جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط ساناز هموطن با نام [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 26,434 بازدید, 322 پاسخ و 82 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ساناز هموطن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ساناز هموطن
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
-۴۳-۲۶-downloadfile.png
▪️نام رمان: در حِصارِ ابلیس
▪️نویسنده: ساناز هموطن
▪️ژانر: فانتزی، عاشقانه، ترسناک
▪️عضو گپ نظارت(۱۰)



◾خلاصه:
تاریکی سودای نابودی جهان کائنات را دارد!
طالع بی‌گناهی، برابر تاریکی به چالش‌ و بازی شطرنج‌گونه‌ای کشیده‌ می‌شود تا ابراهریمنان‌ با نقاب تزویر، بقای خود را حفظ کنند.
اما در دنیای کائنات، قدرت عشق می‌تواند از همه‌ی انرژی‌های برتر قوی‌تر باشد و برگ‌های بازی را تغییر دهد! اشک ابلیس را بر زمین جاری کند؛ تاریکی را به‌ قدم‌زدن بر آن وا دارد... و دخترک را بر تَنِ ماه برقصاند
!
 

پیوست‌ها

  • IMG_۲۰۲۳۰۸۱۲_۱۴۱۷۳۶.jpg
    IMG_۲۰۲۳۰۸۱۲_۱۴۱۷۳۶.jpg
    351.7 کیلوبایت · بازدیدها: 555
آخرین ویرایش:

حنا نویس

سطح
1
 
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
Aug
3,825
6,276
مدال‌ها
3
negar_۲۰۲۲۰۸۲۷_۲۲۰۴۳۴_ogx.png

"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.

درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.

درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان



با تشکر از همراهی شما

|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
مقدمه:
بانوی من! چشم‌هایت، این جنگل‌های بارانی را
از خواب مرگ بر عاشقان دوزخیت باز نکن!
اگر همه‌ی مُردن‌هایت را هم دوباره زنده شوی؛
قسم بر آتش، آنقدر با همه‌ی مرگ‌ها خواهم زیست، آنقدر دوباره‌ودوباره تو را خواهم کُشت؛
تا مگر یک‌‌روز صرفاً، برای من زندگی کنی!
من چون بُتی از معابد اساطیری بر تن خاکی تو سجده کردم تا اولین ابلیسی باشم که خدای کوچکی دارد؛
تا تاریکی بداند دخترک را باد برد!

#ساناز_هموطن


ترجمه‌ی لاتین مقدمه:
****My Lady! Let not your eyes – those fevered rainforests –****
Wake death’s sleep for the lovers in your hell!
**Should all your dyings surge to life anew,**By fire I swear:**
I’ll court each death you brew,Kill you again, again… until the dayYou choose – at last –
**to live for meI knelt, an idol from myth-worn shrines,To worship flesh-clay divinity…**
Now darkness knows:
***The storm takes its child.*"

Sanaz_Hamvatan#


 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۱
«فصل اول»
پروانه‌ی طلایی کوچکی، ترنم* بال‌های ظریفش را بر گونه‌ی سرد و سفید دخترک کشید. دو گوی سبز و زیبا با لرزش مژه‌هایی بلند و سیاه از بین پلک‌هایی خسته و نمناک، چون درخشش زُمردهایی خیره‌کننده، نمایان شدند. قطرات اشک، مرواریدسان، سبزی زُمردها را براق‌تر نمودند و آرام بر گونه‌ی بی‌رنگ دخترک روان شدند تا بر لبان سرخ و لرزانش بوسه‌ای بزنند.
صدای گوش‌خراش چرخیدن درب سنگین فولادی بر پاشنه، چشمان خسته و کم‌سوی دخترک را با وحشتی جان‌خراش‌، بازتر کرد و هجوم خالی اطراف را از سرسام* موزون حِزن، سرریز نمود. ناله‌ی بلند لولاهای فولادی درب، حین بسته‌شدن در فضا پیچید. صدای چِقِ زبانه‌ی قفل از چِفت‌‌شدنِ دوباره‌ی دربِ اتاقِ خاکستری و مِه‌اندود، خبر داد.
مردمک‌های هراسان دخترک در حالی‌که میدان‌ِ دید محدودی داشتند از طنین سنگین قدم‌هایی که با درد و عذاب او تکرار می‌شدند، چنان تکان‌تکان می‌خوردند که گویا با دو‌دو*زدن با تمام توان، قصد گریختن از آن چشم‌های شهلا را داشتند.
سایه‌ی درشت و سنگین مرد، اندک روشنایی خاکستری‌رنگ اتاق تاریک را که از دریچه‌‌ی کوچک بالای دیوار با حفاظ‌های میله‌میله، چهره‌ی دخترک را نوازش می‌داد، چون ابر سیاهی پوشاند. پروانه‌ی طلایی، بال‌های خسته‌اش بی‌حرکت ماندند؛ بر گونه‌ی دخترک سُر خورد و بی‌جان، بر خون تیره و خشک‌شده‌ی کف زمینِ سرد‌ و‌ سخت افتاد. مرد، دست بزرگ و داغ خود را نوازش‌وار بر سیاهی گیسوان دخترک کشید. انگشتان‌ کشیده‌‌اش را در مخمل موهای او بازی داد و طُره‌های* پریشان را بر گردن سفیدش کنار زد.
نفس‌ دخترک از وحشت، سنگین‌تر و بلندتر شد. طوری که قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش گویا به‌ زیر پوتین‌های سنگینِ زنجیرهای فولادیِ پیچیده‌شده به‌ دور پیکرش، لگدکوب و کبود، بالاوپایین میشد و دخترک آرزو داشت آن زنجیرها، کمربندی انتحاری* بودند تا برای مردنی سریع، پیش‌مرگش می‌کردند.
انگشتان مرد، بی‌توجه به‌ وحشتِ کُشنده‌ی دخترک، بر یقه‌ی باز پیراهنِ حریرِ سپید او لغزیدند. یقه‌ی بیضی ظریف آن را تا شانه‌ی راستش پایین کشید؛ عبوسی نگاهش تغییر محوی کرد. صدای بم و خشنش در سر دخترک در امتداد درد، عصب‌های خسته‌اش را مفلوج نمود:
- خوبه عروسک، زخمت ترمیم‌ شده!
چشمان از حدقه بیرون‌‌زده‌ی دخترک از وحشت، بر برق تیغِ تیزِ جراحی که مرد از ظرف استریل کنار تخت برداشت، ثابت ماندند و تکرار خاطرات شکنجه‌ای دوباره، ذهنش را به‌ خودسوزی و التماس از مرگ وا داشت.
- نه، نه لطفاً، دیگه بسمه. التماست می‌کنم منو بُکش! عذابم نده؛ توروخدا منو بُکش، منو بُکش!
مرد، بدون کوچک‌ترین تغییری در چهره‌ی عبوسش، بر صندلی گِرد بدون تکیه‌گاه که پایه‌ی بلندی داشت، کنار تخت آهنی و مرتفعی نشست که دخترک را با زنجیرهایی به‌ دور آن محکم بسته‌بود. نگاه غمناکی بر اندام نحیف او که از زیر حریر نازک لباسش به‌ رَعشه* افتاده‌بودند، انداخت.
- عروسک آروم باش، گاهی درد یعنی رهایی!
دخترک، هراسان با تجربه‌ای که از تکرار شکنجه‌ی دردناکِ مُثله*شدن داشت؛ تمام توان خود را جمع کرد تا مگر با فشار و تکان اندام خود، بتواند از حصار زنجیرهای فولادیِ دور پیکرش، رهایی یابد و در هر تقلا با هر تکان خود، اشک‌ریزان خیره به‌ چشمان جدی و بی‌ترحم مرد، التماس می‌کرد:
- تو‌ رو به‌ هرچی که برات ارزش داره قسم میدم، بزار بمیرم؛ توروخدا، فقط منو بُکش! التماست می‌کنم، شکنجه رو تموم کن. اگه ذره‌ای شفقت توی وجودت هست از این زندگی پر عذاب، خلاصم کن!



{پینوشت:
ترنم* به‌ معنای زمزمه، آواز لطیف و صدای نرم می‌باشد.

سرسام* نوعی بیماری سرگیجه‌آور در سر است که معنای هذیان، مننژیت، حیرت و سرگشتگی نیز می‌دهد.

دودو* زدن چشم به اصطلاح به‌ لرزش مردمک چشم یا تکان‌تکان خوردن آن گفته می‌شود.

طُره* به‌ مو، گیس، کاکل و به‌ دسته‌ی موی تابیده در کنار پیشانی گفته می‌شود.

مرگ انتحاری* یا حمله انتحاری نوعی خودکشی عقیدتی به‌ قصد دیگرکشی و صدمه زدن به‌ غیر یا دشمن است.

رَعشه* یا لرزش به حرکاتی غیرارادی و پاتولوژیک در ماهیچه‌های بدن گفته می‌شود که حالتی نسبتاً ریتمی و نوسانی (به‌جلو و عقب) دارند. لرزش رایج‌ترین شکل حرکت‌های غیرارادی است و می‌تواند در دستان، بازوها، سر، صورت، تارهای صوتی، بالاتنه و پاها رخ دهد. بیشتر رعشه‌ها در دستان اتفاق می‌افتند.

مُثله* کردن به‌ معنی بریدن گوش یا بینی محکوم برای عبرت گرفتن دیگران است. امروزه این واژه به‌ معنای بریدن اعضاء بدن یک فرد به‌ صورتی که تکه‌تکه شود نیز به‌کار می‌رود.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۲
مرد با شنیدن التماس‌های جان‌سوز دخترک، چهره‌ی خشن و عبوسش تغییری نکرد. چشمانش چون لانه‌ی خالی سیمرغان، عاری از هر تحرکی، خیره به‌ زیبایی معصومانه‌ی دخترک، ترس را بر گریبان او چون طناب داری می‌بافت. آرام با پشتِ همان دستی که دسته‌ی کوچک تیغ تیز و سرد در آن نهان بود؛ گونه‌ی خیس از اشک دخترک را نوازش داد. دستش را همان‌طور نوازش‌وار بر روی گردن او، پایین کشید و در ادامه، یقه‌ی حریر پیراهنش را به‌سمت شانه‌ی چپش با اندک کِششی از هم درید.
گردن دخترک از ترس تیری کشید. ستون‌فقراتش منقبض شد و رگ‌های ظریف بنفش‌رنگ از گردن تا شقیقه‌های دردناکش، بالا خزیدند. ملتمسانه به‌ تیغ تیز و بی‌رحم کنار گردنش، نگاهی انداخت که کاش آخرین گلوله از تفنگی بود که میشد به‌ شقیقه‌اش شلیک شود. ناگاه با نشستن سردی نوکِ تیزِ تیغ بر نرمی شانه‌اش، دردناک و جان‌خراش، ناامید از نجات‌دهنده‌ای، فریاد بی‌پناهی‌اش در فضای سرد و تیره‌ی اتاق پیچید!
چهارستون بدن دخترک، مانند پرنده‌ی بی‌پناه و کوچکی در چنگال‌های تیز حیوانی شکارچی، همراه با فریادهای دردناکش، می‌لرزیدند. مرد، چون شکنجه‌گری از عذاب‌های جهنمی بر سرشانه‌ی دخترک خطی از بی‌رحمی کشید. دخترک وحشت‌زده و هراسان با جیغ‌ و ناله‌، هرچه برای رهایی تقلا می‌کرد، تنها زنجیرهای فولادین، بیشتر اندام ظریفش را کبود می‌کردند. مرد با لذتِ نگریستن به‌ تقلای بی‌فایده‌ی او که همانند گنجشک سَرکَنده‌ای جان می‌داد؛ لبه‌ی تیغ را بر بالای کتف دخترک با فشار بیشتری، عمیق تا استخوان تَرقُوه‌ی* او فرو نشاند. صدای عبور تیزی تیغ از دریدن گوشت و پِی و رگ‌های نحیف دخترک با برخورد سردش به استخوان، درون گوش او پِچ‌پِچ دردآوری نمود که بافت ماهیچه و زردی چربی نازک زیر پوست او، غوطه‌ور در سرخی خونش، هویدا شد.
دخترک از دردی جان‌خراش با حس ردِ داغ خون بر گردنش با جیغ‌هایی‌ بنفش* و پی‌در‌پی، ناامید از رهایی زنجیرها چندین‌‌بار پشت‌‌هم، پشت‌‌ِ سرش را بر لبه‌‌ی آهنین تخت کوباند.
مرد، مدهوش از بی‌پناهی و اسارت دخترک در چنگال‌های خود، بی‌توجه به‌ خون داغی که از شانه‌ی او بر کفش‌های سیاهش چکه می‌کرد با دست چپش، پیشانی او را بر تخت محکم نگه داشت و با دست دیگرش، تیغ نشسته بر گوشت تا استخوان را افقی به‌سمت گردن او حرکت داد.
دخترک فریادکِشان در چنگال محکم مرد، متحمل چنان برش دردناکی از رگ‌ و پِی و گوشت سرشانه‌اش شد که دیگر، مغزش هیچ فرمانی جز فریادکشیدن‌های جان‌خراش به او نمی‌داد. با لمس سرانگشتان داغ خون بر تیره‌ی پشت کمرش، موهای صاف و سیاهش بر پوست عرق‌کرده‌ی کف‌ِ سرش سیخ شدند.
مرد از دیدن سرخی خون او با لذت بیشتری، بوی خون داغ را به‌ ریه‌هایش فرستاد. با چشمانی مخمور، خیره به‌ بی‌حالی دخترک که از دردِ کُشنده‌ی مُثله‌شدن، کم‌کم دیگر توان فریادکشیدن هم نداشت و در شُرُف بی‌هوشی بود با گوش‌دادن سرخوشانه‌ای به‌ ناله‌های ضعیف او که در فضای کم‌نور و خاکستری می‌پیچید با وسواس، تکه‌‌گوشت جداشده از سرشانه‌ی دخترک را در ظرف شیشه‌ای گذاشت و درب آن را بست. با همان برق لذت در چشمانش، خیره به‌‌جای برش خود که استخوان تَرقُوه‌ی شانه دیده میشد، نوازش‌وار، دستش را از پیشانی دخترک برداشت و سر او شُل بر گردنش افتاد.
- عروسک، الان وقت بی‌هوش شدن نیست. می‌خوام درد شکستن و جدا کردن این استخون خوشگلتم حس کنی.
مرد، دستش را بر قلب دخترک گذاشت تا با انرژی او بی‌هوش نشود. دخترک بی‌حال چون کودکی سکندری‌خورده*، افتاده با زخم سر‌شانه‌اش بر زمین به‌ دنبال جان‌پناهی که او را در آغوش خود از این درد بلند کند، چشمان‌خونین و اشک‌بارش را بر سقف تاریک اتاق دوخت و با لبانی لرزان، هذیان‌وار نالید:
- خدایا! چرا منو فراموش کردی؟ لطفاً این دردو تمومش کن... خداجونم، مگه عذابمو نمی‌بینی؟! آخه چقدر دیگه باید جون‌بِکَنم تا لایق آغوش مهربونت بشم؟
نگاه مرد با شنیدن شکایت و خواهش دخترک از معبودش، رنگ پر حسدی گرفت که گوشه‌های شقیقه‌اش را به‌سمت موهای روی پیشانیش کشید. با فشار دست قوی مرد بر استخوان تَرقُوه و صدای تَق شکستن آن، دخترک درد داغی را به یک‌باره در کل بدنش حس کرد. فریاد او بار دیگر اوج گرفت و این‌بار با تمام وجود با صدا زدن معبودش، نعره‌ی جان‌خراشی کشید:
- خدا‌... خدا چرا صدامو نمی‌شنوی؟! خدایا... !
مرد پوزخند کم‌رنگی بر لبانش نشست.
- عروسک، حتماً خدات فراموشت کرده یا جایی خوابش برده. بلندتر داد بزن؛ شاید فریادت از این در‌ و دیوارا به‌ خدات که نه، ممکنه به ارواح در حال گذری برسه و شکایتتو به‌ معبودت برسونن.
مرد بی‌رحمانه، بدون فرصت آرامشی بر درد ویرانگر دخترک، باردیگر استخوان تَرقُوه‌ی شانه‌ی او را با فشار دیگری که صدایش چون شکستن شاخه‌ی‌ خشکی، حین جدا شدن از تنه‌ی درختی، پژواک‌وار در فضا پیچید، شکاند و از گوشت تنش جدا کرد.
دخترک از عرق سردِ درد بی‌پایانش، رد نحیف اندامش بر ملحفه‌ی خونین زیرش، نقش بست. گویا جان در اندام کوچک زنانه‌اش با تمام استقامت برای زنده ماندن، چون سربازی بود که به جنگ رفت و بازنگشت. چنان رد رنج و عذاب بر پیکرش، او را کُشته‌بود که مادرش نیز دیگر نمی‌توانست از خیل دیگر سربازهای کُشته‌شده، او را تشخیص دهد! هیبت متروکش چون زوال پروانه‌ای پَرپَرزنان در حفره‌ی منزوی سنگی، چند تکان کوتاه خورد. دست‌های سریع درد، زخمش را در کانون داغ زجرآوری، چون دریاچه‌ی نمک‌سودی تازه نگه داشت. چشمان به‌ خون‌‌نشسته‌اش، مانند شمع شعله‌نکشیده‌ای با تندباد تباهیِ شکنجه و عذاب رو به‌ خاموشی رفت. پلک‌های خسته و متورم از دردش برهم افتاد و بی‌توان بی‌هوش شد.
مرد نگاه عاشقانه‌ای بر معصومیت چهره‌ی عذاب‌کشیده‌ی دخترک انداخت. بوسه‌ای بر استخوان خونین جداشده از سرشانه‌ی او گذاشت که لب‌هایش را گلگون ساخت و با لذت، طعم خون آن را با زبانش مزه‌مزه کرد.
- بخواب عروسک شکستنی. هنوز خیلی مونده تا همه‌ی ۲۰۶ استخونتو* بشکنم و از نو‌ بسازمت.




{پینوشت:
استخوان تَرقُوه* یا چَنبَر، استخوان درازی است که همراه با استخوان کتف، بازو و جناغ، کمربند شانه‌ای یا سی*ن*ه‌ای را تشکیل می‌دهند. این استخوان برخلاف سایر استخوان‌های دراز، فاقد هرگونه مغزی است و دارای منشأ غشائی می‌باشد و از سمت داخل به‌ جناغ و از سمت خارج به استخوان کتف متصل می‌شود.

جیغ‌ بنفش* فریاد دردناکی است که فرد بیشتر از وحشت و درد، سر می‌دهد و صورتش از شدت آن به‌ کبودی می‌رود.
سکندری* خوردن به‌ معنای پیش‌پا خوردن و به‌ زمین افتادن می‌باشد.

۲۰۶ استخوان* اشاره به اسکلت بدن انسان دارد که در یک بزرگ‌سال از حدود ۲۰۶ تا ۲۱۳ استخوان تشکیل شده‌است. بر خلاف بزرگسالان، اسکلت کودکان، در ابتدا از ۳۰۰ استخوان تشکیل شده‌است. این تعداد با رشد کودک و ادغام برخی استخوان‌ها به ۸۰ استخوان در اسکلت محوری و ۱۲۶ استخوان در اسکلت ضمیمه‌ای کاهش می‌یابد.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۳
***
«ماوراء، سرزمین تاریکی.»

صدای ناقوس رُعب‌آور و منحوسی از «سرزمین آرماگدون» در تمامی ماوراء، طنین‌‌اَنداز بود!
این ناقوس، تنها برای فراخواندن قدرت‌ها و اَبَراهریمنان دنیای ماوراء به‌ صدا درمی‌آمد و حاوی اَخبار فوری و فوق‌‌ِ محرمانه‌ای، برای پادشاهان و سران قدرتمند قبایل ماورائی بود. با شنیدن این ناقوس، قدرت‌های برترِ هر قبیله و سرزمینی در ماوراء، باید در اَسرع‌‌وقت، خود را به‌ محل دادگاه‌مانندِ گردِهمایی این اَبراهریمنان در سرزمین آرماگدون‌ می‌رساندند.
در سرزمین تاریکی، داخل قصر سربه‌‌فلک‌کشیده‌ی تاریکی، «فِرانک» مخمور و نَشئه* از خوردن خون برده‌ای که بی‌جان با چشمانی باز، کف اتاقی تاریک و بزرگ افتاده‌بود، متعجب از شنیدن نوای ناقوس آرماگدون به دِیمن نگریست!
- باز چه‌ خبره، چی شده؟
دِیمن، لبخند مرموزی بر لب نشاند؛ محتویات جامی که در دست داشت را تا تَه سر کشید و به‌ گوشه‌ای پرتاب کرد. پاهایش را که بالای میز روی هم انداخته‌بود، زمین گذاشت و از روی صندلی بزرگِ چرمی سیاه‌رنگ، بلند شد. موهای سیاه و بلندش را از روی شانه‌هایش کنار زد و آرام و تِلو‌خوران به‌‌سمت فِرانک که شمشیر بر کمربسته، روی صندلی چرمی دیگری لَم داده‌بود، رفت و دستش را به‌‌سوی او دراز کرد.
- همیشه دوست داشتم با ریتم این ناقوس گوش‌خراش برقصم! افتخار میدی؟
فِرانک بلند خندید و دست او را گرفت؛ دِیمن کشید و بلندش کرد و هردو با لودگی با ریتم تک‌تک ناقوس، شروع به‌ رقصیدن کردند و با سرخوشی بلند‌بلند می‌خندیدند.
فِرانک با نگاهی نافذ، محو رنگ آبی‌ چشمان حیله‌گر و وحشی دِیمن به‌ چهره‌ی جذاب و موذی او از فاصله‌ای نزدیک حین رقص خیره شد... دِیمن چانه‌ی خوش‌تراش و اندکی تیزش که مرموزی چهره‌ی او را بیشتر می‌کرد را بالا نگه داشت، زیبایی‌های زاویه‌های مردانه‌ی صورتش با بینی استخوانی و کوتاهش، بیشتر به‌ چشم فِرانک آمدند و نگاهش رنگ تحسین‌آمیز حیرانی گرفت.
دِیمن ابروان کشیده‌اش که غرور خاصی به‌ سیمای او می‌بخشیدند را بالا داد و چشمان نافذِ آبی‌ِ براقش که گاه به‌ طوسی‌سیر تغییر رنگ می‌دادند را کمی به خیرگی فِرانک ریز کرد و کشیدگی پلک‌هایش از بین حصار مژه‌های سیاه و ضخیمِ مردانه‌ی او، نگاهش را نافذتر و مرموزتر نشان دادند که این نگاه برای اکثریتی که او را می‌شناختند، ترس و تشویش را به ارمغان می‌آورد، اما برای فِرانک که دوست و محرم و سردار جنگ او بود و خودش را فدایی این موجود بی‌رحم و تاریک می‌دانست، شیدایی و واله‌ای بیشتری داشت!
- فقط یه احمق می‌تونه به یه اَبراهریمن هزارساله‌ی تاریک، این نگاه عاشقونه رو داشته باشه!
فِرانک با حسرت خنده‌ی تلخی زد و دسته‌ی کوتاهی از مخمل سیاه‌رنگ و کوتاه‌تر موهای روی پیشانی دِیمن که تا روی گونه‌های مُوَربش ریخته‌بودند را با دست بزرگ و آب‌دیده‌اش از بازی با شمشیر، کنار زد و لبخند محوی به درهم بودن آن‌ها زد که در عین موج‌دار بودن، مرتب نشان می‌دادند! او می‌دانست بلندی موهای سیاه و مخملین دِیمن که تا گودی کمرش رسیده‌بودند، نشان‌دهنده‌ی قدرت اهریمنی زیاد اوست که در دنیای ماوراء انرژی‌های برتر موجب رشد سریع و بیش از اندازه‌ی موها می‌شدند؛ هرچند دِیمن مدام سعی می‌کرد آن‌ها را کوتاه‌تر نگه دارد و نشان دادن قدرت زیاد را با بلندی موها، احمقانه و سخیف* می‌دانست.
- احمق نه، فدایی دِیمن! من برای این چشمای بی‌رحم و بی‌احساس تو خون‌وجونمو گرو‌ گذاشتم. ما شوالیه‌ها تنها می‌تونیم برای یه‌ ابراهریمن جون خودمونو وقف کنیم. تو ابرخدایی هستی که برای همه با تاریکیت، وحشت عمیق و سرمای تاریکی داری، اما به‌من دردوعذاب تسخیر روحم توی این تاریکی عمیق، سرخوشی نشئه‌واری میده. پس بی‌خود با ریزکردن چشمات، سعی‌ نکن ترسناکیتو برای من یادآوری کنی؛ من یه جنگجوی بی‌کله و وحشیم که تمام احساسم تنها توی شیدایی به این چشما خلاصه میشه و ترسیدن برای من، حس ناآشنائیه!
دِیمن که از لحاظ قدوقواره به بلندی و درشتی فِرانک بود، دستش را با حرکتی سریع، پشت سر او برد و گیسوان بلندِ خرمائی_طلائی فِرانک را که پشت سرش با کش ضخیمی مهار کرده‌بود در چنگ گرفت... پیشانی صاف و بدون خطش را به پیشانی بلند او که زخم اسکار*بسته‌ای تا روی یک هشت ابرویش داشت و خشونت جذابی به چهره‌ی او بخشیده‌بود، چسباند؛ چشمان موذیش را در چشمان عسلی‌رنگ او که هاله‌های سبزی اطرافش بود بُراق کرد.
- یه چیزو تو‌ یادت نگه دار، تاریکی من تا وقتی جزو اموال منی برای تو عمیق نمیشه. برای من بمون دوست من... هیچ‌وقت نخواه عمق این تاریکی رو نشونت بدم.
فِرانک از نزدیکی زیاد به او کشش سرد و دردناکی را بر روحش حس کرد و لبخند پرلذتی بر لبانش نشست.
- اما من اینو می‌خوام... می‌خوام تو عمیق‌ترین تاریکیت کنارت باشم. بالأخره روح من تسخیر خودته؛ من باید برای تو عذاب ببینم!
دِیمن لبخند پرلذتی لبان گوشتیش را کشیده کرد و با دستانش به سی*ن*ه‌ی عضلانی و ستبر فِرانک ضربه‌ای زد و با قهقهه‌زدن که دندان‌های ردیف و سپیدش را به نمایش گذاشت از او فاصله گرفت.
- دیوونه‌ی کله‌خر، تاریکی من به تو رحم نمی‌کنه؛ جای آرزوی تسخیر روحت، کنارم باش و از انرژی تاریک من، اونقدری خودتو بساز و قوی شو که بتونی به عمق این تاریکی برسی.
فِرانک از پشت سر به حرکات نرم و سایه‌وار راه رفتن دِیمن که از او فاصله گرفت و به‌سمت صندلی چرمی سیاه‌رنگش بازگشت، خیره ماند. او بالاپوش بلند و سیاه‌رنگ رسمی‌اش را که به سنگ‌های گران‌قیمت تیره مزین بود و طرح‌هایی سایه‌روشن داشت از پشت صندلی‌اش برداشت و بر روی شلوار و بلوز تنگ چرمی‌اش تن کرد که با محکم‌کردن بست‌های چرمی بالاتنه‌ی آن داخل سئک‌هایی درخشان، درشتی اندام عضلانی‌اش کشیده‌تر شد، تنگی آن ظرافت جذابی به کمرش بخشید و بلندی پایین آن که از جلو باز و رها تکان می‌خورد بسیار او‌ را خوش‌استایل* نشان می‌داد... دِیمن، لبخند مرموزی به فِرانک زد که هرچه او را با اشتیاق می‌نگریست، سیر نمی‌شد.
- چیه؟ دلت نمی‌خواد برم؟
فِرانک، پلک‌ها و ابروان هشتی‌اش را با ناچاری بالا داد.
- اگه به‌‌ دل من بود، خیلی چیزا از این اهریمن تاریک می‌خواستم، اما فکر کنم باید بری؛ هرچی زدیم پرید!
دِیمن هم ابروها و شانه‌هایش را هم‌زمان بالا انداخت.
- مهم نیست، زمان واسه ما بی‌نهایته... می‌دونی به دل منم باشه، حالم از همه‌‌ی اون اهریمنای لعنتی به‌هم می‌خوره. با این فراخوان همه‌ی اونایی که توی لیست تجزیه* گذاشتمشون، توی آرماگدون جمع میشن.
فِرانک بر صندلی چرمی خود در اتاق تاریک و کم‌نور که تنها نور پایین آباژوری به شکل ماری چند سر که چند شعله از دهان‌های باز کله‌ی مارها می‌تابیدند، آن را روشن می‌کرد، نشست و در حالی‌که غلاف خنجرهای ریز کنار ساق پایش را کنار می‌کشید، پاهای بلند و عضلانی‌اش را روی هم انداخت. جعبه‌ی کوچک و سیاه‌رنگ سیگارش را از جیب کوچکی کنار ران شلوار چرم ضخیمش بیرون آورد و در حالی‌که یک نخ از آن‌ها را روشن می‌کرد، حرکات دِیمن را که با وسواس یقه‌ی پهن و خوش‌مدل بالاپوشش را مرتب می‌کرد زیر نظر گرفت.
- چه اهمیتی داره، تو قدرت تاریکی هستی. بالاتر از سیاهی رنگی نیست، هست؟
دِیمن لبخند کم‌رنگی زد.
- این‌جوری که تو حساب‌‌کتاب می‌کنی، بهتره تو جای من بری! توی اون سرزمین لعنتی، استفاده از قدرتای اهریمنی محاله، انرژی مغناطیسیِ* ابرخدایان اهریمنی، دورتادور اونجا رو حصار کرده؛ هر ابراهریمنی با هر اندازه قدرت وارد آرماگدون بشه، تمامی انرژیای برترش‌، جذب جریان اون مغناطیسِ جادوییِ لعنتی میشه. از این متنفرم که باید کاملاً مثل یه انسان ضعیف و عادی، اونجا حاضر بشم!
فِرانک به‌ شمشیرش اشاره کرد.
- من جنگجوی توام، هرجا وقت کُشتار و قتل‌عام باشه من‌ پیش‌‌قدمم، اما محفل اهریمنان و قدرت‌های جهنمی، اَبراَهریمن تاریکی چون تو رو می‌خواد. همه‌ی اونا روی هم حتی بدون قدرتای اهریمنیت، انگشت کوچیکه‌ی توام نمیشن.
سپس پُک عمیقی به سیگارش زد و به لباس دِیمن با چشم‌وابرو اشاره‌ای نمود.
- هرچند تو انگار از قبل می‌دونستی باید بری؟! حتماً هم خودتو برای همه چی آماده کردی! دِیمن تو خدای مکروحیله‌ای، وقتشه پادشاهیت بر کل ماوراء رو تثبیت کنی و درس خوبی به‌‌ قدرتایی بِدی که عَلیهِت، توطئه کردن و مانع به‌‌ تخت نِشستنت شدن.
دِیمن به سیگار کشیدن فِرانک چشم‌های آبی‌_طوسی‌اش را ریز کرد؛ فِرانک از نگاه او هیکل درشت خود را با اکراه تکان داد و از جای برخاست، نزدیک دِیمن شد. سیگار دیگری با آتش سیگار خود روشن کرد و در حالی‌که بینی کشیده‌اش را از سمت شانه‌ی دِیمن به گردن او نزدیک کرد، عطر تلخ تن او را با ولع درون ریه‌هایش بلعید و سیگار را بین لبانش قرار داد.
- خب! اهریمن تاریک اما خوش‌تیپ و جذاب، نگفتی از کجا می‌دونستی باید آماده‌ی رفتن به آرماگدون باشی؟
دِیمن پُک سنگینی به‌‌ سیگارش زد.
- شرط می‌بندم ضربه‌ی آخرم به‌ طبیعت، ابراهریمنا و خدایانشونو به‌ هراس انداخته. این فراخوان بی‌ارتباط به‌ گرفتن اَراضی اَخیر از طبیعت نباید باشه؛ برای همین انتظارشو داشتم، دوست من!
فِرانک با شنیدن علت آمادگی دِیمن،‌ جای نشئگی چشمانش را نگرانی در برگرفت و ابروان هشتی و پهنش درهم گره خوردند. کلافه، دستی میان موهای لَخت و بلندِ خرمایی‌ تیره‌اش که رگه‌هایی طلایی در آن سایه می‌زدند و بیشتر اوقات آن‌ها را بالای سرش مهار می‌کرد و دیمن باعث باز شدن کِش آن‌ شده‌بود، کشید‌.
- دِیمن، نکنه باز انگشت توی سوراخ زنبور کرده‌ باشی؟ چند سال پیش هم که یک‌‌سوم‌ چشمه‌های طبیعتو خشک و تاریک کردی، قدرتای بزرگ به‌ هراس افتادن و از ترس پیشرَوی تو و نابودی خودشون به‌ طبیعت کمک کردن، کُشنده‌ای رو برای تاریکی آماده کنه تا تو نتونی به‌ تخت سلطنت بشینی.
دِیمن با نگریستن به آتش سر سیگارش، کامی دیگر گرفت و با فوت کردن دود آن به چشمان نگران فِرانک، لبخند مرموزی بر لب نشاند!
- اوف، پس چه شود؟ یه کُشنده‌ی دیگه!
فِرانک، کلافه از خونسردی دِیمن در حالی‌که رد کف کفشش از خون‌های کف اتاق تکرار میشد، کمی در اتاق قدم زد.
- جدی باش، اهریمن روانی... خودت میگی اونجا قدرتی نداری. اگه حکم گرفتن غرامت* از قدرت تاریکی و شکنجه‌ای توی کار باشه، چی؟
دِیمن بی‌تعادل به فِرانک نزدیک شد و وزن خودش را با آرنج‌هایش از روبه‌رو بر شانه‌‌های پهن و کول‌های عضلانی‌ او انداخت و نزدیک صورت نگرانش که خشونت و جذابیت را توامان داشت به چشمان عسلی_سبز او خیره شد. با انگشت اشاره‌ی دستی که سیگار را بین دیگر انگشتانش نگه داشته‌بود، آرام جای اسکار*‌بسته‌ی زخم کوتاهی که از بالای ابروی چپش، هشت آن را به‌ دونیم تقسیم کرده‌بود را لمس کرد؛ جای زخمی که فِرانک آن‌ را به‌ میل خود از دوئل سنگینی که در ریاضتِ* گرفتنِ قدرتِ آخرِ شمشیرش به‌ یادگار نگه داشته‌بود... این جای زخم با دقت و تیزبینی نگاهش، خشونت و بی‌رحمی بیشتری به او می‌بخشید.
- واوو! چه هارمونی عجیبی، خشونت و نگرانی!
فِرانک از نگاه نافذ دِیمن به‌‌ خودش، لبخند کوتاه و زودگذری بر لبانش نقش بست.
- با همه‌ی دیوونگیت، نگرانتم؛ دلم نمی‌خواد تنها بری. ممکنه نقشه‌ای برات داشته باشن!
دِیمن پوزخند تلخی زد.
- هِه... که چی، باید بترسم؟ شایدم قراره چَک‌‌خورم کنن؟! حق با توئه شوالیه‌ی بی‌رحم، هر چیزی ممکنه... وقتی توی آرماگدون، تموم انرژی‌های برتر و اهریمنی، جذب جریان اون مغناطیس میشه، دیگه هیچ موجودِ ماورائی، توان قدرت‌نمایی و استفاده از انرژیای برتر خودشو نداره. برای همین از آرماگدون برای خَلْعِ قدرت و قضاوت، بعضی وقتا هم تنبیهِ اهریمنایی مثل من که قوانین ماورائی رو نقض می‌کنن و اونجا دیگه قدرت برتری ندارن و انرژیشون به‌‌حد پایین میرسه، استفاده می‌کنن.
دِیمن خیره به‌ چشمان جدی فِرانک که توانسته‌بود کاملاً او را نگران خود کند، همان‌طور که دست‌هایش روی شانه‌های او بود به‌ پشت‌‌ سرش چرخید و ناگهان با «پوقی» نزدیک گوشش، بلند زیر خنده زد.
- جنگجوی بی‌کله‌ی منو ببین، چه بُق* کرده! نترس گرگ درنده‌ی من، هیچ اَبرخدایی، نه توی آرماگدون نه هیچ لامکان دیگه‌ای، وجودشو نداره خودشو با کینه‌ی تاریکی دربندازه.

دِیمن بوسه‌ای آرام پشت‌ سر فِرانک، روی موهای او‌ گذاشت و دهانش را به‌ گوشش نزدیک‌تر نمود:
-‌ باید برم، اما نگران نباش؛ من فرزند تاریکیم، همه‌ی کائنات روزی در تاریکی من بلعیده خواهن شد!
دِیمن در بهت سکوت متفکرانه‌ی فِرانک که همچنان، رنگ نگرانی خود را حفظ کرده‌بود در حال خروج از اتاق تاریک از قصد، قدم بر روی مُچ پای بَرده‌ی بی‌جانِ کف تالار گذاشت و طوری پایش را روی مُچ پای او با فشار چرخاند که صدای شکستن استخوانش‌هایش، داخل اتاق پیچید! سرخوشانه، دست راستش را بالای سرش چرخاند.
- این صدا رو دوست دارم!
فِرانک با نگاه تحسین برانگیز، رفتن او را به تماشا ایستاد و لبخندی بر لب نشاند.
- تو دیوونه‌ترین ابرخدای ماوراء هستی.



{پینوشت:
نشئه* به معنای سرخوشی که با عنوان نشئگی نیز ممکن است مطرح شود، یک وضعیت ذهنی و عاطفی است که در آن شخص احساس خشنودی، شادی، هیجان و لذت دارد.

سخیف* به معنای پوچ، ناپسند، ياوه، مزخرف، بی‌معنی، نامعقول، عبث، مضحک، خنده‌آور و احمقانه می‌باشد.
اسکار* یا جای زخم، نتیجه‌ی فرآیند ترمیم پوست پس از آسیب، جراحی یا التهاب است. این نواحی معمولاً از بافتی متفاوت با پوست سالم تشکیل می‌شوند و می‌توانند به صورت برجسته، فرورفته یا تغییر رنگ یافته ظاهر شوند.

خوش‌استایل* بودن، یعنی اینکه ظاهر و رفتار فرد به‌ دل دیگران بنشیند. دیگران از آن شخص به‌‌خاطر جذابیت ظاهری‌ورفتاری خوششان بیاید. خوش‌تیپی و خوش‌هیکلی را در ظاهر و پوشش و رفتار باهم داشته‌ باشد.

تجزیه* به معنای تفکیک، جداسازی، مجزاسازی، انفصال، تحلیل، تفریق، تقسیم، تفکیک کردن، جزء‌جزء شدن، آنالیز کردن و از هم پاشیدن می‌باشد.

انرژی مغناطیسی*، فضای نیرومندی است که آهنرباها هنگام جذب یا دفع یکدیگر به‌هم اعمال می‌کنند.
غرامت*‌دادن به‌ معنای جبران کردن، تلافی کردن، پاداش دادن، تاوان دادن و عوض دادن می‌باشد.

ریاضَتِ* کشیدن، تحمل سختی‌ها، ترک غرایز و انجام عبادات برای پاک کردن روح است به معنای رنج، تعب، زحمت، محنت، سعی‌وکوشش و رنج کشیدن می‌باشد.

بق*کردن به‌ معنای عبوس شدن، ترش‌رو بودن و چهره درهم کشیدن، می‌باشد.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۴
***
در سرزمین آرماگدون، همه‌ی قدرت‌های برتر اَهریمنی از سرزمین‌های مختلف ماوراء با شنیدن صدای زنگِ ناقوسِ فراخوان در محل دادگاه‌مانندی در تالاری بزرگ جمع شده‌بودند.
قدرت‌های برتر و فرمانروایان ماورائی، هرکدام بعد از ورودشان بر روی صندلی‌های تیره و منظم، متعلق به اهریمن مشخص‌‌شده در خطی صاف، پشت میزهایی بلند و منحنی‌شکل که در چند ردیف عمودی به‌هم چسبیده‌بودند، قرار می‌گرفتند. آن‌ها با نگریستن به سقف بلند و گنبدی‌شکلِ شیشه‌ای تالار که بر فرازش، پرواز چندین اژدهای آتشین را می‌دیدند و نگهبان‌های اهریمنی دورتادور تراسی گرد زیر سقف شیشه‌ای آن با نیزه‌هایی آتشین مراقب حرکات آن‌ها بودند، همهمه‌ای بین آن‌ها از آن همه حفاظت تالار شکل گرفته‌بود.
با ورود دِیمن به‌ داخل تالار بزرگ دادگاه، کم‌کم همه سکوت کردند... با اشاره‌ی رئیس دادگاهِ آرماگدون، «کاساندان»، اهریمن هزاران‌ساله، نگهبانان جهنمی که زره‌هایشان سرخ و آتشین بر تنشان شعله می‌کشیدند، هر قدرت ماورائی را بر صندلی‌هایشان نظم دادند.
ابراهریمن، کاساندان هم پشت میز بلند خود که در سطحی بالاتر از صندلی‌های تالار قرار گرفته‌بود، روبه‌روی حُضار بر صندلی‌ای که تکیه‌گاه بلندی داشت، جُلوس* نمود. از زیر کلاه بزرگِ رَدای خاکستری‌رنگش که تمام صورتش را پوشانده‌بود، حُضارِ در دادگاه را از زیر نظر گذراند و چوب‌دستیِ بلند و جادوئی‌اش را که از تجزیه و تسخیر قدرت‌های اهریمنی و جادوئی، نیروی عظیمی داشت، کنارش به‌ میز تکیه داد.
کاساندان نگاهش را روی دِیمن که با بی‌خیالی و بی‌توجهی به گوش‌زد نگهبان‌های جهنمی، پاهایش را روی هم بالای میزِ مقابلش گذاشته‌بود و داشت سیگاری روشن می‌کرد، ثابت کرد... خشمگین با انرژیِ دستش از همان فاصله‌ی دور، سیگار دِیمن را از بین لبانش بیرون کشید و به‌ زمین پرتاب کرد.
- لُرد*دِیمن، اینجا آرماگدونه! فراموش نکنین که هیچ اهریمنی در این مکان قدرتی برای استفاده نداره؛ پس شما هم قدرتی ندارین که بخواین با اون سرکشی کنین و نظم جلسه‌ رو‌ به‌هم بزنین. اگه تابع مقررات این مجلس نباشین، باید با بخشیدن انرژی زیادی از تاریکیتون، غرامت* بدین.
دِیمن دستانش را به‌ علامت تسلیم باز و پاهایش را از روی میز، بر زمین گذاشت، پوزخندی زد.
- هِه، اما همیشه که در آرماگدون نمیشه نگهم داشت؛ میشه؟
کاساندان با کف دستش محکم بر روی میز کوباند و با فریاد خشمگینی بدنش را به‌‌ جلو خم نمود:
- دارین مجلس رو تهدید می‌کنین؟!
دِیمن با لبخند تمسخرآمیزش، شانه بالا انداخت.
- نه، یه سؤال ساده بود، آروم‌ باشین.
کاساندان از دِیمن روی برگرداند و سعی کرد آرامش خودش را در مقابل خونسردی او به‌‌دست بیاورد. به‌ صندلی خالی‌ای اشاره کرد و از مشاورش که کنارش ایستاده‌بود، پرسید:
- «اُلیوِر» اون جای خالیِ کدوم اهریمنه؟
اُلیور کمی با سر تعظیم نمود.
- قربان، جناب لوسیفر حضور ندارن.
کاساندان، کلافه و خشمگین از جایش برخاست.
- مگه میشه پادشاه ماوراء، فراخوان رو نشنیده باشه؟! فوری با اون ارتباط ذهنی بگیر، باید خودش رو به این مجلس برسونه.
اُلیور کمی دهانش را به گوش کاساندان نزدیک‌تر نمود:
- اما قربان، می‌دونین جناب لوسیفر مدتیه از قصرشون خارج نشدن و با هیچ قدرتی مراوده‌ای* نداشتن. ایشون از مسئولیت پادشاهی ماوراء شونه خالی می‌کنن؛ وظایف نظارت بر امور ماوراء رو هم بر عهده فرد دیگه‌ای از قبیله‌ی خودشون گذاشتن!
کاساندان از انرژی خشمش، هاله‌ی آتشینی دورش هُویدا شد. با تحکم به اُلیور دستور داد:
- بفرست دنبالش، باید اینجا حضور داشته باشه.
سپس با نگاه شماتت‌باری به دِیمن ادامه داد:
- تمام ناامنیا و چپاولای گاه‌وبیگاه به‌‌ بیشتر سرزمینا از کم‌کاری و بی‌کفایتی پادشاه ماوراء‌ست که از زیر بار مسئولیتش شونه خالی می‌کنه. عجله کن؛ شوالیه‌های آتشین رو به‌ قصرش بفرست. اگه از اومدن اِمتناع کرد با شمشیرای جهنمی، مُجاب به اطاعتش کنن!
دقایقی بعد از بیرون رفتن اُلیور، هَمهَمه‌ی حاضرین با صدای برخورد با عجله‌ی عصای سر اژدهای طلائی‌رنگ مردی میان‌سال به کف گرانیتی سیاه‌رنگ تالار که با عجله پشت سر الیور که دوباره به تالار بازگشت، حرکت می‌کرد، خاموش شد.
مرد با کمی دست‌پاچگی در حالی‌که کتِ پشت بلند و اتوکشیده‌ی سیاه‌رنگش را بر روی جلیقه‌ی خاکستری‌ای که روی پیراهن مشکی جنس ساتن مرغوبش به تن داشت مرتب می‌کرد، مقابل کاساندان پایین پله‌های سکوی بلند میز او ایستاد و کمی سرش را به نشانه‌ی ادب خم نمود.
کاساندان با نگاهی گذرا از زیر کلاه بلند ردای ضخیمش به خوش‌چهره بودن مرد که موهای جو_گندمی‌اش، جذابیت بیشتری به او داده‌بودند، خشمگین غرید:
- باز لوسیفر از اومدن سر باز زده و تو رو فرستاده، «اَرباب»؟
«آیزاکرا» مشهور به ارباب از قبیله‌ی آتش و از نواده‌های لوسیفر با احترام سر خم نمود.
- نه قربان! ایشون از اومدن سر باز نزدن، اما تأخیری خواهن داشت. من رو جای خودشون فرستادن که دیر رسیدنشون رو حمل بر سرپیچی از اومدن به فراخوان ندونین؛ ایشون هم خودشون رو به مجلس می‌رسونن.
کاساندان نفس بلندی کشید و خشم خودش را مهار نمود. با دست به ارباب اجازه‌ی نشستن داد. ارباب در حالی‌‌که زیرچشمی به نیشخندِ دِیمن نگاهی انداخت، روی صندلی خالی لوسیفر جلوس کرد.
کاساندان صاف‌تر و عصا قورت‌داده خودش را بر صندلیش جابه‌جا نمود و سعی کرد صدایش بلندتر و‌ رَساتر باشد:
- ما شما رو اینجا جمع کردیم که بدونین، اَبَرخدایان اهریمنی سخت از کارای بدون فکر شما و هَرج‌و‌مَرج ماوراء، عصبانی هستن. هیچ‌کدوم از شماها به وظایف خودتون به‌خوبی عمل نمی‌کنین. بی‌قانونی و نادیده گرفتن مقررات ماوراء رو از حد گذروندین. از بین بردن بی‌وقفه‌ی مردمان سرزمینای روشن و آبادِ ماوراء، سرزمینای ما رو هم با خطر جنگ و تخریب روبه‌رو کرده. قدرتای سفید علیه ما متحد شدن و از نیروهای برترشون طلب رویارویی با قدرتای اهریمنی رو دارن!
باز هَمهَمه‌ای بین حُضار در گرفت... اَبرقدرت جهنمی‌ای با کِبروغرور، گیسوان طلائی بلندش را با تکان‌دان سرش به پشت فرستاد و از جایش برخاست.
- جناب کاساندان آیا ما باید از قدرتای سفید بترسیم؟ خوب بزارین با ما رو در رو بشن. در این میون با ایجاد جنگ و خون‌ریزی، اونا هستن که متضرّر خواهن شد و ما می‌تونیم تموم سرزمینای روشنی رو تسخیر کنیم!
کاساندان خشمگین دوباره روی میز کوبید تا هَمهَمه را ساکت کند.
- لرد«سیمارن» اگه بنا باشه مقررات ماوراء نادیده گرفته بشه و همه‌ی سرزمینای آباد نابود و مردمان اونا کُشته بِشن، تعادلی برای ادامه‌ی حیات ما قدرتای اهریمنی هم نمی‌مونه. سرزمینای ما برای ادامه‌ی حیات و استفاده از خدمه به انرژیای روشن نیاز داره. خود شماها در نبود تعادل و قانون به‌ جون هم می‌افتین. در همه سرزمینا جنگ و کُشتار بیداد می‌کنه؛ کل ماوراء تک‌قطبی میشه و یه قدرت برتر بقیه قدرتا رو می‌بلعه!
کاساندان نگاهش را روی چهره‌ی زیبا و‌ پُرتَمسخُر دِیمن ثابت کرد و با اشاره به او ادامه داد:
- همین قدرت تاریکی به شما رحم نخواهد کرد!
همه‌ی قدرت‌ها با هَمهَمه به‌سمت دِیمن سر چرخاندند؛ دِیمن بلندبلند به خنده افتاد.
- کاساندان، من رو احضار کردی که بقیه رو به‌ جونم بندازی؟!
کاساندان عصبانی انگشت اشاره‌اش را به‌سمت دِیِمن نشانه رفت.
- شما لُرددِیمن، اگه پا روی دُم طبیعت نمی‌ذاشتین و بانوی منتخبش رو نمی‌کُشتین، الان جناب لوسیفر هم از مسئولیتاش شونه خالی نمی‌کردن که ماوراء بدون پادشاه بمونه!
دِیمن پوزخند تمسخرآمیزی زد.
- ببخشین که کُشنده‌ی خودم رو کُشتم! نمی‌دونستم شیاطین هم عاشق میشن و جناب لوسیفرتون قلبشون جریحه‌دار میشه، عُزلت‌نشینی* برمی‌گزینن!
دِیمن جد‍‌ّی و خشمگین بی‌توجه به تیرهای آتشینی که نگهبان‌ها از بالاسر آن‌ها از بلندای تراس دورتادور سقف شیشه‌ای بر آن‌ها نشانه رفته‌بودند، حالت تهدیدی به خود گرفت!
- من فرزند تاریکیم... من برتر از هر قدرت آتشینیم که شماها با دسیسه‌ی کُشنده‌ی تاریکی به‌جای من بر تخت پادشاهی نشوندین. همون موقع هم اشتباه خودتون بود که موجود احساسی و ضعیفی مثل لوسیفرو به عنوان پادشاه ماوراء به سلطنت رسوندین. شماها هراس داشتین تاریکی تعادل ماوراء رو به‌هم بزنه؛ الان با تعادلتون به کجا رسیدین؟ کجاست پس پادشاه برگزیده‌تون؟ پادشاهی ماوراء تنها برازنده‌ی تاریکیه، نه لوسیفر از قبیله‌ی آتش که با دیدن یه زن، دست‌وپاش لرزید و کلی باج به قبیله‌ی طبیعت داد؛ بعد از مرگ اون زن هم مدتاست گوشه‌نشین شده! جای ترس از نیروهای برتر روشنی و خشمِ اَبَراهریمنا، پادشاهی منو اعلام کنین تا تموم قدرتای سفیدو به خدمت قدرتای اَهریمنی دربیارم و خاک سرزمینای روشنو به توبره بکشم. تا کی می‌خواین منتظر لوسیفر دل‌شکسته‌تون بشینین؟ قدرت برتر منم، من!
درب تالار دادگاه هم‌زمان با آخرین کلمه‌ی دِیمن توسط دو نگهبان آتشین باز شد و مرد میان‌سال و زیبارویی در آستانه‌ی درب، چشمان سبز تیله‌ایش را بین حضار چرخاند. لوسیفر با نگاهی نافذ در میان بهت و سکوت دیگر اهریمنان که تکان‌تکان موهای بلندِ و طلائی‌رنگ او بر گودی کمرش موجب خیرگی آن‌ها شده‌بود در حالی‌که برخورد بلندی لباس فاخر جواهرنشانش بر سنگ‌های گرانیتی کف تالار، سکوت آن را با نوای شیق‌شیقی می‌شکاند، قدم بر راهروی بلند مقابل میزهای حضار گذاشت. مغرور و سربالا در حالی‌که صدای گام‌های محکمش با کفش‌های ساق‌دار و طلائی‌رنگش در فضای باز و بلند تالار پژواک می‌گرفت، مقابل میز بلند کاساندان از حرکت باز ماند و با خم کردن سر با نهایت اَدب به کاساندان به آرامی ادای احترام نمود و با صدای زیبا و گوش‌نوازشش به‌سمت دِیمن روی چرخاند:
- می‌دونی که مدّعی سلطنت بر ماوراء، نباید کُشنده‌ای داشته باشه.
لوسیفر لوحی را از داخل لباس زربافت و گران‌قیمتش که یقه‌ی کیپ و ایستاده‌اش با سرشانه‌های شق‌ورقش ابهت چشم‌گیری به او داده‌بودند، بیرون آورد و‌ رو به حُضار گرفت!
- قدرتای برتر سفید از من خواستن این تقاضانامه‌ی طبیعتو که به ثبت‌ رسیده و موافقت اهریمنان رو هم گرفتن به آرماگدون بیارم. از همه حضار و ریاست محترم مجلس برای تأخیرم عذرخواهی می‌کنم.
لوح که همان نامه‌ی دستوری در ماوراء بود و جنسی محکم و پُردوام مانند فایبرگلاس* داشت و نوشته‌ها بر روی آن حک شده‌بودند را به اُلیور سپرد و او نزد کاساندان برد.
کاساندان بعد از دقیق خواندن لوح در میان حیرت بقیه، نگاهش را به دِیمن خیره نگه داشت و به آرامی سری از تأسف تکان داد.
- لرددِیمن، باز هم با درخواست کُشنده‌ی شما موافقت شده! چرا بدون کسب اجازه از خدایان اهریمنی و اعلام به اجلاس آرماگدون به فتح اراضی طبیعت رفتین؟!
دِیمن کلافه و عصبانی از پشت میزش پایین پرید و مقابل کاساندان خشمگین ایستاد.
- که چی؟ باید از کُشنده‌ی دیگه‌ای بترسم؟ مگه قبلی رو به مرگ شَنیع* نکُشتم؟
دِیمن با نگاه پُرغروری به لوسیفر خیره شد... لوسیفر از خشم دندان‌هایش را روی هم فشار داد و دستانش را مُشت کرد، اما خونسردی را در نگاهش از دست نداد. کاساندان با خشم بر سر دِیمن فریاد زد:
- لرددِیمن، شما مدّعی سلطنت بر ماوراء هستین، اما تا کُشنده داشته باشین، ‌چطور ممکنه به عنوان پادشاه ماوراء برگزیده بشین؟
دِیمن نگاه پُرنفرتی به خود گرفت!
- مسخره‌ست، واقعاً مسخره‌ست! باز هم همون دسیسه رو تکرار کردین تا من بر تخت سلطنت ننشینم! بسیار خُب، بزارین تاریخ تکرار بشه... بگو اون کُشنده کیه و کجاست تا همین الان قلب اونو براتون به پیش‌کِشی بیارم، ببینم دیگه بهونه‌تون برای منع من از سلطنت بر ماوراء چیه؟
لوسیفر آرام چند قدم به‌سمت دِیمن برداشت.
- این‌بار فرق داره؛ کُشتن اون منتخبِ طبیعت، قوانینی داره... اجازه نداری بهش حمله‌ی مستقیم کنی. باید مثل یه بازی، غیر مستقیم پیش بری؛ یه حرکت تو یه حرکت اون، مثل بازی شطرنج، بدون تقلّبی در بازی. اگه هرگونه زرنگی و تقلّبی بخوای انجام‌ بدی، نه تنها باید از قدرتای تاریکت غرامت بدی، بلکه علاوه بر سرزمین تاریکی، سرزمینای دیگر اهریمنا هم در خطر تصرف طبیعت قرار می‌گیره. شاید هم این‌بار، تاریخ برای تو و بقیه جور دیگه‌ای رقم بخوره!
صدای بهت و تشویش اهریمن‌های حاضر در تالار بلند شد. دِیمن اما با خونسردی، لبخند کثیفی بر لب نشاند و چشمان موذیش را بر چشمان پُرکینه‌ی لوسیفر دوخت.
- اوف، بازی کردنو که خوب بلدم... با‌ «سیلویا» هم قبل مرگش زیاد بازی کردم!
لوسیفر با شنیدن نام پاره‌ی تنش که تاریکی او را ناجوان‌مردانه تجزیه نموده‌بود، خشمگین به‌سمت دِیمن حمله‌ور شد. نگهبانان آتشین به سرعت با صدای قدم‌های سنگینشان در تالار خودشان را به‌ آن‌ها رساندند و با نیزه‌های آتشین سر راه لوسیفر را بستند و او را در میان نیزه‌ها نگه داشتند!
کاساندان پُرغضب به‌سمت دِیمن که نگهبانان را با حرکتی سریع و سایه‌وار کنار زد و آماده‌ی حمله به لوسیفر بود، انرژی سنگینی با قدرت دستش فرستاد و با ضربه‌ی قدرت او که به زیر گلویش خورد، دِیمن با سرعت روی هوا بلند و به‌شدت به عقب پرتاب شد و با برخورد به میزها به زمین افتاد!
ارباب با عجله خودش را به لوسیفر رساند و از او خواهش کرد آرام باشد و نگذارد دِیمن با سخنان آزاردهنده‌اش زخم کهنه‌ی او را باز کند. کاساندان که هاله‌ی آتشین خشمش دور بدن او ظاهر شده‌بود، چوب‌‌دستی پر قدرتش را به‌حالت تهدید به‌سمت هر دو گرفت.
- اگه بخواین نظم دادگاهو به‌هم بزنین و قوانین اجلاسو زیر پا بذارین، هردوی شما رو به جهنم آرماگدون تبعید می‌کنم؛ فهمیدین؟
لوسیفر آرام دستانش را بالا برد و سر فرود آورد. دِیمن هم خودش را همان‌طور که بر زمین افتاده‌بود، عقب کشید و به میزی از ردیف اول حضار تکیه داد؛ قُلنج گردنش را شکاند.
- من فرزند تاریکیم و‌ هیچ قدرتی نمی‌تونه از تاریکی من در امان باشه! هر بازی می‌خواین راه بندازین، هر کُشنده‌ای می‌خواین بیارین. من با همین بازی مسخره، تمومش می‌کنم و اونو‌ به مرگ شَنیع خواهم کُشت... دیر یا زود همه باید سلطه‌ی تاریکی بر ماوراء رو بپذیرین!
کاساندان که می‌دانست دِیمن به گرفتن کینه‌ی تاریکی مشهور است، سعی کرد جو متشنج مجلس را آرام‌تر نماید. مجدد با دقّت بیشتری لوح را خواند و این‌بار با لحن آرامی، دِیمن را خطاب قرار داد:
- لُرددِیمن، جای تهدید و هیاهو آروم باشین و به مفاد این لوح دقت کنین... ظاهراً اگه بخواین بازیو شروع کنین و قلب کُشنده‌تونو بیارین، زمان زیادی باید صبر کنین! همون‌طور که جناب لوسیفر گفتن، این‌بار نمی‌تونین حمله‌ی مستقیمی داشته باشین و تا سن بلوغ کُشنده‌تون باید صبر کنین!
همهمه‌ای مجدد در تالار شکل گرفت؛ دِیمن با خشم از زمین بلند شد.
- این چه بازی مسخره‌ایه که راه انداختین؟! شماها فقط می‌خواین زمان بخرین تا سلطنت منو به تعویق بندازین. اگه کُشنده‌ای هست بگو کیه و کجاست؟ این چرندیات چیه؟ مگه توی ماوراء سن بلوغی هست که من باید صبر کنم؟!
کاساندان لوح را به‌سمت دِیمن گرفت.
- بهتره بیاین بگیرین، خودتون قوانین بازیو بخونین... اینجور که نوشته‌ شده، ستاره‌ی طالع اون کُشنده هنوز شکل نگرفته و این بازی تازه بعد از سن بلوغ اون شروع میشه، پس طبیعت تا جایی که بتونه اونو از دید شما پنهون نگه می‌داره تا تاریکی نتونه، قبل از رسیدن کشنده‌ش به سن بلوغ و شروع بازی، آسیبی به اون برسونه. بله لُرد، این‌بار این کُشنده سن بلوغ هم داره!




{پینوشت:
جلوس* کردن به معنای نشستن می‌باشد.

لُرد اصطلاحی است که عموماً برای نجیب‌زاده‌ها در کشورهایی نظیر انگلستان به کار می‌رود. معمولاً لردها مرد هستند، اگر چه لردهای زن هم وجود داشته‌اند. واژه لرد به این معانی نیز می‌تواند باشد: صاحب، خداوند، ارباب، خداوندگار، فرمانروا، شاهزاده و مالک.

غرامت* به معنای تاوان، جبران، جریمه، خسارت، ضرر، عذاب و مشقت می‌باشد.

مراوده* به معنای نشست‌وبرخاست کردن، هم‌صحبت شدن و ملاقات کردن می‌باشد.

عُزلت به معنای انزوا، تجرد، تنهایی، کناره گیری، گوشه گیری و گوشه نشینی می‌باشد.

فایبرگلاس* نوعی پوشش از ترکیب مواد نفتی و پشم شیشه است. ویژگی عمده این مصالح سبک بودن، استحکام بالا و تولید آن‌ها به اشکال مختلف است.

شنیع* به معنای با شرارت بي پايان، بي‌رحم، ستمگر، زشت، شرير، ظالم، فجيح، تأثرآور، نابکار، بدکار و ناهنجار می‌باشد.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۵
دِیمن غضب‌آلود با خیزی، نگهبان پیش رویش را کنار زد و خودش را به کاساندان رساند. لوح را از میان انگشتان بلند او با ناخن‌های تیز و چنگال‌مانند، بیرون کشید؛ چشمانش را ریز کرد و بعد از خواندن دقیق آن، پوزخندی زد.
- هِه، حالا من باید برای شروع این بازی، معطل زاییده‌شدن کُشنده‌م از قبیله‌ی طبیعت باشم و تا بلوغش هم دنبال نخودسیاه بفرستیدم، نه؟! این خیلی مسخره‌ست! من این قوانینو نمی‌پذیرم. هرجا باشه پیداش می‌کنم و در نطفه نابودش می‌کنم.
کاساندان جدی و خشن دوباره تأکید کرد:
- شما اجازه‌ی این کارو ندارین، لُرددِیمن! حداقل با حمله‌ی مستقیم اونو نباید بُکشین؛ فهمیدین؟ این بازی به عنوان یه قانون از طرف خدایان ثبت شده. اگه شما غیر این قوانین رفتار کنین، طبیعت می‌تونه با اجازه‌ی خدایان، تمام سرزمینای اهریمنی رو تسخیر کنه. سرپیچی شما از قوانین باعث غرامت‌دادن بقیه اهریمنا هم میشه؛ پس جای خشم و بی‌منطق عمل کردن، این بازیو با سیاست پیش ببرین.
دِیمن لبخند تمسخرآمیزش را همچنان بر چهره داشت.
- هِه، بله که می‌فهمم... همه‌ی شما از سُلطه‌ی تاریکی بر ماوراء بیم‌ووحشت دارین، اما جناب کاساندان، من اونقدرم بی‌سیاست نیستم که یه‌وجب از سرزمینای اهریمنی رو به طبیعت باج بدم. من صبر زیادی دارم و بالأخره با نابودی طبیعت، همه‌ی قدرتای اهریمنی باید برتری تاریکی بر ماوراء رو‌ بپذیرن.
کاساندان بی‌تفاوت به تهدیدات دِیمن، سعی کرد بحث با او‌ را تمام کند.
- در هرحال نمی‌تونین از حکم ثبت‌شده سرپیچی کنین؛ صبور باشین تا کُشنده‌تونو نابود کنین.
کاساندان روی بر لوسیفر ادامه داد:
- جناب لوسیفر از وقتی شما از مسئولیت‌هاتون شونه خالی کردین، ماوراء گرفتار بی‌قانونی و هَرج‌‌ومَرج شده. تعادل بین قدرتا داره از بین میره. با واگذاری تاج‌‌وتختِ پادشاهی شما به تاریکی، شاید اوضاع سروسامان بیشتری می‌گرفت، اما با این دستور جدید تا نابودی اون کُشنده، لُرددِیمن فعلاً نمی‌تونن جایگزین شما بشن. در هرحال شما باید تا تاج‌گذاری قدرت جدید، غرامت این بی‌مسئولیتی رو خودتون تقبل کنین.
لوسیفر با همان رفتار متشخصانه‌ی خودش به نشانه‌ی ادب، کمی صورتش را به پایین متمایل نمود.
- من از وضع پیش‌اومده متأسفم، اما من از همون چند مدت پیش اعلام کردم، توان ادامه‌ی این مسئولیتو ندارم. شما و قدرتای اهریمنی اصرار بر ادامه‌ی سلطنت من داشتین! اما منو باید عفو بفرمایین جناب کاساندان... من از بازگشت به این مسئولیت معذورم!
کاساندان عصبانی با تأسف سری تکان داد.
- ما پادشاهی شما رو برای تعادل ماوراء قبول داشتیم‌، اما می‌دونیم دیگه صبر کردن و تعلّل جایز نیست؛ بهتره قدرت پادشاهی ماوراء رو تا به تخت نشستن لُرددِیمن به قدرت برتر قبیله‌ی اهریمنی دیگه‌ای انتقال بدیم.
کاساندان روی بر دیگر اَبَرقدرت‌های حاضر در دادگاه نمود.
- آیا شما به رأی‌گیری و انتخاب پادشاه جدید تا آمادگی لُرددِیمن برای سلطنت، موافقین؟
از میان هَمهَمه‌ی اهریمن‌های حاضر در دادگاه، نام «دِویل»، اَبَراهریمن شیطانی و جهنمی، شنیده میشد که دیگر قدرت‌های اهریمنی او را برای جانشینی، اَصلح‌تر می‌دانستند. کاساندان دستانش را بالا برد و بقیه را به سکوت فراخواند.
- بسیار خُب، لُرددِویل، قیام* کنین.
دِویل، ابلیس جهنمی که کلاه رَدای سُرخش صورتش را پوشانده‌بود، آرام از جایش بلند شد و باقی قدرت‌ها از هیبت جهنمی او سر تعظیم فرود آوردند!
کاساندان با احترام او را خطاب قرار داد:
- لُرددِویل، آیا حاضرین پادشاهی ماوراء رو بر عهده بگیرین؟
دِویل با کمی مکث از زیر کلاهِ شنل سرخ‌رنگش، سرش را به علامت نفی به چپ‌وراست تکان داد.
- من معذورم!
هَمهَمه‌ای دوباره بلند شد و این‌بار دِویل با صدای اعجازآورش و گفتن «اما...» دیگران را به سکوت وا داشت!
- اما پیشنهاد من برای این مقام، دست‌پرورده‌ی خود جناب لوسیفر هستن؛ بهتره پادشاهی از همین قبیله ادامه پیدا کنه. این قبیله به‌خوبی تا الان تونستن تعادل ماوراء رو حفظ کنن.
کاساندان با حیرت پرسید:
- دست‌پرورده‌ی جناب لوسیفر؟!
دِویل هم‌‌زمان چشمانش را بست و‌ سرش را هم به پایین خم‌ کرد.
- بله، ارباب دو پسر دارن؛ «آمیدان» و «آمیران» که از نواده‌های جناب لوسیفر هستن.
دویل لحظات کمی مکث کرد و بُهت لوسیفر را ارزیابی نمود!
- جناب آمیدان، پسرِ بزرگ ارباب از بانو «کارمینای» پری‌زاد، جوانی مقبول هستن. جناب لوسیفر پدرخونده‌ی ایشون از بدو تولد با تعالیم خودشون جناب آمیدانو رشد دادن!
کاساندان نگاه پراشتیاقی به ارباب نمود.
- آفرین بر شما که تونستین نسل مقبولی از خودتون به‌جا بزارین. دو پسر از نسل قدرت بزرگی چون جناب لوسیفر، تحسین‌برانگیزه!
دِویل به نگاه نگران لوسیفر خیره شد.
- البته پسر کوچیک‌تر ارباب، آمیران از هم‌پیمان فعلی ایشون، بانو«ماگنولیا» از قبیله‌ی خون‌آشاما هستن.
کاساندان نیز به چشمان نگران لوسیفر نگریست.
- چرا نگرانین جناب لوسیفر؟! نکنه نمی‌خواین حالا که خودتون قصد کناره‌گیری دارین از نواده‌هاتون هم برای این مسئولیت استفاده بشه؟
لوسیفر موقّر پاسخ داد:
- لُرددِویل به خاندان و قبیله‌ی من لطف دارن، اما پسرخونده‌ی من آمیدان با اجازه‌ی من رشد داده شده و سال‌های عمرشو از کودکی آغاز کرده؛ ایشون هنوز جوونی کم‌تجربه هستن و برای پذیرفتن این مسئولیت آمادگی لازمو ندارن.
دِویل دوباره با اصرار لوسیفر را خطاب قرار داد:
- بسیار خُب، شما نواده‌های دیگه‌ای هم دارین از بین اونا پادشاهی معرفی کنین. اَرباب یه برادر و یه خواهر هم دارن که از نسل ایشون هم دارای نواده هستین.
لوسیفر خنده‌ی عصبی زد.
- چه اصراری دارین لُرد از نسل من پادشاهی ادامه پیدا کنه؟! این همه اَبَرقدرت اهریمنی اینجا حضور دارن که هر کدوم به‌خوبی از عهده‌ی این مسئولیت بَرمیان.
دِویل با تحکم پاسخ داد:
- چون شما غرامت این افسارگسیختگی و هَرج‌‌ومَرجو باید تقبل کنین.
کاساندان هم با سر حرف دِویل را تأیید کرد.
- شما جناب لوسیفر نمی‌تونین بیشتر از این از مسئولیتتون شونه خالی کنین. تا بازگشت پادشاه تاریکی، این مسئولیت با شماست. خودتون نمی‌خواین ادامه بدین، اعتراضی نیست، اما شما نسل مقبولی برای پادشاهی دارین؛ باید از بین اونا به انتخاب خودتون، پادشاهی بر ماوراء معرفی کنین.
لوسیفر به‌سختی خشمش را فرو خورد. با تکان دادن سر، پذیرفت و سکوت کرد. کاساندان با صدایی رَسا اعلام کرد:
- پس پادشاهی ماوراء از قبیله‌ی آتش ادامه پیدا می‌کنه. امیدوارم هرچه زودتر این بی‌قانونیا خاتمه پیدا کنه و ماوراء به تعادل قبل برسه.
کاساندان خطاب به لوسیفر ادامه داد:
- لطفاً به محض آمادگی هرکدوم از نواده‌هاتون، برای انتقال قدرت پادشاهی، اونو به آرماگدون معرفی کنین.
سپس کاساندان به دِیمن روی کرد که با سکوت مرموزی به صحبت‌های دِویل می‌اندیشید.
- شما هم لُرددِیمن، لطفاً خراب‌کاری جدید راه نندازین و با دقت قوانین شروع بازی رو رعایت کنین. نباید بهونه‌ای دست طبیعت و نیروهای روشنی بدیم که غرامت سنگینی از همه‌مون بگیرن.
دِیمن نگاه پُرکینه‌ای به لوسیفر انداخت!
- بسیار خُب، پادشاهی رو از این نسل ادامه بدین، اما با تاج‌گذاری من، چه خود لوسیفر، چه نسل و نواده‌هاش، باید به تاریکی سر تعظیم فرود بیارن.
دِیمن با خشم در حالی‌که گیسوان سیاه و براقش در پشت سرش به رقص درآمده‌بودند، بدون اجازه‌ی خروج ریاست مجلس با ضرب دستانش، نگهبان‌های آتشین مقابل دروازه‌ی بلند و عظیم تالار را کنار زد و بی‌تفاوت به همهمه‌ی حضار از تالار خارج شد!
با رفتن دِیمن، باقی اهریمن‌ها هم‌ با اجازه‌ی کاساندان با اعلام ختم جلسه، برای خروج از صندلی‌هایشان برخاستند. دویل با دیدن نگاه نگران لوسیفر به ارباب، خودش را نزدیک آن‌ها رساند و کلاه شنل سرخ‌رنگش را از چهره‌اش کنار زد... گیسوان بلندِ خاکستری_طلائی‌اش بر شانه‌های پهنش ریختند و چشمان کهربائی‌رنگش را که هاله‌هایی سرخ در آن‌ها موج می‌زدند، ابلیس‌وار ریز کرد.
- جناب لوسیفر اگه برای انتخاب جانشینتون مشکلی هست، شاید اگه به من اعتماد کنین، بتونم کمکی کنم؟
لوسیفر با نگاه تهدیدآمیزی به دِویل نگریست!
- گویا آمیدانِ منو خوب می‌شناسین؟! چه چیزی باعث کنجکاوی شما و تحقیق درباره‌ی پسرخونده‌ی من شده؟
دِویل که خود از ابلیسان بزرگ و پرقِدمت ماوراء بود از نگاه تهدیدوار لوسیفر ابروان شیطانی و روبه‌بالایش را بالاتر داد و با جدّیت چشمانش را در چشمان پُرخشم لوسیفر ثابت کرد.
- بله کنجکاو بودم که پسر بانوکارمینای پری‌زاد که در دامان ابلیسی چون شما پرورش یافته، این شایعاتو شنیده که مادرش به دستور پدرخونده‌ش یا شاید هم به‌دست پدرش، ارباب، کشته شده؟!
ارباب به وضوح رنگ چهره‌اش به سیاهی رفت و سر اژدهایی‌شکل عصایش را محکم فشرد! لوسیفر دستانش را طبق عادت، پشت کمرش روی هم گذاشت و با اُبهت‌تر سی*ن*ه‌به‌سی*ن*ه‌ی دِویل ایستاد‌؛ کمی سرش را با غرور بالا گرفت و در جواب جمله‌ی توهین‌آمیز دویل، پوزخند ابلیس‌واری به او زد.
- پس شما هم مثل خاله‌‌زنک‌ها و ندیمه‌های بی‌کار قصرها، عادتِ دامن‌زدن به شایعاتو دارین؟! قبیله‌ی من از آتشه، آتشِ جهنمی! پسر من آمیدان هر چقدر هم پری‌زاد باشه از نسل منه... از آتش جهنم! ابلیس، هرگز ذات خودشو رها نمی‌کنه؛ اینو‌ ابلیسی مثل شما باید خوب بدونه! اگه من جای شما بودم، ابلیسی چون آمیدانو برای سلطنت بر ماوراء پیشنهاد نمی‌دادم! حتماً کنجکاویتون اونقدری شما رو پیش برده که فهمیده باشین، ستاره‌ی طالع آمیدان، طبق پیش‌گویی‌های «انجمن آکاریستا» پُرنورترین ستاره‌ی جهنمیه... اینو به‌‌خاطر نگه دارین!
لوسیفر با سر به ارباب اشاره کرد همراهیش کند و طوری از کنار دِویل عبور نمود که با شانه ضربه‌ای به کتف او زد و ارباب هم دنبالش خارج شد. سیمارن قدرت دیگر جهنمی که کمی دورتر نظاره‌گر گفتگوی آن دو بود، کنار دِویل آمد.
- نمی‌فهمم چرا باید پادشاهی رو به قبیله‌ی آتش پیشنهاد بدین، وقتی همه به شما رأی دادن؟ لُرددِویل شما چه‌تون شده؟ مگه پیشنهاد خودتون نبود که از بی‌مسئولیتی لوسیفر به اَبَراهریمنا شکایت کنیم؟! نمی‌بینین اون تاریکی لعنتی در انتظار چنین مؤقعیتیه؟! اگه تاریکی فرمانرواییشو بر ماوراء شروع کنه، کار همه‌مون تموم میشه!
دِویل متفکر چند قدم برداشت و دوباره به‌سمت سیمارن برگشت.
- پیش‌گوهای انجمن آکاریستا هرگز چیزی رو بی‌دلیل نمیگن؛ پس تاریکی هرگز بر تخت سلطنت نخواهد نشست! ابلیسی که از نسل لوسیفر زاده شده بر همه‌ی ماوراء و کائنات سلطنت خواهد کرد و تموم قدرت‌های جهنمی و اهریمنی رو از آن خودش می‌کنه!
سیمارن متعجب چندبار پشت هم پلک زد.
- نسل لوسیفر؟ همین آمیدانو که به گفته‌ی خودشون جوونی خام و بی‌تجربه‌ستو میگین؟! لُرددِویل فقط به‌خاطر یه پیش‌گویی همچین مؤقعیتی رو نپذیرفتین؟! از کجا معلوم اصلاً آمیدان، همون پادشاه پیش‌گویی‌شده باشه؟ مگه اصلاً تا حالا شده کسی در ماوراء، همه‌ی قدرت‌های جهنمی و اهریمنی رو یه‌جا تسخیر کنه؟! از من می‌شنوین همچین قدرتی جز یه افسانه نیست!
دِویل نگران، صدایش را آرام‌تر کرد:
-پیش‌گویی‌ها اتفاق خواهن افتاد. اون جادوگر و پیش‌گوی انجمن آکاریستا، وقتی گفت همه‌ی قدرت‌های جهنمی به من هم اشاره داشت!
سیمارن خنده تمسخرآمیزی زد.
- دارین میگین ممکنه قدرتِ ابلیسی مثل شما رو هم تسخیر کنه؟
دِویل به دوردست خیره شد و کمی سکوت نمود!
- اون خودشه، من مطمئنم. یکی از نشونه‌هاش، پادشاهی پری‌زاد و ابلیس‌زاده‌ست... آمیدان پسر بانوکارمینای پری‌زاد و پدرش آیزاکرای ابلیس، تازه شایعاتیم شنیدم که ممکنه نطفه‌ی آمیدان از خود لوسیفر باشه!
سیمارن هنوز متحیر مات مانده‌بود.
- اما اون که هنوز هیچ قدرتی از خودش رو نکرده، طبق گفته‌ی خود لوسیفر، جوونی خام و بی‌تجربه‌ست.
دِویل متفکر نگاهی به نگهبان‌های تالار که منتظر خروج آن‌ها بودند، انداخت.
- من فکر می‌کنم مانعی برای به تخت نشوندن آمیدان تو اون قبیله هست، وگرنه لوسیفر این همه نگران نمی‌شد! در ضمن تا الان این پسرو از دید همه قدرتا پنهون نگه داشته و کسی اونو به چهره هم نمی‌شناسه! من مطمئنم با پذیرفتن پادشاهی ماوراء، فقط مترسکی می‌شدم برای مثال زدن به مضحکه‌ی دورهمی اهریمنا... چون یقین دارم اون پیش‌گویی اتفاق خواهد افتاد.
دِویل با مکثی، نگاه دیگری به زیر نظر گذاشتن نگهبان‌ها انداخت و نفس بلندی کشید.
- اینجا جای مناسبی برای این بحث نیست، باید بیشتر مراقب اطرافمون باشیم. لوسیفر مدت زیادیِ به بهونه‌ی عُزلت‌نشینی با کسی مراوده‌ای نداشته و معلوم نیست مشغول جمع‌آوری چه قدرتی بوده. ممکنه تموم این سال‌ها داشته جانشین خودشو برای انتقام آماده می‌کرده! ببین می‌تونی ندیمه‌ای، خدمتکاری از قصر لوسیفر پیدا کنی که بیشتر بتونیم اطلاعات از این آمیدان جمع کنیم.
سیمارن هم با شنیدن حرف‌های دِویل نگران شد و برای بیشتر مشکوک نشدن نگهبان‌ها، سر تعظیم فرود آورد و از تالار خارج شدند.

دِویل به دوردست خیره شد و کمی سکوت نمود.
- اون خودشه، من مطمئنم! یکی از نشونه‌هاش، پادشاهی پری‌زاد و ابلیس‌زاده‌ست... آمیدان، پسر بانوکارمینای پری‌زاد و پدرش آیزاکرای ابلیسه، تازه شایعاتی هم شنیدم که ممکنه نطفه‌ی آمیدان از خود لوسیفر باشه!
سیمارن هنوز متحیر، مات مانده‌بود.
- اما اون که هنوز هیچ قدرتی از خودش رو نکرده، طبق گفته‌ی خود لوسیفر، جوونی خام و بی‌تجربه‌ست.
دِویل متفکر نگاهی به نگهبان‌های تالار که منتظر خروج آن‌ها بودند، انداخت.
- من فکر می‌کنم مانعی برای به تخت نشوندن آمیدان توی اون قبیله هست وگرنه لوسیفر این همه نگران نمی‌شد! در ضمن تا الان این پسرو از دید همه قدرتا پنهون نگه داشته و کسی اونو به چهره هم نمی‌شناسه! من مطمئنم با پذیرفتن پادشاهی ماوراء، فقط توی دورهمی‌های اهریمنا، مثل مترسکی می‌شدم برای به مضحکه‌ مثال‌ زدن... چون یقین دارم اون پیش‌گویی اتفاق خواهد افتاد!
دِویل با مکثی، نگاه دیگری به زیر نظر گذاشتن نگهبان‌ها انداخت و نفس بلندی کشید.
- اینجا جای مناسبی برای این بحث نیست، باید بیشتر مراقب اطرافمون باشیم. لوسیفر مدت زیادیِ به بهونه‌ی عُزلت‌نشینی با کسی مراوده‌ای نداشته و معلوم نیست مشغول جمع‌آوری چه قدرتی بوده؛ ممکنه تموم این سال‌ها داشته جانشین خودشو برای انتقام آماده می‌کرده! ببین می‌تونی ندیمه‌ای، خدمتکاری از قصر لوسیفر پیدا کنی که بیشتر بتونیم اطلاعات از این آمیدان جمع کنیم.
سیمارن هم با شنیدن حرف‌های دِویل نگران شد؛ برای بیشتر مشکوک نشدن نگهبان‌ها، سر تعظیم فرود آورد و از تالار خارج شدند.



{پینوشت:
قیام* به معنای به‌پا خواستن می‌باشد.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۶
***
دِیمن، داخل اتاق کم‌نور کارَش که هیچ روزنه‌ی نوری نداشت، طبق عادت پاهایش را روی هم به حالت اُریب، بالای میز کار بزرگ و بلندش که از جنس چوبی قطور و کمیاب و قیمت‌دار در ماوراء به‌حساب می‌آمد، گذاشته‌بود. پشتِ سرش بر پشتی پهن و نرمِ صندلی چرمی و چرخان بلندش تکیه داشت و در حالی‌که آرنج یک دستش بر دسته‌ی چرمی صندلی که قابلیت تنظیم ارتفاع داشت، حائل بود، انگشتانش نیم‌رخ صورتش را در بر داشتند. چشمانش به حالتی رعب‌انگیز و انتقام‌جو بر قسمتی از کنگره‌های اهریمنی‌شکل دورتادور سقف بلند اتاقش مات بودند و متفکر با دو انگشت‌ وسطی دست دیگرش، بر روی میز ضربی میزد!
با نواختن چند ضربه، درب عظیم اتاق که اشکال برجسته‌ی صورتک‌های اهریمنی بر روی آن نقش بسته‌بودند بر پاشنه چرخید و فِرانک وارد فضای خوفناک و کم‌نور اتاق شد. نگاهش از سی*ن*ه‌ی جلویی میز که اشکال کنده‌کاری‌‌شده‌ی مارهای کبری به رنگی سیاه بر آن ترسیم شده‌بودند، بر چهره‌ی موذی دِیمن پشت آن ماسید و با دیدن قیافه‌ی درهم و متفکر او اخمی نمود.
- توی آرماگدون چه خبر بوده؟‌چرا کِشتیات غرق شده؟!
دِیمن به لوحی بر روی سطح میز کارش که روی آن نیز، اشکالی خوفناک و اهریمنی حک شده‌بودند، اشاره کرد.
- بخون!
فِرانک لوح را از قسمت قفسه‌ای‌شکلی که در سطح میز فرورفته‌تر بود و جایگاهی برای قرار گرفتن پرونده‌ها و لوح‌ها تعبیه شده‌بود، برداشت. اخمی به چهره‌اش داد و به‌سمت سِت مبلمان راحتی و چرمین مشکی‌رنگ که به شکلی گِرد روبه‌روی میز دیمن چیدمان شده‌بودند، رفت و تنه‌ی سنگینش را بر روی کاناپه‌ی پهن آن رها کرد. لوح را بیشتر به سمت نور ضعیف ماهِ تمام آباژوری که تنه‌ی آن تمثیل گرگ سیاهی بود که رو‌ به ماه نورانی آن روی دو پا ایستاده‌بود، بر روی میز میزبان کوچک کنار کاناپه متمایل نمود. با دقت لوح را خواند، سپس با نگرانی به چشم‌های مرموز دِیمن نگاه کرد.
- این چه کوفتیه؟ مگه کُشنده رو میشه با قوانین بازی و مقرّرات کُشت؟!
دِیمن با بی‌تفاوتی در چهره‌اش، سیگاری از داخل جعبه‌ی سیگار چوبیِ سیاهی که اشکال مارهایی بر روی آن حک شده‌بودند و با جاسیگاری روی میزش ست بود، برداشت و با فندک زیپو* سیاه‌رنگش که بر روی آن نیز تصویر مار کبری ایستاده‌ای نقش بسته‌بود و‌ اندازه‌ی کوچک‌تر آن، همیشه در جیب شلوارش همراه پاکت سیگاری وجود داشت را روشن نمود.
- اون مهم نیست... می‌دونی من بازی کردنو دوست دارم، اما نه با یه بچه‌ای که تازه قرارِ به دنیا بیاد!
فِرانک پاهایش را بر روی میز میزبان چوبی و کوتاه وسط ست مبلمان، روی هم انداخت که از سنگینی آن‌ها، بطری‌های پُر کریستالی و جام‌های پایه‌بلند کریستالی که در طبقه‌ی بارِ زیر میز، وارونه آویز بودند با صدای دینگ‌دینگی به لرزش افتادند. کمی بدن ورزیده‌اش را خم نمود که عضلات شکمش درهم گره خوردند و از داخل جعبه‌‌ی سیگار چوبی حکاکی‌شده‌ با اشکال اهریمنیِ، بر روی میز که کنار مجسمه‌ی فلزیِ ببر سیاهِ در حال حمله و غرشی به چشم می‌آمد و مملو از سیگارهای باریک قهوه‌ای‌رنگ بود، سیگاری بیرون آورد... دِیمن بلافاصله فندک زیپو خود را به‌سمت او پرتاب نمود که فِرانک با حرکتی سریع آن را در هوا گرفت و سیگارش را بین لبانش با کام‌گرفتنی روشن نمود و فندک را مجدد با پرتابی به دِیمن بازگرداند.
- حق با توئه... کُشتن یه کُشنده‌ی دیگه اون هم از جانب طبیعت، خیلی ساده‌ست، اما این‌ که حکم شده تا بلوغش باید صبر کنی از حوصله خارجش می‌کنه!
دِیمن با زدن پوزخندی، همان‌طور که حالت آن را بر چهره‌اش حفظ کرده‌بود، بطری گِرد کریستالی زیبایی را که حاوی خونی سرخ و تازه بود و هرچند ساعت با خون گرمِ تازه‌تری، تعویض میشد از روی میزش جلو کشید، درب کریستالی گِرد آن را که ماری بلورین بر روی آن چنبره زده‌بود را بالا کشید و کمی از محتویات آن را درون جام پایه‌بلند کریستالی که دور پایه‌ی آن نیز ماری پیچیده‌بود، ریخت و جرعه‌ای نوشید.
- یعنی واقعاً فکر می‌کنی من این همه زمان صبر می‌کنم تا قبیله‌ی شیاطین به ریش من بخندن؟! فقط کافیه بفهمم ستاره‌ی طالعش کِی و کجا شکل می‌گیره که اونم برای طالع‌بینی* مثل من، عین آب‌خوردن می‌مونه.
فِرانک همان‌طور که از سیگارش کام می‌گرفت، نگاهش را به دیوار پشت سر دِیمن که سرتاسر، قفسه‌های چوبی کنده‌کاری‌شده‌‌، مملو از زونکن‌ها* و لوح‌ها و پرونده‌های قطوری بودند که او برای اداره‌ی امور سرزمین‌های تاریک به آن‌ها در اتاق کارش رسیدگی می‌نمود، دوخت.
- اما حکم شده نباید خارج از قوانینِ بازی کُشته بشه، می‌فهمی که... ممکنه باز برات دردسر درست کنن!
دِیمن با خشم تمام محتویات جام را سر کشید و پایه‌ی جام را بر روی میز در مشتش فشرد.
- می‌دونم چطوری کارشو بسازم که ردی از خودم نمونه!
فِرانک ته‌سیگارش را در جاسیگاری کنده‌کاری‌شده، ست جعبه‌سیگار روی میز میزبان خاموش نمود و با برداشتن پاهایش از روی میز، بارِ دیگر لرزشی به بطری‌های کریستالی داد. از جای برخاست و به کنار دِیمن رفت. از روی میز بلند باری که نزدیک او قرار داشت و دور پایه‌های بلند آن نیز مارهایی از همان جنس ست چوبی کمیاب اسباب چوبی اتاق پیچیده‌بودند، بطری نوشیدنی را از بین چندین بطری کریستالی برداشت و با هُل‌دادن آن بر روی میز کار، بطری خون را از دِیمن دور کرد و آن را جایگزین نمود.
- با این حالت بهتر میشه، خون وحشی‌ترت می‌کنه.
دِیمن با نزدیک شدن فِرانک به خودش، لبخندی زد و دسته‌ای از موهای موج‌دار و خرمایی‌رنگ او را از شانه‌اش کنار زد. با شوخ‌ طبعی به چشمان عسلی با رگه‌های سبز روشن او از فاصله‌ی نزدیک خیره شد.
- نگاه نگرانت با خشونت چهره‌ت، هارمونی* قشنگی داره. دلم می‌خواد این تصویرو توی تاریکیم هم ثبت کنم!
فِرانک هم با لبخند پرلذتی، روی میز کار دِیمن نشست، طوری که یک پایش بر زمین و پای دیگرش معلّق بود... جام خالی او را پر کرد و سیگار دیگری هم برای خودش روشن کرد.
- می‌دونی نگرانتم وگرنه من وحشی‌گریتو بیشتر دوست دارم. دلم نمی‌خواد کاری کنی که توی دردسر غرامت‌دادن بیفتی؛ اون اهریمنای لعنتی، برای گرفتن انرژی تاریکی تو لَه‌لَه می‌زنن!
دِیمن نگاهش را پُِرکینه به آباژور پایه‌بلند کُنج دیوارِ طولی اتاقش دوخت که دور پایه‌ی بلند آن را مارهایی فلزی در بر گرفته‌بودند و نور ضعیف آن، دیوار پشتش را که رنگی تیره داشت، سایه‌روشن نموده‌بود و اشکال صورتک‌های اهریمنی در دورتادور بالای آن، نزدیک سقف بلندش، ترسناک‌تر به‌نظر می‌آمدند.
- برام مهم نیستن، بالأخره همه‌شونو تو تاریکیم می‌بلعم.
فِرانک که عاشق نگاه‌های کینه‌توزانه‌ی دِیمن بود با لذت دود سیگارش را به صورت او دمید.
-‌ خُب اگه نگرانی از جانب نابودی کُشنده‌ت و غرامت‌دادن به اون اهریمنا نداری، پس چرا کِشتیات غرق شدن؟!


{پینوشت:
زیپو* برند فندک کوچکی‌ است که دارای مخزن گاز یا بنزین است و شعله‌ی آن بعد از باز کردن درب بالای آن و‌ روشن کردن، خاموش نمی‌شود تا درب آن مجدد بسته شود.

آباژور* واژه‌ای فرانسوی است که به فارسی به آن نورتاب گفته می‌شود. آباژور معمولاً از یک پایه و یک کلاهک (شید) تشکیل می‌شود. به‌طوری‌که لامپ به پایه وصل شده و کلاهک اطراف لامپ را می‌پوشاند تا مانع از مشخص شدن لامپ شود. بیشتر نور آباژور از بالا و پایین کلاهک خارج می‌شود.
طالع‌بینی* همان پیش‌بینی یا بهتر بگوییم پیش‌گویی آینده از روی حرکات ستاره‌ها و وضعیت ماه‌وخورشید است. طالع‌بینی یا اخترگویی که هزاران‌سال قدمت دارد، علم ستاره‌خوانی و مطالعه کائنات است که البته از لحاظ علمی، مورد تأیید نیست و از نظر خیلی از مردم نیز خرافات است.

زونکن* یا کلاسور یا رینگ‌بایندر نوعی پوشه بزرگ و محکم از جنس مقوا، چوب یا پلاستیک است که با استفاده از گیره‌ای فلزی، کاغذها و اسنادی را که سوراخ شده‌اند در خود بایگانی می‌کند. زونکن‌ها از لحاظ فاصله‌ی سوراخ‌های کاغذ، دارای استانداردهای متفاوتی هستند و بسته به اندازه، ممکن است دویست تا پانصد برگ گنجایش داشته باشند.

هارمونی* در لغت به‌ معنای سازش و تناسب است و اصطلاحی در موسیقی. در فارسی هماهنگی را به‌جای آن به کار می‌برند.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
771
17,677
مدال‌ها
3
پارت۷
دِیمن به دود غلیظ سیگار فِرانک خیره ماند.
- اون لوسیفر ابلیس هم بعد از مدتا از توی دَخمه‌ش* بیرون اومده‌بود!
فِرانک با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت و جام را از روی میز برداشت و به‌دست دِیمن داد.
- خُب فراخوان بوده، نمی‌تونسته که سرپیچی کنه.
دِیمن جرعه‌ای نوشید و با خشم پایه جام را بر روی میز فرود آورد که چند مُهر کاری او در قفسه‌ی تعبیه‌شده‌ی روی میز، بر روی هم لغزیدند.
- با این همه بی‌کفایتی و شونه خالی‌کردن از مسئولیتاش، باز هم سلطنت بر ماوراء رو به خاندان و قبیله‌ی اون سپردن... در حالی‌که من با این همه قدرت، به‌خاطر این لوح لعنتی و تأییدیَّش، نمی‌تونم تا کُشنده دارم تاج‌گذاری کنم!
فِرانک یکی از مُهر‌ها که تمثیل مار کبریِ چنبره‌زده‌ای بود را از قفسه‌ی روی میز برداشت و با هاکردن بر آن، بر پشت دست خودش فشرد.
- مسخره‌ست... اگه بنا بود لوسیفر سلطنت کنه، چرا این همه سال کناره گرفته‌بود و از مسئولیتش شونه خالی می‌کرد؟
دِیمن سیگار دیگری برداشت و با آتش سیگار فِرانک روشنش کرد.
- اون این مسئولیتو نمی‌خواست؛ داشت باز هم شونه خالی می‌کرد، حتی همه‌ی قدرتای دیگه برای جانشینی رأی به اون ابلیس لعنتی، دِویل دادن، اما اون جونور دِویل، دوباره توپو توی زمین قبیله‌ی لوسیفر انداخت!
فِرانک خیره به آتش سرخ سرِ سیگار دِیمن، چشمانش را ریز کرد.
- دِویل؟! مگه همون ابلیسی نیست که چند مدت پیش از بی‌کفایتی لوسیفر شاکی شده‌بود و برای خودش دعوی* سلطنت داشت؟
دِیمن عصبی به لبانش پرشی رو به‌ بالا داد.
- آره لعنتیا همه از یه عنصر وجودین، آتش... بِه‌هَم نون قرض میدن، مبادا تاریکی ماوراء رو تحت سُلطه خودش قرار بده.
چشمان فِرانک نگران‌تر به پک‌زدن‌های عمیق دِیمن خیره ماندند.
- اما این مشکوک نیست؟! یکی از اهریمنایی که به اَبَرخدایان از بی‌کفایتی لوسیفر خیلی نق میزد و بر علیه اون شکایت‌نامه‌ای هم تنظیم کرد، همین دِویل بود؛ خودش و قبیله‌ش خیلی دعوی سلطنت داشتن! چطور حالا که به راحتی می‌تونسته جانشین لوسیفر باشه، شونه خالی کرده و دوباره رأی به قبیله‌ی اون داده؟!
دِیمن سری به تأیید تکان داد، مُهر کارش را که فِرانک در دست بازی می‌داد از دست او بیرون کشید و درون قفسه‌ی روی میز پرتاب کرد.
- همین فکرمو‌ مشغول کرده؛ حتماً کاسه‌ای زیر نیم‌‌کاسه‌ست. اون ابلیسی که من می‌شناسم به این راحتی از سلطنت چشم‌پوشی نمی‌کرد!
فِرانک ته‌سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش نمود.
- ما باید بیشتر مراقب اطرافمون باشیم و اجازه ندیم آتش به ما برتری پیدا کنه. بهتره توی فکر چند جاسوس کاراومدتر باشیم تا از قبایل شیاطین بی‌خبر نمونیم.
دِیمن سیگار را بین لبانش نگه داشت و دستانش را به‌سمت بالا کش داد و هم‌زمان آخرین دود سیگارش را نیز بدون برداشتن آن از بین لبانش بیرون داد و سپس آن را در جاسیگاری خاموش نمود.
- جاسوس نه، زمان‌‌بَره... خودت باید یه ابلیس برام شکار کنی!
فِرانک ابروان هشتی‌اش از تعجب بالا پریدند!
- من؟!
دِیمن اخم ساختگی به ابروانش داد.
- مگه جنگجویی بهتر از تو هم دارم؟
دِیمن با پوزخند و کنایه ادامه داد:
- هِه، نترس جنگجوی پُرآوازه، نمی‌خوام با ابلیس بجنگی! با جادویی که بهت میدم بِکشِش توی تاریکیم، همین. تو که می‌دونی قدرت جادوی من چقدره، بازم ترس داری؟
فِرانک با تردید به چشمان حیله‌گر دِیمن نگریست.
- کدوم ابلیسو می‌خوای؟ منظورت دِویل که نیست؟ هست؟!
دِیمن نیش‌خندی زد.
- یعنی اگه دِویل باشه، می‌ترسی و از خواسته‌م جاخالی میدی؟
فِرانک گره‌ی ابروانش را محکم‌تر درهَم کشید.
- نه، من به قدرتِ جادو و تاریکی تو کاملاً اطمینان دارم. در ضمن می‌دونی من جان بر کَف توئه لعنتیم، اما دویل ابلیس هزاران‌ساله‌ست... جادوت ممکنه به اون بی‌اثر باشه!
دِیمن مرموز لبخندی بر لب نشاند و یک دستش را از پشت کمر فرانک بین گیسوان بلند او لغزاند.
- حق داری نگران باشی، چون تو‌ از میزان قدرت جادوی من خبر نداری و اندازه‌ی عمق تاریکی منو هنوز ندیدی!
بعد از سکوت هراسناک فِرانک، دِیمن با خنده‌ی بلندی، موهای بلند او را در چنگش، کمی کشید و سر او را عقب‌تر نزدیک دهانش آورد و تُن صدایش را خشن‌تر نمود:
- خوف نکن دوست من... عمق تاریکی و جادوی من برای تو خطری نداره، تو کنار من در اَمانی! در ضمن من دِویلو برای شکار و حرف کشیدن نمی‌خوام؛ اون نوچه‌ش* سیمارِنو‌ برام شکار کنی، کافیه!
فِرانک سرخوشانه نفس‌های دِیمن را که نزدیک صورتش شده‌بودند، بوئید؛ اعتراضی به کشش موهایش نشان نداد و پرسید:
- پس باید به سرزمین گدازه برم؟ درسته؟!
دِیمن که متوجه سرخوشی فِرانک شده‌بود، بیشتر نفسش را به گوش او دمید.
- آره جنگجوی دوست‌داشتنی من، اما لازم نیست اصلاً نگران رفت‌و‌اومدت به اون سرزمین لعنتی باشی؛ کارش خوردن یه اکسیره که هاله‌ی تو رو آتشین می‌کنه! بعد من با اختیاری که بهم میدی، قلبامونو‌ یکی می‌کنم و تو می‌تونی با جادوی من، بدون این‌که دیده بشی از حصار دروازه‌ی اون سرزمین عبور کنی و وارد قصر اون ابلیس بشی! به عنوان پِیکی درخواست ملاقات با سیمارِنو بکن، خوب که بهش نزدیک شدی، من از طریق اتصال قلبامون با خوندن وِردی، اونو شکار می‌کنم و داخل تاریکیم میکِشم... قدرت جادو همین‌قدر راحته جنگجوی من!
فِرانک با اشتیاق و تحمل کشش موهایش، سر چرخاند تا به چشمان وحشی دِیمن از فاصله‌ی نزدیک‌تری بنگرد.
- یعنی اون ابلیس، سیمارِن دیگه برگشتی از تاریکیت نداره؟
دِیمن به چشمان مشتاق فِرانک لبخند تلخی زد.
- عمق تاریکی سیری‌ناپذیره، دوست من... اما همه چی بستگی به شرایط داره. تو نگران سیمارِن نباش، کارتو خوب انجام بده. بعد برگشتت، درخواست ریاضت قدرتی رو‌ برات میدم که در زیرین‌ترین لایه‌های زمین ماوراء، هم قدرت جنگیدن و هم تنفس داشته باشی! به شمشیرت هم قدرتی فراتاریکی میده و هیچ جنگجویی در تاریکی دیگه حریف شمشیر تو نمیشه! با گرفتن اون قدرت به عمق تاریکی من هم راحت می‌تونی داخل بشی؛ البته با اجازه‌ی خودم!
فِرانک لبخند رضایت‌آمیزی زد و با حرکتی سریع به اندامش موهایش را با چرخشی از چنگ دیمن بیرون کشید و از روی میز پایین پرید و با گذاشتن دستانش بر روی میز بدن ورزیده‌اش را به جلو حائل نمود که بلوز چرم تنگش بر روی عضلاتش کش آمد و صورتش را با خمار کردن چشمانش به صورت خونسرد دِیمن نزدیک‌تر نمود.
- من برای کنار تو بودن، توی تموم تاریکی‌های وجودت، حاضرم هر ریاضتی* رو متحمّل بشم!






{پینوشت:
دخمه* یا گور در واقع فضایی است که در دل صخره‌ها و یا کوه‌ها کنده می‌شود و در آن، افرادی که فوت شده‌اند به خاک سپرده می‌شوند. در واقع به منزله‌ی آرامگاه هستند و معمولا فضای بزرگی دارند و به شکل اتاقکی هستند که یک یا چند قبر در آن‌ها نگهداری می‌شود و به اندازه‌ای بوده‌اند که علاوه بر یک یا چند قبر، در آن اشیا فرد متوفی هم نگهداری می‌شده‌است. علاوه بر این، دخمه‌ها فضایی برای نشستن هم دارند.


دعوی* به معنای ادعا، خواسته، مدعی و کشمکش می‌باشد.

نوچه* به معنای پادو، تازه‌کار، زیردست، شاگرد، نوآموز و نوپا می‌باشد.

ریاضت* به معنای سختی، مرارت، تمرین، مشق، ممارست، سعی، مجاهدت و رنج کشیدن می‌باشد.}
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین