موضوع نویسنده
- Feb
- 184
- 1,184
- مدالها
- 2
وانتهای استتارشدهی پلیس در کوچههای خاکی اطراف باغ مستقر شدهبودند. چند ونِ مخصوص تیم پشتیبانی، با نورهای درونکابینی کمسو، درست پشت نوار امنیتی مخفی، در کمین ایستادهبودند.
داخل یکی از ونها، صدای خشدار بیسیم فضا را شکافته بود. نور سبز نمایشگر، صورتهای جدی مأمورها را روشن میکرد. دیار با تکیه به پشتی صندلی، اخمهایی درهم و هدفون روی گوش، به نقشه زندهای خیره بود که موقعیت ردیابها را لحظهبهلحظه رصد میکرد.
درِ ون باز شد. ستوان با عجله گفت:
- موقعیت بررسی شد. کلیهی ویلاهای اطراف خالی از سکنهست، قربان! دستور چیه؟
سرهنگ، جلیقهی ضدگلولهاش را پوشید و نگاهش را بالا آورد. کیپ تا کیپ باغ، توسط نیروهای پلیس محاصره شدهبود. مأموران نوپو، پوشیده در لباسهای ضدگلولهی مشکی و ماسکهای تاکتیکی، آمادهباش بودند.
- عملیات رو شروع میکنیم!
ستوان اطاعت کرد. صدای یکی از تکتیراندازها از پشت بیسیم بلند شد:
- استقرار روی بام انجام شد. جنوب و شرق باغ تحت کنترله!
ستوان کلتش را روی کمر چفت کرد.
- تو بد تلهای افتادن، امکان نداره بتونن در برن.
سرهنگ با صلابت پاسخ داد:
- اشتباه نکن، نباید این افراد رو دستکم بگیری. این ملخک چندین باره که جسته.
سپس به دیاری که با چهرهای خشک و سخت به مانیتور زل زدهبود، خیره شد. یادش نمیرفت چند سال پیش چطور به شوق دستگیری مشفق رفت و وقتی برگشت، مانند سربازی که آخرین گلولهاش را از دست داده باشد، خالی شد.
ستوان با اطمینان گفت:
- متوجهام قربان! اما اینبار فرق میکنه.
سرهنگ از ون خارج شد.
- مشکل همینجاست ستوان، که هر بار ما فکر کردیم فرق میکنه.
دست روی شانهاش گذاشت و دو ضربهی آرام به آن زد.
- حواستون رو جمع کنید. فرصت اشتباههای ما تو این آزمون تموم شده. الان دیگه وقت قبول شدنه.
افسرِ صدا، در حال مانیتور کردن مکالمات رادیویی و وایفای منطقه، لب زد:
- یه سیگنال ناشناس وارد کانال داخلی شد. احتمالاً یکی از خودشونه که رمزگذاری نکرده، یا شایدم یه طعمهست.
مأمور زنی که وظیفهی مانیتورینگ حرارتی و صداهای محیطی را داشت، اضافه کرد:
- سنسور حرارتی هم نشون میده فعالیت انسانی اونطرف باغ کم شده، ولی چیزی تو ساختمون شمالی ثبت نشده. مسئلهی عجیب اینه که همهی واکنشها داره تو ضلع جنوبی باغ اتفاق میفته.
سرهنگ به دیار اشاره داد.
- به کلیه نیروها آمادهباش بده. الان وقتشه!
سپس از ون دور شد و به نشانه یک از سه، علامت داد. عملیات آغاز شد و مأمورهای پشتیبانی با دقت اطلاعات را رد و بدل میکردند.
دیار مثل عقابی تیزبین به نقشه باغ خیره بود. اگر پاهایش یاری میکرد، امکان نداشت این عملیات را از دست بدهد. نگرانی همچون استخوانی تیز، پشت قلبش ایستادهبود و او هر لحظه منتظر خبری از گروگانها بود. صدای شلیک و تیراندازی بلند شدهبود. دیار بیاختیار خودش را جلو کشید تا موقعیت مأمورهای ضلع غربی را در مانیتور بسنجد. مأمورهایی که مسئول آزادسازی حوریا و دوستانش بودند. حیف که خبر نداشت آشوب بار دیگر از آنها استفاده کرده و قبل از آنکه برسند گروگانها را خارج کردهاست.
درست بعد از گذشت چند دقیقه، خشخش بیسیم بلند شد و آوای پر از تلاطم ستوانکبیری در فضا پیچید:
- از عقاب یک به شاهین!
مکثی کوتاه ایجاد شد، سپس آوای خونسرد شاهین بلند شد:
- شاهین در خط، ادامه بده عقاب یک!
لحظهای سکوت، بعد صدای جدی و کنترلشدهی ستوان اعلام کرد:
- بررسی انجام شد. گروگانها در محل نیستند. تکرار میکنم، هیچ اثری از گروگانها در موقعیت نیست.
مردمکهای ساکن دیار به یکباره به وحشت افتاد و به سمت سروانجاهد برگشت. یعنی چه که در موقعیت نبودند؟ پس حاجرحیم چطور آنقدر مطمئن آدرس این باغ قدیمی را داد؟ اطلاعاتی که از آن فرد ناشناس رسیدهبود چه؟ اعلام ساعت، مشخصات دقیق باغ، سیگنال جهتیابی؛ همهاش بازی بود؟
داخل یکی از ونها، صدای خشدار بیسیم فضا را شکافته بود. نور سبز نمایشگر، صورتهای جدی مأمورها را روشن میکرد. دیار با تکیه به پشتی صندلی، اخمهایی درهم و هدفون روی گوش، به نقشه زندهای خیره بود که موقعیت ردیابها را لحظهبهلحظه رصد میکرد.
درِ ون باز شد. ستوان با عجله گفت:
- موقعیت بررسی شد. کلیهی ویلاهای اطراف خالی از سکنهست، قربان! دستور چیه؟
سرهنگ، جلیقهی ضدگلولهاش را پوشید و نگاهش را بالا آورد. کیپ تا کیپ باغ، توسط نیروهای پلیس محاصره شدهبود. مأموران نوپو، پوشیده در لباسهای ضدگلولهی مشکی و ماسکهای تاکتیکی، آمادهباش بودند.
- عملیات رو شروع میکنیم!
ستوان اطاعت کرد. صدای یکی از تکتیراندازها از پشت بیسیم بلند شد:
- استقرار روی بام انجام شد. جنوب و شرق باغ تحت کنترله!
ستوان کلتش را روی کمر چفت کرد.
- تو بد تلهای افتادن، امکان نداره بتونن در برن.
سرهنگ با صلابت پاسخ داد:
- اشتباه نکن، نباید این افراد رو دستکم بگیری. این ملخک چندین باره که جسته.
سپس به دیاری که با چهرهای خشک و سخت به مانیتور زل زدهبود، خیره شد. یادش نمیرفت چند سال پیش چطور به شوق دستگیری مشفق رفت و وقتی برگشت، مانند سربازی که آخرین گلولهاش را از دست داده باشد، خالی شد.
ستوان با اطمینان گفت:
- متوجهام قربان! اما اینبار فرق میکنه.
سرهنگ از ون خارج شد.
- مشکل همینجاست ستوان، که هر بار ما فکر کردیم فرق میکنه.
دست روی شانهاش گذاشت و دو ضربهی آرام به آن زد.
- حواستون رو جمع کنید. فرصت اشتباههای ما تو این آزمون تموم شده. الان دیگه وقت قبول شدنه.
افسرِ صدا، در حال مانیتور کردن مکالمات رادیویی و وایفای منطقه، لب زد:
- یه سیگنال ناشناس وارد کانال داخلی شد. احتمالاً یکی از خودشونه که رمزگذاری نکرده، یا شایدم یه طعمهست.
مأمور زنی که وظیفهی مانیتورینگ حرارتی و صداهای محیطی را داشت، اضافه کرد:
- سنسور حرارتی هم نشون میده فعالیت انسانی اونطرف باغ کم شده، ولی چیزی تو ساختمون شمالی ثبت نشده. مسئلهی عجیب اینه که همهی واکنشها داره تو ضلع جنوبی باغ اتفاق میفته.
سرهنگ به دیار اشاره داد.
- به کلیه نیروها آمادهباش بده. الان وقتشه!
سپس از ون دور شد و به نشانه یک از سه، علامت داد. عملیات آغاز شد و مأمورهای پشتیبانی با دقت اطلاعات را رد و بدل میکردند.
دیار مثل عقابی تیزبین به نقشه باغ خیره بود. اگر پاهایش یاری میکرد، امکان نداشت این عملیات را از دست بدهد. نگرانی همچون استخوانی تیز، پشت قلبش ایستادهبود و او هر لحظه منتظر خبری از گروگانها بود. صدای شلیک و تیراندازی بلند شدهبود. دیار بیاختیار خودش را جلو کشید تا موقعیت مأمورهای ضلع غربی را در مانیتور بسنجد. مأمورهایی که مسئول آزادسازی حوریا و دوستانش بودند. حیف که خبر نداشت آشوب بار دیگر از آنها استفاده کرده و قبل از آنکه برسند گروگانها را خارج کردهاست.
درست بعد از گذشت چند دقیقه، خشخش بیسیم بلند شد و آوای پر از تلاطم ستوانکبیری در فضا پیچید:
- از عقاب یک به شاهین!
مکثی کوتاه ایجاد شد، سپس آوای خونسرد شاهین بلند شد:
- شاهین در خط، ادامه بده عقاب یک!
لحظهای سکوت، بعد صدای جدی و کنترلشدهی ستوان اعلام کرد:
- بررسی انجام شد. گروگانها در محل نیستند. تکرار میکنم، هیچ اثری از گروگانها در موقعیت نیست.
مردمکهای ساکن دیار به یکباره به وحشت افتاد و به سمت سروانجاهد برگشت. یعنی چه که در موقعیت نبودند؟ پس حاجرحیم چطور آنقدر مطمئن آدرس این باغ قدیمی را داد؟ اطلاعاتی که از آن فرد ناشناس رسیدهبود چه؟ اعلام ساعت، مشخصات دقیق باغ، سیگنال جهتیابی؛ همهاش بازی بود؟