پارت۱
«فصل اول»
پروانهی طلایی کوچکی، ترنم* بالهای ظریفش را بر گونهی سرد و سفید دخترک کشید. دو گوی سبز و زیبا با لرزش مژههایی بلند و سیاه از بین پلکهایی خسته و نمناک، چون درخشش زُمردهایی خیرهکننده، نمایان شدند. قطرات اشک، مرواریدسان، سبزی زُمردها را براقتر نمودند و آرام بر گونهی بیرنگ دخترک روان شدند تا بر لبان سرخ و لرزانش بوسهای بزنند.
صدای گوشخراش چرخیدن درب سنگین فولادی بر پاشنه، چشمان خسته و کمسوی دخترک را با وحشتی جانخراش، بازتر کرد و هجوم خالی اطراف را از سرسام* موزون حِزن، سرریز نمود. نالهی بلند لولاهای فولادی درب، حین بستهشدن در فضا پیچید. صدای چِقِ زبانهی قفل از چِفتشدنِ دوبارهی دربِ اتاقِ خاکستری و مِهاندود، خبر داد.
مردمکهای هراسان دخترک در حالیکه میدانِ دید محدودی داشتند از طنین سنگین قدمهایی که با درد و عذاب او تکرار میشدند، چنان تکانتکان میخوردند که گویا با دودو*زدن با تمام توان، قصد گریختن از آن چشمهای شهلا را داشتند.
سایهی درشت و سنگین مرد، اندک روشنایی خاکستریرنگ اتاق تاریک را که از دریچهی کوچک بالای دیوار با حفاظهای میلهمیله، چهرهی دخترک را نوازش میداد، چون ابر سیاهی پوشاند. پروانهی طلایی، بالهای خستهاش بیحرکت ماندند؛ بر گونهی دخترک سُر خورد و بیجان، بر خون تیره و خشکشدهی کف زمینِ سرد و سخت افتاد. مرد، دست بزرگ و داغ خود را نوازشوار بر سیاهی گیسوان دخترک کشید. انگشتان کشیدهاش را در مخمل موهای او بازی داد و طُرههای* پریشان را بر گردن سفیدش کنار زد.
نفس دخترک از وحشت، سنگینتر و بلندتر شد. طوری که قفسهی سی*ن*هاش گویا به زیر پوتینهای سنگینِ زنجیرهای فولادیِ پیچیدهشده به دور پیکرش، لگدکوب و کبود، بالاوپایین میشد و دخترک آرزو داشت آن زنجیرها، کمربندی انتحاری* بودند تا برای مردنی سریع، پیشمرگش میکردند.
انگشتان مرد، بیتوجه به وحشتِ کُشندهی دخترک، بر یقهی باز پیراهنِ حریرِ سپید او لغزیدند. یقهی بیضی ظریف آن را تا شانهی راستش پایین کشید؛ عبوسی نگاهش تغییر محوی کرد. صدای بم و خشنش در سر دخترک در امتداد درد، عصبهای خستهاش را مفلوج نمود:
- خوبه عروسک، زخمت ترمیم شده!
چشمان از حدقه بیرونزدهی دخترک از وحشت، بر برق تیغِ تیزِ جراحی که مرد از ظرف استریل کنار تخت برداشت، ثابت ماندند و تکرار خاطرات شکنجهای دوباره، ذهنش را به خودسوزی و التماس از مرگ وا داشت.
- نه، نه لطفاً، دیگه بسمه. التماست میکنم منو بُکش! عذابم نده؛ توروخدا منو بُکش، منو بُکش!
مرد، بدون کوچکترین تغییری در چهرهی عبوسش، بر صندلی گِرد بدون تکیهگاه که پایهی بلندی داشت، کنار تخت آهنی و مرتفعی نشست که دخترک را با زنجیرهایی به دور آن محکم بستهبود. نگاه غمناکی بر اندام نحیف او که از زیر حریر نازک لباسش به رَعشه* افتادهبودند، انداخت.
- عروسک آروم باش، گاهی درد یعنی رهایی!
دخترک، هراسان با تجربهای که از تکرار شکنجهی دردناکِ مُثله*شدن داشت؛ تمام توان خود را جمع کرد تا مگر با فشار و تکان اندام خود، بتواند از حصار زنجیرهای فولادیِ دور پیکرش، رهایی یابد و در هر تقلا با هر تکان خود، اشکریزان خیره به چشمان جدی و بیترحم مرد، التماس میکرد:
- تو رو به هرچی که برات ارزش داره قسم میدم، بزار بمیرم؛ توروخدا، فقط منو بُکش! التماست میکنم، شکنجه رو تموم کن. اگه ذرهای شفقت توی وجودت هست از این زندگی پر عذاب، خلاصم کن!
{پینوشت:
ترنم* به معنای زمزمه، آواز لطیف و صدای نرم میباشد.
سرسام* نوعی بیماری سرگیجهآور در سر است که معنای هذیان، مننژیت، حیرت و سرگشتگی نیز میدهد.
دودو* زدن چشم به اصطلاح به لرزش مردمک چشم یا تکانتکان خوردن آن گفته میشود.
طُره* به مو، گیس، کاکل و به دستهی موی تابیده در کنار پیشانی گفته میشود.
مرگ انتحاری* یا حمله انتحاری نوعی خودکشی عقیدتی به قصد دیگرکشی و صدمه زدن به غیر یا دشمن است.
رَعشه* یا لرزش به حرکاتی غیرارادی و پاتولوژیک در ماهیچههای بدن گفته میشود که حالتی نسبتاً ریتمی و نوسانی (بهجلو و عقب) دارند. لرزش رایجترین شکل حرکتهای غیرارادی است و میتواند در دستان، بازوها، سر، صورت، تارهای صوتی، بالاتنه و پاها رخ دهد. بیشتر رعشهها در دستان اتفاق میافتند.
مُثله* کردن به معنی بریدن گوش یا بینی محکوم برای عبرت گرفتن دیگران است. امروزه این واژه به معنای بریدن اعضاء بدن یک فرد به صورتی که تکهتکه شود نیز بهکار میرود.}