موضوع نویسنده
- Feb
- 163
- 1,081
- مدالها
- 2
پلکهایش را با کوفتگی باز کرد. خبری از درد چند ساعت قبل نبود. حال کسی را داشت که از طوفانی سهمگین عبور کردهاست. تکانی به تنش داد که با حس کشیدگی، از حرکت بازماند. سرش را چرخاند. با دیدن حوریا که آنگونه پای تخت نشسته و تیشرتش را در چنگ گرفتهبود، حالی ناشناخته به وجودش سرازیر شد.
مردمکهایش ناخودآگاه به سمت ساعت مربعی شکل اتاق رفت. پنج عصر را نشان میداد. «یعنی از آنوقت تا به حال پیش او مانده بود؟ آن هم در این وضعیت سخت و با این حال؟ بقیه کجا بودند که او در چنین وضعی نباشد؟» نوچی کرد و دست به تیشرتش برد تا آن را از حبس انگشتهایش آزاد کند. «دخترک یکدنده! با این کارهایش میخواست چه چیزی را ثابت کند؟»
تکان دستهایش کافی بود تا حوریا از جا بپرد. انگار هوشیار خوابیدهبود. با گیجی سر راست کرد. چشمهای باز دیار همهچیز را به خاطرش آورد. گردن خشک شدهاش را تکان داد و دستی به صورتش کشید. آنقدر در سکوت اتاق به تیکتاک ساعت گوش سپردهبود که نفهمید کی خوابش برد. با نگرانی اجزای صورتش را کاوید. با نوایی پر از عشق پرسید:
- بهتری؟ مشکلی نداری؟
صورت دیار آرام بود. حرکتی به ابروهایش داد و به دستش اشاره کرد.
- جز دستت که روی تیشرتمه و اجازه نمیده تکون بخورم، نه، مشکل دیگهای ندارم.
حوریا از کلام صریح و چهرهی جدیاش فوری عقب کشید. به دلش برخورد و ابروهایش ناخودآگاه درهم شد. از طرفی هم خجالتزده شد؛ انتظار نداشت دیار او را در این حالت ببیند. از سرش گذشت: «حالا چه فکرها که پیش خودش نمیکنه، لابد فکر میکنه از خواب بودنش سواستفاده کردم.» با ناراحتی چشم دزدید و بیتوجه به پاهایش که خواب رفته بودند، از جا بلند شد. واکنش عجولانهاش مجالی به پاهای سستش نداد تا به خودش بیاید و پیش از آنکه بتواند تعادلش را حفظ کند، بیمقدمه روی سی*ن*هاش فرود آمد.
«آخ» غیرارادی دیار با «هین» وحشتزدهاش همزمان شد. دستپاچه سعی کرد که بلند شود. موقعیت بدی بود؛ حس میکرد دارد به دیار آسیب میزند و از طرفی تلاش بیثمرش برای بلند شدن هربار با شکست مواجه میشد. و این، تنها باعث میشد فشار بیشتری به تن دیار وارد کند. دیار دستهایش را گرفت تا متوقفش کند. با صورتی جمع شده از درد، خفه گفت:
- چیکار میکنی دختر، لهام کردی.
حوریا لب گزید. از روی درماندگی عذرخواهی کرد:
- ببخشید! پام خواب رفتهبود.
برای لحظاتی خاموشی در فضا نشست. چون دیار داشت بیصدا نگاهش میکرد؛ از فاصلهی نزدیک، بعد از مدتها! نفس حوریا از این تقابل تنگ شد. میتوانست حرارت تن دیار را حس کند و این برای اویی که تا سر حد مرگ دلتنگ آغوشش بود، نهایت بیانصافی بود. انگشتهای دیار به دور مچش، نبض گردن و سیب گلوی مقابل چشمهایش، همه و همه، مثل افسوسی از دلش گذشت. برای آنکه بتواند خوددار بماند، با غم چشم از او گرفت و سر روی عضله سی*ن*هاش گذاشت. در دل زمزمه کرد:«آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم، یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم.»
دیار آبدهان قورت داد. میتوانست تپش قلب حوریا را حس کند، همینطور عطر موهایش را! نجوا کرد:
- قلبت داره تند میزنه.
حوریا پلک بست. نمیدانست چه بگوید. فقط میدانست که آرام گرفت، انگار تمام عمر زندگی کردهبود که به همین لحظه برسد؛ شبیه کسی که بعد از سالها به خانه رسیده باشد. بیاختیار لب زد:
- شاید چون اونجایی هست که من میخواستم باشم و نتونستم.
دمای اتاق گویی چند درجه بالاتر از حد معمول رفتهبود. دیار به مچ دستش فشار آورد و حوریا، با رنج سر بلند کند. در پاسخ به عقلش که او را نهی میکرد، گفت: «بزار نگاهش کنم، دلم براش تنگ شده.» با غمی پنهان و غربتی حسرتمند به شکلاتیهایش خیره ماند. چونان طفیلی که عروسک موردعلاقهاش را در بوران زندگی از دست داده باشد.
دیار از بیپرواییاش لبخند بیرمقی زد.
- داری راه زلیخا رو میری؟
حوریا غرق در قهوه تلخش، با صدایی شکسته زمزمه کرد:
- چه فایده وقتی از یوسفم سرسختتری!
لبهای دیار جمع شد. لبخند نیمهجانش پر کشید و نفسش در سی*ن*ه حبس شد. مچ دستهای حوریا را بیشتر فشرد تا از جادوی خرماییهایش کم کند. تصویر مقابلش مثل خواب میماند؛ مثل تمام خوابهایی که در هنگام جدایی از او میدید و هر بار سختتر از قبل دلشکسته میشد. او را مقابل خودش نگه داشت. چشمهایش میان مردمکهای پرتمنای حوریا چرخ زد. ارادهاش زانو زده سر پایین انداخت و جریانی عجیب از تنش عبور کرد. نگاهش بهطرف خال روی لبش رفت و بار دیگر آبدهان قورت داد. نمیتوانست نوسان مردمکهایش را میان چشمها و لبهایش متوقف کند. برای بار هزارم از دلش گذشت: «نقطه ضعف لعنتی!» با اندوه پچ زد:
- ولی من یوسف نیستم.
سپس در حرکتی کاملاً غیرمنتظره، لبهای نیمهبازش را به کام کشید. و او را چنان بوسید که قلبش میخواست؛ عمیق، مالکانه و پرمدعا!
دستهایش بیاجازه از مغزش، در موهای حوریا فرو رفت و پلک بست به روی خشمی که با هر بوسه، همچون زخمی سر بازکرده وسعت مییافت و بر دلش خنجر میکشید.
مردمکهایش ناخودآگاه به سمت ساعت مربعی شکل اتاق رفت. پنج عصر را نشان میداد. «یعنی از آنوقت تا به حال پیش او مانده بود؟ آن هم در این وضعیت سخت و با این حال؟ بقیه کجا بودند که او در چنین وضعی نباشد؟» نوچی کرد و دست به تیشرتش برد تا آن را از حبس انگشتهایش آزاد کند. «دخترک یکدنده! با این کارهایش میخواست چه چیزی را ثابت کند؟»
تکان دستهایش کافی بود تا حوریا از جا بپرد. انگار هوشیار خوابیدهبود. با گیجی سر راست کرد. چشمهای باز دیار همهچیز را به خاطرش آورد. گردن خشک شدهاش را تکان داد و دستی به صورتش کشید. آنقدر در سکوت اتاق به تیکتاک ساعت گوش سپردهبود که نفهمید کی خوابش برد. با نگرانی اجزای صورتش را کاوید. با نوایی پر از عشق پرسید:
- بهتری؟ مشکلی نداری؟
صورت دیار آرام بود. حرکتی به ابروهایش داد و به دستش اشاره کرد.
- جز دستت که روی تیشرتمه و اجازه نمیده تکون بخورم، نه، مشکل دیگهای ندارم.
حوریا از کلام صریح و چهرهی جدیاش فوری عقب کشید. به دلش برخورد و ابروهایش ناخودآگاه درهم شد. از طرفی هم خجالتزده شد؛ انتظار نداشت دیار او را در این حالت ببیند. از سرش گذشت: «حالا چه فکرها که پیش خودش نمیکنه، لابد فکر میکنه از خواب بودنش سواستفاده کردم.» با ناراحتی چشم دزدید و بیتوجه به پاهایش که خواب رفته بودند، از جا بلند شد. واکنش عجولانهاش مجالی به پاهای سستش نداد تا به خودش بیاید و پیش از آنکه بتواند تعادلش را حفظ کند، بیمقدمه روی سی*ن*هاش فرود آمد.
«آخ» غیرارادی دیار با «هین» وحشتزدهاش همزمان شد. دستپاچه سعی کرد که بلند شود. موقعیت بدی بود؛ حس میکرد دارد به دیار آسیب میزند و از طرفی تلاش بیثمرش برای بلند شدن هربار با شکست مواجه میشد. و این، تنها باعث میشد فشار بیشتری به تن دیار وارد کند. دیار دستهایش را گرفت تا متوقفش کند. با صورتی جمع شده از درد، خفه گفت:
- چیکار میکنی دختر، لهام کردی.
حوریا لب گزید. از روی درماندگی عذرخواهی کرد:
- ببخشید! پام خواب رفتهبود.
برای لحظاتی خاموشی در فضا نشست. چون دیار داشت بیصدا نگاهش میکرد؛ از فاصلهی نزدیک، بعد از مدتها! نفس حوریا از این تقابل تنگ شد. میتوانست حرارت تن دیار را حس کند و این برای اویی که تا سر حد مرگ دلتنگ آغوشش بود، نهایت بیانصافی بود. انگشتهای دیار به دور مچش، نبض گردن و سیب گلوی مقابل چشمهایش، همه و همه، مثل افسوسی از دلش گذشت. برای آنکه بتواند خوددار بماند، با غم چشم از او گرفت و سر روی عضله سی*ن*هاش گذاشت. در دل زمزمه کرد:«آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم، یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم.»
دیار آبدهان قورت داد. میتوانست تپش قلب حوریا را حس کند، همینطور عطر موهایش را! نجوا کرد:
- قلبت داره تند میزنه.
حوریا پلک بست. نمیدانست چه بگوید. فقط میدانست که آرام گرفت، انگار تمام عمر زندگی کردهبود که به همین لحظه برسد؛ شبیه کسی که بعد از سالها به خانه رسیده باشد. بیاختیار لب زد:
- شاید چون اونجایی هست که من میخواستم باشم و نتونستم.
دمای اتاق گویی چند درجه بالاتر از حد معمول رفتهبود. دیار به مچ دستش فشار آورد و حوریا، با رنج سر بلند کند. در پاسخ به عقلش که او را نهی میکرد، گفت: «بزار نگاهش کنم، دلم براش تنگ شده.» با غمی پنهان و غربتی حسرتمند به شکلاتیهایش خیره ماند. چونان طفیلی که عروسک موردعلاقهاش را در بوران زندگی از دست داده باشد.
دیار از بیپرواییاش لبخند بیرمقی زد.
- داری راه زلیخا رو میری؟
حوریا غرق در قهوه تلخش، با صدایی شکسته زمزمه کرد:
- چه فایده وقتی از یوسفم سرسختتری!
لبهای دیار جمع شد. لبخند نیمهجانش پر کشید و نفسش در سی*ن*ه حبس شد. مچ دستهای حوریا را بیشتر فشرد تا از جادوی خرماییهایش کم کند. تصویر مقابلش مثل خواب میماند؛ مثل تمام خوابهایی که در هنگام جدایی از او میدید و هر بار سختتر از قبل دلشکسته میشد. او را مقابل خودش نگه داشت. چشمهایش میان مردمکهای پرتمنای حوریا چرخ زد. ارادهاش زانو زده سر پایین انداخت و جریانی عجیب از تنش عبور کرد. نگاهش بهطرف خال روی لبش رفت و بار دیگر آبدهان قورت داد. نمیتوانست نوسان مردمکهایش را میان چشمها و لبهایش متوقف کند. برای بار هزارم از دلش گذشت: «نقطه ضعف لعنتی!» با اندوه پچ زد:
- ولی من یوسف نیستم.
سپس در حرکتی کاملاً غیرمنتظره، لبهای نیمهبازش را به کام کشید. و او را چنان بوسید که قلبش میخواست؛ عمیق، مالکانه و پرمدعا!
دستهایش بیاجازه از مغزش، در موهای حوریا فرو رفت و پلک بست به روی خشمی که با هر بوسه، همچون زخمی سر بازکرده وسعت مییافت و بر دلش خنجر میکشید.