جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

فایل شده دلنوشته فنجان و غم‌جان اثر F_PARDIS

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته ادبیات توسط PardisHP با نام دلنوشته فنجان و غم‌جان اثر F_PARDIS ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 821 بازدید, 23 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته ادبیات
نام موضوع دلنوشته فنجان و غم‌جان اثر F_PARDIS
نویسنده موضوع PardisHP
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ILLUSION
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
زندگی مانند قهوه تلخ می‌ماند، گاهی باید تلخ باشد. مدلش همین‌گونه است. چاره چیست؟ باید صبر کنی و تحمل کنی، سربکشی قهوه‌ی تلخ زندگی را تا تمام شود. آسوده می‌شوی آن‌وقت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
بسیار هستند که می‌بینند چشم‌ها را امّا نمی‌فهمند. نمی‌فهمند، نمی‌بینند آن غم پنهان را در چشمانش، همین می‌شکند دلش را. ببین، چشمانش چه بی‌فروغ است! می‌توانم ببینم آتش‌های شعله‌ور غصه را در اعماقش! چقدر غم دارد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
غم است دیگر پیر و جوان نمی‌شناسد. گیر داده به من که زمانی صدای خنده‌ام در دشت پرگل می‌پیچید و تا زمانی که نفسم به شماره نمی‌افتاد، پایان نمی‌یافت! دلم تنگ شده برای درست کردن تاج گل‌های رنگ و وارنگ. دلم تنگ شده برای حتی یک لبخند، یک خنده حتی اگر از ته دل نباشد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
یک سبد پر از خوراکی را از آشپزخانه کش می‌روم! بدوبدو وارد جنگل می‌شوم، می‌روم سمت آبشار کوچکی که هربار با دیدنش آرامش می‌گیرم و تمام شادی‌های جهان در زندگی‌ام جاری می‌شود. چقدر دوست داشتنی است دیدن قطرات آب، دیدن گل‌های رنگ و وارنگ و دیدن این همه زیبایی طبیعت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
فنجان کوچک را پر از قهوه می‌کنم. می‌نشینم روی صندلی و به قاب زیبایی که روبه‌رویم است می‌نگرم. دانه‌های سرد برف، شیشه بخار گرفته و بخار قهوه تلخ. یادم نمی‌آید؛ چه شد و چه نشد. تنها یادم است گذشت. تابستان را می‌گویم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
دوباره برف‌های دانه‌دانه و دوباره زمستان سرد. باید دست به کار شوم. رشته‌های غم را ببافم و لباسی بسازم که در سرد‌ترین روزهای زمستان محافظ باقی‌مانده‌ی قلب مجنونم باشد. باید تحمل کند، زیرا بعد از این زمستان بهاری در راه است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
حاضر است. لباسی به زیبایی تمام رنگ‌های رنگین‌کمان. اما راستش، دیوانه‌وار دلم بهار را می‌خواهد. دلتنگم، دلتنگ بهار؛ با قطرات شبنم بر روی گل‌هایش با تمام شکوفه‌های رنگ و وارنگش. و من، بسیار بیش‌تر از بهار دلتنگ توام... !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
رسید؛ زودتر از آن‌چه که فکرش را می‌کردم. بهار را می‌گویم! حال نشسته‌ام پشت پنجره، تنها همدم تنهایی‌هایم! خیره به دشت دوست‌داشتنی باران را به تماشا نشسته‌ام. همراه با قطره‌های باران چشم‌هایم نیز می‌بارند. می‌گریم چرا؟ نمی‌دانم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
صدای پرندگان آوازخوان در گوشم می‌پیچد. درحالی که اشک‌ها بر روی گونه‌هایم ساکن شدند، لبخند می‌زنم! چقدر زود حالم عوض می‌شود، به یک باره غم جهان در دلم ساکن و بعد شادی هم‌خانه‌ی آن می‌شود! زندگی بسیار عجیب است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

PardisHP

سطح
6
 
𝓣𝓲𝓻𝓮𝓭
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Apr
2,827
23,795
مدال‌ها
8
***
در خانه را باز می‌کنم. زمین لباسی به رنگ سبز بر تن کرده که با گل‌های زیبا زینت داده شده. نفسی عمیق می‌کشم. هوای تازه ریه‌هایم را جانی دوباره می‌بخشد. کفش‌هایم را درمی‌آورم و به دست می‌گیرم. می‌دوم! دلم می‌خواهد فریاد بزنم:
- من زمستان را با تمام سردی‌اش به پایان رساندم!
حالا من هم‌چون پرندگان مهاجر در زادگاه خود هستم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین