جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,604 بازدید, 161 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
پلک‌هایش را با کوفتگی باز کرد. خبری از درد چند ساعت قبل نبود. حال کسی را داشت که از طوفانی سهمگین عبور کرده‌است. تکانی به تنش داد که با حس کشیدگی، از حرکت باز ماند. سرش را چرخاند. با دیدن حوریا که آن‌‌گونه پای تخت نشسته و تیشرتش را در چنگ گرفته‌بود، حالی ناشناخته به وجودش سرازیر شد.
مردمک‌هایش ناخودآگاه به سمت ساعت مربعی‌شکل اتاق رفت. پنج عصر را نشان می‌داد. «یعنی از آن‌وقت تا به حال پیش او مانده‌بود؟ آن هم در این وضعیت سخت و با این حال؟ بقیه کجا بودند که او در چنین وضعی نباشد؟» نوچی کرد و دست به تیشرتش برد تا آن را از حبس انگشت‌هایش آزاد کند. «دخترک یک‌دنده! با این کارهایش می‌خواست چه چیزی را ثابت کند؟»
تکان دست‌هایش کافی بود تا حوریا از جا بپرد. انگار هوشیار خوابیده‌بود. با گیجی سر راست کرد. چشم‌های باز دیار همه‌چیز را به خاطرش آورد. گردن خشک‌شده‌اش را تکان داد و دستی به صورتش کشید. آنقدر در سکوت اتاق به تیک‌تاک ساعت گوش سپرده‌بود که نفهمید کی خوابش برد. با نگرانی اجزای صورتش را کاوید. با نوایی پر از عشق پرسید:
- بهتری؟ مشکلی نداری؟
صورت دیار آرام بود. حرکتی به ابروهایش داد و به دستش اشاره کرد.
- جز دستت که روی تیشرتمه و اجازه نمیده تکون بخورم، نه، مشکل دیگه‌ای ندارم.
حوریا از کلام صریح و چهره‌ی جدی‌اش فوری عقب کشید. به دلش برخورد و ابروهایش ناخودآگاه درهم شدند. از طرفی هم خجالت‌زده شد؛ انتظار نداشت دیار او را در این حالت ببیند. از سرش گذشت: «حالا چه فکرها که پیش خودش نمی‌کنه، لابد فکر می‌کنه از خواب بودنش سواستفاده کردم.» با ناراحتی چشم دزدید و بی‌توجه به پاهایش که خواب رفته‌بودند، از جا بلند شد. واکنش عجولانه‌اش مجالی به پاهای سستش نداد تا به خودش بیاید و پیش از آن‌که بتواند تعادلش را حفظ کند، بی‌مقدمه روی سی*ن*ه‌اش فرود آمد.
«آخ» غیرارادی دیار با «هین» وحشت‌زده‌اش همزمان شد. دست‌پاچه‌‌ سعی کرد که بلند شود. موقعیت بدی بود؛ حس می‌کرد دارد به دیار آسیب می‌زند. از طرفی تلاش بی‌ثمرش برای بلند شدن هربار با شکست مواجه میشد و این، تنها باعث میشد فشار بیشتری به تن دیار وارد کند. دیار دست‌هایش را گرفت تا متوقفش کند. با صورتی جمع‌شده از درد، خفه گفت:
- چیکار می‌کنی دختر؟ لِهم کردی.
حوریا لب گزید. از روی درماندگی عذرخواهی کرد:
- ببخشید! پام خواب رفته‌بود.
برای لحظاتی خاموشی در فضا نشست. چون دیار داشت بی‌صدا نگاهش می‌کرد؛ از فاصله‌ی نزدیک، بعد از مدت‌ها! نفس حوریا از این تقابل تنگ شد. می‌توانست حرارت تن دیار را حس کند و این برای اویی که تا سر حد مرگ دلتنگ آغوشش بود، نهایت بی‌انصافی بود. انگشت‌های دیار به دور مچش، نبض گردن و سیب گلوی مقابل چشم‌هایش، همه‌و‌همه، مثل افسوسی از دلش گذشت. برای آن‌که بتواند خوددار بماند، با غم چشم از او گرفت و سر روی عضله سی*ن*ه‌اش گذاشت. در دل زمزمه کرد:«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.»
دیار آب‌دهان قورت داد. می‌توانست تپش قلب حوریا را حس کند، همین‌طور عطر موهایش را! نجوا کرد:
- قلبت داره تند میزنه.
حوریا پلک بست‌. نمی‌دانست چه بگوید. فقط می‌دانست که آرام گرفت، انگار تمام عمر زندگی کرده‌بود که به همین لحظه برسد؛ شبیه کسی که بعد از سال‌ها به خانه رسیده باشد‌. بی‌اختیار لب زد:
- شاید چون اونجایی هست که من می‌خواستم باشم و نتونستم.
دمای اتاق گویی چند درجه بالاتر از حد معمول رفته‌بود. دیار به مچ دستش فشار آورد و حوریا، با رنج سر بلند کند. در پاسخ به عقلش که او را نهی می‌کرد، گفت: «بزار نگاهش کنم، دلم براش تنگ شده.» با غمی پنهان و غربتی حسرت‌مند به شکلاتی‌هایش خیره ماند. چونان طفیلی که عروسک موردعلاقه‌اش را در بوران زندگی از دست داده باشد.
دیار از بی‌پروایی‌اش لبخند بی‌رمقی زد.
- داری راه زلیخا رو میری؟
حوریا غرق در قهوه تلخش، با صدایی شکسته زمزمه کرد:
- چه فایده وقتی از یوسف هم سرسخت‌تری!
لب‌های دیار جمع شدند. لبخند نیمه‌جانش پر کشید و نفسش در سی*ن*ه حبس شد. مچ دست‌های حوریا را بیشتر فشرد تا از جادوی خرمایی‌هایش کم کند. تصویر مقابلش مثل خواب می‌ماند؛ مثل تمام خواب‌هایی که در هنگام جدایی از او می‌دید و هربار سخت‌تر از قبل دل‌شکسته‌ میشد. او را مقابل خودش نگه داشت. چشم‌هایش میان مردمک‌های پرتمنای حوریا چرخ زد. اراده‌اش زانو زده سر پایین انداخت و جریانی عجیب از تنش عبور کرد. نگاهش به‌طرف خال روی لبش رفت و بار دیگر آب‌دهان قورت داد. نمی‌توانست نوسان مردمک‌هایش را میان چشم‌ها و لب‌هایش متوقف کند. برای بار هزارم از دلش گذشت: «نقطه ضعف لعنتی!» با اندوه پچ زد:
- ولی من یوسف نیستم.
سپس در حرکتی کاملاً غیرمنتظره، لب‌های نیمه‌بازش را به کام کشید. و او را چنان بوسید که قلبش می‌خواست؛ عمیق، مالکانه و پرمدعا!
دست‌هایش بی‌اجازه از مغزش، در موهای حوریا فرو رفت و پلک بست به روی خشمی که با هر بوسه، همچون زخمی سر بازکرده وسعت می‌یافت و بر دلش خنجر می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
164
1,083
مدال‌ها
2
هاجر تلفن را به‌طرفش گرفت.
- بیا جواب بده، جواب بچه‌هاش‌ رو بده؛ بگو به باباشون چی گفتی که چند روزه رفته و هیچ‌ک.س هم ازش خبر نداره.
حوریا بی‌حوصله از این کشمکش طولانی بلند شد. درست همین امروز که نیاز داشت تنها باشد و به بی‌عقلی‌اش فکر کند، مادرش بند کرده‌بود که توجیه نبودن حاج‌رحیم را از او بخواهد. حالش خوش نبود. بعد از آن ب*و*س*ه پیش‌بینی‌نشده مثل دختربچه‌های دبیرستانی فرار کرده‌بود و به اندازه همه‌ی دنیا از دست خودش عصبانی بود. حس می‌کرد به همه‌چیز گند زده؛ با آن‌که دیار پیش‌قدم آن بود، اما... . موهایش را کفری از جلوی صورتش کنار زد. حالش افتضاح بود، کاش حداقل می‌ایستاد و عواقب حرکت انتحاری‌اش را می‌دید.
- نمی‌دونم مامان، به خدا نمی‌دونم. رفتن پدر اون‌ها چه ربطی به من داره؟
چشم‌های هاجر بارانی شد. طاقت از کف‌داده روی صندلی نشست.
- پس به کی ربط داره؟ خسته‌‌‌م کردی حوریا، دیگه از دست تو و کارهات خسته شدم. یعنی شوهر کردن من انقدر ناراحتت کرده که چشم روی مادر بودنم بستی؟ هزار بار کج رفتی، شد یه بار به روت بیارم؟ شد یه بار بگم چرا رفتی؟ چرا کردی؟
بغضش شکست و به گریه افتاد. بریده‌بود؛ از این‌ همه وصل کردن و به هیچ‌جا نرسیدن خسته‌بود.
- من اون شب تو حیاط دیدمتون! فکر کردی چون به روت نمیارم یعنی نمی‌فهمم؟ یعنی خرفتم؟
حوریا بی‌تاب از دیدن اشک‌های مادرش، شانه‌هایش را گرفت. ناباور صدایش زد.
- مامان؟! داری گریه می‌کنی؟
هاجر دستش را پس زد.
- چیه؟ حق ندارم گریه کنم؟ فقط چون رحیم ازم بیست‌سال بزرگ‌تره باید بی‌تفاوت بشینم و هیچی نگم؟ واسه این هم می‌خوای چند ماه از خونه و خانواده‌ بزنی و در به در خونه‌ی نامزد سابقت بشی؟
حریر تکیه‌داده به دیواره‌ی آشپزخانه، به جان گوشت کنار ناخنش افتاد. دلش می‌خواست زمان به عقب برگردد؛ آن‌وقت او هیچ‌گاه به سراغ آن گاوصندوق کذایی نمی‌رفت. سکوت حوریا بعد از آن گفتگوی طولانی با حاج‌رحیم، بیش از پیش نگرانش می‌کرد.
حوریا آهی از افکار مادرش کشید. نگاه مستاصلش را به چشم‌های حریر دوخت. «چه می‌گفت؟ می‌گفت پسر شوهرت همان راننده‌ی ناشناسی است که با پدرم تصادف کرده؟ می‌گفت حاج‌رحیم تو را خواسته که سرپوش روی عذاب‌وجدانش بگذارد؟ می‌گفت ما شده‌ایم بار گران توشه حاجی، که قیامتش را تطهیر کند؟»
صندلی‌ ناهارخوری را نزدیک مادرش برد. کنارش نشست و به چشم‌های نم‌زده‌اش خیره شد.
- به من گوش بده مامان! من نمیگم برای شوهرت گریه نکن. تا الان هم اگه چیزی گفتم به خاطر این بوده که همه کارهایی که من نتونستم بکنم رو حاجی کرده. همیشه خواستم بچه‌ی خوبه باشم و نتونستم؛ خواستم دختر خوبی باشم و گند زدم؛ خواستم خواهر خوبی باشم و گند زدم... .
با افسوس اضافه کرد:
- من حتی نامزد خوبی هم نبودم.
غمگین دستش را جلو برد و روی دست‌های مادرش گذاشت. نمی‌خواست گذشته‌ای که تمام شده را وسط خوشی و آسایش مادرش نبش قبر کند، حداقل نه تا وقتی که از همه‌ی حقیقت با خبر نمی‌شد.
- هیچ‌وقت کافی نبودم، می‌دونم. ولی قسم می‌خورم من نگفتم حاجی بره. ما اون شب داشتیم در مورد حریر صحبت می‌کردیم. به ما نمیاد با هم حرف بزنیم، این رو هم می‌دونم. اما تو که می‌دونی حریر چقدر برای حاج‌رحیم مهمه. حریر ازش خواست تو رو راضی کنه با دوست‌هاش بره مسافرت، اون هم از من خواست حریر رو راضی کنم که این‌کار رو نکنه. می‌دونی که نمی‌تونه به حریر نه بگه.
اشاره‌ای به حریر با آن چشم‌های گردشده، کرد.
- اصلاً اگه باور نمی‌کنی از خودش بپرس؛ من دروغ بگم، حریر که دروغ نمیگه.
سپس برای تاکید و همراهی رو به حریر سر تکان داد.
- بگو حریر! به مامان بگو که تو این رو از حاج‌رحیم خواستی.
حریر تکیه‌اش را از دیوار برداشت. پابه‌پا شد و دست به‌هم پیچاند.
- آره... آره راست میگه. من می‌خواستم با نیلا این‌ها برم چالوس، چون می‌دونستم تو اجازه نمیدی از حاج‌عمو خواستم راضیت کنه. اصلاً حاج‌عمو اگه می‌خواست واسه حرف‌های حوریا جایی بره که همون شب می‌رفت، نمی‌ذاشت سه روز بعدش بره.
هاجر با ناامیدی به دخترهایش نگاه کرد. داشتند دست به یکی می‌کردند که سرش را شیره بمالند؟! حتی بلد نبودند طوری دروغ بگویند که او باور کند.
حوریا باتردید گفت:
- اصلاً جلوی خودت بهش زنگ میزنم میگم برگرده که تو فکر نکنی تقصیره منه! خوبه؟
هاجر با حرص صورتش را پاک کرد.
- لازم نکرده! اگه می‌خواست جواب بده، جواب تلفن بچه‌های خودش رو می‌داد، نه توی دخترخونده رو!
سپس تلفن به دست از جا برخاست.
- فقط تا دو روز دیگه صبر می‌کنم که برگرده، تا اون موقع ‌می‌تونی خودت رو برای گفتن حقیقت آماده کنی.
سپس در حالی‌که از کنارش می‌گذشت، به تلفن‌همراهش که پشت سر هم خاموش و روشن میشد، اشاره کرد.
- الان هم موبایلت رو جواب بده که از داستان دوست‌هات جا نمونی.
حوریا از کنایه مادرش ناراحت نشد. همین که فعلاً بی‌خیال ماجرا شده‌بود، برایش کفایت می‌کرد. موبایل سایلنت شده‌اش را برداشت. نام اشکان که روی صفحه چشمک میزد، متعجبش کرد. قاعدتاً این ساعت از روز باید سر کلاس می‌بود. تماس را برقرار کرد. هنوز «سلام» از دهانش خارج نشده، فریاد دردآلود اشکان، بند دلش را پاره کرد.
- حوریا، یلدا... .
 
بالا پایین