجان!
حوریا با گیجی نگاهش کرد.
- چی می‌خواین بگین؟
حاج‌رحیم دستی به محاسن سفیدش کشید. مردمک‌هایش را به روبه‌رو دوخت.
- می‌خوام بگم آدمی که یه‌بار چاقو به شکم همسایه زده و دل و روده‌ش رو تو حیاط شما ریخته، باز هم می‌تونه این‌کار رو بکنه. اگه مشفق تونست اونجوری دستتون رو تو پوست گردو بذاره، گنده‌تر از مشفق حتماً چیز بدتری تو چنته داره.
حوریا، برای ثانیه‌ای پلک بست. از این‌که حقیقت‌های درون سرش را آن‌طور واضح از زبان حاج‌رحیم می‌شنید، احساس بدی داشت. نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش است و قافیه‌ی تلخی بود فریادی که در سرش می‌گفت: «باز هم برای دیگری از دیار گذشتی.» قلبش شعله کشید و سوخت در آتش دریغی که هربار به نداشتن دیار ختم میشد.
بغضش را فرو خورد. لب‌هایش را تکان داد:
- باید برگردین خونه، مامان بهتون نیاز داره.
چشم‌هایش بی‌اجازه از او خیس شدند و دلش لرزید از گفته‌ای که به زبان راند:
- فکر کنم تونستین اونجوری که می‌خواستین تکیه‌گاه مامان بشین. رفتنتون تصمیم خوبی بود برای این‌که بفهمم مادرم اگرچه بدون دخترش تونست زندگی کنه، اما بدون شما نمی‌تونه. شما خیلی از من بهتر و خوشبخت‌ترین! وقتی فکر کرد از حجره‌تون دزدی کردم، هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست برگردم.
لبخند زهرگونی زد. چند بار دیگر باید از یادآوری آن صدای ضبط‌شده می‌شکست تا بی‌مهری مادرش را از یاد ببرد؟
- فراموش می‌کنم چی شده و چرا به مادرم نزدیک شدین. شما هم فراموش کنین من رو دیدین و می‌دونین که قراره چیکار کنم.
حاج‌رحیم خرمایی‌های پایان‌یافته‌اش را دوره کرد. برای اولین‌بار در تمام مدتی که او را می‌دید، روح از چشم‌های حوریا بار بسته‌بود و این دختر، دقیقاً از کدام نخواستن حرف میزد؟
- من تنها گذاشتن و سپردن به دست تقدیر رو قبلاً امتحان کردم دخترجان! صالح و اتفاق اون شب، حاصل همون گذشتنه!
مکثی کرد. سپس آرام‌تر ادامه داد:
- از گذشته و داستانش برای هاجر گذشتی؛ پس بذار منم برای هاجر و اعتمادش کاری کنم.
پلک حوریا پرید و مبهوت دهان باز کرد.
- ولی... .
حاج‌رحیم به میان کلامش پرید:
- باید یکی باهاتون باشه که اتفاق چند سال پیش تکرار نشه. هیچ‌ک.س به یه پیرمرد شک نمی‌کنه‌.
چشم‌های حوریا با نگرانی چرخیدند.
- اگه تعقیبمون کنن چی؟
قبل از آن‌که حاج‌رحیم جوابش را بدهد، دروازه باز شد و سپهر و اشکان بیرون آمدند. چهر‌ه‌هایشان مشوش و آشفته بود. حاج‌رحیم برایشان بوق زد تا متوجه‌شان شوند و همزمان، درست هنگامی که حواس حوریا پِی نگاه متعجب آن‌ها بود، دستش را به طرف تلفن‌ همراهش برد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین