جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,608 بازدید, 161 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حریر، شتاب‌زده وارد خانه شد. در را پشت سرش بست و تکیه‌داده به آن، پلک روی هم گذاشت. بند کوله‌اش، رهاشده از روی شانه‌هایش، به زمین افتاد.
حوریا که مشغول انجام کارهایش روی مبل نشسته‌بود؛ با شنیدن صدای افتادن، با تعجب گردن کشید. از دیدن چهره‌ی برافروخته‌‌ی خواهرش ابرو بالا انداخت.
- خوبی حریر؟
حریر یکه‌خورده از جا پرید. نفسش جا نیامده‌بود؛ هنوز ترسیده و هیجان‌زده بود. آب‌دهان قورت داد. باید همین حالا می‌گفت که کجا بوده و چه کار کرده؟ مردمک‌هایش به سرعت در حدقه چرخید.
- آره‌آره... فقط دوییدم که زودتر به خونه برسم.
حوریا از جا برخاست. کنترل کولر را از روی میزعسلی برداشت. در حال کم کردن دمای آن، پرسید:
- این همه راه رو پیاده برگشتی؟ چرا ماشین نگرفتی؟
حریر کوله‌اش را بالا کشید. شال افتاده به دور گردنش را باز کرد و قلبش سریع‌تر کوبش گرفت.
- با ماشین اومدم. مامان کو؟
حوریا با شک به موهای نمناکش نگاه کرد که به پس گردنش چسبیده‌بود. از سرش گذشت: «با ماشین آمده‌ و این‌طور عرق کرده‌؟»
به سمت آشپزخانه رفت تا برایش شربت درست کند.
- رفته خونه پسر وسطی حاجی؛ اسمش چی بود؟ آهان فواد! رفته برای نذری که گرفته کمک زنش کنه. همین مونده‌بود مامان ما بشه له‌له پسرحاجی! تو چرا دوییدی؟
حریر شانه بالا انداخت. برای اولین‌بار گاردی به نحوه‌ی حرف زدن حوریا در مورد حاج‌رحیم و خانواده‌اش نگرفت. نمی‌دانست چطور باید اصل داستان را بگوید، یا اصلاً لازم بود اعتراف کند که کلاس شنایش را پیچانده و کاری را کرده که... .
سعی کرد ذهنش را منحرف کند.
- پیش دیار نمیری؟
حوریا قالب یخ را از یخچال بیرون کشید. همین سؤال کافی بود تا حواسش پرت شود.
- نه! کجا برم وقتی خانواده‌ش هستن؟! همون چندباری هم که با بچه‌ها رفتیم کلی خجالت کشیدم.
شربت توت‌فرنگی‌ای که مادرش درست کرده‌بود را در لیوان ریخت. دروغ چرا، به اندازه دنیایی دلتنگ دیار بود. ولی از وقتی مرخص شده‌بود روحی و دیانا کنارش بودند و از نظر خودش رفتنش توجیهی نداشت.
حریر دکمه‌های بلوز صورتی‌رنگش را باز کرد. برای اولین‌بار به در و دیوار خانه نگاه کرد. از خودش پرسید: «اگر مجبور شوند از این خانه بروند، آن‌وقت چه می‌شود؟»
بی‌هدف گفت:
- حالا که یک‌ماه و اندی گذشته، چرا برنمی‌گردن؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حوریا دو تکه یخ در لیوان ریخت. یادش نمی‌رفت وقتی دیانا خبر واکنش پاهای دیار را به تحریک الکتریکی داد، چقدر دوست داشت که خودش هم در آن لحظه حضور داشت، اما همه‌اش حسرت شد و تنگ دلش نشست. این روزها همه‌چیز به طرز غریبانه‌ای رنگ عادت گرفته‌بود؛ از کلاس‌های آموزشی تا معمای حل‌نشدنی حاج‌رحیم! اندازه‌ی یک بی‌نهایت تمام‌نشدنی از این وضعیت احساس کرختی و خستگی داشت.
سری برای خودش تکان داد. لیوان را مقابل حریر گذاشت. بی‌میل پاسخ داد:
- خانواده‌شن. حق دارن کنارش باشن تا خیالشون راحت بشه.
حریر حرفی نزد. لیوان را برداشت. جرعه‌جرعه آن را نوشید. بار دیگر فکر کرد: «شاید این یه حدس بچگانه باشه.»
حوریا گویی از سکوتش، پِی به حالش برد. چشم‌هایش را ریز کرد. به صورت گل‌انداخته‌اش خیره ماند.
- تو امروز کلاس نرفتی، درست میگم؟
حریر لیوان را روی میز برگرداند. بالأخره که چه، باید می‌گفت دیگر!
لب‌هایش را با زبان خیس کرد‌. بی‌مقدمه گفت:
- من امروز حجره حاج‌عمو بودم.
لحظه‌ای مکث کرد. خرمایی‌های حوریا منتظر بودند تا او ادامه دهد. انگشت‌هایش را در هم پیچاند.
- به حاج‌عمو گفتم می‌خوام برای تولد مامان هدیه بخرم، بیاد با هم بریم. می‌دونستم امروز کار داره نمی‌تونه بیاد. دیشب که با آقاسجاد حرف میزد شنیدم.
نگاهش کرد تا واکنشش را بسنجد. حوریا با اخم لب زد:
- خب؟
حریر چشم دزدید. کوله‌اش را از کنار دستش برداشت. زیپ آن را باز کرد و برگه‌ای بیرون کشید؛ برگه‌ای زردرنگ و کهنه، با رد منگنه‌ی زنگ‌زده در گوشه‌ی پاره شده‌ی آن!
حوریا دست دراز کرد، با تردید برگه را گرفت. نوشته‌های روی کاغذ، با مهر کم‌رنگی که پای آن خورده‌بود، نفسش را سنگین کرد. رسید بیمه بود. چشمش به قسمت شرح خورد. رد نوشته‌ها از فرط فرسودگی محو بودند. «برخورد با مانع ناشناس، خسارت وارده به گلگیر جلو چپ و چراغ مه‌شکن.»
تیله‌های گریزانش به خط بعدی افتاد، «نتیجه: پرداخت بدون ثبت رسمی گزارش پلیس.»
لب‌هایش تکان خوردند.
- این... ؟!
حریر با چشم‌های پرشده زمزمه کرد:
- وقتی رفت به مشتریش فرش نشون بده در گاوصندوقش باز بود. من نمی‌خواستم توش رو نگاه کنم، ولی نمی‌دونم چرا این‌ کار رو کردم. تاریخش با سال فوت بابا یکیه، ما... .
سکسکه‌ای بی‌هنگام از گلویش بیرون پرید.
- ما داریم با کی زندگی می‌کنیم آجی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
سپهر کتاب‌های زبان روسی را از روی میزتحریر برداشت و یلدا برگه‌های پخش‌شده‌ی پای صندلی را جمع کرد.
- مامانت ناراحت نشه سرزده اومدیم؟
سپهر چپ‌چپی به او رفت و رو به اشکان کرد:
- بعد یه چیز بهش میگم ناراحت میشی. آخه شما که می‌دونین مامان من شما رو از من و سینا بیشتر دوست نداشته باشه، کمتر نداره.
حوریا دستی به روتختی نامرتبش کشید. لب پایین داد.
- خب راست میگه، همین‌جوریش هم همه‌ش براتون دردسرم. گناه که نکردین رفیق من شدین، دائم... .
هرسه‌ نفرشان با هم به این اظهارنظر مظلومانه «خفه‌شو»ای حواله کردند و باقی کلامش را در نطفه کشتند.
اشکان پتوی افتاده‌ی پای تخت را تا زد، همزمان با پا، ساک ورزشی ولوشده را آن‌طرف‌تر هُل داد.
- گندت بزنن که انقدر شلخته‌ای؛ حالمون رو بهم زدی.
سپهر خندید. لیوان‌های کثیف لبه‌ی پنجره را برداشت.
- حالا شما چرا افتادین به تمیزکاری؟ من دارم جا باز می‌کنم که بشینین.
یلدا لیوان‌ها را از دستش گرفت. در حالی‌که به طرف در می‌رفت، غُر زد:
- ‌نمی‌خواد به خودت زحمت بدی، تو اگه کارکُن بودی قبلش انجام می‌دادی.
سپهر دو ضربه‌ی آرام به شانه‌ی اشکان زد. با خیال راحت از این‌که شستن لیوان‌ها از گردنش برداشته شد، روی صندلی چرم چرخ‌دارش نشست.
- جواهری گیرت اومده. جان اشکی تا عمر داری مدیونمی که شما دوتا رو با هم لینک کردم.
اشکان نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت. روی تخت، کنار حوریا نشست.
- تو ما رو لینک کردی؟ اون موقع که تنبونتم نمی‌تونستی بالا بکشی، دماغو!
با هم به این اصطلاح قدیمی خندیدند. یادش نمی‌رفت با چه مصیبتی توانست آن فضاحت را جمع کند. این لقب از زمان ترم اولشان آب می‌خورد؛ سپهر سرما خورده‌بود و با عطسه‌ی بی‌هنگامش در کلاس، برای چند ترم سوژه شوخی‌ دانشجوها شده‌بود. در آخر آنقدر با آن‌ها در این موضوع همراهی کرد تا قضیه برایشان بی‌مزه شد و دست از سرش برداشتند.
یلدا همراه با سینا که سینی شربت به دست داشت، وارد اتاق شد. احوال‌پرسی مجددشان چندان طولانی نشد. سپهر سینی را از دست برادرش گرفت. اشکان، خیره به لاغری شانه‌های سینا، با غم لب کش داد. یادش نمی‌رفت شقایق، خواهر دردانه‌اش چطور عاشق سی*ن*ه‌ی ستبر این پسر بود. آن‌وقت‌ها با شوق از شانه‌های پهنش تعریف می‌کرد و هر وقت که با هم به خرید می‌رفتند، با وسواس برایش پیراهن هدیه می‌خرید. حالا کجا بود که ببیند عشق تنومندش از نبودنش به چه روزی افتاده‌است. خیلی وقت بود که اعتیادش را ترک کرده‌بود؛ تقریباً از زمانی که سپهر به زندان افتاد، اما چشم‌هایش هنوز کدر بود. کدر بود و چه تلخ بود گفتن این حقیقت که او دیگر هیچ‌گاه سینای شقایق نمی‌شد.
گویی سینا هم از دیدنش به یاد همان روزها افتاد که با حسرت خیره‌اش ماند. چشم‌های اشکان و شقایق شبیه هم بود، با همان مژ‌ه‌های تاب‌دار که تیله‌های مشکیشان را به خصوص‌تر نشان می‌داد.
سپهر دست دور گردن سینا انداخت. او بیشتر از هر کسی می‌دانست که برادرش با چه غمی می‌جنگد. خواست به اصطلاح حواسش را پرت کند. با مسخرگی صدایش را تغییر داد:
- این هم از داش سینای ما! کدبانوی تمام عیار، کاملاً دارای آمادگی برای رفتن به خانه‌ی بخت! خلاصه که شوهر دم دست داشتین دریغ نکنین.
لب‌های سینا، بی‌جان تکان خوردند. هیچ‌ک.س به شوخی سپهر نخندید؛ شاید چون همه‌شان می‌دانستند که سینای این روزها، بدون حضور شقایق هرروز می‌میرد و دعای بدی نبود اگر می‌گفتند کاش او هم با شقایق می‌رفت. شقایقی که زندگی نباتی را هم تاب نیاورد و در یک‌روز سرد زمستانی قلبش ایستاد.
این‌بار حوریا سعی کرد این چرخه را قطع کند. اشکان و سینا مثل زهروپادزهر بودند، مثل دردودرمان؛ با هر برخورد با هم، چنان روح و قلبشان از هم می‌گسست که فقط خدا می‌توانست از آن برزخ سوزان نجاتشان دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
- سپهر گفت تونستین شعبه‌ای که اون رسید بیمه رو پرداخت کرده از طریق دوستتون پیگیری کنین.
سپس کاغذ کهنه‌ای که حریر پیدا کرده‌بود را از کیفش بیرون کشید. ادامه داد:
- این اصلشه، گفتم شاید برای فهمیدن حقیقت کمکتون کنه.
کَلکش گرفت. توانست حواسشان را پرت کند. سینا دست جلو برد و برگه را گرفت.
- شماره‌ی بیمه‌نامه کافی بود. همون عکسی که به سپهر دادین رو برای دوستم فرستادم. از اونجایی که این تصادف مربوط به سیزده‌سال پیش بود، درآوردن اطلاعاتش یکم زمان می‌برد، ولی... .
مردد به سپهر نگاه کرد تا مطمئن شود می‌تواند مسائلی را که فهمیده بازگو کند یا نه؟! حوریا از تعللش احساس خوبی نگرفت.
- خواهش می‌کنم هرچی که هست رو بهم بگین. من برای شنیدن حقیقت این‌جام!
سینا برگه را روی میز گذاشت. به چهره مشوش او زل زد.
- دوستم تونست از آرشیو دیجیتال شرکت یه چیزهایی پیدا کنه‌.
دلهره‌ی ناشناخته‌ای به سراغ حوریا آمد، آنقدر که از هیجان شنیدن باقی جمله‌‌ی سینا، از روی تخت بلند شد. اشکان اخم‌کرده انگشت‌هایش را در هم گره زد.
- چرا نسیه حرف می‌زنی داداش؟ بگو و راحتمون کن.
یلدا با کنجکاوی خودش را جلو کشید. سینا گلویی صاف کرد. مردمک‌هایش، دور تا دور اتاق چرخ زد. هنوز برای گفتن واقعیت دو به شک بود.
- راستش محل تصادف به صورت تقریبی ثبت شده، هجده‌کیلومتر بعد از خروجی تهران، جایی که سپهر گفته پدر شما هم... .
فشار حوریا به یک‌باره افتاد، طوری که با بی‌حالی روی تخت نشست. با آن‌که حدسش را میزد، اما شنیدن حقیقت دگرگونش کرد. یلدا شربت درون سینی را برداشت و به سمتش پا تند کرد. لیوان را نزدیک لب‌هایش برد. حوریا با گیجی و بیچارگی نگاهش کرد. یعنی حدسشان درست بود؟ حاج‌رحیم همانی بود که با پدرش تصادف کرده‌بود؟ پس چرا فرار کرد؟ چرا با مادرش ازدواج کرد؟ اصلاً چرا بعد از آن همه سال به سراغشان آمد؟ یلدا به زور جرعه‌ای شربت به خوردش داد.
سپهر دست‌به‌سی*ن*ه شد. رشته‌ی کلام را به دست گرفت. ترجیح می‌داد کل داستان را یک‌جا بشنود تا بریده‌بریده!
- دوست سینا یه چیز دیگه هم پیدا کرده؛ شرح حادثه به نقل از بیمه‌گذار اینطور نوشته شده که راننده‌‌ی مقابل زده و فرار کرده. این یعنی حاج‌رحیم ادعا کرد کسی که با ماشینش برخورد داشته رو نتونسته ببینه و پلاکی هم ازش برنداشته‌. یعنی ذکر نکرده که راننده‌ی مقابل در صحنه فوت شده.
حوریا دست روی سی*ن*ه‌اش گذاشت. برای اولین‌بار در تمام این مدت حس کرد که نباید دنباله این قضیه را می‌گرفت. تکلیف اعتماد مادرش چه میشد، تکلیف حمایت‌های حریر؟
- با این حال... ممکنه گزارش پلیس در مورد تصادف پدرم اشتباه بوده باشه و اون تصادف، حاصل خواب‌آلودگی نبوده باشه؟
یلدا با نگرانی دستش را فشرد. اشکان متفکر گفت:
- بعید نیست. حداقل حالا که فهمیدیم این حاجی به اصطلاح معتمد بازار، دروغ گفتن رو بلده، دیگه هیچی ازش بعید نیست؛ حتی ربط آشوب با حاج‌رحیم!‌
سر همه‌شان به ضرب بالا آمد. سینا پرسش‌آمیز خیره‌شان شد.
- آشوب کیه؟
سپهر لب‌هایش را به زیر دندان برد. چشم ریز کرد.
- بهت میگم.
سپس دست به زیر چانه‌اش کشید. پر از سوءظن اضافه کرد:
- پاپوشی که برای حوریا درست کردن، شاگرد مغازه‌ای که بی‌هوا، درست سر بزنگاه تو حجره اومد و بعدشم با یه تلفن رفت، زیاد اتفاقی به نظر نمی‌رسه؟ اصلاً چرا آشوب از بین ما چهارتا باید حوریا رو انتخاب کنه؟ یا چرا حاج‌رحیم به خاطر تصادفی که توش مقصر نبوده باید یک‌سال به کاشان کوچ کنه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حریر پتوی نازک تابستانی را روی شانه‌هایش انداخت؛ سپس تاب را دور زد تا در کنارش بنشیند.
- گفتم شاید سردت بشه.
حوریا لبه‌های پتو را به‌هم نزدیک کرد. سرش را به ستونِ فلزی تاب تکیه داد.‌ می‌دانست سرما بهانه است، او می‌خواست بفهمد داستان حاج‌رحیم به کجا رسیده‌است؛ وگرنه شب‌های تابستان و سرما؟
- بهت که گفتم حدست اشتباه بود، حاجی هیچ ربطی به اون تصادف نداره.
حریر دمپایی‌هایش را درآورد. پاهایش را روی تشک تاب بالا کشید و دستش را به دور زانوهایش حلقه کرد. لب جلو کشید. خیره به ستاره‌های آسمانِ نیلی، دل‌گیر زمزمه کرد:
- تو این چند سال، امشب اولین شبیِ که حاج‌عمو تا این ساعت از شب خونه نیومده؛ به مامان گفته از تبریز براش فرش دست‌باف آوردن، گفته چون تمام ابریشمه خودش باید بالای سرشون باشه، ولی... .
لبخند غمگینی زد. با همه‌ی ناپختگی‌اش می‌دانست که به زودی این خوابِ خوش تمام می‌شود.
- هم من و هم مامان می‌دونیم که راستش رو نگفت. دوست دارم تو راستش رو بگی، که حدس من اشتباه باشه و اون برگه‌‌ی بیمه ربطی به بابا نداشته باشه. خونه سوت‌وکوره... .
آهی کشید و ادامه داد:
- آخه حاج‌عمو نیست. وقتی نیست دلم می‌گیره.
در خودش جمع‌ شد. به گلدان‌های سفید گوشه‌ی حیاط زل زد که مادرش آن‌ها را با سلیقه روی سنگ‌فرش‌ها چیده‌بود. یعنی مجبور می‌شدند همه‌ی این زیبایی‌ها را بگذارند و بگذرند؟
- حاج‌عمو رو دوست نداری، می‌دونم. دوستش نداری چون هیچ‌وقت محبت‌هایی که به ما کرده رو ندیدی، ولی من دیدم؛ مهربونی‌هاش رو، بابا شدن‌هاش رو... .
آب‌دهان قورت داد تا بغضش فرو بخوابد.
- یادمه اولین سالی که با مامان ازدواج کرده‌بود، با بچه‌هاش رفتیم مسافرت! دختر آقاسجاد هم‌سن منه، آقاسجادم خیلی دوستش داره. تو اون مسافرتم ما هرجا می‌رفتیم برای دخترش یه چیزی می‌خرید. بعد من... من حسودیم میشد. آخه حاج‌عمو حوصله‌ی بازار اومدن نداشت، مامانم دوست نداشت وقتی خودش نیست با کارت اون هزینه‌ی الکی بکنه. وقتی برگشتیم ویلا من انقدر ناراحت بودم که همه فهمیدن. نمی‌خواستم بفهمن به خاطر چی ناراحتم، آخه خیلی ضایع بود اگه می‌فهمیدن. الکی گفتم که خسته‌م! وقتی همه خواب بودن صدای حاج‌عمو رو شنیدم که با آقاسجاد دعواش شد. دعواشون سر من بود، سر این‌که چرا هرچی برای دختر خودش خریده برای من نخریده.
چشم‌هایش پر از آب شدند؛ لب‌هایش لرزیدند.
- به خاطر من با پسرش دعوا کرد. نمی‌دونستم چجوری فهمید، ولی اون حسی رو که حتی مامان نفهمیده‌بود، اون فهمید. از فرداشم هرجا رفتیم باهامون اومد. با این‌که از چرخ‌زدن تو بازارهای محلی خوشش نمی‌اومد به خاطر من می‌اومد.
زیرلب با حسرت تکرار کرد:
- به‌خاطر من!
فین‌فینی کرد. بی‌هدف یکی از شانه‌هایش را بالا انداخت.
- من که بابا رو یادم نیست، اما فکر کنم اگه بود اندازه‌ی حاج‌عمو برام پدری می‌کرد. تو که بابا رو داشتی بگو! بابا بودن حاج‌عمو خیلی فاصله داره از بابا بودن بابای ما؟
حوریا متأثر از لحن پر از اندوه خواهرش، شانه‌های ظریفش را در برگرفت و او را به خودش تکیه داد. برای همین سکوت کرده‌بود؛ برای همین می‌خواست اول با حاج‌رحیم حرف بزند و بعد آتش بکشد زیر این زندگی؛ برای همین... .
- بابا اونقدر کار می‌کرد که همیشه خسته بود. همه‌ی پدری بابا تو همون لبخندهای آخر شبش خلاصه میشد و دست نوازشی که تو خواب به سرم می‌کشید. جنس پدری کردن بابا با حاج‌عموت خیلی فرق داشت حریر! ولی اگه بود، مطمئنم که عاشق همون لبخندهای خسته‌‌ی آخر شبش می‌شدی.
سرش را روی سر حریر گذاشت و نگفت که همان خستگی، جان پدرش را گرفت.
- دیروقته، دیگه بهتره بری بخوابی. اتفاقی نیفتاده که تو بخوای نگرانش باشی.
حریر پلک بست. بی‌دفاع لب زد:
- اتفاقی نیفتاده و حاج‌عمو تو خودشه؟ اتفاقی نیفتاده و تو چند روزه نرفتی که دیار رو ببینی؟ اتفاقی نیفتاده و نشستی این‌جا تا حاج‌عمو بیاد؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حوریا خواست جوابش را بدهد که با تکان دروازه و باز شدنش به واسطه ریموت، دستش را از دور حریر باز کرد. آهسته، اما محکم گفت:
- بهتره بری داخل!
حریر از جا برخاست. پا‌به‌پا شد.
- بزار من هم باشم. من بچه نیستم.‌
حوریا جدی‌تر از همیشه نگاهش کرد. ماشینِ مشکی حاج‌رحیم خیلی آرام داشت وارد میشد.
- برو داخل حریر، نمی‌خوام مامان شک کنه.‌
حریر به ناچار، با پاهایی که تمایلی به رفتن نداشت، به‌سمت پله‌ها رفت. دوست داشت آنقدر بزرگ بود که حوریا به او اعتماد می‌کرد، که اجازه می‌داد با هم در مورد آینده تصمیم بگیرند‌. روی آخرین پله ایستاد. سرش را به عقب برگرداند. حالا دیگر ماشین حاج‌رحیم وارد حیاط شده‌بود و دروازه‌ی پشت سرش، به آرامی در حال بسته‌شدن بود. احساس کرد که اشتباه کرده پِی ماجرا را گرفته و دست در آن گاوصندوق بازمانده برد. انگشت‌هایش را با غم در هم پیچید و با کوله‌باری از غصه وارد خانه شد.
حوریا درست روبه‌روی ماشین، کنارِ تاب ایستاد. دست‌هایش روی جیب شلوارش نشست. رسیدِ قدیمی را لمس کرد‌‌. وقت رو‌به‌رویی بود. حاج‌رحیم از ماشینش پیاده نشد. نشسته در همان حال خیره‌اش ماند. گویی از قبل منتظر این تقابل بود. حوریا قدم‌های متزلزلش را به طرف ماشین کشید. دلش می‌خواست برای همین یک‌بار هم که شده، حدس خودش و دوستانش اشتباه از آب دربیاید و حاج‌رحیم ربطی به آشوب و ماجراهایش نداشته باشد. در ماشین را باز کرد. «سلام» زیرلبی‌اش آرام بود؛ هنوز داشت ادب را رعایت می‌کرد، به‌نظر بی‌معنا می‌آمد.
برگه را از جیبش بیرون کشید، بی‌مقدمه آن را روی داشبورد گذاشت. حاج‌رحیم جا نخورد، رنگ‌به‌رنگ نشد، دست‌پاچه نشد، آرام بود، زیادی آرام!
حوریا لب‌هایش را با زبان خیس کرد. آهسته، اما قاطع گفت:
- من همه چیز رو فهمیدم.
حاج‌رحیم دستش را بند فرمان کرد. نگاهش را در حیاط چرخاند. مدت‌ها بود که منتظر این لحظه بود.
- می‌دونم.
خیره به گل‌های رنگارنگ شمعدانی، اضافه کرد:
- از همون روزی که دوست‌هات دنبال شماره‌ی کارگاه کاشان رفتن، می‌دونستم.
حوریا متعجب به طرفش برگشت. حاج‌رحیم، با افسوس به چراغ خاموشِ خانه زل زد. چراغ این خانه هاجر بود و اگر می‌رفت، دیگر هیچ نوری قادر به روشن کردنش نبود.
- تعجب نکن! تو بازار همه همدیگه‌ رو می‌شناسن. نمیشه بی‌دلیل پِی یکی رو بگیری و کسی شک نکنه. احمد قبل از این‌که شماره رو به دوست‌هات بده به سجاد زنگ‌ زد.
مکثی کرد. سپس، بی‌فروغ نجوا کرد:
- خودم خواستم شماره رو بهتون بدن. وقتش رسیده‌بود که بفهمی. قرار نبود این ماه تا ابد پشت ابر بمونه.
برای ثانیه‌ای سکوت کرد. دروغ چرا، ترسیده‌بود؛ از عاقبت این هم‌صحبتی و فاش شدن حقیقت ترسیده‌بود. روزگار عجیبی بود‌. گردانه را آنقدر می‌گرداند تا در بازی سخت سرنوشت، قرعه به نام همه بیفتد.
- مدت‌ها بود که خودم رو برای چنین شبی آماده کرده‌بودم، ولی حالا می‌بینم اونقدرها هم که فکر می‌کردم آسون نیست.
مردمک‌های حوریا به‌سمت نیم‌رخش چرخید. ته دلش از حرف‌های او آشوب شد‌. احساس می‌کرد حقیقت درست همان چیزی است که نمی‌خواهد بشنود.‌ به پارچه‌ی شلوارش چنگ زد و منتظر ماند.
حاج‌رحیم ماشین را خاموش کرد. به پشتی صندلی تکیه داد. گرچه امشب بار عذاب سیزده‌ساله‌اش را زمین می‌گذاشت، ولی در عوض کسی را از دست می‌داد که رنج نبودنش هزاران بار گران‌تر بود. لب زد:
- نتونستی به حقیقت برسی، از هر راهی می‌رفتی بن‌بست بود. باید کمکت می‌کردم. می‌خواستم اون برگه بیمه رو یه جور دیگه بهت نشون بدم، هر جوری به غیر از باخبر شدن حریر! ولی وقتی به بهونه‌ی کادو‌ی تولد هاجر اومد حجره، فهمیدم اونم می‌دونه. انقدر درمونده و پریشون بود که چندین‌بار بی‌حواس سراغ هاجر رو ازم گرفت.
چشم‌هایش با حسرت دورتادور حیاط باصفایشان را دوره کرد؛ حیاطی که تا قبل از آمدن هاجر پر از برگ‌های خشکیده بود.
- ترجیح دادم اونی که برگه رو به دستت می‌رسونه حریر باشه. رسیدِ بیمه رو توی گاوصندوق گذاشتم و بدون این‌که درش رو ببندم، سراغ مشتری‌هام رفتم.
نفس گرفت. حرف زدن از گذشته سخت بود. دستش را در جیب کتِ قهوه‌ای‌رنگش فرو برد و دانه‌های تسبیح را لمس کرد؛ به حرمت این دانه‌ها هم که شده نباید عقب می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
- داستان این برگه و اون دفترچه، به سیزده-چهارده‌سال پیش برمی‌گرده، وقتی که صالح هفده‌سالش بود. ته‌تغاری خونه بود و از وقتی هم که مادرش به رحمت خدا رفت، سر ناسازگاری می‌ذاشت. تو اوج غرور بود. نمی‌تونست با غم نبود مادرش کنار بیاد. باهاش راه اومدم، دل‌به‌دلش دادم، ولی یه جاهایی از دست منم خارج میشد. تا دیروقت بیرون موندن‌هاش و گشتن با دوست و رفیق‌هایی که یه ارزن هم نمی‌ارزیدن، باب میلم نبود. این کارها آرومش نمی‌کرد، داشت یاغیش می‌کرد. منم داغ‌دار بودم، نمی‌تونستم قبول کنم با رفتن شوکت، پسرم رو هم از دست بدم. دعواهامون از همون روزها شروع شد. شده‌بودیم آتیش و خاشاک؛ با هر جرقه‌ای الو می‌گرفتیم و شعله می‌کشیدیم.
نیشخند تلخی زد. زمزمه کرد:
- مگه یه پدر دست‌تنها با چند نسل تفاوت با بچه‌ش چه کاری از دستش برمیاد؟ با حرف‌هام فقط دورترش کردم. یکی از همون شب‌ها، داشتم از حجره برمی‌گشتم خونه که تو خیابون دیدمش، با همون مگس‌های دور شیرینی، ولی این‌بار متفاوت‌تر از همیشه! داشت همون راهی رو شروع می‌کرد که ترسش رو داشتم. سیگارِ توی دست‌هاش چهارستون بدنم رو لرزوند. نفهمیدم چی شد، کاری رو کردم که نباید، روش دست بلند کردم.
حوریا با گیجی نگاهش کرد. نمی‌توانست حدس بزند که ناباب شدن پسر حاج‌رحیم چه ربطی به او دارد؟!
ابروهای حاج‌رحیم به سختی در هم گره خوردند و دست‌هایش مشت شدند. رنگ صورتش، مثل ماهی که ابرهای کبود روی آن را بگیرند، تیره شد. سرش پایین افتاد. صدای همیشه با صلابتش شکست و گویی که کسی دست دور گردنش انداخته باشد، خفه گفت:
- صالح از خونه رفت، با ماشین منم رفت. بلد بود رانندگی کنه، ولی گواهی‌نامه نداشت. برای پیدا کردنش به همه‌ی دوست‌هاش زنگ زدم، هیچ‌جا نبود. هوا گرگ‌ومیش بود که برگشت؛ با سروصورتِ خونی و ماشینی که از چندجا مچاله شده‌بود.
دست‌های حوریا به ضرب روی سی*ن*ه‌اش نشست. نمی‌خواست ادامه‌اش را بشنود. دلش می‌خواست در ماشین را باز کند و به اندازه‌ی چند خانه و کوچه، به اندازه‌ی چند شهر و کشور از حقیقت دور شود. نوای گرفته‌ی حاج‌رحیم بار دیگر بلند شد. پنجه‌های حوریا، قلبش را در چنگ گرفت.
- قسم خورد که راننده‌ی مقابل مقصر بود و اون چون ترسیده فرار کرده. خودزنی می‌کرد، گریه می‌کرد، ضجه میزد؛ حالی عجیبی داشت. حرف‌هاش رو باور نکردم. به کمک دوست فواد که پلیس راهور بود، دنباله‌ی موضوع رو گرفتم. گزارش پلیس، شاهدهای عینی، گواهی پزشک‌قانونی... همه‌وهمه حرف‌های صالح رو تأیید می‌کردن؛ مرگ راننده در اثر خواب‌آلودگی! صالح انقدر وحشت کرده‌بود که شب‌و‌روزش به‌هم ریخته‌بود. داشت جلوی چشم خودم آب میشد.‌ پیشنهاد برادرهاش بود که از تهران ببرمش تا حالش بهتر بشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
بغض مثل سنگی تیز، وسط گلوی حوریا نشست. لب‌هایش لرزیدند و خرمایی‌هایش مثل شیشه‌ی بخارگرفته نم زدند.
- چرا، چرا بعد از این همه سال... .
آوایش یاری نکرد و شانه‌های حاج‌رحیم افتاده‌تر شد.
- چرا بعد از این همه سال اومدم سراغتون؟! چون سال‌های اولی که پدر خدابیامرزت فوت شد با عنوان‌های مختلف سعی می‌کردم کمکتون کنم، احساس دِین می‌کردم، اما مادرت هیچ دستی رو برای کمک قبول نمی‌کرد. تموم یک‌سالی که کاشان بودم، آخرِ هفته‌‌ها برمی‌گشتم تهران که کاری براتون بکنم. فهمیده‌بودم پدرت راننده بود و چیزی نداشت که بعد خودش برای شما به ارث بذاره. برای همین هم سعی می‌کردم به هر نحوی که شده کمکتون کنم.
نفسش را بیرون داد و بالأخره به حوریا نگاه کرد.
- ولی مشکلات روحی صالح و ممناعت مادرت برای دریافت کمک، باعث شد مدتی رو ازتون غافل بشم. مدتی که شما محل زندگیتون رو جابه‌جا کردین و من گمتون کردم.
صورت حوریا خیس از اشک بود‌. حاج‌رحیم ناراحت از دیدن این تصویر، سرش را برگرداند. از شیشه‌ی ماشین، به چراغ‌های دایره‌شکلی خیره شد که چهارگوشه‌ی حیاط خانه قرار داشتند.
- درست دوازده‌سال بعدش همسایه‌ی فریده شدین، خواهرزاده‌م‌‌ رو میگم. خیلی وقت بود که زیر گوش دخترم می‌خوند دایی تنهاست. وقتی هم شما همسایه‌ش شدین اصرارش رو بیشتر کرد‌. دائم از مادرت گفت، از شماها گفت. لحظه‌ای سکوت کرد، سپس لب‌هایش تکان خوردند.
- نشونه‌هایی که می‌داد به شما می‌خورد. اون همه نشونه نمی‌تونست اتفاقی باشه. قبول کردم با همون عنوانی که میگه وارد خونه‌تون بشم. درست حدس زده‌بودم، خودتون بودین. فریده گفت صاحب‌خونه می‌خواد بلندتون کنه و من فرصتی نداشتم. نمی‌خواستم اتفاق چند سال پیش دوباره تکرار بشه و بازم گمتون کنم. فریده می‌گفت تو ناراضی هستی. دنبال فرصتی بودم که باهات حرف بزنم. می‌خواستم راضیت کنم از راهی غیر از ادواج با هاجر، کمکتون کنم، اما اون اتفاق و گرفتار شدنت همه‌چیز رو خراب کرد.
اشک، بی‌محابا از چشم‌های حوریا فرو می‌ریخت. نفسش به زور بالا می‌آمد. انگار ریسمان واقعیت از چیزی که فکر می‌کرد سهمگین‌تر بود.
- اون دفترچه... .
حاج‌رحیم لبخند بی‌نوری زد.
- تو ماشین پدرت جا مونده‌بود. بعد از تصادف، ماشینش رو انتقال داده‌بودن پارکینگ، با کمک دوست فواد تونستم ببینمش.
زجری بی‌خانمان روی قلب حوریا سایه انداخت. خنجر درد، دلش را شرحه‌شرحه کرد. حس می‌کرد چقدر پدرش غریبانه از دنیا رفت. باید باور می‌کرد که این، همه‌ی داستان است؟ پس معمای آشوب چه؟ او چه ربطی به این داستان داشت؟ اصلاً ربطی داشت؟
- شما که دِینی نداشتی، چرا می‌خواستی کمکمون کنی؟ چرا با مامانم ازدواج کردی؟
چشم‌های حاج‌رحیم بند قرآن کوچک روی داشبورد شد.
- دِین داشتن به مقصر بودن نیست دخترجان! برخورد صالح با پدرت گرچه دلیل مرگش نبود، اما بار عذابی روی دوش من گذاشت که تا همین امروز نتونستم باهاش کنار بیام.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
کیفش را روی شانه بالا کشید؛ همزمان نظری به ساعت‌مچی‌اش انداخت. احساس می‌کرد باز شدن در بیشتر از حد معمول طول کشیده‌است. دست‌به‌سی*ن*ه به دیوار تکیه زد. این روزهایش تقریباً افتضاح می‌گذشت. مدتی بود که حاج‌رحیم از خانه رفته‌بود، مادرش حسابی بی‌قراری می‌کرد و حریر از اضطراب به جان ناخن‌هایش افتاده‌بود. هوفی کلافه کشید. اگر به خاطر دیار نبود، با این وضعیت پیش‌آمده حالاحالاها پایش را از خانه بیرون نمی‌گذاشت. موهایش را از جلوی چشم‌هایش کنار زد که بالأخره در باز شد.
دیانا با نگاهی مشوش سلام کرد. احوال‌پرسی‌اش بی‌رمق و به دور از استقبال همیشگی‌ بود. طوری جلوی در ایستاده‌بود که انگار نمی‌خواست او وارد شود. چشم‌های حوریا از دیدن حالت عجیبش گرد شد.
- مشکلی پیش اومده؟
دیانا لب پیچاند. پابه‌پا شد.
- نه، فقط حال دیار زیاد خوب نیست.
حوریا با شک به پشت سرش نگاه کرد. این‌طور به نظرش رسید که کسی در خانه است و دیانا نمی‌خواهد او بفهمد.
- چرا؟ مگه نگفتی جلسه فیزیوتراپیش خوب پیش رفته و تونسته با واکر وایسته؟
دیانا با دودلی عقب کشید. مطمئن نبود کار درست چیست. در را تا انتها باز کرد.
- آره، وایستاد. همه‌چی تا خونه خوب بود، ولی بعد از یکی_دوساعت این‌جوری شد. دکترش گفت برای بعضی‌ها طبیعیه که بعد از اولین ایستادن دچار نوروپاتیک بشن. الان هم رضا رفته داروهاش رو بگیره.
حوریا با گنگی سر تکان داد و وارد خانه شد.
- خب پس اگه طبیعیه تو چرا به‌هم ریختی؟
دیانا با تردید سکوت کرد. حوریا بی‌معطلی به طرف اتاق گام برداشت. فکر کرد اتفاقی افتاده که دیانا از او پنهان می‌کند، اما هنوز قدم‌ازقدم برنداشته، دستش از پشت کشیده شد. پرسش‌آمیز سر برگرداند.
دیانا شرمنده و بلاتکلیف نجوا کرد:
- فکر کنم بهتره الان پیشش نری.
- چرا؟
دیانا برای لحظه‌ای لب روی هم فشرد.
- به خاطر این مدت که نبودی ازت دلخور بود، وقتی هم فهمید امروز به من زنگ زدی گفت بگم... .
برای فرار از خرمایی‌های حوریا، مردمک‌هایش را بی‌جهت به در و دیوار خانه دوخت.
- خب اون گفت نمی‌خواد ببینتت. الان هم دردش زیاده، می‌ترسم سر تو خالی کنه. آخه... .
حوریا برای اولین‌بار چیزی در نگاه دیانا دید که تا به حال ندیده‌بود؛ انگار که او هم بابت این نبودن چند روزه توضیح می‌خواست.
- ولی من نمی‌تونستم بیام.
دیانا نفسش را فوت کرد.
- من این‌ رو می‌دونم، ولی فکر می‌کنم دیار از این‌که فهمیده این مدت حتی زنگ هم نزدی که حالش رو بپرسی یه جور دیگه‌ای برداشت کرد. خواهش می‌کنم حداقل تا اومدن مامان صبر کن! نمی‌خوام ناراحتت کنه.
حوریا با قلبی متلاطم سعی کرد آرامش کند.
- نگران نباش! از پسش برمیام. من‌ رو نمی‌شناسی، برادرت رو که می‌شناسی. دیار آدمیه که من رو ناراحت کنه؟
خودش هم به حرفی که زد زیاد اطمینان نداشت. با این‌ حال، بازویش را از حصار دست‌های او آزاد کرد و به سمت اتاق رفت. دیانا مستأصل گفت:
- می‌خواستم کمپرس آب گرم براش بزارم. دکترش گفت ماساژ ناحیه درد کمکش می‌کنه.
حوریا دست روی دست‌گیره گذاشت.
- بیار من انجامش میدم.
در را باز کرد. دیار پشت به او، روی تخت دراز کشیده‌بود. ملافه‌ی مچاله‌شده‌ میان مشتش، خبر از حال خرابش می‌داد.
چشم‌های دیار بسته‌بود. با فکر این‌که دیانا آمده، از میان دندان‌های قفل‌شده‌اش لب زد:
- دردش داره جونم‌ رو می‌گیره‌. رضا نیومد؟ این مسکن‌های لعنتی هیچ اثری ندارن.
حوریا جلو رفت. کیفش را پای تخت گذاشت. عرق دانه‌زده‌ی روی پیشانی دیار و رگ‌های متورم‌شده‌ی شقیقه‌اش، دلش را ریش کرد. دست‌های سردش با احتیاط روی پیشانی داغ او نشست و دیار فقط باید در گور می‌رفت که این تفاوت را نمی‌فهمید. پلک‌های بسته‌اش را تا نیمه، باز کرد. سرش را با خشم عقب کشید. «بوی تن این دختر از چه بود که در این درد استخوان‌سوز هم در مشامش می‌رفت؟!» از لای دندان‌هایش خروشید:
- برو بیرون!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حوریا نگران از نفس‌های کش‌دارش پچ زد:
- تب داری.
دیار احساس می‌کرد یک مشت سوزن را در عضلاتش پخش کردند. منقطع و با صدایی که می‌لرزید، غرید:
- گفتم برو بیرون! نمی‌خوام این‌جا باشی. این دوستی خاله‌خرسه‌ت رو نگه‌دار واسه اون‌هایی که به خاطرشون بارها از من گذشتی.
سرش از شدت درد به عقب پرتاپ شد و روی بالش نشست. دردش مثل این بود که کسی با چاقوی داغ، کف پاهایش را می‌برد؛ نه یک‌بار، نه چندبار، بلکه بی‌وقفه! سیب گلویش، زیر پوست کشیده‌ی گردنش تکان خورد و سی*ن*ه‌اش بی‌محابا بالاوپایین شد. حوریا ناراحت از زجری که می‌کشید، بی‌توجه به گفته‌هایش، دست به طرف پاهایش برد تا به گفته دیانا، آن را ماساژ دهد.
- باشه هرچی تو بگی، ولی الان حالت خوب نیست.
دیار از برخورد دست‌های او خواست حرفی بزند که دهان باز ‌نکرده، درست وقتی که فکر می‌کرد اوج درد را تجربه می‌کند، موجی برق‌دار از زانوهایش رد شد و نفسش را برید. فریادی بی‌اراده از اعماق وجودش برخاست و آرواره‌هایش را روی هم بند کرد.
- آخ... خدا!
حوریا هول‌کرده از جا بلند شد. قلبش مثل مرغی که سرش را بریده باشند خودش را به در و دیوار سی*ن*ه‌اش می‌کوباند. ترسیده دیانا را صدا زد.
دیانا سراسیمه وارد اتاق شد.
- چی شده؟
حوریا با استرس نگاهش کرد. نمی‌دانست باید چه ‌کاری انجام دهد تا اوضاع را بهتر کند.
- دردش خیلی زیاده، به نظرم طبیعی نیست؛ باید به اورژانس زنگ بزنیم.
دیانا دور خودش چرخید. می‌خواست گوشی‌اش را پیدا کند. چشم‌های دیار توان باز ماندن نداشت. عضلات پاهایش منقبض شده‌بودند، مثل طنابی که با دست‌های خشمگین بسته شده باشند.
حوریا پتو را از روی پاهایش برداشت. تکه موی افتاده روی پیشانی‌اش را به عقب راند. دلش ضعف رفت برای رنگ پریده و لب‌هایی که به خاطر کنترل ناله‌هایش، میان دندان‌هایش حبس شده‌بودند.
- زنگ بزن دیانا! داره از حال میره.
دیانا گوشی را روی پاتختی شکار کرد و با عجله شماره گرفت.
هر چندلحظه، یکی از انگشت‌های دیار تکان می‌خوردند، شبیه به رفلکسی بی‌منطق!
حوریا از لیوان آبی که کنار تخت بود، کف دستش را خیس کرد. با ملایمت آن را روی صورت داغ دیار کشید. ناخواسته زمزمه کرد:
- آروم باش قربونت برم، آروم باش عزیزدلم!
دیار تصور می‌کرد اکسیژن در اطرافش کم شده. چیزی بین لرز و سوزش در استخوان‌هایش می‌پیچید، همچون مار زخمی‌ای که خوابیده باشد و حالا با تلنگری بیدار شده باشد. سوتی ممتد در گوشش شروع به زنگ زدن کرد و همه‌چیز به نظرش دور رسید، حتی نجواهای پر از عشق حوریا! لب‌هایش بی‌آن‌که تکان بخورند، التماس کردند:
- تموم شو، فقط تموم شو!
پزشک اورژانس، مانیتور پرتابل را وصل کرد. رو به پرستار لاغراندامی که با روپوش سفید کنارش ایستاده‌بود، گفت:
ـ فشارش بالاست، درد نوروپاتیک از نوع حاده. با این شدت درد، گاباپنتین خوراکی اثری نداره، تزریق وریدی لازمه!
پرستار سر تکان داد و طبق دستور پزشک، آمپول موردنظر را آماده کرد.
سپس سوزن را توی رگ دست دیار فرو برد. مایعی شفاف، بی‌صدا وارد بدنش شد. حوریا ریشه شالش را به بازی گرفته‌بود؛ دائم آن را دور انگشت‌هایش می‌پیچید و باز می‌کرد. دیانا، با اضطراب کنار در ایستاده‌بود و رضا که قبل از اورژانس رسیده‌بود، حالا داشت عرض خانه را متر می‌کرد؛ بلکه به این شکل خودش را آرام کند.
بعد از دقایقی، تنفس دیار عمیق‌تر شد. لرزش پاهایش کم‌کم فرو نشست و دستش از مشت باز شد. پلک‌هایش تکان خوردند؛ سوت مزاحم درون گوشش، نرم‌نرم محو شد.
پزشک از جا برخاست‌. در حال چک کردن علائمش گفت:
ـ دارو داره اثر می‌کنه؛ الان فقط باید بزارین بخوابه.
حوریا جلو رفت؛ با بغضی که همچون طوقی راه گلویش را بسته‌بود.
- می‌تونم کنارش بمونم؟
پزشک از بالای عینک نگاهش کرد. با تعلل سر تکان داد:
- اگه سر و صدا ندارین، بله!
همین اجازه برای حوریا کافی بود. پایین تخت نشست و وسوسه گرفتن دست‌هایش را در خودش کشت. متوجه نشد آن‌ها کی از اتاق بیرون رفتند. برای او فقط دیار مهم بود. عوضِ دست‌هایش، پایین تیشرتش را گرفت و پیشانی‌اش را به لبه‌ی تخت تکیه داد. از دیدن دیار در این وضعیت حال خوشی نداشت؛ کاش می‌توانست کاری برایش بکند تا این‌گونه عذاب نکشد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین