جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 7,047 بازدید, 163 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
166
1,084
مدال‌ها
2
پلک‌هایش را با کوفتگی باز کرد. خبری از درد چند ساعت قبل نبود. حال کسی را داشت که از طوفانی سهمگین عبور کرده‌است. تکانی به تنش داد که با حس کشیدگی، از حرکت باز ماند. سرش را چرخاند. با دیدن حوریا که آن‌‌گونه پای تخت نشسته و تیشرتش را در چنگ گرفته‌بود، حالی ناشناخته به وجودش سرازیر شد.
مردمک‌هایش ناخودآگاه به سمت ساعت مربعی‌شکل اتاق رفت. پنج عصر را نشان می‌داد. «یعنی از آن‌وقت تا به حال پیش او مانده‌بود؟ آن هم در این وضعیت سخت و با این حال؟ بقیه کجا بودند که او در چنین وضعی نباشد؟» نوچی کرد و دست به تیشرتش برد تا آن را از حبس انگشت‌هایش آزاد کند. «دخترک یک‌دنده! با این کارهایش می‌خواست چه چیزی را ثابت کند؟»
تکان دست‌هایش کافی بود تا حوریا از جا بپرد. انگار هوشیار خوابیده‌بود. با گیجی سر راست کرد. چشم‌های باز دیار همه‌چیز را به خاطرش آورد. گردن خشک‌شده‌اش را تکان داد و دستی به صورتش کشید. آنقدر در سکوت اتاق به تیک‌تاک ساعت گوش سپرده‌بود که نفهمید کی خوابش برد. با نگرانی اجزای صورتش را کاوید. با نوایی پر از عشق پرسید:
- بهتری؟ مشکلی نداری؟
صورت دیار آرام بود. حرکتی به ابروهایش داد و به دستش اشاره کرد.
- جز دستت که روی تیشرتمه و اجازه نمیده تکون بخورم، نه، مشکل دیگه‌ای ندارم.
حوریا از کلام صریح و چهره‌ی جدی‌اش فوری عقب کشید. به دلش برخورد و ابروهایش ناخودآگاه درهم شدند. از طرفی هم خجالت‌زده شد؛ انتظار نداشت دیار او را در این حالت ببیند. از سرش گذشت: «حالا چه فکرها که پیش خودش نمی‌کنه، لابد فکر می‌کنه از خواب بودنش سواستفاده کردم.» با ناراحتی چشم دزدید و بی‌توجه به پاهایش که خواب رفته‌بودند، از جا بلند شد. واکنش عجولانه‌اش مجالی به پاهای سستش نداد تا به خودش بیاید و پیش از آن‌که بتواند تعادلش را حفظ کند، بی‌مقدمه روی سی*ن*ه‌اش فرود آمد.
«آخ» غیرارادی دیار با «هین» وحشت‌زده‌اش همزمان شد. دست‌پاچه‌‌ سعی کرد که بلند شود. موقعیت بدی بود؛ حس می‌کرد دارد به دیار آسیب می‌زند. از طرفی تلاش بی‌ثمرش برای بلند شدن هربار با شکست مواجه میشد و این، تنها باعث میشد فشار بیشتری به تن دیار وارد کند. دیار دست‌هایش را گرفت تا متوقفش کند. با صورتی جمع‌شده از درد، خفه گفت:
- چیکار می‌کنی دختر؟ لِهم کردی.
حوریا لب گزید. از روی درماندگی عذرخواهی کرد:
- ببخشید! پام خواب رفته‌بود.
برای لحظاتی خاموشی در فضا نشست. چون دیار داشت بی‌صدا نگاهش می‌کرد؛ از فاصله‌ی نزدیک، بعد از مدت‌ها! نفس حوریا از این تقابل تنگ شد. می‌توانست حرارت تن دیار را حس کند و این برای اویی که تا سر حد مرگ دلتنگ آغوشش بود، نهایت بی‌انصافی بود. انگشت‌های دیار به دور مچش، نبض گردن و سیب گلوی مقابل چشم‌هایش، همه‌و‌همه، مثل افسوسی از دلش گذشت. برای آن‌که بتواند خوددار بماند، با غم چشم از او گرفت و سر روی عضله سی*ن*ه‌اش گذاشت. در دل زمزمه کرد:«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.»
دیار آب‌دهان قورت داد. می‌توانست تپش قلب حوریا را حس کند، همین‌طور عطر موهایش را! نجوا کرد:
- قلبت داره تند میزنه.
حوریا پلک بست‌. نمی‌دانست چه بگوید. فقط می‌دانست که آرام گرفت، انگار تمام عمر زندگی کرده‌بود که به همین لحظه برسد؛ شبیه کسی که بعد از سال‌ها به خانه رسیده باشد‌. بی‌اختیار لب زد:
- شاید چون اونجایی هست که من می‌خواستم باشم و نتونستم.
دمای اتاق گویی چند درجه بالاتر از حد معمول رفته‌بود. دیار به مچ دستش فشار آورد و حوریا، با رنج سر بلند کند. در پاسخ به عقلش که او را نهی می‌کرد، گفت: «بزار نگاهش کنم، دلم براش تنگ شده.» با غمی پنهان و غربتی حسرت‌مند به شکلاتی‌هایش خیره ماند. چونان طفیلی که عروسک موردعلاقه‌اش را در بوران زندگی از دست داده باشد.
دیار از بی‌پروایی‌اش لبخند بی‌رمقی زد.
- داری راه زلیخا رو میری؟
حوریا غرق در قهوه تلخش، با صدایی شکسته زمزمه کرد:
- چه فایده وقتی از یوسف هم سرسخت‌تری!
لب‌های دیار جمع شدند. لبخند نیمه‌جانش پر کشید و نفسش در سی*ن*ه حبس شد. مچ دست‌های حوریا را بیشتر فشرد تا از جادوی خرمایی‌هایش کم کند. تصویر مقابلش مثل خواب می‌ماند؛ مثل تمام خواب‌هایی که در هنگام جدایی از او می‌دید و هربار سخت‌تر از قبل دل‌شکسته‌ میشد. او را مقابل خودش نگه داشت. چشم‌هایش میان مردمک‌های پرتمنای حوریا چرخ زد. اراده‌اش زانو زده سر پایین انداخت و جریانی عجیب از تنش عبور کرد. نگاهش به‌طرف خال روی لبش رفت و بار دیگر آب‌دهان قورت داد. نمی‌توانست نوسان مردمک‌هایش را میان چشم‌ها و لب‌هایش متوقف کند. برای بار هزارم از دلش گذشت: «نقطه ضعف لعنتی!» با اندوه پچ زد:
- ولی من یوسف نیستم.
سپس در حرکتی کاملاً غیرمنتظره، لب‌های نیمه‌بازش را به کام کشید. و او را چنان بوسید که قلبش می‌خواست؛ عمیق، مالکانه و پرمدعا!
دست‌هایش بی‌اجازه از مغزش، در موهای حوریا فرو رفت و پلک بست به روی خشمی که با هر بوسه، همچون زخمی سر بازکرده وسعت می‌یافت و بر دلش خنجر می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
166
1,084
مدال‌ها
2
هاجر تلفن را به‌طرفش گرفت.
- بیا جواب بده، جواب بچه‌هاش‌ رو بده؛ بگو به باباشون چی گفتی که چند روزه رفته و هیچ‌ک.س هم ازش خبر نداره.
حوریا بی‌حوصله از این کشمکش طولانی بلند شد. درست همین امروز که نیاز داشت تنها باشد و به بی‌عقلی‌اش فکر کند، مادرش بند کرده‌بود که توجیه نبودن حاج‌رحیم را از او بخواهد. حالش خوش نبود. بعد از آن ب*و*س*ه پیش‌بینی‌نشده مثل دختربچه‌های دبیرستانی فرار کرده‌بود و به اندازه همه‌ی دنیا از دست خودش عصبانی بود. حس می‌کرد به همه‌چیز گند زده؛ با آن‌که دیار پیش‌قدم آن بود، اما... موهایش را کفری از جلوی صورتش کنار زد. حالش افتضاح بود، کاش حداقل می‌ایستاد و عواقب حرکت انتحاری‌اش را می‌دید.
- نمی‌دونم مامان، به خدا نمی‌دونم. رفتن پدر اون‌ها چه ربطی به من داره؟
چشم‌های هاجر بارانی شد. طاقت از کف‌ داده، روی صندلی نشست.
- پس به کی ربط داره؟ خسته‌‌‌م کردی حوریا، دیگه از دست تو و کارهات خسته شدم. یعنی شوهرکردن من انقدر ناراحتت کرده که چشم روی مادربودنم بستی؟ هزاربار کج رفتی، شد یه‌بار به روت بیارم؟ شد یه‌بار بگم چرا رفتی؟ چرا کردی؟
بغضش شکست و به گریه افتاد. بریده‌بود؛ از این‌ همه وصل کردن و به هیچ‌جا نرسیدن خسته‌ بود.
- من اون شب تو حیاط دیدمتون! فکر کردی چون به روت نمیارم یعنی نمی‌فهمم؟ یعنی خرفتم؟
حوریا بی‌تاب از دیدن اشک‌های مادرش، شانه‌هایش را گرفت. ناباور صدایش زد:
- مامان؟! داری گریه می‌کنی؟
هاجر دستش را پس زد.
- چیه؟ حق ندارم گریه کنم؟ فقط چون رحیم ازم بیست‌سال بزرگ‌تره باید بی‌تفاوت بشینم و هیچی نگم؟ واسه این هم می‌خوای چند ماه از خونه و خانواده‌ بزنی و دربه‌در خونه‌ی نامزد سابقت بشی؟
حریر تکیه‌داده به دیواره‌ی آشپزخانه، به جان گوشت کنار ناخنش افتاد. دلش می‌خواست زمان به عقب برگردد؛ آن‌وقت او هیچ‌گاه به سراغ آن گاوصندوق کذایی نمی‌رفت. سکوت حوریا بعد از آن گفتگوی طولانی با حاج‌رحیم، بیش از پیش نگرانش می‌کرد.
حوریا آهی از افکار مادرش کشید. نگاه مستأصلش را به چشم‌های حریر دوخت. «چه می‌گفت؟ می‌گفت پسر شوهرت همان راننده‌ی ناشناسی است که با پدرم تصادف کرده؟ می‌گفت حاج‌رحیم تو را خواسته که سرپوش روی عذاب‌وجدانش بگذارد؟ می‌گفت ما شده‌ایم بار گران توشه‌ی حاجی، که قیامتش را تطهیر کند؟»
صندلی‌ ناهارخوری را نزدیک مادرش برد. کنارش نشست و به چشم‌های نم‌زده‌اش خیره شد.
- به من گوش بده مامان! من نمیگم برای شوهرت گریه نکن. تا الان هم اگه چیزی گفتم به خاطر این بوده که همه کارهایی که من نتونستم بکنم رو حاجی کرده. همیشه خواستم بچه‌ی خوبه باشم و نتونستم؛ خواستم دختر خوبی باشم و گند زدم؛ خواستم خواهر خوبی باشم و گند زدم... .
با افسوس اضافه کرد:
- من حتی نامزد خوبی هم نبودم.
غمگین دستش را جلو برد و روی دست‌های مادرش گذاشت. نمی‌خواست گذشته‌ای که تمام شده را وسط خوشی و آسایش مادرش نبش قبر کند، حداقل نه تا وقتی که از همه‌ی حقیقت با خبر نمی‌شد.
- هیچ‌وقت کافی نبودم، می‌دونم. ولی قسم می‌خورم من نگفتم حاجی بره. ما اون شب داشتیم در مورد حریر صحبت می‌کردیم. به ما نمیاد با هم حرف بزنیم، این رو هم می‌دونم، اما تو که می‌دونی حریر چقدر برای حاج‌رحیم مهمه. حریر ازش خواست تو رو راضی کنه با دوست‌هاش بره مسافرت، اون هم از من خواست حریر رو راضی کنم که این‌ کار رو نکنه. می‌دونی که نمی‌تونه به حریر نه بگه.
اشاره‌ای به حریر با آن چشم‌های گردشده، کرد.
- اصلاً اگه باور نمی‌کنی از خودش بپرس؛ من دروغ بگم، حریر که دروغ نمیگه.
سپس برای تأکید و همراهی رو به حریر سر تکان داد.
- بگو حریر! به مامان بگو که تو این رو از حاج‌رحیم خواستی.
حریر تکیه‌اش را از دیوار برداشت. پابه‌پا شد و دست به‌هم پیچاند.
- آره... آره راست میگه. من می‌خواستم با نیلا این‌ها چالوس برم، چون می‌دونستم تو اجازه نمیدی از حاج‌عمو خواستم راضیت کنه. اصلاً حاج‌عمو اگه می‌خواست واسه حرف‌های حوریا جایی بره که همون شب می‌رفت، نمی‌ذاشت سه‌روز بعدش بره.
هاجر با ناامیدی به دخترهایش نگاه کرد. داشتند دست به یکی می‌کردند که سرش را شیره بمالند؟! حتی بلد نبودند طوری دروغ بگویند که او باور کند.
حوریا باتردید گفت:
- اصلاً جلوی خودت بهش زنگ میزنم، میگم برگرده که تو فکر نکنی تقصیره منه! خوبه؟
هاجر با حرص صورتش را پاک کرد.
- لازم نکرده! اگه می‌خواست جواب بده، جواب تلفن بچه‌های خودش رو می‌داد، نه توی دخترخونده رو!
سپس تلفن به دست از جا برخاست.
- فقط تا دوروز دیگه صبر می‌کنم که برگرده، تا اون موقع ‌می‌تونی خودت رو برای گفتن حقیقت آماده کنی.
سپس در حالی‌که از کنارش می‌گذشت، به تلفن‌همراهش که پشت سر هم خاموش‌وروشن میشد، اشاره کرد.
- الان هم موبایلت رو جواب بده که از داستان دوست‌هات جا نمونی.
حوریا از کنایه مادرش ناراحت نشد. همین که فعلاً بی‌خیال ماجرا شده‌بود، برایش کفایت می‌کرد. موبایل سایلنت‌شده‌اش را برداشت. نام اشکان که روی صفحه چشمک میزد، متعجبش کرد. قاعدتاً این ساعت از روز باید سر کلاس می‌بود. تماس را برقرار کرد. هنوز «سلام» از دهانش خارج نشده، فریاد دردآلود اشکان، بند دلش را پاره کرد:
- حوریا، یلدا... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
166
1,084
مدال‌ها
2
با پلک‌های متورم و بینی سرخ‌شده، لبه‌های مانتویش را به‌هم نزدیک کرد. گرم بود، اما او عجیب احساس سرما می‌کرد؛ آنقدر زیاد که بدنش می‌لرزید.
با قرار گرفتن چیزی روی شانه‌هایش، بی‌هوا تکان خورد. دیار در حالی‌که با جدیت به گفته‌های سرهنگ گوش می‌داد، کتش را روی شانه‌های او انداخته‌بود. آهی کشید و بیشتر در خودش جمع شد.
چشم‌هایش ناخودآگاه به سمت اشکان کشیده شد. از سرش گذشت: «بیچاره اشکان، بیچاره او که یلدا را ندارد.» لب روی هم فشرد تا اشک‌هایش جاری نشود. اشکان در همین یک شبانه‌روز فرو ریخته‌بود؛ موهای به‌هم‌ریخته، چشم‌های سرخ، شانه‌های افتاده و نگاهی حسرت‌مند! بی‌شک می‌مرد، اشکان بدون یلدا حتماً می‌مرد.
سروان سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کرد. رو به سرهنگ گفت:
- تموم مسیرهای احتمالی چک شده. دوربین مداربسته‌ای تو اون خیابون وجود نداشته. تیم تجسس هم تا الان به نتیجه‌ای نرسیدن. حتی یه شاهد عینی هم وجود نداره تا گرایی از آدم‌ربایی بده. تنها امیدمون دوربین کنترل ترافیکه که فیلمش دو ساعت دیگه به دستمون میرسه.
شهیاد دست‌هایش را روی میز گذاشت و رو به جلو متمایل شد:
- از یه استراتژی دوبار استفاده کردن؛ حوریا رو طوری دزدیدن که ما حتی بعد از پیدا کردنشم نتونستیم سرنخی از شب حادثه و نحوه ورودشون به ساختمون پیدا کنیم، برای یلدا هم درست از همین راه استفاده کردن. باید ماشین‌های توی فیلم رو رصد کنیم، نباید زمان رو از دست بدیم.
سپهر مشت گره کرد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. اضطراب داشت همه‌شان را از پا در می‌آورد، آنوقت آن‌ها هنوز دنبال زیربغل مار می‌گشتند. با عصبانیتی ناشی از نگرانی خروشید:
- پس پلیس چیکاره‌ست که اون‌ها هر وقت که خواستن میان و هر وقت هم که خواستن میرن؟ چرا اصلاً باید بیان سراغ یلدا؟
سرهنگ دستش را به لبه‌ی صندلی تکیه داد. عمیق نگاهش کرد.
- قبلاً هم بهت گفتم که ما با یه باند کوچیک طرف نیستیم. الان وقت سوال جواب کردن عملکرد پلیس‌ها نیست پسرجان! الان مسئله دوستتونه که توجیهی برای دزدینش وجود نداره.
دیار، خیره به موزاییک‌های رنگ‌ورو رفته‌ی اتاق آگاهی لب زد:
- دزدیدن حوریا هم توجیه نداشت. به‌علاوه این‌که ادعای آشوب هم هنوز معما مونده. باید یه نقطه‌ی اشتراکی بین این مسائل باشه؛ بین دزدی چندسال پیش، حوریا و یلدا!
چشم ریز کرد و به جامدادی فلزی روی میز اشاره زد:
- اون ماژیک رو بهم میدی شهیاد؟
شهیاد ماژیک را به دستش داد. همزمان چرخ ویلچرش را به طرف وایت‌برد چسبیده به دیوار هدایت کرد.‌ دیار، شماره‌‌ی یک را روی تخته یادداشت کرد و شکلی مقابلش کشید.
- اولین نقطه‌ی اشتراک حوریا و یلدا، میشه مشفق و اتفاق چندسال پیش؛ نقطه‌ای که شروع درگیری غیرمستقیم بچه‌ها با این باند بود.
شماره‌ی دو را یادداشت کرد و ادامه داد:
- همه‌چیز از آزاد شدن حوریا شروع شد و اون پیام‌های تهدیدآمیز، و جالب این‌که تا قبل از آزادی حوریا کسی با یلدا کاری نداشت. با وجود این‌که یلدا زندانی نبود.
با پشت ماژیک، دو ضربه‌ی متوالی به روی دایره‌ای که کشیده‌بود، زد:
- اول باید این گره رو باز کنیم. که چرا حوریا باید از طرف اون‌ها تحت‌نظر باشه، اون هم چند سال، و اونقدر دقیق که حتی زمان آزادیش رو هم بدونن.
شماره‌ی سه را وارد کرد. حالا همه سراپا گوش شده‌بودند. سرهنگ با غرور خاصی کنار ویلچرش ایستاد. او می‌دانست دیار چه می‌کند. شیر به بیشه بازگشته‌بود.
دیار اضافه کرد:
- مورد بعدی بحث ادعای بی‌سروتهِ آشوبه که برای همه حل نشده باقی موند؛ هم برای پلیس‌ها، هم افراد خودشون! ادعایی که نمی‌تونه بی‌هدف عنوان شده باشه. پس آشوب و ادعاش دومین گره‌ی این ماجران!
شماره‌ی چهار را یادداشت کرد و به اشکان خیره شد. بیشتر از همه‌ی افرادی که در اتاق حضور داشتند، درکش می‌کرد. خودش کشیده‌بود و خوب می‌دانست چه می‌کشد اوی بی‌نوا!
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
166
1,084
مدال‌ها
2
عنوان «دزدیده شدن» را یادداشت کرد و به‌طرفشان چرخید.
- و حالا برگشتن دوباره و این‌بار، دزدیدن یلدا؛ درست زمانی که تمام مسیرهای نفوذی پلیس مسدود شده‌بود و هیچ ردی ازشون نداشتن.
پلک‌هایش را به هم نزدیک کرد.
- سوال اصلی این‌جا پیش میاد؟!
لب‌‌هایش را جلو کشید.
- مهم‌ترین و آخرین گره اینه که... .
برای ثانیه‌ای سکوت کرد. سپس موشکافانه ادامه داد:
- چی باید تو دست شماها باشه تا اون‌ها رو ترغیب به چنین ریسکی بکنه؟!
شهیاد صندلی چرمی دسته چوبی را دور زد و روی آن نشست.
- و اینم باید بگیم که اون هدف، هرچی که هست، اونقدری براشون بااهمیت بوده که پی اتصال دوباره پلیس‌ها رو هم به جون بخرن.
خرمایی‌های سرگردان حوریا به‌سوی سپهر و اشکان کشیده شد. انگار می‌خواست آن‌ها بگویند که منظور شهیاد و دیار چیست.
- ما چیز باارزشی نداریم که بخوان به خاطرش ما رو بدزدن.
سرهنگ دست‌هایش را پشت کمرش قلاب کرد. چند گام‌ محکم رو به جلو برداشت:
- شاید چیزی دارین که خودتون هم ازش بی‌خبرین، هان؟
اشکان با صدای گرفته گفت:
- ما نه بچه پولداریم، نه سفیر و کبیر، روی چه حساب باید به ما بند کنن؟
سپهر مثل این‌که چیزی یادش آمده باشد سر تکان داد:
- ضمن این‌که اون‌ها هر بار از بین ما، دخترها رو هدف قرار میدن. چرا اشکان نه، یا اصلاً چرا من نه؟ من که یه مدتی تو دستشون بودم.
شهیاد خیره به پرده‌ی کرکره‌ای چرک گرفته گفت:
- برای همین این‌جایین! که به ما بگین از اون شب و اتاق مشفق، چی بیرون بردین که سپردینش به یلدا؟
سپهر شوکه و مبهوت، ثانیه‌ای بر جا ماند. یک‌آن پیش خودش فکر کرد نکند آن شب اشکان چیزی برداشت که آن‌ها خبر نداشتند. نگاهش با بلاتکلیفی به سمت او برگشت. به هر حال اشکان یک خواهر از دست رفته داشت و انگیزه‌اش برای انتقام چند برابر بود.
اشکان پوزخند زهرآلودی به واکنش رفیق شفیقش زد. با چشم‌هایی تهی به سرهنگ زل زد.
- فکر کردین من کی‌ام؟ یه عقده‌ای که حاضره برای انتقام و کینه عشقش رو فدا کنه؟
سرهنگ مکث کرد. چطور می‌توانست اصل داستان را به آن‌ها بفهماند؟ آن‌هایی که هنوز کله‌هایشان باد داشت و سه چهار سال زندان هم عبرتشان نشده‌بود.
- تو قرار نبود این کار رو بکنی، اون‌ها خواستن که شما اینجوری عمل کنین. چیزی رو بردارین که برای اون‌هاست. شاید چون جاش پیش شما امن‌تر بود.
حوریا و سپهر با گنگی به سرهنگ نگاه کردند. دیار توضیح داد:
- شاید قبل از این‌که اون دزدی صورت بگیره چیزی بهتون سپردن که نمی‌دونستین چیز مهمیه. شب دزدی از بین دخترها فقط حوریا دستگیر شد و اون‌ها تمام مدت فکر می‌کردن که وسیله‌ی موردنظر دست حوریاست. وقتی هم حوریا رو دزدیدن، فهمیدن شخص اشتباهی رو انتخاب کردن. برای همین حدس زدن چیزی که دنبالشن دست یلداست. یا شاید هم یلدا چیزی رو بدون اطلاع شما از مشفق برداشته، چیزی که فکر نمی‌کرده اونقدرها هم اهمیت داشته باشه.
شهیاد دنباله‌ی بحث را گرفت.
- البته که همه‌ی این‌ها فرضیه‌ست و ما به کمک شما می‌خوایم ببینیم کدوم یکی از این فرضیه‌ها درسته!
سپهر با اطمینان ‌کامل سرش را به چپ و راست حرکت داد.
- فرضیه دومتون قطعاً اشتباست. یلدا شخصیتی نداره که بتونه مسئله به این مهمی رو از ما قایم کنه، اون هم نزدیک به چهارسال!
حوریا عاجز از کلاف سردرگمی که مقابلشان بود، سرش را میان دست‌هایش گرفت و چشم‌های بی‌تاب دیار را به طرف خودش کشید.
دلواپسی‌اش از نگاه سرهنگ دور نماند. انگار قرار نبود هیچوقت این دختر در دل دیار تمام شود‌. به تخته نگاه ‌کرد. نکاتی که دیار با ریزبینی روی آن نوشته بود را از نظر گذراند. دیار پس از مدت‌ها به اصل خودش بازگشته‌بود و این، همه‌اش به خاطر حضور حوریا بود. نفس عمیقی کشید. چشم‌هایش بار دیگر به‌سمت دیار چرخید. این عزیزتر از پسر انگار نیاز به تلنگر داشت تا باور کند که به خاطر دختر مقابلش حاضر است هر کاری بکند. چشم از آن‌ها گرفت. زمزمه کرد:
- درسته! فرضیه دوم به روحیه دوستتون نمی‌خوره.
سپس با انگشت سبابه روی کلمه «دست راست جهانگیر» ضربه‌ زد.
- باید به فرضیه اول بسنده کنیم، فرضیه‌ای که بی‌ارتباط با آشوب نیست.
نگاه نافذش را از روی سپهر و حوریا، به اشکان سپرد. بی‌انعطاف تاکید کرد.
- کار احمقانه‌ای نمی‌کنین تا ما بهتون بگیم. این‌جا میدون بازی نیست که بخواین آزمون خطا کنین، جون عزیزتون تو خطره! پس دست از کارآگاه بازی بردارین. به حضور همه‌تون تو این پرونده لازم داریم، ولی نه به اون شکلی که شما مدنظرتونه!
 
بالا پایین