جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,646 بازدید, 161 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
عرض راهرو را برای بار چندم طی کرد. در سرش احساس سنگینی می‌کرد. چاره داشت روی زمین می‌نشست و شبیه به کودکی گم‌شده اشک می‌ریخت. پنج‌ساعتی از بسته‌شدن در اتاق‌ عمل می‌گذشت؛ پنج‌ساعتی که با هر ثانیه‌اش، یک جان از جان او کم میشد.
با نشستن دستی روی شانه‌‌‌اش، پریشان برگشت. یلدا بازویش را گرفت. او را به طرف صندلی‌های فلزی چسبیده به‌هم هدایت کرد.
- بسه دختر! سرگیجه گرفتیم انقدر راه رفتی؛ دلت برای ما نمی‌سوزه برای پاهات بسوزه که تاول زد. به خدا راه رفتنت تأثیری توی تموم شدن عملش نداره.
حوریا قولنج نداشته‌ی انگشت‌هایش را شکست و صدایش را مثل شاخه‌ی خشک، روانه سکوت سرد فضا کرد.
- دکترش گفت چهار_پنج‌ساعت؛ داره شش‌ساعت میشه یلدا!
یلدا او را کنار دیانایی که قرآن می‌خواند و چشم‌هایش از زور گریه سرخ شده‌بود، نشاند‌.
- اون تقریبی گفت قربونت برم. حالا یه‌کم کمتر_بیشتر که قرآن خدا رو غلط نمی‌کنه.
حوریا سرش را بلند کرد. نوک انگشت‌هایش یخ زده‌بودند. کاش می‌توانست برایشان توضیح بدهد که روی دقیقه‌دقیقه‌ی حرف دکتر حساب باز کرده‌است.
مردمک‌های آشفته‌اش بی‌هدف چرخ خورد. خبری از روحی نبود. آنقدر درگیر احوال خودش بود که متوجه غیبتش نشد. شهیاد چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته‌بود. با دیدن نگاه پرسشگرش توضیح داد:
- زن‌عمو رفته نمازخونه، گفت عمل تموم شد خبرش کنیم.
حوریا لب‌هایش را روی هم فشرد. حالت تهوعی نامحسوس تا سر حد گلویش بالاوپایین میشد.
دیانا با دیدن بی‌تابی‌ او، جلد قرآن کوچکش را بوسید و آن را روی صندلی خالی کنارش گذاشت.
- می‌خوای گریه کنی؟
حوریا سرش را به نشانه نفی بالا انداخت. یلدا بی‌طاقت از خودخوری‌اش غُر زد:
- از صبحی غمباد گرفتی انقدر خودت رو کنترل کردی‌. خب این‌جوری که تو رو هم وردست دیار میبرن!
حوریا مکث کرد تا خودداری‌اش را حفظ کند. به خودش قول داده‌بود اشک نریزد. نمی‌خواست وقتی دیار به هوش آمد او را با صورت به‌هم‌ریخته ببیند.
دیانا دستش را گرفت.
- دارم میرم به مامان سر بزنم؛ می‌خوای تو هم باهام بیای؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حوریا «نه»ای زمزمه کرد. همزمان چشم‌هایش به سپهر و اشکان خورد که با نایلون‌هایی پر از خوراکی به‌سمتشان می‌آمدند. اشکان با گوش‌های تیزش پرسش دیانا را شنید، برای همین گفت:
- اول یه چیزی بخورین بعد برین. از صبح اینجا نشستین، فشارتون افتاده.
سپس آب‌میوه و کیکی از نایلون بیرون کشید.
دیانا با قدردانی تشکر کرد. بابت داشتن چنین دوستانی به حوریا غبطه می‌خورد. او هیچ‌وقت نتوانست تا این حد خوش‌شانس باشد. همیشه در دوران تحصیل و دانشگاهش خجالتی و کناره‌گیر بود. هیچ‌وقت دوست صمیمی‌ای به این شکل نداشت؛ بیشتر خانواده‌ای بود و میشد گفت رضا اولین دوست صمیمی‌اش بود.
با صدای سپهر به خودش آمد.
- منتظر چی هستین دیاناخانم؟ بخورین دیگه! می‌خوایین آقارضا همه‌مون رو بیمارستانی کنه؟ ندیدین قبل رفتن چه شاخ‌و‌شونه‌ای برامون کشید؟!
دیانا لبخند بی‌جانی از مهربانی‌اش زد. می‌دانست شوخی می‌کند تا حال و هوایشان را عوض کند، اما از گلویش پایین نمی‌رفت. چیزی شبیه سنگ وسط گلویش گیر کرده‌بود. با این حال نِی را درون آب‌میوه فرو برد و آن را در دست‌هایش نگه داشت. بعد با گفتن «بااجازه‌»ای به‌سمت نمازخانه راهی شد.
سپهر نظری به حوریا و یلدا انداخت. تشری به حال زارشان زد:
- چتونه شما دوتا ماتم گرفتین؟ یکی ندونه فکر می‌کنه شما رو بردن اتاق عمل؛ خوبه یکی دیگه زیر تیغه!
یلدا چشم‌غره‌ای به او رفت. به حوریا اشاره کرد.
- من برای خانم ماتم گرفتم که داره پس می‌افته؛ گلوش رو نگاه، سیب درآورده انقدر بغض کرده.
سپهر خواست حرفی بزند که حوریا دستش را به زانوهایش گرفت. یلدا بازویش را گرفت و خم شد تا صورتش را ببیند.
- چت شد؟
اشکان، با نگرانی پای صندلی‌اش نشست.
- فشارت افتاد؟
حوریا آب دهانش را قورت داد. ماده تلخی تا دهانش بالا آمد. به گلویش چنگ زد. یلدا انگار فهمید مشکلش چیست.
- حالت تهوع داره. سپهر آب‌میوه‌ش رو باز کن بخوره.
اشکان میان آب‌میوه‌ها گشت.
- بذار بهش آب انار بدم، حالش رو بهتر می‌کنه. صدبار گفتم یه چیزی بخورین. چرا شما دوتا با خودتون لج می‌کنین.
یلدا لب پیش داد:
- چیکار من داری، من که خوبم!
در همین اثنا در اتاق‌ عمل باز شد. حوریا، به‌ضرب سرش را برگرداند. دکتر به همراه دو پرستار جوانی که همراهش بودند از اتاق عمل بیرون زد. از چهره‌اش چیزی قابل تشخیص نبود. خواست از جا برخیزد و به طرفش هجوم برد، خواست تمام مسیر را پرواز کند، ولی پاهایش می‌لرزیدند، انگار به آن‌ها بی‌حسی زده‌بودند. قدم‌های لعنتی یاری‌اش نمی‌کردند. دست یلدا را چنگ زد. تا نیمه بلند شد، ولی نمی‌توانست راست بایستد. با عجز ناله کرد:
- پاهام... نمی‌تونم بلند شم.
اشکان و یلدا زیر بازوهایش را گرفتند. شهیاد زودتر از همه‌شان به‌سوی دکتر رفت. سپهر هم جای هر سه‌شان به‌دنبالش دوید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
گرما در دل شب تاب می‌خورد؛ هوا هنوز ردپای تابش خورشید را در خود داشت. کنار یلدا روی نیمکت سبزرنگ نشست. سرش را به شانه‌‌‌اش تکیه داد. به آسمان چشم دوخت؛ نیلی و پُرستاره بود و ماهِ نیمه‌کامل، در وسط آن می‌درخشید.
- خسته شدی؟ چرا با اشکان نرفتی؟
یلدا سرش را روی سر او گذاشت. نسیم تنبل تابستان را نفس کشید. خسته از جنب‌وجوش امروز، بی‌رمق لب زد:
- اشکانم نرفت که بمونه، رفت لباسش رو عوض کنه برگرده. نتونستی بری داخل؟
لبخند نیمه‌جانی روی لب‌های حوریا نقش بست؛ درست مثل سنجاقک قرمزی که همه روز را بر فراز آسمان پرواز کرده باشد و آخر شب، تن رمیده‌اش را به دست پناهگاه امنش سپرده باشد. لازم بود برای بار هزارم بگوید که این‌ها دوست نیستند، که خانواده‌اش هستند؟
- نه، گفتن بیشتر از یه‌نفر نمی‌تونه اونجا بمونه‌. روحی‌خانم بیشتر بهش احتیاج داشت‌. منم که جزو اقوام درجه یک به حساب نمیام.
یلدا پلک بست. گوش به صدای ضعیف کودکی سپرد که گریه‌اش از پنجره‌ی بازِ طبقه‌ی دوم شنیده میشد.
- مهم اینه که می‌دونی همه‌چیز خوب پیش رفته.
حوریا پاهایش را روی نیمکت بالا کشید؛ دستش را به دور آن حلقه کرد. حسش درست مثل کشاورزی بود که تمام روز را زیر آفتاب داغ کار کرده و حالا، تن کوفته‌اش را پذیرای سایه درختان کرده‌است؛ به همان اندازه شکرگزار خدا بود. ساعت‌ها میشد که از تمام‌شدنِ عمل دیار می‌گذشت. بعد از ریکاوری به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شده‌بود. هنوز فرصت نکرده‌بود چشم‌های بازش را ببیند. دکترش می‌گفت نیمه‌هشیار است و علائم بی‌هوشی در سرش مانده. زبان روی لب‌های خشکیده‌اش کشید.
- سپهر کجاست؟
از در نیمه‌باز اورژانس بوی الکل و دارو می‌آمد.
- گفت میره برای شام یه چیزی بخره.
طره موهای بیرون‌ریخته از شال حوریا، در دست نوازش ملایم باد تکان می‌خورد. خوابش می‌آمد و سکون ناقص حیاط بیمارستان با سایه کج‌ومعوج نیمکت‌های سیمانی و درختچه‌ها، وسوسه‌اش می‌کرد که همان‌جا دراز بکشد.
- بیشتر از همه‌مون اون امروز خسته شد. صدبار این پله‌ها رو بالا‌پایین کرد تا کاری روی زمین نمونه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
لب‌های یلدا کش آمد. به یاکریم‌هایی که لبه‌ی دیوار نشسته‌بودند، نگاه کرد.
- سپهره دیگه! غیر این بود باید تعجب می‌کردی‌. دیدی چجوری با شوخی و خنده، دیانا و رضا رو با شهیاد راهی کرد؟ کم مونده‌بود دست روحی‌خانمم بگیره ببره.
حوریا آهسته خندید:
- راه داشت ما رو هم می‌فرستاد؛ دید نمی‌تونه، بی‌خیال شد.
خنده‌اش جمع شد. با وجود خوب‌بودنِ همه‌چیز مضطرب بود. انگار تا به چشم، بلند شدن و راه رفتن دیار را نمی‌دید، آرام نمی‌گرفت.
- می‌ترسم یلدا!
- از چی؟
- از این‌که نتونه راه بره. از این‌که بازم مجبور بشه روی اون ویلچر لعنتی بشینه.
یلدا با دلگرمی دست دور شانه‌اش انداخت.
- دیدی که دکترش گفت روند درمانش تدریجیه. قرار نیست انتظار داشته باشی همین فردا روی پاهاش بایسته. هنوز خیلی مونده تا ناامید بشی. از الان تا ده_دوازده‌ماه دیگه فرصت داری.
حوریا، ‌‌کلافه هوفی کشید.
- می‌دونم، ولی دست خودم نیست. تا این پروسه بخواد تموم بشه، جون من بالا میاد. همه‌ش فکر می‌کنم نکنه یکی از پاهاش واکنش نده، نکنه هر دوتا پاهاش ضعیف بمونه و مجبور بشه از عصا استفاده کنه، یا نکنه... .
یلدا میان کلامش پرید.
- مشکل همینه. که تو هرچی احتمال منفیه، داری تو سرت دوره می‌کنی. این‌جوری می‌خوای کنارش وایستی و کمکش کنی؟ خب اون بنده خدا اگه یه کدوم از این فرضیه‌ها رو بشنوه که دیگه همین یه ارزن امیدش هم از دست میده.
حوریا سر از روی شانه‌اش برداشت. به تیله‌های زیبا و درخشانش نگاه کرد. از سرش گذشت: «خوش به حال اشکان!»
- به نظرت از پسش برمیام؟ اگه نخواد کمکش کنم چی؟
یلدا با انگشت اشاره‌، ضربه آرامی به پیشانی‌اش زد؛ همزمان فشاری به سرش وارد کرد تا به حالت اولش برگردد.
- آخه رفیق کله‌پوک من، مگه تا الان از اون بخت‌برگشته اجازه گرفتی واسه این‌که کنارش باشی، که حالا نگران اجازه‌شی.
ریز خندید. به شوخی گفت:
- ولی خودمونیم حوریا، خوب سیریشی هستی؛ بدبخت از در می‌نداختت بیرون از پنجره می‌رفتی تو! این سری دوره فیزیوتراپیش رو دوتایکی می‌کنه که فقط خلاص شه. هرچند که به قول سپهر... .
ابرو‌هایش را رقصاند و بشکنی زد.
- زن و زیبایی و این داستان‌هاش... تو هم که خوشگلی و زن زیبا هم که بوَد در این زمانه بلا!
بالأخره حوریا هم به خنده افتاد‌. بی‌راه نمی‌گفت؛ مثل بلا به زندگی‌ دیار نازل شده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
دیانا از اتاق خارج شد. با دیدن حوریا که پشت در منتظر بود، لبخند پُرمهری نثارش کرد.
- پرستار بهش مسکن زد‌ه؛ زودتر اومدم بیرون که تا داروها اثر نکرده بتونی باهاش حرف بزنی.
حوریا با حس سپاس‌گذاری دستش را فشرد. بی‌دلیل دلهره داشت. با هر محبت بی‌منت دیانا و مادرش، چیزی در وجودش تکان می‌خورد؛ چیزی که دائم از او می‌پرسید «اگر علت جداییتان را بدانند هم، همین‌طور رفتار خواهند کرد؟!»
دستی به موهای بلندش کشید. سعی کرد به این مسائل فکر نکند. آبشار موهایش را از بند کش رها کرد و شال خاکستری‌رنگش را جلو کشید.
دیانا با شیطنت چشمک زد.
- شما همه‌جوره دل از داداش ما بردی حوریاجون!
سپس در حالی‌که او را به طرف در هُل می‌داد، لب زد:
- بی‌رسیدگی لوندی!
حوریا طرحی نصف‌ونیمه روی لب‌هایش نشاند. قلبش در سی*ن*ه می‌کوبید. بیچاره دیانا که خبر نداشت برادرش لَنگ لوندی و زیبایی نیست. دستش روی دست‌گیره نشست. همه‌ی تلاشش را کرد که چهره‌اش به اندازه کافی سرحال به‌نظر برسد.
دست‌گیره را پایین کشید. «بسم‌الله»ای زیر لب زمزمه کرد و وارد شد. آفتاب از پشت پرده‌ی ‌نازک کرم‌رنگ، کف اتاق پهن شده‌بود و او، احساس کرد که قبلاً این صحنه را دیده‌است، شاید در خواب یا شاید هم در تصوراتش! تخت دیار، با فاصله از پنجره قرار داشت. سِرُم کنار تخت با لکه سرخی که در انتهای لوله‌اش قرار داشت، خالی شده‌بود. دیار با پلک‌های نیمه‌باز روی تخت دراز کشیده‌بود. پوستش رنگ‌پریده بود و خط فک همیشه محکمش حالا شکسته‌تر به نظر می‌رسید. دلش می‌خواست به طرفش پرواز کند. به آغوشش برود و برای همه‌ی ساعت‌هایی که دلشوره‌ی خوب‌نشدنش را داشت اشک بریزد.
سر دیار به سمتش برگشت؛ با لب‌های ترک برداشته و رنج پنهانی که در پَس شکلاتی‌هایش رج میزد.
حوریا روی صندلی کنار دستش نشست. با خرمایی‌های براقش، نقطه‌به‌نقطه‌ی صورتش را دوره کرد.
- دیدی نگرانی‌هات بی‌جا بود؛ دکترت گفت عملت عالی پیش رفت.
دیار تبسم محوی زد. صورت بی‌رنگ حوریا و هاله تیره‌ای که زیر چشم‌هایش افتاده‌بود، هیچ سنخیتی با اطمینان کلامش نداشت. مادرش گفته‌بود که او تمام دوروز گذشته را در بیمارستان مانده و بی‌قرار انتقالش به بخش بود.
صدایش در اثر آرام‌بخش‌ها ضعیف بود. زمزمه کرد:
- مطمئنی این‌ها رو نباید به ک.س دیگه‌ای بگی؟
حوریا متوجه منظورش شد. نوک بینی‌اش ناخواسته تیر کشید. کاش می‌توانست محکم بغلش کند و از همه دلهره‌هایش برایش حرف بزند. جای ناگفته‌های قلبش گفت:
- پرستارت گفت به حرفت نگیرم که خسته نشی.
لحن دیار کم‌سو بود. لب زد:
- ولی کوچه‌ی علی‌چپ از سمت راسته حوریاخانم!
لب‌های حوریا لرزید. شنیدن اسمش از زبان او مزه‌ی عسل می‌داد.
- درد نداری؟
دیار با همان بی‌حالی، عمیق نگاهش کرد‌. چشم‌هایش سرخ بود.
- گریه کردی، چرا؟
توجه‌ دیار، گوشت شد و یک‌جا تنگ دلش چسبید. انگار که در یک ظهر تابستانی، مهمان یک لیوان شربت خنک شده‌بود. بی‌طاقت سر روی بازوهای تنومندش گذاشت؛ حتی از روی لباس‌ بدشکل بیمارستان هم ورزیده و عضلانی بود. بعد از مدت‌ها، دل از کف داده‌، لباس از تن احساساتش کند و هر آنچه را که در وجودش بود، بیرون ریخت.
- دلم برات تنگ شده‌بود.
پاسخی نگرفت و بعد از چند لحظه، دست‌های نوازشگر دیار روی سرش نشست. بالأخره اشک‌هایش سرازیر شدند. آرزو می‌کرد کاش برای سال‌ها در همین لحظه می‌ماند. دیار سرش را کج کرد‌. مسکن تأثیرش را گذاشته‌بود و او فاصله‌ای تا خوابیدن نداشت. شاید هم همین امر، سلول‌های منطقی مغزش را خاموش کرده‌بود که بینی‌اش را ناخودآگاه به موهای حوریا نزدیک کرد و رایحه خوشش را عمیقاً به مشام کشید. به مشام کشید و مسکن لعنتی، حسرت بوسه بر روی ابریشم‌هایش را در دلش گذاشت.‌
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
هاجر کاسه‌ی خورشت را وسط میز گذاشت. نظر زیرچشمی‌ای به دختر و همسرش انداخت. نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده‌است؛ فقط همه‌چیز زیادی غیرعادی به نظر می‌رسید. واکنش حوریا نسبت به حاج‌رحیم، نگاه‌های سنگینش... . اولش فکر کرد شاید داستان همان ناسازگاری همیشگی‌ست، اما با دیدن عکس‌العمل متفاوت حاج‌رحیم، خیلی زود متوجه شد که این تنش، متمایز از جنگ‌های ناگفته‌ی همیشگیشان است. دیس برنج را از روی کنسول برداشت و روی میز گذاشت.
- بفرما حاج‌آقا!
حوریا بی‌ملاحظه پوزخند زد. حریر با استرس روی صندلی‌اش جابه‌جا شد.
حاج‌رحیم تسبیح دانه‌درشت فیروزه‌اش را که همیشه‌ی خدا از سر عادت به دست داشت، کنار بشقابش گذاشت. خم شد و دیس را برداشت. آن را به طرف حوریا گرفت. با جدیت گفت:
- بکش دخترجان!
حوریا تکیه‌داده به صندلی‌اش، از جایش تکان نخورد. مردمک‌هایش را تا محاسن سفید و موهای پرپشتش بالا آورد. «دخترجان؟! چه از خودمتشکر و متکبر! این مرد واقعاً که بود؟ چرا هرچه بیشتر پِی یک‌سال غیبتش را می‌گرفت، بیشتر به جایی نمی‌رسید؟»
به چشم‌های میشی‌اش خیره ماند؛ نفوذناپذیر و بی‌انعطاف بود.
از خودش پرسید: «باید باور کنم اون فقط یه پیرمرده که آخر عمری هوس همدم به سرش زده و دست روی زنی گذاشت که بیست‌سال از خودش کوچیک‌تره؟ یا نه، با همین هیبت حاجی‌بازاریش کسیه که پشت نقاب همسر ظاهر شده‌ تا گذشته‌ی مبهمش رو لاپوشونی کنه؟»
حرف‌های یعقوب، یکی از کارگرهای قدیمی کارگاه فرش در سرش زنگ زد: «حاج‌رحیم تو یک‌سالی که این‌جا بود حال خوشی نداشت. همه‌ی ما فکر می‌کردیم به خاطر از دست دادن زنشه، ولی بعدش فهمیدیم خانمش سال‌هاست ‌که فوت کرده. فقط وقتی بهتر میشد که آخرهفته‌ها برمی‌گشت تهران! یادمه اون‌ موقع‌ها صاحب‌کارمون، آقا مهدی می‌گفت میره تهران که به افراد بی‌سرپرست کمک کنه.»
گوشه‌ی لبش را جوید. هرگز نمی‌توانست آنقدر خوش‌بین باشد که او را در قالب خَیِر ببیند. فکر می‌کرد شاید حاج‌رحیم آن راننده‌ی ناشناسی بود که با پدرش تصادف کرده، ولی این فرضیه از جایی رد میشد که در پرونده‌ی پدرش نوشته شده‌بود آن تصادف در اثر خواب‌آلودگی‌ رخ داده‌است. برای همین فرار و غیبت یک‌ساله‌‌ی حاج‌رحیم، منطق قضیه را زیر سؤال می‌برد.
طوری به هم خیره شده‌بودند که ضربان قلب هاجرخانم بالا رفت. مدت زیادی از این نگاه بی‌ثمر می‌گذشت و او، درک نمی‌کرد پشت این چالش بی‌معنا چیست. انگار هیچ‌کدامشان قصد کوتاه آمدن نداشتند؛ نه حاجی دستش را عقب می‌کشید و نه حوریا تلاشی برای اتمام این بازی داشت.
حریر چنان دچار تنش شده‌بود که بی‌اراده دست مادرش را گرفت. ترسیده لب زد:
- مامان!
زمزمه حریر، هاجر را به خودش آورد. بشقاب حوریا را برداشت و از دیس مانده در دست حاج‌رحیم، مقداری برنج در آن ریخت.
برای کنترل جو پیش‌آمده، بی‌جهت خندید.
- می‌خواستم امروز فسنجون درست کنم، ولی دیدم خیلی گرمه پشیمون شدم. حریر گفت خورشت آلو درست کنم که جفتتون دوست دارین.
این را گفت که بگوید جایگاه هر دوی شما در این خانه یکسان است، اما مطمئن نبود محتوای حرفش کمکی به این فضا کرده باشد.
بالأخره حاج‌رحیم کسی بود که دستش را پس کشید. این دوئل بی‌نتیجه بر تمام گفته‌های شاگردش مهر تأیید زده‌بود. پس این دختر می‌خواست سر از گذشته در بیاورد؛ گذشته‌ای که بی‌شک آینده همه‌شان را دست‌خوش تغییر می‌کرد.​
حریر سبد سبزی‌خوردن را جلو رویش گذاشت و حاج‌رحیم به چهره مضطربش لبخند زد. این دختر مثل نوه‌ پسری‌اش برایش عزیز بود. اجازه نمی‌داد چیزی اذیتش کند.​
لبخندش از چشم‌های حوریا دور نماند. هیچ‌وقت نمی‌توانست نسبت به این پیرمرد دید مثبت داشته باشد. قاشق را در دست‌هایش فشرد. قطعاً به زودی نقشه‌اش را می‌فهمید و آن‌طور که باید، رسوایش می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
نزدیک ایستگاه پرستاری که رسید، دسته‌گل درون دست‌هایش را جابه‌جا کرد. همزمان لبخند مشعفی زد و نظرش از اتیکت براق روی مقنعه‌‌ی پرستار مقابلش گذشت. «شکوفه بهرامی»
- سلام به مهربون‌ترین پرستار دنیا! چه خوب شد که دیدمت، فکر کردم امروز شیفتت نیست.
شکوفه از شنیدن صدای پرشورش سر بلند کرد. لب‌های نازکش را کش داد. روحیه خستگی‌ناپذیر این دختر را دوست داشت.
- به‌به خانم وقت‌شناس! این وقت‌شناسیتون رو مدیون چی هستم؟
تیله‌های حوریا مثل مهتاب می‌درخشیدند. چیزی در او زنده شده‌بود؛ چیزی مثل جوانه‌ی امید! چشمکی زد. یک شاخه رز سفید از میان دسته‌گل بیرون کشید و به طرفش گرفت.
- فکر کنم مدیون نگاه قشنگت! تقدیم شما بابت اذیت‌های این چند روز اخیر و نادیده گرفتن کارشکنی‌هام!
مردمک‌هایش از روی موهای بلوطی‌ شکوفه گذر کرد که کج روی صورتش ریخته‌بود.
- این جناب‌سرگرد ما خوابیده یا بیداره؟
شکوفه خندید. شاخه گل را از دستش گرفت.
- احیاناً با همین زبونت دل جناب‌سرگرد رو بردی!‌
سپس در حالی‌که گل را می‌بویید، پاسخ داد:
- بیداره، از اقوامشون اومدن ملاقاتش!
حوریا بی‌آن‌که بپرسد منظورت از اقوام دقیقاً چه کسی است، سر تکان داد‌‌.
- پس منم برم که گلشون کمه!
شکوفه با خنده «به سلامت»ای نثارش کرد و حوریا از کنارش گذشت. این روزهایش خوب می‌گذشت. آنقدر خوب که حاضر بود ساعت‌ها از خوب بودنش برای دیگران حرف بزند. و بخش عظیمی از این خوب بودن به دیار برمی‌گشت؛ دیاری که نسبت به بودن‌هایش اعتراض نمی‌کرد و جالب آن‌که روز گذشته بابت بودن‌های بی‌منتش از او تشکر کرد؛ همین، برای قلب بی‌جنبه‌‌اش کافی بود تا اندازه‌ی چند روز بهانه برای شادی کردن داشته باشد.
پشت درِ اتاق رسید. شالش را روی سر مرتب کرد و برای خالی نبودن عریضه، تقه‌ای به در زد.
دست‌گیره را پایین کشید. همزمان «سلام» بلندبالایی داد، اما با باز شدن در و دیدن دختری که بالای سر دیار ایستاده‌بود، لبخند روی لب‌هایش ماسید.
خرمایی‌های مبهوتش مثل تیله‌هایی سرگردان، روی صورتشان چرخید‌؛ روی دیانا و چشم‌های غافل‌گیرشده‌اش؛ دیار و بازمانده لبخندی که روی صورتش نفس‌نفس میزد؛ دختر و نگاه متعجبش! حلقه‌ی انگشت‌هایش دور دسته‌گل محکم شد. به طور اغراق‌آمیزی احساس خفگی می‌کرد. از سرش عبور کرد:«حال دیار بدون من بهتر است!» حسادت چون میخ تیزی در قلبش فرو رفت. حس اضافی بودن روی استخوان‌هایش نشست و شانه‌هایش را به گزگز انداخت.
دیانا برای لحظاتی دست‌پاچه شد. انتظار آمدنش را در این ساعت از روز نداشت؛ شاید چون همیشه خارج از ساعت ملاقات می‌آمد.
انگشت‌هایش را در هم‌ گره زد. نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد. بی‌اختیار به دیار نگاه کرد. ولی حوریا زودتر از همه‌شان به خودش آمد. با قلبی سنگین‌شده لبخند زد و دسته‌گل را روی صندلی خالی کنار تخت گذاشت. همین حرکت کافی بود تا دیانا به خودش بیاید.
- چه خوب شد که اومدی حوریاجون، حسناجون رو که یادته؟!
حوریا سر تکان داد. لبخند بی‌هویتش زیادی توی ذوق میزد.
- البته! مگه میشه ایشون رو یادم بره. خوشحالم که دوباره می‌بینمت عزیزم!
سپس دستش را به سوی او دراز کرد؛ با قلبی که فشرده میشد. از سرش گذشت: «چطور میشه یادم بره وقتی تموم سه‌‌سال نبودنم رو با کابوس بودنش گذروندم.»
حسنا با تردید دست‌هایش را پیش برد و درون دست‌های سرد او گذاشت. فکر می‌کرد آن‌ها از هم جدا شدند. حضور دوباره‌اش، آن هم این‌طور بی‌مقدمه، گیجش کرده‌بود. مردد، با همان لحن لطیف و پر از متانتش زمزمه کرد:
- من هم همین‌طور!
حوریا ناخودآگاه براندازش کرد. لبه‌های چادر عربی‌اش با سنگ‌دوزی‌های ریز و براق تزئین شده‌بودند. روسری ساتن سبزرنگش به زیبایی، صورت گرد و سفیدش را قاب گرفته‌بود و رنگ آن، در کمال نامردی به چشم‌های عسلی‌اش جلوه‌ی بیشتری می‌داد. نفس نامحسوسی کشید؛ چقدر هم که تمام‌وکمال به نظر می‌رسید. یادش نمی‌رفت که دیار همیشه از چادر گذاشتن خانم‌ها استقبال می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حسنا معذب شده از نگاه مستقیمش، آهسته لب زد:
- با اجازه‌تون من دیگه برم.
نیشخند پنهان حوریا دست خودش نبود. کفرش در می‌آمد از لطافتی که در نوایش موج میزد. حس می‌کرد وقارش نمایشی است و حقیقت ماجرا آن‌ بود که از ته قلبش، این احساس را قبول نداشت.
دیار لبخند مهربانی نثارش کرد.
- ممنون که اومدی، زحمت شد برات؛ سلام من رو حتماً به عمو برسون!
حسنا گوشه روسری‌اش را جلو کشید. با نجابت پاسخ داد:
- خواهش می‌کنم؛ شما رحمتی پسرعمو!
پلک چپ حوریا از این تعارف زیاد از حد صمیمی پرید و دیار، سعی کرد لبخندش را از شکار صحنه‌ای که دید، پشت لب‌هایش جا بگذارد.
دیانا هول‌کرده دست حسنا را گرفت تا به بیرون هدایتش کند. هنوز به یاد داشت که حوریا چطور روی این دختر حساس بود. دست‌پاچه گفت:
- رضا بیرون منتظره، ما دیگه بریم!
نمی‌خواست هیچ باران اشتباهی، ریشه‌ی دوباره جان‌گرفته‌ی رابطه‌‌ی برادرش را بخشکاند. برعکس دیار که ادعا می‌کرد حوریا ماندنی نیست، او عجیب معتقد بود که اتفاقاً ماندنی‌ است.
از اتاق که بیرون رفتند، حوریا در سکوت، به سبد بزرگ گل مریم خیره ماند. دیار مریم دوست داشت. حسنا این را می‌دانست؟
- یه لیوان آب بهم میدی لطفا؟
از صدای دیار به خودش آمد. به سمت یخچال رفت. دروغ بود اگر می‌گفت نسبت به این دخترعموی همه‌چی تمام احساس ضعف ندارد. خشم و غم با هم احاطه‌اش کرد.
بطری آب را از یخچال بیرون کشید. همزمان از خودش پرسید: «یعنی هنوز ازدواج نکرده؟»
عقلش بی‌رحمانه پاسخ داد: «اگه ازدواج می‌کرد که تنها نمی‌اومد عیادت پسرعموش!»
لیوانی از کمد برداشت. در حال ریختن آب به درون آن بر سر خودش غُر زد: «بازم دلخوش باش که دیار بهت لبخند میزنه. ببین دیار همینه، همین که دلش نیاد با کسی بد تا کنه. دیدی که لبخندهاش شامل حال دخترعموش هم شد.» قلبش بهانه‌گیر توجیه کرد: «ولی دیار دوستش نداره.»
عقلش به او پوزخند زد و حقیقت را مثل سیلی توی صورتش کوبید: «از کجا انقدر مطمئنی؟ کی این اطمینان رو بهت داد که دیار دوستش نداره؟ مگه میشه احساسات دیار رو از توی حرف‌هاش خوند؟ یا چرا نباید حسنا رو دوست داشته باشه؟ اون هم قشنگه، هم بالغه، تازه زندانم نرفته.» گُرگرفته از اظهارنظرهای بی‌انعطاف درون مغزش، هوفی کشید و لیوان را به سمت دیار گرفت.
مغزش دوباره میدان گرفت. این‌بار سخت‌تر فریاد کشید: «بس کن این خواب زمستونی رو، بیدار شو! تو سه‌سال نبودی، سه‌سال آزگاری که حسنا هر روزش رو فرصت داشت تا یک انتخاب عالی باشه؛ عروس ایده‌آل شهیدابراهیم پیران!»
برافروخته از حمله‌ی ناجوانمردانه‌ی عقلش، چهره‌اش درهم شد.
رایحه خوش مریمی که حسنا خریده‌بود، بر رزهای سفید خودش غالب شده و تمام فضای اتاق را پر کرده‌بود. انگار گل‌ها هم با هم به رقابت نشسته‌بودند و در کمال بی‌انصافی، مریم‌های حسنا پیروز میدان بود.
- فکر می‌کردم دیرتر میای.
خاموش ماند و حالش بدتر شد. برای خودش نتیجه‌گیری کرد: «این یعنی با اومدنت مزاحم شدی.»
دلخور، کیفش را برداشت. ‌کتاب جدیدی که برایش خریده‌بود را از داخلش درآورد.
طنین آزاردهنده‌ای دائم در وجودش نجوا می‌کرد: «همه‌ی این مدت تو کسی بودی که پا تو‌ی یه کفش کردی و موندی، واِلا دیار که نخواست.»
کتاب را کنار پاهایش، روی تخت گذاشت. دیار نظری به جلدش انداخت. بی‌منظور گفت:
- قبلاً خوندمش.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
حوریا لب‌هایش را جمع کرد. سعی می‌کرد از حالات درونی‌اش چیزی پیدا نباشد، اما برای کسی مثل دیار که او را مثل کف دست می‌شناخت، این تلاش کاملاً بی‌فایده بود. دیار با نوایی که رگه‌هایی از طنز در آن رج میزد، زمزمه کرد:
- فکر کنم باید زنگ بزنیم دیانا پسش بیاره.
خرمایی‌های گنگ حوریا باعث شد تا با کج‌خندی جذاب اضافه کند:
- زبونت رو میگم. تا قبل رفتن دیانا داشتیش، فکر کنم داشت از اتاق می‌رفت، اشتباهی اونم با خودش برد.
حوریا به شوخی‌اش نخندید. در عوض بیشتر حرصش گرفت. طعنه‌آمیز گفت:
- چه بانمک! انگار خیلی تأثیرگذار بود.
دیار با لذت به اخم‌های درهمش چشم دوخت. داشت حسودی می‌کرد؟ اعتراف احمقانه‌ای بود، اما این دختر در هر حالتی جذاب بود. ابروهایش را بالا انداخت و دستش را روی شکمش قلاب کرد.
- چی؟
حوریا در حالی‌که کتاب را توی کیفش برمی‌گرداند، کنایه زد:
- حضور دخترعموی گرامیتون!
دیار حالا دیگر به وضوح می‌خندید.
- اون که البته؛ فقط نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم تو ناراحتی!
حوریا دندان‌قروچه‌ کرد. در یک تصمیم آنی کیفش را برداشت و روی شانه‌اش انداخت.
- اشتباه احساس می‌کنی، ضمناً... .
پوزخند زد:
-ببخشید که با حضور بی‌موقعم، باعث کاهش این تأثیرگذاری شدم.
دیار دست دراز کرد و خندان، بند کیفش را گرفت.
- اوه، چه لفظ‌قلم؛ باید معلم می‌شدی، مؤدب‌بودن بهت میاد.
چشم‌های حوریا از خشم درخشیدند. مصرانه کیفش را عقب کشید تا بند آن از میان انگشت‌های دیار رها شود.
- میشه ولم کنی؟! عجله دارم. یلدا بیرونه، نمی‌خوام منتظرش بذارم.
دروغ گفته‌بود. یلدایی در کار نبود. برای آن‌که اندک غرور تحلیل‌رفته‌اش را حفظ کند این‌طور گفت. لبخند دیار جمع شد. فکر نمی‌کرد او تا این حد به‌هم‌ریخته باشد. قبلاً هم نسبت به حسنا حساسیت داشت، ولی نه تا این اندازه! بند کیفش را رها کرد و به صندلی اشاره زد. حوریا در تمام این مدت، بی‌دریغ به او محبت ورزیده‌بود و انصاف نبود که بگذارد این‌چنین دلگیر برود. عقلش ریشخندی نثار توجیه درونی‌اش کرد و به او کنایه زد:«فقط برای محبت‌های بی‌دریغش؟» بی‌اعتنا به آوای پیچیده در سرش لب زد:
- باشه... یکم بعد برو!
حوریا چشم‌ گرداند.
- گفتم که یلدا... .
دیار میان کلامش پرید.
- چند دقیقه انتظار چیزی از یلدا کم نمی‌کنه.
سپس برای آن‌که او را مجاب به نشستن کند، اضافه کرد:
- بشین می‌خوام یه چیزی برات تعریف کنم.
حوریا همچنان ایستاده‌بود. دیار آرام‌تر گفت:
- هیچ‌وقت نشد راجع‌به گذشته بی‌کنایه حرف بزنیم؛ درسته چیزی عوض نمیشه، اما... من یه توضیح بهت بدهکارم. پس لطفاً بشین!
حوریا بااکراه روی صندلی نشست‌؛ شاید چون باور نداشت دیار بخواهد توضیحی در مورد گذشته بدهد.
دیار نفسش را فوت کرد. چشم‌هایش را به سوی پنجره سوق داد و به شاخه‌های بلندی که برگ‌هایش از گرما پژمرده‌بودند، خیره ماند. ذهنش به پرواز درآمد. گویی با همان اشاره به روزهایی رفت که خیلی وقت بود که خیالش برای او ممنوعه بود.
- به خاطر وضعیت بابا مجبور بودیم هر از گاهی پیش روان‌شناس ببریمش؛ دکترش این‌طور تشخیص داد که ممکنه به خاطر یک‌جا موندن طولانی مدت، افسردگی بگیره و وضعش بدتر از چیزی که هست بشه. تا وقتی بچه بودیم این وظیفه رو دوش مامان بود، ولی وقتی بزرگ‌تر شدم، من بودم که باید بابا رو پیش روان‌شناس می‌بردم. علاقه‌م به روان‌شناسی هم از همون‌جا شکل گرفت. نمی‌دونم چی شد، ولی یهو به خودم اومدم دیدم انتخاب رشته‌م، درس خوندنم، روز و شبم، همه رویام شده روان‌شناسی! انقدر براش تلاش کردم که تونستم با یه رتبه‌ی خوب، تو دانشگاه خوب قبول بشم. وصف حال اون روزهام گفتنی نیست، رو ابرها بودم. انگار به دنیا اومده‌بودم تا این رشته رو انتخاب کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
لبخند ملایمی از یادآوری آن‌وقت‌ها به لب نشاند. لبخندش تلخ بود، مثل طعم گس سیگار!
- حین تحصیل کار می‌کردم تا برای مخارجم به مشکل نخورم. نمی‌خواستم باری روی شونه‌های خسته‌ی مادرم باشم. استادها هم وقتی سخت‌کوشیم رو دیدن بهم بها دادن. کمکم کردن و برای کار به کلینیک‌های مختلف معرفیم می‌کردن. موضوع پایان‌نامه‌م رو به پیشنهاد یکی از استادهام، رفتارهای مرزی نوجوون‌های بزهکار انتخاب کردم. براش خیلی زحمت کشیدم. هزاران بار مسیر مراکز اصلاح و تربیت رو گز کردم تا اون چیزی رو بنویسم که دنبالشم. یه نمونه‌‌ی واقعی، نه صرفاً چندتا نوشته‌ی تئوری! نتیجه‌ش محشر شد. مثل توپ تو دانشگاه صدا کرد. اسمم تو خبرنامه داخلی دانشگاه اومد و این، نگاه خیلی از استادها رو به سمتم کشوند. از طرف چندتا دانشگاه دعوت شدم که تو سمینارهاشون درباره روان‌شناسی جنایی صحبت کنم و این برای من، نهایت موفقیت بود.
سرش را به سمت حوریا برگرداند. خبری از خشم چند دقیقه قبل نبود؛ داشت با جان و دل گوش می‌کرد.
زبان روی لب‌هایش کشید و ادامه داد:
- تحلیلم از رفتار اون نوجوون‌ها نقطه‌ی شروعم بود. بعد از تحصیلم تو کلینیک استادم مشغول به کار شدم و تو همون حین مقاله‌هایی در زمینه جنایت و رفتارهای روان‌شناختی داشتم. شهیاد تازه از دانشگاه افسری فارغ‌التحصیل شده‌بود. یه پرونده سرقت مسلحانه زیر دستش بود. همه‌چیز از جایی پیچیده شد که سارق هیچ حرفی نمیزد، نه توضیحی، نه انکاری! مافوقش پیشنهاد ورود یه روان‌شناس رو داد و شهیادم من رو معرفی کرد.
مثل فشنگی که در خشاب فرو برود، خاطرات در سرش فرو رفت و دست خودش نبود، افسوس تیره‌ای که بر دلش نشست.
- اون پرونده باعث شد بفهمم شاید مسیرم همونی بود که با همه وجود می‌خواستمش، اما مقصد... مقصد اونی نبود که من فکر می‌کردم. بی‌این‌که بفهمم دارم تو چه راهی قذم می‌زارم، شیفته‌ی روشنگری‌های ذهن جنایت‌کارها، وارد دوره‌های فشرده‌ی نیروی انتظامی شدم. وضعیت وقتی تغییر کرد که دیگه فقط یک روان‌شناس جنایی نبودم، من تبدیل شده‌بودم به پلیسی که مأموریت‌هاش فقط به روانشناسی محدود نمیشد. پرونده مشفق... .
آب‌دهان قورت داد و نگاهش تا خرمایی‌های حوریا بالا رفت. چشم‌های دخترک دودو میزد. کاش همه‌چیز جور دیگری پیش می‌رفت.
- یه پرونده‌ی پیچیده‌ی چند ساله بود. افراد مختلفی با عنوان‌های متفاوت واردش شده‌بودن. منم یه گزینه بودم، یه گزینه‌ی به ظاهر موفق! وقتی تو رو توی دفترش دیدم... .
مردمک‌هایش را از او کند و به دیوار سفید مقابلش زل زد.
- قرار نبود خودم رو درگیر مسائل احساسی کنم، اما چیزی که تو تقدیرت باشه، چه بخوای چه نخوای وارد زندگیت میشه. وارد زندگیم شدی و بعد... .
کج‌خند زهرآگینی زد. آن راه‌پله کذایی از یادش نمی‌رفت که نمی‌رفت که نمی‌رفت.
- بعدشم که خودت می‌دونی دیگه! مشفق رفت و منِ به اصطلاح روان‌شناس هم رکب حقه‌ش رو خوردم.
نفس گرفت و صدای مزاحم درون سرش را خاموش کرد.
- هیچ‌وقت نشد بهت بگم که همه‌چیز دروغ نبود؛ من فقط بخشی از حقیقت رو ازت پنهون کردم. الانم این‌ها رو گفتم چون نمی‌خواستم تو هم احساس من رو داشته باشی، که فکر کنی تو رابطه‌مون یه بازی‌خورده‌ای!
قلب حوریا از جملات نهایی‌اش مچاله شد. احساس کرد که باید فریاد بکشد: «اما پنهان کردن همون حقیقت من رو سال‌ها از تو دور کرد.»
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین