موضوع نویسنده
- Feb
- 148
- 1,019
- مدالها
- 2
عرض راهرو را برای بار چندم طی کرد. در سرش احساس سنگینی میکرد. چاره داشت روی زمین مینشست و شبیه به کودکی گمشده اشک میریخت. پنجساعتی از بستهشدن در اتاقعمل میگذشت؛ پنجساعتی که با هر ثانیهاش، یک جان از جان او کم میشد.
با نشستن دستی روی شانهاش، پریشان برگشت. یلدا بازویش را گرفت. او را به طرف صندلیهای فلزی چسبیده بههم هدایت کرد.
- بسه دختر! سرگیجه گرفتیم انقدر راه رفتی؛ دلت برای ما نمیسوزه برای پاهات بسوزه که تاول زد. به خدا راه رفتنت تاثیری توی تموم شدن عملش نداره.
حوریا غُلنج نداشته انگشتهایش را شکست و صدایش را مثل شاخهی خشک، روانه سکوت سرد فضا کرد.
- دکترش گفت چهار پنجساعت؛ داره ششساعت میشه یلدا!
یلدا او را کنار دیانایی که قرآن میخواند و چشمهایش از زور گریه سرخ شدهبود، نشاند.
- اون تقریبی گفت قربونت برم. حالا یهکم کمتر بیشتر که قرآن خدا رو غلط نمیکنه.
حوریا سرش را بلند کرد. نوک انگشتهایش یخ زدهبود. کاش میتوانست برایشان توضیح بدهد که روی دقیقهدقیقهی حرف دکتر حساب باز کردهاست.
مردمکهای آشفتهاش بیهدف چرخ خورد. خبری از روحی نبود. آنقدر درگیر احوال خودش بود که متوجه غیبتش نشد. شهیاد چند صندلی آنطرفتر نشستهبود. با دیدن نگاه پرسشگرش توضیح داد:
- زنعمو رفته نمازخونه، گفت عمل تموم شد خبرش کنیم.
حوریا لبهایش را روی هم فشرد. حالت تهوعی نامحسوس تا سر حد گلویش بالاوپایین میشد.
دیانا با دیدن بیتابی او، جلد قرآن کوچکش را بوسید و آن را روی صندلی خالی کنارش گذاشت.
- میخوای گریه کنی؟
حوریا سرش را به نشانه نفی بالا انداخت. یلدا بیطاقت از خودخوریاش غُر زد:
- از صبحی غمباد گرفتی انقدر خودت رو کنترل کردی. خب اینجوری که تو رو هم میبرن وردست دیار!
حوریا مکث کرد تا خودداریاش را حفظ کند. به خودش قول دادهبود اشک نریزد. نمیخواست وقتی دیار به هوش آمد او را با صورت بههمریخته ببیند.
دیانا دستش را گرفت.
- دارم میرم به مامان سر بزنم؛ میخوای تو هم باهام بیای؟
با نشستن دستی روی شانهاش، پریشان برگشت. یلدا بازویش را گرفت. او را به طرف صندلیهای فلزی چسبیده بههم هدایت کرد.
- بسه دختر! سرگیجه گرفتیم انقدر راه رفتی؛ دلت برای ما نمیسوزه برای پاهات بسوزه که تاول زد. به خدا راه رفتنت تاثیری توی تموم شدن عملش نداره.
حوریا غُلنج نداشته انگشتهایش را شکست و صدایش را مثل شاخهی خشک، روانه سکوت سرد فضا کرد.
- دکترش گفت چهار پنجساعت؛ داره ششساعت میشه یلدا!
یلدا او را کنار دیانایی که قرآن میخواند و چشمهایش از زور گریه سرخ شدهبود، نشاند.
- اون تقریبی گفت قربونت برم. حالا یهکم کمتر بیشتر که قرآن خدا رو غلط نمیکنه.
حوریا سرش را بلند کرد. نوک انگشتهایش یخ زدهبود. کاش میتوانست برایشان توضیح بدهد که روی دقیقهدقیقهی حرف دکتر حساب باز کردهاست.
مردمکهای آشفتهاش بیهدف چرخ خورد. خبری از روحی نبود. آنقدر درگیر احوال خودش بود که متوجه غیبتش نشد. شهیاد چند صندلی آنطرفتر نشستهبود. با دیدن نگاه پرسشگرش توضیح داد:
- زنعمو رفته نمازخونه، گفت عمل تموم شد خبرش کنیم.
حوریا لبهایش را روی هم فشرد. حالت تهوعی نامحسوس تا سر حد گلویش بالاوپایین میشد.
دیانا با دیدن بیتابی او، جلد قرآن کوچکش را بوسید و آن را روی صندلی خالی کنارش گذاشت.
- میخوای گریه کنی؟
حوریا سرش را به نشانه نفی بالا انداخت. یلدا بیطاقت از خودخوریاش غُر زد:
- از صبحی غمباد گرفتی انقدر خودت رو کنترل کردی. خب اینجوری که تو رو هم میبرن وردست دیار!
حوریا مکث کرد تا خودداریاش را حفظ کند. به خودش قول دادهبود اشک نریزد. نمیخواست وقتی دیار به هوش آمد او را با صورت بههمریخته ببیند.
دیانا دستش را گرفت.
- دارم میرم به مامان سر بزنم؛ میخوای تو هم باهام بیای؟